از من تا او هزار فرسخ راه است
#هادی_سعیدی_کیاسری
هستی جز شش جهت پریشانی نیست
جمعیت در بساط حیرانی نیست
از لوح جبین رستگاران خواندیم
این کار دل است کار پیشانی نیست
در شهر شما گم است تنهایی من
بازیچه مردم است تنهایی من
من خود او را نمی شناسم شاید
اشک است تبسم است تنهایی من
شعری در لب های کسی زندانی ست
شوری در نای و نفسی زندانی ست
سیمرغی در قاب قفس بال افشان
قافی در بال مگسی زندانی ست
تفسیر گل از نگاه آهو در باغ
شعری به زبان عطر شب بو در باغ
مهتابی من ماه در شب شهریور
لیمو لیمو چراغ جادو در باغ
جانی که اسیر زندگی در تن ماست
بی چهره و بی چگونه نامش من ماست
این یک دو نفس گیر و گرفتاری نیز
جان کندن جان کندن جان کندن ماست
گفتند برو عمر سفر کوتاه است
چون می روم و نمی رسم جانکاه است
از او تا من فاصله یک گام اما
از من تا او هزار فرسخ راه است
#رباعی
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403
.
همیشه آن که نرفته ست کم سعادت نیست
مریم کرباسی نجف آبادی
شنیده بود که اینبار باز دعوت نیست
کشید از ته دل آه و گفت: قسمت نیست
بیا به داد دل تنگ ما برس ای عشق!
اگر که حوصله داری، اگر که زحمت نیست
غمیست در دل جاماندههای کربوبلا
که هرچه هست یقین دارم از حسادت نیست
میان ما که نرفتیم و رفتهها، شاید
تفاوتیست در آغاز و در نهایت نیست
همیشه آنکه نرفتهست بیقرارتر است
همیشه آنکه نرفتهست، کمسعادت نیست
و آن کسی که در این راه اهل دل باشد
مدام اهل گله کردن و شکایت نیست
خودش نرفت و دلش را پیاده راهی کرد
نباید این همه دل دل کند که فرصت نیست
#غزل
#زیارت
#مریم_کرباسی_نجف_آبادی
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403
.
دلشوره ی ما بود دلارام جهان شد
حامد عسگری
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شد
در اوّل آسایشمان سقف فرو ریخت
هنگام ثمر دادن مان بود خزان شد
زخمی به گل کهنه ی ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد
آنگاه همان زخم، همان کوره ی کوچک،
شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شد
با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد
ما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد
جان را به تمنّای لبش بردم و نگرفت
گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد
یک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد
یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سر
رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد
با هر که نوشتیم چه ها کرد به ما گفت
مصداق همان وای به حال دگران شد
#غزل
#عاشقانه
#حامد_عسگری
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403
.
ماییم و غم عشق، چه سنگی چه سبویی
#حسین_دهلوی
این جام دل ماست که بند است به مویی
ماییم و غم عشق... چه سنگی! چه سبویی!
ای کاش امیدی به خوشیهای جهان بود
ای سکۀ اقبال! دریغا که دورویی
پنهان مکن ای دوست! مگر عشق گناه است؟
پیداست تو هم خسته ازین راز مگویی
تا دستِ تو را پاک بگیریم، گرفتیم
هنگام وصال از عرق شرم، وضویی
من اهل طرب نیستم... اما چه بگویم؟!
تر میکنم اینبار به عشق تو گلویی
#غزل
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403
.
صبح حتما آفرین می گیرد از آموزگارش
طیبه عباسی ترابی
برای هیا ، (کودک فلسطینی که شب قبل از شهادت وصیتنامه اش را نوشته بود):
واژه ها را خط به خط ، خوش خط و خوانا می نویسد
زخمی است و درد دارد ، باز اما می نویسد
صبح حتما آفرین می گیرد از آموزگارش
آخرین مشق شبش را بس که زیبا می نویسد
او کلاس چندم است؟ اینقدر آرام است و محکم!
او وصیت نامه نه! انگار انشا می نویسد!
کفش ها و پیرهن ها وعروسک های خود را
یک به یک می بخشد و از رسم دنیا می نویسد
دوربین های جهانی باز هم کورند و خاموش
آه ... گویا نامهی خود را به فردا می نویسد
گرچه موجی کوچک است اما به آیات شگفتش
از عصای حضرت موسی و دریا می نویسد
سامری را خوار و کوچک میکند با چند جمله
از طلوع صبحدم در طور سینا می نویسد
خوب می داند شهادت تازه آغاز حیات است...
آخر نامه "الیه راجعون" را می نویسد...
سال های بعدِ پیروزی ، معلم روی تخته
نام او را در میان بهترین ها می نویسد...
#غزل
#غزه
#ضد_صهیونیستی
#طیبه_عباسی_ترابی
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403
.
ای رود عجب طبع روانی داری
حامد طونی
بیرنگ از آسمان نشانی داری
بیواژه برای خود زبانی داری
حيرتزده غرق میشوم در شعرت
ای رود! عجب طبع روانی داری
::
آن تجربۀ بکر، تکانم میداد
هر لحظه طراوتی به جانم میداد
دیدم که درخت با هزاران انگشت
اینسو آنسو، تو را نشانم میداد
::
يك گوشۀ شهر، بیترنّم شدهام
زندانی های و هوی مردم شدهام
گلدستۀ مسجدی غریبم که دریغ
چندیست میان برجها گم شدهام
::
عارف بود و رسالۀ توحیدش
واعظ بود و بشارت و تهدیدش
از گمشدۀ خویش _خدا_ میگفتند
آنی که شهید آشکارا دیدش
::
بیخواب پی همنفسی میگردد
بیتاب پی دادرسی میگردد
انگار که هر شب آسمان، ماه به دست
تا صبح به دنبال کسی میگردد
#رباعی
#حامد_طونی
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403
.
سیاستی که ندارد دیانت، آلوده ست
ناصر فیض
چگونه رنج زمین را زمان نمیبیند
چگونه این همه خون را جهان نمیبیند
چرا نمیشنود رعد و برق ایمان را
صدای عشق به اقصی کشانده طوفان را
از این تقابل خونین که میشود خرسند!؟
قیامتی شده برپا چرا نمیپرسند
چقدر کودک و زن بیپناه کشته شدند
به راستی به کدامین گناه کشته شدند
جهان و عافیتش ارزنی نمیارزد
به اینکه کودکی از هول مرگ میلرزد
منادیان حقوق بشر نمیشنوند
به حجتی که تمام است اگر نمیشنوند
یکی بیاید و مرهم شود فلسطین را
به سرب پر کند این گوشهای سنگین را
به میخ و تخته ببندد در سیاست را
به سنگ خشم بکوبد سر سیاست را
سیاستی که به جز نیش مار و کژدم نیست
سیاستی که به نفع حقوق مردم نیست
سیاستی که به اشغالگر امان داده است
به این نژاد پراکنده سازمان داده است
سیاستی که اگر بوده حق به جانب تو
ربوده حق تو را با فریب حق وتو
سیاستی که چنان غرق در مرض شده است
که جای ظالم و مظلوم هم عوض شده است
سیاستی که در آن روزن امیدی نیست
به دست هیچ زبان بستهای کلیدی نیست
سیاستی که پلید است پشت پرده آن
چنانکه هر ستم کرده و نکردهی آن
سیاستی که ندارد دیانت، آلودهست
مگر نه این که، همین بوده تا جهان بودهست
همیشه راه رسیدن به حق سیاسی نیست
که گاه، چاره به جز حمله حماسی نیست
نشان عشق و جنون بینشانه رفتنها
میان آتش و خون عاشقانه رفتنهاست
کنون که قرعه به نام حماس افتادهست
به جان اهل سیاست هراس افتادهست
یکی برآمده بر بام خون علم بزند
بساط این همه تزویر را به هم بزند
چنان کند که جهان بشنود فلسطین را
به چشم صدق ببیند صلابت دین را
قسم به اشهد آن کودک سرا پا آه
که گفت: اشهد ان لا اله الا الله
حرم که سوخت کسی محترم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
#مثنوی
#ضد_صهیونیستی
#غزه
#ناصر_فیض
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403
.
رسید نوبت بیعت به بانوان غدیر
#سیده_اعظم_حسینی
رسید نوبت بیعت به بانوان غدیر
شنید واژهی “مولای” را مکرر، آب
به بیعتی ابدی دستها فرو میرفت
کنار دستِ یداللهیِ “علی” در آب
نشست آینهای، روبه روی آینهای
شب و… هوای خوش برکه و… تبلورِ ماه
که: ” روی بیعت زهرا، حساب دیگر کن“
من و ادامهی این راه سخت…بسمالله..”
کنار برکه در آن وقت شب، دو تا کودک
شبیهخوانِ نخستین شبِ غدیر شدند
به روی تختهی سنگی -که حکم منبر داشت–
میان بادیه، پیغمبر و امیر شدند..
دو دست در گذرِ نور ماه، بالا رفت
نسیم، در کف دستانشان پناه گرفت
یکی شبیه به بابابزرگ، حرفی زد
و سایههای شب دشت را گواه گرفت..
به حکم آیهی “اکملتُ دینکم” میگفت:
“که بعد من تو امیری تو رهبری… راهی“
که در اطاعت امرت، مباد کجتابی
که “در رعایت حقّت، مباد کوتاهی“..!
میان ظرف بزرگی که آب، بیعت داشت
در آن سکوت فراگیر، ماه میلغزید
به روی پست و بلند مسیر، در دل دشت
چقدر پای نیفتاده راه، میلغزید…
زن ایستاد و نگاهی به ظرف آب انداخت
به عهدهای نشسته بر آن گواهِ زلال
زن ایستاد که: “ای قولهای لغزنده“!
زن ایستاد که: “ای دستهای خیس محال“!
“غدیر اگر نشد از گاهوارهها جاری
بسا سراب شود از کنارهها جاری!
و قطرهقطرهی چرکابههای مرگاندود
شود ز بستر دارالامارهها جاری!
تحجّری که در آن جز جمودِ ماندن نیست
شود ز مأذنهها و منارهها جاری!
به پای رفتنتان سنگلاخ میبارد
و تازیانه به دست سوارهها جاری!
شما که دامنتان نردبان معراج است!
مباد در برتان جز ستارهها جاری!
به پشت قامت مردانتان نهان نشوید
اگر شدند فقط در نظارهها جاری!
ردای سبز خلافت، سکوت اگر نکنید
کجا شود به تن بیقوارهها جاری؟
اگر که شیرزنانه به کوچه خیمه زنید
کجا شود ز سرایی شرارهها جاری؟
مشخص است به “اَکملتُ” پشت پا زدهاید
اگر که دین شود از نیمهکارهها جاری!
علی حقیقت دین است، آمِنوا بِعَلی!
که رمزهاست درون اشارهها، جاری!
غدیر اگر نشد آویز گوش کودکتان
زلال خون شود از گوشوارهها جاری!
مباد بر سر بازارتان شود یک روز
به نی، نمونهی مالالتجارهها جاری!
گواه بیعتتان آب شد که مَهر من است
گواه بیعتتان در هزارهها جاری!…
اگر گذشت و گذشتید از حقیقت ما
شدند اگر همهجا “استعاره”ها جاری
قسم به کاسهی آبی که پیش روی شماست
مباد عطش به لب ماهپارهها جاری…”
وزید بادی و ظرفی شکست و آبی ریخت
وزید بادی و دستار کودکی افتاد
دری شکست و همه قفلها طلسم شدند
کلونِ سادهی درها یکییکی افتاد
به پشتوانهی قول شکسته بود، آری!
لگد، که نظم “در” و “میخ” را به هم میریخت
چقدر روی زنان باز کرده بود حساب؟
کسی که وسعت تاریخ را به هم میریخت...
غدیر، پرسش تاریخ بود از تاریخ
” چه شد که راهِ نشان داده را خطا رفتند؟“
که: “مردهای مردّد به جای خود، اما
زنانِ شاهد آن ماجرا، کجا رفتند؟!
نشست آینهای، روبروی آینهای
شب دهم، به بلندای تَل، تبلور ماه
که: “روی بیعت “زینب”، حساب دیگر کن!
من و ادامهی این راه سخت…بسم الله...”
#غدیریه
#چارپاره
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403
.
که ما چون پیرهن از تن دراوردیم جان ها را
مصطفی تبریزی
مترس از خشم توفان و عَلم کن بادبانها را
دل ما کشتی نوح است سیر بی کران ها را
مترسانیدمان از های و هوی پوچ این امواج
که ما چون پیرهن از تن درآوردیم جان ها را
رجز لالایی ما بوده تا بوده چه باک از مرگ
که در گهواره می دیدیم خواب آسمان ها را
زمین می خواست ما دل بستگان نام و نان باشیم
پریدیم و رها کردیم اما آشیان ها را
نخواهد ماند جان ما در این نه توی تاریکی
شهابی تازه روشن کرده چشم کهکشان ها را
#غزل
#شعر_رهایی
#مصطفی_تبریزی
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403
.
اشک هایم را ببین و آبرویم را مریز
#ندیم_سرسَوی
آرزوی وصل یار از هجر بیزارم نکرد
آتشم من باد و آب و خاک گلزارم نکرد
آب حیوان نیز بر من هیچ تأثیری نداشت
خضر هم از خوب مرگ آلود بیدارم نکرد
سرخوشم از لذت تکرار ذکر یاحبیب
روح عیارم اسیر دام اغیارم نکرد
از صدای نبض من جز مژده ی دیدار تو
هیچ دارویی دوای درد بسیارم نکرد
روزه دار فرصت عشقم که غیر از یاد یار
هیچ کس در بزم خود دعوت به افطارم نکرد
دامن خورشید را آتش زدم با سوز دل
در زمین اما کسی یاد از دل زارم نکرد
اشک هایم را ببین و آبرویم را مریز
هیچ کس جز تو رها از رنج بسیارم نکرد
#غزل
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403
.
برای آقا زاده ها:
ای من به فدای غربت تو
سعید سلیمان پور ارومی
ای نوزده ساله قره العین
ای گنده شده به طرفه العین
آن روز که هفت ساله بودی
فارغ ز چک و حواله بودی
واکنون که به نوزده رسیدی
در وجه زمانه چک کشیدی
پس گوش به پندهای من کن
آویزه ی گوش خویشتن کن
آنجا که بزرگ بایدت بود
از نام پدر تو را رسد سود
با زور پدر سپه شکن باش
فارغ ز خصال خویشتن باش
یرخیز و بتاب بی مهابا
بالا بنشین به لطف بابا
تا از دم گردن کلفتت
بارد شب و روز پول مفتت
دولت طلبی نسب نگه دار
با دولتیان ادب نگه دار
با چهره ی ظاهر الصلاحت
با لطف و مراحم جناحت
تا رو نکند به تو کسادی
رو کن به فساد اقتصادی
پروا مکن از بی آبرویی
این آب بزن به پول شویی
غافل نشوی ز رانت باری
عزت بطلب ز رانت خواری
گر گفت کسی که آن حرام است
القصه بدان که از عوام است
کان گشته حلال ای برادر
از بهر تو همچو شیر مادر
هرچند که رانت را خواص است
در خوردن آن شگرد خاص است
خود را ز غذای بد نگه دار
در خوردن رانت حد نگه دار
رانت ار چه همه حلال خیزد
از خوردن پر ملال خیزد
دیدی به بهانه های واهی
گشتی دو سه روز دادگاهی
البته بدان در این مواقع
کک هم نگزد تو را به واقع
برجسته تویی به نزد یاران
دیدم که به جمع رتبه داران
صاحب تویی آن دگر غلامند
سلطان تویی آن دگر کدامند
ای صورت و سیرت تو مطلوب
به به به به، به این ژن خوب
من مانده ام از تو در تحیر
میهن ز تو هم تهی و هم پر
از عشق وطن شدی که مجنون
سر بنهادی به دشت و هامون
این دشت و دمن چو تنگت آمد
عزمی به سوی فرنگت آمد
اکنون سبز است جایت آری
چون کارت اقامتی که داری
دل سوخت از این مشقت تو
ای من به فدای غربت تو
#مثنوی
#طنز
#نقیضه
#سعید_سلیمان_پور_ارومی
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403
.
صدا اصالت محض است در زمانه ی تقلید
عاطفه جوشقانیان
صدا شکوه، صدا پر طنین، جوان، متفاوت
صدا نجیب، صدا گرم، مهربان، متفاوت
صدا اصالت محض است در زمانه تقلید
در این جهان شباهت بمان بمان متفاوت
صدای تو پر از آرامش است، زندگی من!
چقدر لحن تو با لحن دیگران متفاوت
گمان کنم که صدای تو بود و اسم من آمد
مرا گرفته در آغوش ، بیگمان متفاوت
صدا صدای تو بود اولین صدا در گوشم
که بوسه ات وسط نغمه اذان متفاوت
صدا زمینهی شور است، دستگاه تو نور است
تو روضه خواندی و میسوخت روضهخوان متفاوت
پدر ببخش مرا _نوجوان سرکش خود را_
اگر که لحن من آنسال ناگهان متفاوت..
فقط صدای تو میشد مرا به خود بکشاند
فقط صدای تو اینگونه پر توان متفاوت
زلال و ساده و جاری، صدای توست قناری
دلم چه تنگ شد آری! بخوان بخوان متفاوت
#غزل
#پدر
#عاطفه_جوشقانیان
شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب،فروردین 1403
.