هدایت شده از ثائر
یک روز از کنار مزار فاطمه میگذشت.
طاقت نیاورد و با گریه، خود را
به روی مزارش انداخت
و بعد با خودش شعر میخواند
و میگفت:
مرا چه شده که
بر مزار یارم سلام میکنم
ولی او جواب مرا نمیدهد؟!
ای دوست تو را چه شده که
جواب سلام دوست را نمیدهی؟
مگر از دوست داشتن دوستان رنجیده ای؟!
| الفصول المهمه،ص۱۴۸