هدایت شده از ثائر
یک روز از کنار مزار فاطمه میگذشت.
طاقت نیاورد و با گریه، خود را
به روی مزارش انداخت
و بعد با خودش شعر میخواند
و میگفت:
مرا چه شده که
بر مزار یارم سلام میکنم
ولی او جواب مرا نمیدهد؟!
ای دوست تو را چه شده که
جواب سلام دوست را نمیدهی؟
مگر از دوست داشتن دوستان رنجیده ای؟!
| الفصول المهمه،ص۱۴۸
عمر و ابوبکر برای عیادت وارد شدند
و مقابل حضرت صدیقه سلاماللهعلیها
نشستند.
ایشان روی خود را برگرداند.
آنها برخاستند و دوباره
مقابل روی حضرت نشستند.
و ایشان باز هم رو برگرداند!
بار سوم دیگر توان نداشت
که صورت خود را برگرداند،
لذا به خادمه خود فرمود:
حوِّلنَ وَجهی
صورت مرا برگردان!
| علل الشرایع،ج۱،ص۱۸۷