#عاشقانه_شهدا 💞
اولین غذایی که بعد اَز عروسیِمان درست ڪردم استانبولے بود. از مادرم تلفنے پرسیدم، شد سوپ....
آبش زیاد شدہ بود...😫
منوچهر میخورد و بَه بَه وچَه چَه میڪرد!. روز دوم گوشت قلقلی دُرست ڪردم... شدہ بود عین قلوہ سنگ...🙁
تا من سفرہ را آمادہ ڪنم، منوچهر چیدہ بودشان رویِ میز و با آنها تیلہ بازی میڪرد قاہ قاہ میخندید...میگفت: چشمَم ڪور دندَم نرم تا خانومم آشپزی یاد بگیره هر چی درست ڪنه میخورَم حتی قلوہ سنگ🤗
#شهید_منوچهر_مدق
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
#خاطــره🎞
با #محمدرضا در گلزار شهدا بهشت زهرا(س) قرار داشتیم وقتی رسید، حدود دو ساعت سر مزار رسول حرف زدیم.
بعد سر خاک بقیه #شهدا رفتیم و هر #شهیدی را که میشناخت سر خاکش میایستاد و حدود یک ربع راجع به #شهید صحبت میکرد، جوری حرف میزد و خاطره تعریف میکرد که انگار سال ها با آن #شهید رفیق بوده است.
گرمای طاقت فرسایی بود اما چنان غرق مطالب و حرف بودیم که گرما را حس نمی کردیم.
سپس برگشتیم بر سر مزار شهید رسول خلیلی و صحبتهایمان را ادامه دادیم. موقع خداحافظی گفت: روضه بزار گوش کنیم و این جمله شهید خلیلی را یادآوری میکرد که:
«ای که بر تربت من میگذری، روضه بخوان / نام زینب(س) شنوم زیر لحد گریه کنم»
گفتم: بابا لازم نیست اما اصرار کرد و خلاصه یک روضه گوش کردیم.
وقتی تمام شد با آهی سوزناک سکوت را شکست، حسرت داشت،حسرت شهادت....
بوی عطر پیراهنش را هیچ وقت فراموش نمیکنم. خداحافظی کردیم و این آخرین خداحافظی من و #محمدرضا بود.
#شهیدمحمدرضادهقان
#بھنقݪازدوستشهید🔗
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🍃
🌹
🌹و اما روایتی کم نظیر و خواندنی از نحوه ی مطلع شدن همسر بزرگوار شهید سید احمد حسینی از شهادت ایشان🌹
همسربزرگوار شهید سیداحمد حسینی که خود نیز از خاندان جلیله ی سادات هستند در بیداری شهادت شوهرش به او الهام شده بود.
به روایت همسر شهید حسینی:
در آن موقع که سیداحمد به جبهه می رفت ما در خانه ای ییلاقی در روستای چلی علیاء از توابع علی آباد کتول و در حاشیه کوه زندگی می کردیم.
شهید با دستان خودش آن خانه را ساخته بود.
آن زمان ییلاق برق نداشت و در خانه ها از فانوس برای روشنایی استفاده می شد.
شب بود... فانوس ها را روشن کردم و درب ورودی خانه را با قفل و زنجیر بستم...
آستین هایم را بالا زدم تا وضو بگیرم و برای نماز مغرب آماده شوم.
ناگهان نور زیادی کنار درب ورودی در آن تاریکی و نبود برق توجه ام را به خود جمع کرد...
خوب که نگاه کردم آقایی را دیدم با قد و قامتی بلند که شال سبزی دور گردن انداخته و بین چهار چوب درب ایستاده است.
بخاطر پوشش نامناسب کمی خودم را عقب کشیدم و در این فکر بودم که حتما فکر و خیال است شروع کروم به فرستادن صلوات و ذکر گفتن...
در بین ذکر گفتن ها دوباره آن آقای سید را دیدم که کنار درب ورودی ایستاده...
چون آستین هایم بالا بود سریع دستانم را پشتم قایم کردم و این بار فقط به او نگاه کردم تا مطمئن شوم که واقعیت است.
آن مرد سید همانطور که ایستاده بود گفت: این خانه، خانه ی شهید است و یک قدم به عقب رفت... مجددا حرفش را تکرار کرد و باز هم یک قدم به عقب برداشت... دوباره گفت: برای بار آخر می گویم این خانه، خانه ی شهید است وقتی آخرین قدم را به عقب برداشت دیگر او را ندیدم.
فکرم متوجه ی بچه ها شد که در اتاق کناری مشغول بازی کردن بودند سریع به سمت اتاق کناری دویدم بچه ها همچنان مشغول بازی کردن بودند و همه چیز طبیعی بود و متوجه ی حضور کسی نشده بودند.
با عجله به سمت درب ورودی برگشتم... درب خانه به همان صورتی که سر شب آن را قفل و زنجیر کرده بودم... قفل بود.
آن سید خبر شهادت سیدم را داد و رفت.
آقا سید بیا به خوابمان و بیدارمان کن
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
✍حاج قاسم سلیمانی
توصیه ام به شما این است که هرکدام، یک شهید را برای خودتان انتخاب کنید. حتما هم نباید معروف باشد. در گمنام ها، انسان های فوق العاده ای وجود دارد، آنها را هم در نظر بگیرید. دعا کنید خدا به حق حضرت زهرا سلام الله علیها ما را به شهادت برساند و این شهادت را منشا رحمت و آمرزش ما قرار دهد. و ان شاءالله شرمنده دوستان شهیدمان نشویم. هیچ چیز بالاتر از شهادت نیست. شما خواهران هم که جهاد از شما گرفته شده، می توانید شهید شوید. شما جهاد مهمتری دارید که الان به آن مشغول هستید.
"آقا" را دعا کنید برای مسئولیت سنگینی که به عهده اش است. در این دنیای پر تلاطم و سختی که امروز ایشان با آن مواجه هستند، در داخل و خارج؛ دوستان نادان و دشمنان قسم خورده مجهز و مسلح و نفاق، انشاءالله خدا ایشان را کمک کند. عمر طولانی و نفوذ کلام بیشتری به ایشان بدهد و قلب ها را در تسخیرش قرار دهد.
📚برشی از کتاب حاج قاسم
به قلم علی اکبری مزد آبادی
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
رفاقت با شهدا
سخنانحضرت آقا درمورد شهیدان #مهدے_باڪرےو#قاسم_سلیمانے :
«در بین شهدا بعضے از آنهاشهیدپرور بودند.🌸🍃
در واقع مےتوان گفت آنها سیدالشهدا بودند. اعتقاد ما این است ڪه شهیدباڪرے سیدالشهداے لشڪر عاشورا بود....🌸🍃
و شهیدسلیمانے هم سیدالشهداے مقاومت است.
سیدالشهدا شدن این عزیزان هم بهخاطر فرماندهےشان نبود. 🌸🍃
از زمانےڪه جنگ هشت سال دفاع مقدس شروع شد، شهید آقا مهدےباڪرے از یڪ خمپاره زدن در جنگ شروع ڪرد.🌸🍃
اما آقا مهدے در بین رزمندگان صاحب سبڪ و صاحب ادبیات بود...
باڪرے فرد نبود، بلڪه ادبیات بود.🌸🍃
با تمام رفتار، گفتار، حرڪات، سڪنات و برخوردهایش همواره شهید تربیت مےڪرد. و این دقیقاً در حاج قاسم هم بود....»🌸🍃
#خدایاعاشقمڪنهمچونشهدا♥️
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
🌷رشته نور🌷
مدتی قبل از شهادت غلامعلی ، او را در حرم امام رضا(ع) دیدم.
از حرم که بیرون آمد وجد و نشاط خاصی داشت .
جلو رفتم و با او درباره ی مجلس ماه محرم صحبت کردم.
چیزی تا محرم نمانده بود.
✳️غلامعلی لبخندی زد وگفت: « تا ماه محرم ، مرغ از قفس پریده ...!»
بعد از شهادتش ، غلامعلی را در خواب دیدم .
✅گفت : « رشته نوری از سوی آستان ابا عبدالله(ع) وجود من و قبر مرا روشن کرده ...»
💐شاعر و مداح اهل بیت (ع) شهید غلامعلی رجبی به روایت حجت الاسلام حاج شیخ حسین انصاریان
📚برگرفته از کتاب کبوتران حرم اثر گروه شهید هادی .
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊