#رمان_داستانی_مزد_خون
#بر_اساس_واقعیت
#قسمت_هفدهم
لبخندی زدم و گفتم: بیا حاجی اینم قیافه ی خوب ! ولی خدایش کاری ندارم، من فکر کنم کلا توی زندگیم با چالش مشکلات عقد اخوت خوندم !!!
نشد من نیت یه کاری رو بکنم یه سنگی جلوی راهم نباشه!!!
مهدی سفره رو داد دستم و گفت: زحمت پهن کردنش رو بکش تا من بقیه وسایل رو بیارم ضمنا داداش یعنی نمیدونی اگر چالش تموم بشه زندگی تموم میشه...
انسان تا وقتی زنده است نبض قلبش مرتب بالا و پایین میره...
وقتی هم میمیره که، قلبش به ثبات برسه!
خوب زندگیم همینه...
برو خوشحال باش نبض زندگیت می زنه!
اگه یه روز احساس کردی توی زندگیت چالشی نداری، همه چی جوره و به ثبات رسیدی بدون دیگه تموم شدی....
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: بعععععله شیخنا...
ما موجیم که آسودگی ما در عدم ماست...
مهدی پارچ دوغ رو داد دستم و گفت: به به، راه افتادی شیخ مرتضی...
سری تکون دادم و با نیش خند گفتم: راه افتادیم ولی مثل شما که نه حاجی! هنوز داریم تاتی تاتی می کنیم...
مهدی گفت: بیا بشین غذا بخوریم، قم که بری راه هم می افتی اخوی...
تمام مدتی که خونه ی مهدی بودیم ذهنم درگیر قم شده بود...
دنبال یه راهی می گشتم بتونم سریعتر کارهام رو بکنم و بار سفر رو ببندم...
یکدفعه نگاهم افتاد به مهدی که از حالت نگاهم متوجه شد چه درخواستی الان میخوام مطرح کنم!
نگاه جدی تری بهم کرد و گفت: فکرشم نکن!
این یکی رو دیگه من نمی تونم!
توقع نداری که برم با خانوادت صحبت کنم بگم راضی باشید بذارید مرتضی و خانومش برن یه شهر دیگه!!!
گفتم: حاجی نمیشه...راهی نداره...
گفت: راهش خودتی...
هیچی دیگه! با این حرف مهدی که بیراه هم نمی گفت خودم باید فکری میکردم...
از خونه ی مهدی که اومدیم دنبال یه فرصت مناسب بودم موضوع قم را با فاطمه در جریان بذارم...
تصمیم گرفتم یه سفر با هم بریم قم هم زیارت بی بی، هم اینکه اونجا موقعیت راحتری بود برای طرح این موضوع...
فاطمه از پیشنهاد مسافرت خیلی استقبال کرد...
به یک هفته نکشید بار سفر رو بستیم و از خانوادهامون خدا حافظی کردیم و راه افتادیم سمت شهر مقدس قم...
قم که رسیدیم مدام دنبال یه فرصت بودم قضیه رو مطرح کنم...
دست به دامن بی بی شدم و گفتم: خانم جان خودت یه شرایطی فراهم کن...
دو سه روزی از اومدنمون گذشته بود و هنوز من حرفی نزده بودم، یه بار که توی صحنه آیینه ی بی بی( امام رضا) نشسته بودیم فاطمه گفت: خوش به حال آدم هایی که هم جوار بی بی حضرت معصومه(س) هستن!
انگار خود بی بی(س) عنایت کرده بود...
دیدم بهترین موقعیته...
گفتم: دوست داری تو هم مجاور بی بی(س) باشی؟!
گفت: خوب معلومه! کیه که دوست نداشته باشه!
شروع کردم باهاش صحبت کردن...
از سیر تا پیازحرفهایی که بین من و شیخ مهدی رد و بدل شده بود رو گفتم و منتظر واکنشش موندم...
انتظار نداشتم همون موقع پاسخ مثبت بده، چون خیلی وقتها ما آدم ها یه آرزوهایی می کنیم که اگه همون موقع بهمون بدن شاید انتظارش رو نداشته باشیم!!!
و طبیعی بود که فاطمه هم مثل همه ی آدمها از پیشنهاد من جا بخوره...
ادامه دارد....
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
ادامه ی داستان در کانال به دنبال ستاره ها 👇
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
.
.
یادمون باشه🌿
چیزی که سرنوشت انسان را می سازد
استعدادهایش نیست،بلکه
انتخاب هایش است ...
.
.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#قدرت_تمرکز قسمت ششم
یه نکته ی مهم در مورد عادات ما اینه که نتایج عادات بد ما معمولا تا مدت ها بعد در زندگی اثر خودش رو نشون نمیده و ما وقتی می فهمیم که عمر گرانبهامون رو دادیم و اما نه تنها هیچ سودی که چه بسا کلی ضرر هم بار آوردیم😣
مثلا وقتی عادت به خوردن انواع غذاهای چرب و سس ها و فست فودها داریم یکدفعه نمیشه سرطان و چربی و کلسترول بالا بلکه بعد از چند سال خودش رو نشون میده! 😱
خوب حالا که میخوایم تغییر کنیم در جهت خوب چکار باید کرد؟!
بعد از شناخت عادات بد مثلا پر خوری ، پر خوابی، بی نظمی و تنبلی و بدون مطالعه بودن و ... باید عادات خوبی که برامون مهم هست رو شناسایی کنیم مثلا سلامتی جسمی و خوش تیپ بودن، خواب به اندازه و سر حال بودن، منظم بودن و فرز و زرنگ بودن و اهل مطالعه و فعالیت و تاثیر گذار بودن...
تا اینجاش رو احتمالا خیلی هامون اومدیم و تجربه کردیم اماحالا در مرحله ی بعد که تمام تفاوت از همین مرحله شروع میشه چه باید بکنیم😎
باید متعد باشیم که در زمان مشخص آهسته و پیوسته عادت جدید روانجامش بدیم...
تعهد یعنی چیییییی ؟!
یعنی وقتایی هم حال و حوصله نداریم اون کاری رو که به خودمون قول دادیم انجامش بدیم وگرنه توی حال خوب که همه متعهد هستن🙃
حالا سوال چه جوری متعهد باشیم؟!
ادامه دارد.....
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
ارسال مطلب با لینک کانال ✅
#رمان_داستانی_مزد_خون
#بر_اساس_واقعیت
#قسمت_هجدهم
کمی متعجب نگاهم کرد و گفت: مرتضی داری جدی میگی!!!!
قاطع گفتم: کاملأ!!!!
فاطمه ساکت شد، یک سکوت ممتد...
بیست دقیقه ای با همین سکوت گذشت و من طی مدت با خودم هزار جور فکر و خیال میکردم که یکدفعه فاطمه بلند شد و بی مقدمه گفت: من یه سر میرم داخل حرم، ضریح رو زیارت کنم، برمیگردم...
اصلا نتونستم از حالت چهره اش بفهمم الان با قم زندگی کردنمون موافقه یا مخالف!!!
یک ساعتی گذشت و خبری ازش نشد!
تماس گرفتم با گوشی همراهش همون زنگ اول جواب داد، گفتم: کجایی خانم؟!
صداش خیلی گرفته بود...
گفت: ببخشید طول کشید تا ده دقیقه ی دیگه میام...
از لحن صداش نگران شدم...
نکنه همراهم نشه!
به خودم نهیب زدم مرتضی به خدا توکل کن ...
تو تلاشت رو بکن، بقیه اش رو هم بسپار به خودش...
فاطمه از روبه رو داشت آهسته آهسته می اومد سرش پایین بود...
بهم که رسید نگاهم به چشمهاش افتاد دیدم یا علی چکار کرده با این چشمهای پف کرده!
به شوخی گفتم: خانمم همینجوری نشسته بودی گفتی خوش به حال مجاورای بی بی(س) بعد این شد!
حالا با این چشمها و حالتت چی دعا کردی؟
بگو لااقل من در جریان باشم تکلیفم رو بدونم!
لبخندی نشست روی صورتش گفت: بله خدا ما را با حرفهامون امتحان میکنه ببینه راست می گیم یا نه؟!
خدااایش من که طلبه بودم از تحلیلش شوکه شدم و توی دلم گفتم: سید هادی دمت گرم که آدرس درست به من دادی!
گفتم: خوب فاطمه خانم شما الان توی این امتحان بردی یا باختی!!!!
گفت: میخوای این چند روزی اینجاییم چند جا بریم دنبال خونه، بالاخره مجاورای بی بی که توی چادر زندگی نمی کنن!!
نمی دونستم از خوشحالی چکار کنم...
فقط به فاطمه گفتم خداروشکر خدا تو را همراه من کرده...
با کلی انرژی همون موقع راه افتادیم....
دنبال خونه گشتن پروژه ی جدید ما توی شهری بود که جز حرم و جمکران جای دیگه ازش رو نمی شناختیم!
تمام روز رو از این املاکی به اون املاکی، ولی آخرش هم هیچی...
خسته برگشتیم محل اسکانمون...
روز بعد دوباره مشغول گشتن شدیم ولی جای مناسبی ندیدیم...
چند روز کارمون فقط همین بود ...
دیگه واقعا خسته شده بودیم و هم زمان موندنمون خیلی طول کشیده بود. باورم نمی شد دست خالی برگردیم ولی ظاهرا برگشتیم....
فکر نمی کردم پیدا کردن یه خونه ی نقلی دو نفره اینقدر سختی داشته باشه!
البته با قیمتی ما میخواستیم خونه اجاره کنیم حقیقتا مثل پیدا کردن آب وسط یه کویر خشکیده بود!
ولی خوب حکایت ما، حکایت یه وقتایی که یه جوری نگاهمون به آسمونه و شاکی خدایم که وسط این بیابون برهوت آب کجاست و اینجا که همش سرابه!
فارغ از اینکه چشمه ای زیر پاست و تقصیر سر به هوا بودنمون هست که چشمه رو نمی بینیم...
ادامه دارد...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
ادامهی داستان در کانال به دنبال ستاره ها 👇
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#قدرت_تمرکز قسمت هفتم
چه جوری میشه متعهد بود و متعهد موند❗️❗️❗️
ببینید در دو صورت افراد می تونن سر تعهد خودشون بمونن👌
✅یک_ با توجه به داشتن انگیزه
که شامل انگیزه ی مادی و معنوی میشه
مثلا طرف خیلی چاق هست ولی هیچ وقت متمرکز نمی تونه رژیم بگیره و متعهد باشه تا اینکه با یه انگیزه قوی مادی رو به رو میشه با خودش متعهد میشه که وزنش رو کم کنه انگیزش هم بخاطر عروسیش هست بعد رژیم میگیره لاغره میشه در حد چوب خشک😄
یا مثلا طرف میخواد قرآن بخونه ولی متعهد نیست و نمی تونه متمرکز در طول سال انجامش بده☹️ اما ماه مبارک رمضان یک دور کامل قرآن رو ختم میکنه چراااا چون انگیزش، انگیزه ی معنوی قویه که ثواب و فرصت عظیمی در این ماه هست رو از دست نده😇👌
یا مثلا طرف حال درس خوندن نداره ولی با وعده ایی که باباش بهش داده که نمراهات خوب بشن براش لپ تاب میخوره انگیزه مادی میگیره و متعهد میشه برا درس خوندن👏👏👏
یا مثلا خیلی از افراد که کار می کنند اگر به انگیزه ی حقوق ماهیانه نبود اصلا انسانهای متعهدی نبودن، ولی این انگیزه ی مادی باعث تعهد و انجام کارشون میشه🙂
حالا خیلی از کارهایی که ما نیاز به قدرت تمرکز داریم تا برامون عادت بشه و تبدیل به یه رفتار خوب بشن نیاز به انگیزه داره، انگیزه ای قوی که ما رو تا اخر مسیر همراهی کنه! 😌
این خود شما هستین که می تونین انگیزه ی قویتون رو پیدا کنید چون ممکنه برای شما یک کار و پاداش انگیزه ی قوی باشه اما برای دیگری اصلا انگیزاننده نباشه! پس بستگی به افراد داره🙂
✅ دو_داشتن اجبار و مجبور بودن
حتما تجربه کردید چون مجبور بودید متعهد به انجام کاری شدید🙃
مثلا چون استاد درس رو می پرسه و نمره اش پایان ترم محسوب میشه مجبور شدید متعهدانه درستون رو بخونید😏
یا مثلا چون مهمون داشتید مجبور شدید خونه رو تمییز کنید یا مثلا چون کارمند هستید مجبور اید سر یک ساعت خاص از خواب بیدار بشید و...
اگه نگیم همه، باید بگیم خیلی از ما ایرانی ها توی موقعیت اجبار خیلی متعهدانه رفتار می کنیم و چون تعهد هست و اون کار رو تکرار میکنیم، اون رفتار به صورت عادت تبدیل میشه و در اون کار ما قدرت تمرکز بالایی پیدا می کنیم
خوب پس برای متعهد بودن یا باید انگیزه ی قوی برای خودمون پیدا کنیم یا خودمون رو مجبور کنیم تا اون رفتار برامون عادت بشه هر چند آخر این اجبار هم یک انگیزه ی بالایی هست و اون رسیدن به قدرت تمرکز در یک رفتار مد نظر ماست که جزو اهدافمونه👌
اجبار هم دو نوعه: هم مادی، هم معنوی
اجبار مادی مثل مثالهایی که بالا گفتیم😊
اجبار معنوی مثل این حرفی که یکی از شما عزیزان گفتید 👇
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
ارسال مطلب با لینک کانال✅
.
.
تنها اگر زحمت سعی کردن را به خود بدهیم
به راحتی به قدرت تمرکز در کارها می رسیم👌
.
.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
علامه حسن زاده آملی :
اگر جان همت داشته باشد کار
برای بدن دشوار نمی شود.
اگر بدن تنبلی مـےکنـد بخاطر آن
است که روح نشاط ندارد.
#سخن_بزرگان 🌱