#رمان_داستانی_مزد_خون
#بر_اساس_واقعیت
#قسمت_هجدهم
کمی متعجب نگاهم کرد و گفت: مرتضی داری جدی میگی!!!!
قاطع گفتم: کاملأ!!!!
فاطمه ساکت شد، یک سکوت ممتد...
بیست دقیقه ای با همین سکوت گذشت و من طی مدت با خودم هزار جور فکر و خیال میکردم که یکدفعه فاطمه بلند شد و بی مقدمه گفت: من یه سر میرم داخل حرم، ضریح رو زیارت کنم، برمیگردم...
اصلا نتونستم از حالت چهره اش بفهمم الان با قم زندگی کردنمون موافقه یا مخالف!!!
یک ساعتی گذشت و خبری ازش نشد!
تماس گرفتم با گوشی همراهش همون زنگ اول جواب داد، گفتم: کجایی خانم؟!
صداش خیلی گرفته بود...
گفت: ببخشید طول کشید تا ده دقیقه ی دیگه میام...
از لحن صداش نگران شدم...
نکنه همراهم نشه!
به خودم نهیب زدم مرتضی به خدا توکل کن ...
تو تلاشت رو بکن، بقیه اش رو هم بسپار به خودش...
فاطمه از روبه رو داشت آهسته آهسته می اومد سرش پایین بود...
بهم که رسید نگاهم به چشمهاش افتاد دیدم یا علی چکار کرده با این چشمهای پف کرده!
به شوخی گفتم: خانمم همینجوری نشسته بودی گفتی خوش به حال مجاورای بی بی(س) بعد این شد!
حالا با این چشمها و حالتت چی دعا کردی؟
بگو لااقل من در جریان باشم تکلیفم رو بدونم!
لبخندی نشست روی صورتش گفت: بله خدا ما را با حرفهامون امتحان میکنه ببینه راست می گیم یا نه؟!
خدااایش من که طلبه بودم از تحلیلش شوکه شدم و توی دلم گفتم: سید هادی دمت گرم که آدرس درست به من دادی!
گفتم: خوب فاطمه خانم شما الان توی این امتحان بردی یا باختی!!!!
گفت: میخوای این چند روزی اینجاییم چند جا بریم دنبال خونه، بالاخره مجاورای بی بی که توی چادر زندگی نمی کنن!!
نمی دونستم از خوشحالی چکار کنم...
فقط به فاطمه گفتم خداروشکر خدا تو را همراه من کرده...
با کلی انرژی همون موقع راه افتادیم....
دنبال خونه گشتن پروژه ی جدید ما توی شهری بود که جز حرم و جمکران جای دیگه ازش رو نمی شناختیم!
تمام روز رو از این املاکی به اون املاکی، ولی آخرش هم هیچی...
خسته برگشتیم محل اسکانمون...
روز بعد دوباره مشغول گشتن شدیم ولی جای مناسبی ندیدیم...
چند روز کارمون فقط همین بود ...
دیگه واقعا خسته شده بودیم و هم زمان موندنمون خیلی طول کشیده بود. باورم نمی شد دست خالی برگردیم ولی ظاهرا برگشتیم....
فکر نمی کردم پیدا کردن یه خونه ی نقلی دو نفره اینقدر سختی داشته باشه!
البته با قیمتی ما میخواستیم خونه اجاره کنیم حقیقتا مثل پیدا کردن آب وسط یه کویر خشکیده بود!
ولی خوب حکایت ما، حکایت یه وقتایی که یه جوری نگاهمون به آسمونه و شاکی خدایم که وسط این بیابون برهوت آب کجاست و اینجا که همش سرابه!
فارغ از اینکه چشمه ای زیر پاست و تقصیر سر به هوا بودنمون هست که چشمه رو نمی بینیم...
ادامه دارد...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
ادامهی داستان در کانال به دنبال ستاره ها 👇
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#قدرت_تمرکز قسمت هفتم
چه جوری میشه متعهد بود و متعهد موند❗️❗️❗️
ببینید در دو صورت افراد می تونن سر تعهد خودشون بمونن👌
✅یک_ با توجه به داشتن انگیزه
که شامل انگیزه ی مادی و معنوی میشه
مثلا طرف خیلی چاق هست ولی هیچ وقت متمرکز نمی تونه رژیم بگیره و متعهد باشه تا اینکه با یه انگیزه قوی مادی رو به رو میشه با خودش متعهد میشه که وزنش رو کم کنه انگیزش هم بخاطر عروسیش هست بعد رژیم میگیره لاغره میشه در حد چوب خشک😄
یا مثلا طرف میخواد قرآن بخونه ولی متعهد نیست و نمی تونه متمرکز در طول سال انجامش بده☹️ اما ماه مبارک رمضان یک دور کامل قرآن رو ختم میکنه چراااا چون انگیزش، انگیزه ی معنوی قویه که ثواب و فرصت عظیمی در این ماه هست رو از دست نده😇👌
یا مثلا طرف حال درس خوندن نداره ولی با وعده ایی که باباش بهش داده که نمراهات خوب بشن براش لپ تاب میخوره انگیزه مادی میگیره و متعهد میشه برا درس خوندن👏👏👏
یا مثلا خیلی از افراد که کار می کنند اگر به انگیزه ی حقوق ماهیانه نبود اصلا انسانهای متعهدی نبودن، ولی این انگیزه ی مادی باعث تعهد و انجام کارشون میشه🙂
حالا خیلی از کارهایی که ما نیاز به قدرت تمرکز داریم تا برامون عادت بشه و تبدیل به یه رفتار خوب بشن نیاز به انگیزه داره، انگیزه ای قوی که ما رو تا اخر مسیر همراهی کنه! 😌
این خود شما هستین که می تونین انگیزه ی قویتون رو پیدا کنید چون ممکنه برای شما یک کار و پاداش انگیزه ی قوی باشه اما برای دیگری اصلا انگیزاننده نباشه! پس بستگی به افراد داره🙂
✅ دو_داشتن اجبار و مجبور بودن
حتما تجربه کردید چون مجبور بودید متعهد به انجام کاری شدید🙃
مثلا چون استاد درس رو می پرسه و نمره اش پایان ترم محسوب میشه مجبور شدید متعهدانه درستون رو بخونید😏
یا مثلا چون مهمون داشتید مجبور شدید خونه رو تمییز کنید یا مثلا چون کارمند هستید مجبور اید سر یک ساعت خاص از خواب بیدار بشید و...
اگه نگیم همه، باید بگیم خیلی از ما ایرانی ها توی موقعیت اجبار خیلی متعهدانه رفتار می کنیم و چون تعهد هست و اون کار رو تکرار میکنیم، اون رفتار به صورت عادت تبدیل میشه و در اون کار ما قدرت تمرکز بالایی پیدا می کنیم
خوب پس برای متعهد بودن یا باید انگیزه ی قوی برای خودمون پیدا کنیم یا خودمون رو مجبور کنیم تا اون رفتار برامون عادت بشه هر چند آخر این اجبار هم یک انگیزه ی بالایی هست و اون رسیدن به قدرت تمرکز در یک رفتار مد نظر ماست که جزو اهدافمونه👌
اجبار هم دو نوعه: هم مادی، هم معنوی
اجبار مادی مثل مثالهایی که بالا گفتیم😊
اجبار معنوی مثل این حرفی که یکی از شما عزیزان گفتید 👇
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
ارسال مطلب با لینک کانال✅
.
.
تنها اگر زحمت سعی کردن را به خود بدهیم
به راحتی به قدرت تمرکز در کارها می رسیم👌
.
.
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
علامه حسن زاده آملی :
اگر جان همت داشته باشد کار
برای بدن دشوار نمی شود.
اگر بدن تنبلی مـےکنـد بخاطر آن
است که روح نشاط ندارد.
#سخن_بزرگان 🌱
🌿خوش به حال آنها که
متعهدانه زندگی کردند...
هدفمند زندگی کنیم👌
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
#رمان_داستانی_مزد_خون
#بر_اساس_واقعیت
#قسمت_نوزدهم
بعد از برگشتنمون سعی کردیم شرایط رفتنمون رو کم کم به خانوادهامون توضیح بدیم...
هر چند که هنوز از ماجرای قبلی ناراحت بودند و با گفتن این موضوع ناراحتیشون بیشتر شد و به قول اونها شد قوز بالا قوز...
طول کشیدن پیدا کردن خونه، لطف خدا بود تا خانوادهامون با آمادگی نسبتا بیشتری این قضیه رو بپذیرن...
هفت و هشت ماهی، از زمانی که ما تصمیم گرفتیم تا قرار شد بریم قم طول کشید....
خانوادهامون هم دیگه تقریبا با رفتن ما کنار که نیومدن اما موقتا پذیرفته بودند...
که ناگهان طبق قاعده ی دنیا پروژه ی جدیدی شروع شد!
البته همش لطف بود...
قرار بود به لطف خدا یه فرشته ی کوچولو به جمع خانواده ی دو نفره ی ما اضافه بشه. اما امان از وقتی که خانوادهامون این موضوع رو فهمیدن!!!!!
انگار تا اون موقع هر چی نخ ریسیده بودیم، پنبه شد!!!
دوست نداشتم با ناراحتی از پیش خانوادهامون بریم، ولی هر چی سعی کردم قانعشون کنم که من خودم حواسم به فاطمه و بچمون هست زیر بار نرفتن...
حرفشون هم این بود که توی شهر غریب تک و تنها یه خانم باردار... سخته... نمیشه... نمی تونین ... نکنین... بمونید تا کوچولوتون به دنیا بیاد بعد هر جا خواستید برید بسلامت!
ولی من می دونستم بمونیم دیگه موندیم...
خصوصا که اگه این فسقلی به دنیا می اومد کاملا واضح بود دل کندن خانوادهامون از نوه ی اولشون، از شکستن شاخ غول هم سختر میشد!
با فاطمه تصمیممون رو گرفته بودیم میدونستیم هر هدف مقدسی سختی خودش رو می طلبه...
چاره ای نبود اسباب کشی کردیم ولی هر چقدر هم تلاش و سعی کردیم که با دلخوری جا به جا نشیم ، نشد که نشد ....
ناراحتی خانوادهامون از یه طرف بهمم ریخته بود! شرایط ثبت نام و قبولی توی مجموعه ی علامه مصباح از یه طرف! تنهایی و بی کسی شهر غریب هم از یه طرف درگیرم کرده بود که در جهت تکمیل این وضعيت یکدفعه پروژ ی عظیم خدا چنان غافلگیرم کرد و دست و پام رو بست که متحیر و سرگشته و حیران موندم در حدی که به خدا گفتم: قربونت بشم خدایا بابا منم بندتم!
خودت که بهتر میدونی من اصلا اینجا بخاطر تو اومدم ...
نکنه استغفرالله منو یادت رفته!!!
اصلا فکرشم نمی کردم بعد از اسباب کشی و این همه دغدغه بخواد مشکلی برای فاطمه و بچمون پیش بیاد که دست و پای من رو عملا و کاملا ببنده!!!
شدیدا نگران وضعیت بحرانی فاطمه و بچمون بودم که با شرایطی براش بوجود اومده بود، دکتر گفته بود باید تحت مراقبت ویژه باشه...
حالم شبیه اونهایی بود که مانده از یک جا و رانده از جای دیگر بودند...
از یه طرف با اون وضعی که اومدیم و دلخوری پیش اومده بود دیگه نمی تونستیم بگیم حداقل کسی از خانوادمون پیشمون بیاد و نه میشد خودمون برگردیم....
از یه طرف دیگه هم هزینه های سر سام آور درمان!!!
باورم نمیشد با یک چنین شروع طوفانی روبه رو بشم! یاد روز اولی افتادم اومدم توی حوزه که با همین شدت طوفان زیر مشت و لگد شروع شد اما آخرش لذت بخش بود، امیدوار بودم انتهای این ماجرا هم لذت بخش باشه...
اون روز خودم تنها بودم اما اینجا فاطمه و بچمون وسط گود بودن!
درسته به قول شیخ مهدی نشانه ی زنده بودن آدم، زدن نبض زندگی با همین بالا و پایین های مشکلات هست و وقتی نباشه یعنی ما سالهاست که مردیم!!!
اما حقیقتا نمیدونم چرا این نبض زندگی ما اینقدر تند تند میزد!!!
ادامه دارد....
نویسنده: #سیده_زهرا_بهادر
ادامهی داستان در کانال به دنبال ستاره ها 👇
https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286