eitaa logo
|بهارنارنج|
261 دنبال‌کننده
843 عکس
94 ویدیو
8 فایل
بــِســـمـِ الـلّـــهـ وَ هُــوَ الـــمُـــصَـوِّر مطالب این کانال، نذر سلامتی و ظهور حضرت حجت (عج) است فاطمه‌ام افــضـــلی مــــــادر| نویسنـــــــــده| استادیار مدرسه نویسندگی مبنا| مشغولِ عکاسی‌وتصویرگری‌وجهادِفرهنگی| 🔰 @mrs_faaf
مشاهده در ایتا
دانلود
|بهارنارنج|
🪴 این قاب، تمام ماجرای من بود روز یکشنبه ۳۱ تیر...👇🏻 ‌ ‌
🪴 این قاب، تمام ماجرای من بود روز یکشنبه ۳۱ تیر. ساعت ۵ باید به ورودی‌های جدید باشگاه نویسندگی خوش‌آمد می‌گفتم. همان ساعتی آزمون برخط زبان کودک و نوجوان شروع می‌شد. و هر دو دقیقا وسط کلاس ریحان بود. جلسه اولِ ترم جدیدی که نه تنها بچه‌ها جدید بودند، که مربی هم عوض شده بود؛ بعد از ۱٠ ماه انس ریحان با نرگس جون. و من با اضطراب واکنش ریحان به این تغییرات، برای ورودی‌های جدید صحبت کردم. توی اتاق کاردستی با بک‌گراند درخت کاغذی و جغد روی دیوار. وقتی هم که ریحان سرش را کرد توی دوربین گوشی و برای شرکت‌کنندگان دست تکان داد، واکنش‌ها را ندیدم اما تقریبا مطمئن بودم حاشیه آنقدر جذاب‌تر از متن شده که دیگر کسی کاری به خوش‌آمدگویی من ندارد. ساعت ۵:۱۵ هم رفتم توی صفحه آزمونی که استادش گفته بود اصلا به تست اعتقادی ندارد. آزمون تشریحی بود. خیلی تشریحی. کنار قفسه‌های سالن اصلی نشسته بودم. لپ‌تاپ روی پایم بود و داشتم تلاش می‌کردم کوثر و عسل را از روی کیبورد جدا کنم که معصومه جون همه را به حیاط دعوت کرد. برنامه‌ی آن جلسه‌ی موسسه، آب‌بازی بود. کل ۲ ساعت توی حیاط بچه‌ها هر بازی که با آب بود را تجربه کردند. و من یک پایم جلوی حوض بود تا ریحان را با دوستان و مربی جدیدش همراهی کنم و یک پایم توی بهارخواب بود. پای لپ‌تاب. زیر نگاه متعجب مادرانی که حتما توی ذهن‌شان داشتند می‌گفتند «واه واه چه مادر بی‌مسئولیتی، یه دقیقه از پای لپ‌تاپ پا نمیشه با بچش بازی کنه». آزمون را ۲٠ دقیقه مانده به پایان مهلت بارگزاری کردم. خسته بودم. از آن خستگی‌های دل‌چسبی که تهش می‌گویی «آخیش این مرحله هم تموم شد». اما سوژه‌ی آن روزِ شلوغ من نبودم. مشخصا ریحان بود. باید با شرایط جدیدی که افتاده بود وسطش کنار می‌آمد. و کنار آمد. بیشتر و بهتر از انتظارم. کلاس که تمام شد، توی تپسی نشستیم و همینطور که به ترافیک ساعت ۷ شیراز زل زده بودیم، اتفاقات آن دو ساعت را با ریحان چک کردم. می‌خواستم مطمئن بشود این تغییر و اضطراب احتمالی که کشیده است را فهمیده‌ام و می‌دانم چه کار بزرگی کرده که شرایط جدید کلاسش را خیلی زود پذیرفته. و من وسط نخودچی‌کشمش خوردن ریحان، همان موقع که ماجرای آب‌بازی را برایم تعریف می‌کرد داشتم دختری را می‌دیدم که با دو ساعت قبلش فرق کرده بود. بزرگ‌تر شده و حالا بیشتر می‌داند توی این دنیای بی‌ثبات، دقیقا چه اتفاقاتی ممکن است بیافتد و چطور می‌تواند دوام بیاورد. پ‌ن: ماجرای ۳۱تیر را چرا ۸شهریور منتشر کردم؟! روایت نوشتن، فراغ بال می‌خواهد و تمرکز و یک گوشه‌ی دنج نشستن. همان‌ها که من خیلی وقت است ندارم‌شان! 🌲 🌦 ۸/شهریور/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
🪴 ی این هفته، تقدیم به مردانِ جمهوری اسلامی ایران. همان‌ها که شیفتگان خدمت بودند و نه تشنگان قدرت. تقدیم به شهیدان رجایی و باهنر. ۸/شهریور/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌
🪴 ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم ای بی‌خبر ز لذتِ شرب مدام ما هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما پ‌ن: مدام‌دارهای عزیز چالش رو دریابید که به ۳ نفر کد تخفیف ۱٠٠٪ شماره دوم رو میدن :) اگه صفحه اینستاگرام دارید، مدام‌تون رو بردارید و برید جایی که معرف شهر و روستاتون هست. عکس بگیرید و با هشتگ (نام شهر و روستاتون) منتشر کنید. صفحه‌شون رو هم تگ کنید :) @modaam.magazine ۸/شهریور/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
🪴 بیست‌ودومین کتاب صفرسه ۲۲ از ۶۰ پیش‌نوشت: اگر دوره‌های نویسندگی، مخصوصا را نگذرانده‌اید، این معرفی کتاب را جدی نگیرید! کاش سوژه‌ها ناب را می‌دادند دست نویسنده‌های ناب. کل ۷۸ صفحه را نچ و نوچ کردم که حیف این سوژه، حیف این روایت‌ها، حیف این کتاب. گزارش‌هایی ناقص، توصیفاتی ناقص، ماجراهایی ناقص، شخصیت‌هایی ناقص، پایان‌بندی گنگ و غریب. زبانش اما بد نبود. روان و تقریبا داستانی. حالا اصل ماجرا چه بوده؟ طلبه‌ای جوان -سید یحیا- برای اولین تبلیغش راهی ده‌بالا می‌شود. روستایی از توابع فومن، حوالی جایی که میرزا کوچک خان شهید شد. و ماجراها و شخصیت‌هایی که سی روز ماه رمضان با آن درگیر بوده. پ‌ن ۱: آقایان طلبه، بروید دوره‌های نویسندگی بگذرانید. روایت‌ها و تجربه‌های ناب زیسته‌تان را دست این و آن ندهید. شهیدش می‌کنند. پ‌ن ۲: از این دست کتاب‌ها خواسته باشید، «سی و ده» را بخوانید از سید احمد بطحایی. ۱۰/شهریور/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
Alireza Ghorbani «مِلوزیک | Melusic»alireza_ghorbani_naghshe_farshe del.mp3
زمان: حجم: 8.6M
🪴 🍃 پُر نقش‌تر از فرشِ دلم بافته‌ای نیست از بس که گره زد به گره حوصله‌ها را یک بار هم ای عشقِ من از عقل میندیش بگذار که دل حل بکند مسئله‌ها را 🎙 📝 ۱۰/شهریور/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
🪴 در خانه‌ی ما، روزهایی که پستچی در می‌زند، روزهای بهتری‌ست. ۱۱/شهریور/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
هدایت شده از مجلهٔ مدام
آغاز فروش اشتراک چهار شمارهٔ آیندهٔ مدام از امروز می‌توانید از طریق تکمیل پیوند ثبت‌نام اشتراک، شماره‌های دوم، سوم، چهار و پنجم مدام را تهیه کنید. ✅ با پرداخت هزینهٔ سه شماره، چهار شماره با ارسال رایگان برای شما ارسال خواهد شد. ما همهٔ تلاش‌مان را می‌کنیم که قیمت مدام در سال جاری افزایش نداشته باشد. اما اگر با نوسان شدید قیمت در کاغذ و چاپ مواجه و ناچار به افزایش قیمت شویم، این موضوع شامل مشترکین نمی‌شود و با همان قیمت ابتدایی، مجله تقدیم‌شان می‌گردد. دقت کنید که بیشترین میزان تخفیف، در همین حالت اشتراک است. جهت تهیهٔ اشتراک شماره‌های امسال، از طریق پیوند زیر اقدام کنید. 👇 https://survey.porsline.ir/s/S7j4KWSy مدام؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار | @modaam_magazine
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🪴 چون امروز سالروز شهادتش است و روز مبارزه با استعمار انگلیس. و سرم بالاست که رگ و ریشه‌ام از طرف مادری می‌رسد به همان حوالی. به حوالی تنگستان؛ دیار شهید رئیسعلی دلواری. ۱۲/شهریور/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
🪴 اصلا حسین (ع) کارش این است که همه را دور هم جمع می‌کند. نیست پسرهایش را و برادرش را توی دشت اِرباًاِربا دید و جگرش سوخت و با دست خودش تکه‌تکه گذاشت‌شان توی عبا، برای همین خدا گفت بیا این قدرت جمع‌کنندگی را به تو می‌دهم به جای آن پراکندگیِ نصف روز توی کربلا. حالا این قدرت می‌تواند یک خانواده را از جغتای با دو روز فاصله تا مرز، بکشاند مشایه -مثل خانواده‌ی مطهره این‌ها که توی موکب عمود ۲۶۷ دیدیم- می‌تواند هم ماشین دفاع مدنی (گمانم چیزی شبیه سازمان مدیریت بحران باشد) را از بصره بکشاند توی مسیر نجف به کربلا تا منبع آب موکب‌ها را پر کند، مبادا زوارالحسین بی‌آب بمانند. آن هم توی کشوری که همینطوری‌اش هزار فرقه که نه، دیگر حداقل نهصد فرقه (از نظر سیاسی) هستند. پ‌ن: حتما توی بصره و عراق هم مثل اینجا یک عده هستند که مادربزرگ‌شان عدل همان ۲۰ روز منتهی به اربعین مریض می‌شود و نمی‌دانم چرا به ماشین مدیریة الدفاعی المدنی نیاز پیدا می‌کند و چون این ماشین رفته است برای خدمت به زوارالحسین، ملت‌شان از دین زده می‌شوند :| حوالی/مرداد/۱۴۰۳ ... 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
🪴 🔖 آن‌گاه، پرچم اسلام را به پرچمدارش «علی» سپرد و گفت: این آخرین سپیده‌دم زندگی من است خدایی جز خدای یگانه نیست. در راهش تلاش کن! 📖 ✏️ 🔰@baahaarnaranj ‌‌