🪴
بیستودومین کتاب صفرسه
۲۲ از ۶۰
#کتاب_یحیا
#امیرحسین_معتمد
#احیاء
پیشنوشت:
اگر دورههای نویسندگی، مخصوصا #مبنا را نگذراندهاید، این معرفی کتاب را جدی نگیرید!
کاش سوژهها ناب را میدادند دست نویسندههای ناب. کل ۷۸ صفحه را نچ و نوچ کردم که حیف این سوژه، حیف این روایتها، حیف این کتاب. گزارشهایی ناقص، توصیفاتی ناقص، ماجراهایی ناقص، شخصیتهایی ناقص، پایانبندی گنگ و غریب. زبانش اما بد نبود. روان و تقریبا داستانی.
حالا اصل ماجرا چه بوده؟ طلبهای جوان -سید یحیا- برای اولین تبلیغش راهی دهبالا میشود. روستایی از توابع فومن، حوالی جایی که میرزا کوچک خان شهید شد. و ماجراها و شخصیتهایی که سی روز ماه رمضان با آن درگیر بوده.
پن ۱:
آقایان طلبه، بروید دورههای نویسندگی بگذرانید. روایتها و تجربههای ناب زیستهتان را دست این و آن ندهید. شهیدش میکنند.
پن ۲:
از این دست کتابها خواسته باشید، «سی و ده» را بخوانید از سید احمد بطحایی.
#چند_از_چند
#معرفی_کتاب
۱۰/شهریور/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
Alireza Ghorbani «مِلوزیک | Melusic»alireza_ghorbani_naghshe_farshe del.mp3
زمان:
حجم:
8.6M
🪴
🍃#گذار
پُر نقشتر از فرشِ دلم بافتهای نیست
از بس که گره زد به گره حوصلهها را
یک بار هم ای عشقِ من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئلهها را
🎙#علیرضا_قربانی
📝#مرحوم #محمدعلی_بهمنی
۱۰/شهریور/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
🪴
چون از امروز همزمان دو تا همخوانی شروع میشه :)
#برو_و_بچههای_باشگاه_نویسندگی_مبنا
#کارگروه_وزین_ناداستان
#کارگروه_رمان
#دوره_روایتنویسی_استاد_جوان_هم_امروز_شروع_میشه_اونو_کجای_دلم_بذارم :/
۱۱/شهریور/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
🪴
در خانهی ما، روزهایی که پستچی در میزند، روزهای بهتریست.
۱۱/شهریور/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
هدایت شده از مجلهٔ مدام
آغاز فروش اشتراک چهار شمارهٔ آیندهٔ مدام
از امروز میتوانید از طریق تکمیل پیوند ثبتنام اشتراک، شمارههای دوم، سوم، چهار و پنجم مدام را تهیه کنید.
✅ با پرداخت هزینهٔ سه شماره، چهار شماره با ارسال رایگان برای شما ارسال خواهد شد.
ما همهٔ تلاشمان را میکنیم که قیمت مدام در سال جاری افزایش نداشته باشد. اما اگر با نوسان شدید قیمت در کاغذ و چاپ مواجه و ناچار به افزایش قیمت شویم، این موضوع شامل مشترکین نمیشود و با همان قیمت ابتدایی، مجله تقدیمشان میگردد.
دقت کنید که بیشترین میزان تخفیف، در همین حالت اشتراک است.
جهت تهیهٔ اشتراک شمارههای امسال، از طریق پیوند زیر اقدام کنید. 👇
https://survey.porsline.ir/s/S7j4KWSy
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🪴
چون امروز سالروز شهادتش است و روز مبارزه با استعمار انگلیس.
و سرم بالاست که رگ و ریشهام از طرف مادری میرسد به همان حوالی. به حوالی تنگستان؛ دیار شهید رئیسعلی دلواری.
۱۲/شهریور/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
🪴
اصلا حسین (ع) کارش این است که همه را دور هم جمع میکند. نیست پسرهایش را و برادرش را توی دشت اِرباًاِربا دید و جگرش سوخت و با دست خودش تکهتکه گذاشتشان توی عبا، برای همین خدا گفت بیا این قدرت جمعکنندگی را به تو میدهم به جای آن پراکندگیِ نصف روز توی کربلا.
حالا این قدرت میتواند یک خانواده را از جغتای با دو روز فاصله تا مرز، بکشاند مشایه -مثل خانوادهی مطهره اینها که توی موکب عمود ۲۶۷ دیدیم- میتواند هم ماشین دفاع مدنی (گمانم چیزی شبیه سازمان مدیریت بحران باشد) را از بصره بکشاند توی مسیر نجف به کربلا تا منبع آب موکبها را پر کند، مبادا زوارالحسین بیآب بمانند. آن هم توی کشوری که همینطوریاش هزار فرقه که نه، دیگر حداقل نهصد فرقه (از نظر سیاسی) هستند.
پن:
حتما توی بصره و عراق هم مثل اینجا یک عده هستند که مادربزرگشان عدل همان ۲۰ روز منتهی به اربعین مریض میشود و نمیدانم چرا به ماشین مدیریة الدفاعی المدنی نیاز پیدا میکند و چون این ماشین رفته است برای خدمت به زوارالحسین، ملتشان از دین زده میشوند :|
حوالی/مرداد/۱۴۰۳
#الی_الحسین...
#خرده_روایتهای_اربعین
🔰 @baahaarnaranj
🪴
🔖#یه_لقمه_کتاب
آنگاه، پرچم اسلام را به پرچمدارش «علی» سپرد و گفت:
این آخرین سپیدهدم زندگی من است
خدایی جز خدای یگانه نیست. در راهش تلاش کن!
📖#سال_نهم_هجرت
✏️#ویکتور_هوگو
🔰@baahaarnaranj
🪴
از معدود موقعیتهایی که بر طبل شادانه میکوبم :)
ریحان با بابایش رفته است کارگاه، کاپوچینویم را خوردهام و نشستهام پای تمرینهای عقبماندهی طراحی کاراکتر. عالیه عطایی هم تمام غمش را ریخته است توی صدایش و دارد کتاب خودش -#کورسرخی- را برایم میخواند.
🌲#وضعیت_مادری
🌦#الحمدلله_علی_کل_حال
۱۳/شهریور/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
🪴
بغض کردن توی مراسم عقد، ارثیمان است. یعنی من و خواهرم هر مراسم عقدی که میرویم بغض میکنیم و تمام طول خواندن خطبه آنقدر آب دهانمان را محکم قورت میدهیم تا اشکمان سرازیر نشود و ملت فکر نکنند دیوانهایم. مامان که اصلا توی هیچ مراسم عقدی نمیآید. اگر مجبور شود هم میرود یک گوشه و هی ذکر میگوید تا بغض رضایت بدهد و توی گلویش نماند.
امروز هم عقد دخترم بود؛ «ف». حالا دخترِ دخترم هم نه. میگویم دخترم است چون مامان و بابایش را وقتی تازهعروسداماد بودند را یادم است و چند ماه قبل از عروسی من، به دنیا آمدنش را یادم است و مدرسه رفتنش را یادم است و دانشگاه رفتنش را یادم است و هی بزرگ شد و من هی نفهمیدم چقدر زمان دارد زود میگذرد.
پس طبیعی بود که یک هفته مانده به عقد از فکر و خیال دستم به هیچکاری نرود و شبش خوابم نبرد و صبحش تپش قلب بگیرم.
امروز، من و خواهرم توی حرم حضرت شیراز (ع)، آخرِ سالنِ عقد بغض کردیم و تمام طول خواندن خطبه آنقدر آب دهانمان را محکم قورت دادیم تا اشکمان سرازیر نشود و ملت فکر نکنند دیوانهایم.
پن:
یا رب این نوگلِ خندان که سپردی به منش
میسپارم به تو از چشم حسود چمنش
#حضرت_حافظ_جان
۱۵/شهریور/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
🪴
#قرار_پنجشنبهها ی این هفته، تقدیم به مادرِ آب. که اگر اذن و نگاهش نبود، غم حسینش گوشه دلمان لانه نمیکرد.
تقدیم به دختر محمد (ص) همسر علی (ع)؛ بانو فاطمهالزهرا (س)
۱۵/شهریور/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj