eitaa logo
|بهارنارنج|
261 دنبال‌کننده
843 عکس
94 ویدیو
8 فایل
بــِســـمـِ الـلّـــهـ وَ هُــوَ الـــمُـــصَـوِّر مطالب این کانال، نذر سلامتی و ظهور حضرت حجت (عج) است فاطمه‌ام افــضـــلی مــــــادر| نویسنـــــــــده| استادیار مدرسه نویسندگی مبنا| مشغولِ عکاسی‌وتصویرگری‌وجهادِفرهنگی| 🔰 @mrs_faaf
مشاهده در ایتا
دانلود
🪴 :) را وسط بوستان آغاز می‌کنیم باشد که رستگار شویم. 🌲 🌦 ۲۲/شهریور/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
🪴 بیست‌وچهارمین کتاب صفرسه ۲۴ از ۶۰ و حالا من مانده‌ام و یک قطار اسم که دیگر فقط اسم نیستند و هرکدامشان را هر روز جلوی چشمم، توی خانه می‌بینم. جوری که انگار نشسته‌ایم روی زمین جلوی تاب ریحان و دارند با زبان دری، روایت‌هایشان را برایم می‌گویند...👇🏻 ‌‌
|بهارنارنج|
🪴 بیست‌وچهارمین کتاب صفرسه ۲۴ از ۶۰ #کورسرخی #عالیه_عطایی #نشر_چشمه و حالا من مانده‌ام و یک قطار ا
🪴 بیست‌وچهارمین کتاب صفرسه ۲۴ از ۶۰ توی هر کارگاه و دوره و کلاس روایتی که رفتم گفتند روایت را جستار را -مخصوصا اگر تلخ است- باید طوری بنویسید که دل مخاطب به حالتان نسوزد. شما فقط وظیفه دارید حس‌تان را تمام و کمال به خواننده منتقل کنید. نه اینکه حس ترحمش را برای خودتان بخرید. عالیه عطایی در کورسرخی دقیقا همین کار را کرده است. خط به خط کورسرخی تلخ بود، پر از حیرانی و سرگردانی. پر از نفرت از مرز از جنگ از بی‌وطنی در عین وطن داشتن. اما توی هیچ‌کدامشان دل من برای عالیه نسوخت. نگفتم چقدر بدبخت است این زن. نگفتم خوب شد من جای او نیستم. غم جاری توی کورسرخی، با هر کلمه‌اش ریخت به جانم. و من برای لمس بیشتر این غم، برای فهم عالیه، برای درک رابطه جان با جنگ چه کردم؟ هر روز که مقرری صوتی را گوش می‌دادم، شبش می‌نشستم و همان بخش را از روی نسخه چاپی هم می‌خواندم. و این از معدود دفعاتی بود که با مرور کتابی -مرورِ درلحظه‌اش- احساس اتلاف وقت نمی‌کردم. حتی با وجود اینکه تمرین دوره‌ی استاد مانده بود و چند روز پشت هم آزمون داشتم و متن ماهنانه را باید تحویل می‌دادم و از هم‌خوانی‌ها عقب بودم و ... عالیه عطایی در سرتاسر متنش بود و نبود. بود مثل ملالی و انار و فاروق. و نبود مثل فوؤاد و امان‌خان و محبوبه. و حالا من مانده‌ام و یک قطار اسم که دیگر فقط اسم نیستند و هرکدامشان را هر روز جلوی چشمم، توی خانه می‌بینم. جوری که انگار نشسته‌ایم روی زمین جلوی تاب ریحان و دارند با زبان دری، روایت‌هایشان را برایم می‌گویند. پ‌ن: شدیدا توصیه می‌کنم کتاب را اگر خوانده‌اید، یک بار هم بشنویدش. اگر هم تازه تصمیم دارید بخوانیدش، حتما بشنویدش. ترکیب کلمه و صدا و حس، معجزه می‌کند. ۲۴/شهریور/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
🪴 من بیشتر از نوشتن، فکر کردن را دوست دارم. و کلاس روایت استاد، من را به فکر کردن وامی‌دارد تا بهتر بنویسم. من، یکشنبه‌ها ساعت ۱۸ که کلاس تمام می‌شود تا حداقل یک روز بعدش، به طور واضحی ساکت‌تر می‌شوم. ۲۵/شهریور/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
🪴 بعضی وقت‌ها باید بگذاری برخی آرزوهایت ته‌نشین بشود. حالا نه اینکه خودت بخواهی ها، نه. اصلش این است که خدا آن آرزو را ته‌نشینِ دل‌ت می‌کند. غلیان و هیجان برای بعضی رویاها خوب نیست. مشوش‌ش می‌کند، به هم می‌ریزدش، «من» می‌آورد توی کار و کار را خراب می‌کند. برای همین باید برود کنج ذهن‌ت خانه کند تا به وقت‌ش. بعد بی‌هوا، مثل یک رزق لایحتسب می‌افتد جلوی پایت، خم می‌شوی، برش می‌داری و لبخند می‌زنی؛ بدون هیجان، بدون «این من بودم و این من هستم»ها سرت را می‌اندازی زیر و بسم‌الله را می‌گویی. پ‌ن: این قاب بماند به یادگار تا یادم بماند ۲۷شهریوری بود که سلام کردم بر آرزوی ته‌نشین‌شده‌ام. سلام کردم بر دنیایی که شب و روزم برای رسیدن به آن یکی شده بود. راستی رفیق؛ تو آروزی ته‌نشین‌شده‌ای داری که منتظر باشی لایحتسب بیافتد جلوی پایت؟ ۲۷/شهریور/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
هدایت شده از الف|نون
_______ امروز صبح که از خواب بیدار شدید کجا رفتید؟ روزمره اطرافِ شما چگونه رقم خورد؟ تصور کنید در حال رفتن به مطب دکتر هستید یا رفتن به محل کارتان. ممکن است مقصد شما بازاری باشد برای خریدن سبزی و نارنگی‌های نوبرانه، یا خیابانی که منتهی می‌شود به مدرسه‌ی فرزندان‌تان. شما که نام‌تان شهروند، نه خبر از اخبار دارید و نه کاری با تحولاتِ منطقه‌ای که توش ساکن‌اید. نه نظامی هستید و نه اسحله سمت کسی نشانه رفته‌اید. شما توی بازارید و دارید کارت بانکی‌تان را با دست راست‌تان می‌دهید به فروشنده‌ی سبزی‌ها، که دامب؛ وسیله‌ی ارتباطی‌تان درست کفِ دست‌ِ چپ‌تان منفجر می‌شود... انفجارِ چیزی که توی دست شما، نه فقط شما که هرکس اطرف شما بوده را هم زخمی رسانده. به خودتان، هزار، دو هزار، سه هزار و بسا که بیشتر، اضافه کنید. به خودتان که وسیله‌ای کف دست‌تان منفجر شده و معلوم نیست زنده بمانید، کودکانی را هم اضافه کنید. بسا که یکی از کودکانِ زخم دیده، یکی از کودکانِ کشته شده، از نزدیکانِ شما یا کودکِ خودتان باشد که وقتی کارت بانکی‌تان را به فروشنده می‌دادید، گوشه‌ی لباس‌تان را می‌کِشیده و بستنی بهانه می‌کرده. تصورش ترسناک است... شما که این نوشته را می‌خوانید، امروز به محل کارتان، مطب دکتر، به قرارِ کاری و گشت و گذارتان رسیده‌اید؛ بی‌که خط و خشی روی پوست صورت خودتان یا کودک‌تان افتاده باشد. شما سالمید و وسیله‌ای هم کف دست‌تان منفجر نشده. من هم که این‌ها را می‌نویسم مثل شما سالمم‌، وسیله‌ی ارتباطی‌ام ابزار نوشتنِ همین کلمه‌ها شده. روز سه‌شنبه، ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، چند هواپیمای مسافربریِ آمریکایی ربوده شدند. هواپیما رباها، هواپیماها را به دو آسمان‌خراش در نیویورک کوبیدند و در نتیجه‌ی این انفجار، دو هزار و نهصد نفر از مردم آمریکا، بسا که بیشتر، جان خود را از دست دادند. پاری از مردمِ آمریکا این روز را تاریک‌ترین روز در تاریخ آمریکا می‌دانند... سه شنبه ۱۷ سپتامبر ۲۰۲۴، بیست و سه سال بعد از انفجار برج‌های دوقلو، دو هزار و هشتصد نفر از مردم لبنان، وقتی از خواب بیدار شدند، مثل مردم دیگر کشورها، پی روزمره‌شان بودند که وسیله‌‌های ارتباطی‌ای به نام پیجر، کف دست‌‌هاشان منفجر شد... خبرگذاری‌های رسمی لبنان تاکنون از کشته شدن یک دختربچه و دو برادر خبر داده‌اند و هنوز تعداد دقیق کشته‌ها معلوم نیست... و معلوم است که تا به انتها رسیدنِ این یادداشت، تعداد زخمی‌ها و کشته‌ها بالاتر می‌رود... گفته می‌شود کسانی که برج‌های دو قلو را در آمریکا منفجر کرده بودند، نام‌شان "القاعده" بوده. القاعده توسط شورای امنیت سازمان ملل، "تروریست" نامیده می‌شود؛ و کسی که وسیله‌های ارتباطی را کف دست مردمِ لبنان منفجر کرده، نامش اسرائیل. هیچ سازمان جهانی‌ای تا کنون این "اسرائیل" را تروریست ننامیده. کسی می‌داند چرا؟ ______________ @AlefNoon59
|بهارنارنج|
🪴 بغض کردن توی مراسم عقد، ارثی‌مان است. یعنی من و خواهرم هر مراسم عقدی که می‌رویم بغض می‌کنیم و تمام
🪴 از جمعه که رفتیم عروسی و «ف» را فرستادیم ۹۲۷کیلومتر آنطرف‌تر، خانه‌ی بخت، نوع رابطه‌ام با ریحان تغییر کرد. پررنگ‌تر شد و عمیق‌تر. حالا دیگر وقتی موهایش را شانه می‌کنم یا با هم چوب‌توپ بازی می‌کنیم یا می‌رویم توی حیاط میوه می‌خوریم، دائم به این فکر می‌کنم که چقدر دیگر فرصت دارم تا از بودن کنارش لذت ببرم؟ دیگر کمتر توی دلم می‌گویم کاش زودتر از آب و گل دربیاید تا به کارهایم برسم. یا وقتی از پای لپ‌تاپ بلندم می‌کند و به زور می‌نشاندم کنار خودش تا برایم کتاب بخواند، ذهنم دیگر روی صفحه مانیتور قفل نمی‌ماند. حواس می‌دهم بهش، از کتاب خواندنش لذت می‌برم و با خودم می‌گویم اصلا مگر دنیا برای غیر از این لحظه خلق شده؟! حالا هم از من می‌شنوی رفیق، دنیا را برای همین لحظه‌ای که خلق شده و همین کاری که خدا گذاشته است جلوی پایت بخواه :) :| ۲۹/شهریور/۱۴۰۳ 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا