آن جا یک قهوه خانه بود اما ننشستیم به نوشیدن دو استکان چای، چرا؟! دنیا خراب میشد اگر دقایقی آن جا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟
عجله، همیشه عجله
کدام گوری میخواستم بروم؟ من به بهانه رسیدن به زندگی همیشه زندگی را کشتهام.
- محمود دولتآبادي
گاهی وقتی آدمها دارن حرف میزنن بهجای گوش دادن به حرفاشون به دکمهی قشنگ لباسشون نگاه میکنم
میگویند خورشید همه چیز را جان دوباره میدهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مرده، مگر نه؟ همه چیز مرده.
هر جا را نگاه کنی جز نعش نمیبینی. فقط یک مشت آدم ماندهاند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست.
_نازنین، داستایفسکی