🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂
🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂
🍃🍂
🍂
#part_478
🍁رمـــان انلاین نجلا🍃
🍁براساس واقعیت🍃
🍁به قلم: زهـــرا_ســـادات🍃
-ممنون.
-ان اشالله قسمت مجرد ها بشه.
و اشاره ای به خودش کرد که لبخند از لب هایم جمع شد. با دیدن قیافه ی پوکر من او هم لبخندش را جمع کرد و تمام هیجان و ذوقش خوابید.
شاید او فراموش می کرد چه گندی زد اما من همیشه یادم بود که هنوز قلب شکسته ی پانته آ را پینه نزده بود و تا وقتی که از او عذرخواهی نمی کرد حق رفتن سمت دختر دیگه ای را نداشت.
-این هم نشون برای عروس خوشگلمون، تا همه بفهمند که قراره عروس خانم ما بشه.
مادر آرش چعبه ی دستبند را به سمت نجلا گرفت. در آن را ارام گرفت که نگاه نجلا به سمت من کشیده شد.
لبخندی به من زد و انگار فراموش کرد ادم های اطراف را باز خجالت نکشید.
من هم در جوابش لبخندی زدم که سرش را برگرداند و دستش را جلو برد. مادر آرش دستبتند را دور مچ نجلا بست و باز هم صدای دست زدن و جیغ بلند شد.
و همین طور که خیالش را می کردم طلایی دستبنند ظریف به طور زیبایی به دست های سفیدش می آمد. مانند فرشته ها شده بود که امشب می خواست به اوج ببرد و من زمینی را هم همراه خودش می برد.
مادر آرش بوسه ای روی شال نجلا کاشت و من دلم می خواست جای او باشم. دلم می خواست بیخیال این جمعیت نجلا تا ابد کنار خودم بماند.
-با اجازه ی حاجی، بهتره یه تاریخ خوب هم برای عقد بچه ها انتخاب کنیم.
-حالا وقت زیاده آقای موحدی، بفرمایید چای تون رو بخورید.
-تعلل تو کار جایز نیست. شما و خود نجلا خانم که راضی هستین، مشکل کجاست؟
-ان اشالله آقا امیر کارشون ردیف بشه، چند وقت دیگه ماه شعبان و پر از مناسبت، ان اشالله یه روز رو انتخاب می کنیم.
-ان اشالله.
-ای بابا، حاجی نگران چی هستید؟
من وکیلش هستم دیگه، بدون کار کردن هم می تونه خرج تا چند ماه...
-آرش!
#پارت1
https://eitaa.com/baran_eshgh/22547
کُپی حَرام اَست و پیگرد الهی و قانونی دارد
🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
هدایت شده از بـــارانعــــ❤ـشــق
#چادرانه🌸🧕🏻
چادر
مزاحم من نیست🍃
دست و پایم را نمیگیرد
مادرم به من آموخته👩👧
چادر سر کردن بلدی نمیخواهد
عشق میخواهد...♥️
『 #دختران_چادری 』
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂
🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂
🍃🍂
🍂
#part_479
🍁رمـــان انلاین نجلا🍃
🍁براساس واقعیت🍃
🍁به قلم: زهـــرا_ســـادات🍃
و انگار این پسر نمی خواست از این اضافه گویی هایش دست بردارد.
و من نمی فهمیدم چه اصراری داشت امشب وکیل بودنش را به رخ بکشد. همیشه می گفت برای من اول یک رفیق هست و بعد یک وکیل اما امشب انگار نظرش عوض شده بود.
معترض به سمت من برگشت.
-مگه دروغ میگم پسر؟
-هدف از کار فقط کسب در آمد نیست.
گیج و منگ نگاهم کرد. می دانستم عجول تر از این حرف هاست که بخواهد معنی بعضی چیز ها را درک کند.
سوالی نگاهم کرد اما ترجیح دادم الان جوابش را ندهم. دلم نمی خواست وسط مجلس خواستگاری ام با او بحث کنم و کلی از تایم بابت بحث با او تلف شود.
اشاره ای به چایی اش کردم.
-چاییت رو بخور.
-صبر کن ببینم، حاجی پس منظورتون چیه. نکنه می خواین جدی امیرپاشا بره توی اون موسسه ی کنکور؟
با کلافگی ضربه ای به پیشانی ام زدم که صدای خنده ی آرام جمعیت بلند شد.
یا واقعا امشب سرش به جایی خورده بود یا خودش مسخره بازی در می آورد تا همه را بخنداند.
-نه پسرم.
-پس چی؟
-خود آقا امیر فهمید؟
دوباره نگاه سوالی اش را به من دوخت. حتی حاج مرتضی هم از حرکاتش خنده اش گرفته بود.
این پسر دیوانه شده بود.حالا هم که از زیر بار اجبار ازدواج در آمده بود. دیگر مشکلی نداشت و باز شده بود همان پسر سرخوش قدیمی.
حال پانته آ هم اصلا برایش مهم نبود.
-چی شده امیرپاشا.
-آرش بعدا با هم حرف می زنیم.
عصبی نگاهم کرد.
-گفتم بعدا دیگه.
نفس کلافه کشید و سرش را برگرداند. استکان چایی اش را از روی میز برداشت و زیر لب غر زد:
-این بعدا هیچ وقت نمیاد.
-آقا ارش می خواین چاییتون رو عوض کنم، سرد شده انگار.
#پارت1
https://eitaa.com/baran_eshgh/22547
کُپی حَرام اَست و پیگرد الهی و قانونی دارد
🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
#یا_رسول_الله_ص
نــور نـبوت تــو امـامت بـه بار داد
یعنی که علت و سبب هل اتا تویی
محمود ژولیده
#شنبه_های_نبوی
#اللهمصلعلیمحمدوآلمحمدوعجلفرجهم
🌷 حضرت امام صادق (علیه السلام) :
✍ شایسته است مؤمن هشت ویژگی داشته باشد :
1⃣ در ناملایمات روزگار، سنگین (باوقار) باشد.
2⃣ در هنگام نزول بلا بردبار باشد.
3⃣ هنگام راحتی شکرگزار باشد.
4⃣ به آنچه خداوند به او داده قانع باشد.
5⃣ به دشمنان خود ظلم نکند.
6⃣ بار خود به دوش دوستانش نیفکند.
7⃣ بدنش از او خسته باشد.
8⃣ مردم از دست او آسوده باشند.
📚 کافی ، ج ۲ ، ص ۴۷
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂
🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂
🍃🍂
🍂
#part_480
🍁رمـــان انلاین نجلا🍃
🍁براساس واقعیت🍃
🍁به قلم: زهـــرا_ســـادات🍃
با این حرف شبنم نیشش تا بناگوش باز شد. و من برق را در چشم هایش دیدم.
همان برقی بود که وقت دیدن دوست دختر هایش در آمریکا در چشم هایش می دیدم. هیچ وقت از این رفتار های زشتش دست بر نمی داشت.
-نه، شما زحمت نکشید.
و من فکر کردم هر لحظه ممکنه آب از لب و لوچه اش آویزان شود.
پس برای همین بود که امشب زیادی بامزه شده بود. شبنم چشم هایش را گرفته بود.
سرم را نزدیک گوشش بردم تا در مورد نامزد داشتن شبنم بگویم که پدر آرش زودتر به حرف آمد و مشغول جمع کردن بحث شد.
دیگرهم فرصت نشد حرفی به آرش بزنم.
به اجبار بعد از حرف زدن و قرار گذاشتن برای جلسه ی بعدی از جایم بلند شدم.
نمی خواستم بروم، تازه بعد از مدت ها نجلا را دیده بودم. آن هم از این راه دور و با این فاصله. دلم نمی آمد چشم از قیافه اش بردارم.
اما به اجبار از جایم بلند شدم. باید می رفتم تا زودتر آن کار را جور می کردم. باید می رفتم و برای به دست آوردن نجلا جان می کندم.
باید باز هم چند روز دوری را تحمل می کردم. اما اگر این چند روز فقط به دست های خودم بودم به ثانیه ای تبدیلش می کردم.
با همه ی آن ها خداحافظی کردیم و از خانه بیرون رفتیم.
دروازه را که بستیم همه سر جایمان ایستادیم. به سمت مادر آرش برگشتم.
اگر او امشب نبود تا آن حرف ها را بزند نمی دانستم چه کسی باید آنها را می گفت. من که چیزی از این مراسم ها نمی دانستم.
اصلا گفتن آن حرف ها و نشان دست کردن نجلا کار یک بزرگ تر بود و مزه اش هم به همین بود.
-خانم موحدی...
-بگو خاله.
و این کلمه زیادی برای من غریبه بود و از من دور بود. اما به اجبار به زبان اوردم.
و فقط به زبان آوردن کلمه بود، بدون هیچ حس یا معنای واقعی.
-خاله واقعا ازتون ممنونم که امشب اومدین.
-من که کاری نکردم پسرم.
-کلی زحمت کشیدید.
به سمت پدر آرش برگشتم.
-از شما هم ممنونم.
دستش را روی شانه ام گذاشت و مردانه شانه ام را فشرد.
#پارت1
https://eitaa.com/baran_eshgh/22547
کُپی حَرام اَست و پیگرد الهی و قانونی دارد
🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
هدایت شده از بـــارانعــــ❤ـشــق
#ریحانه
🕊💕
یڪنخےازچادࢪت🍃✨
دࢪ جوےڪوچہغࢪقشد
ڪوچہࢪاعطࢪگلاب 🌹🍃
اصل ڪاشان دادھ است
『 #دختران_چادری 』
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂
🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂
🍃🍂
🍂
#part_481
🍁رمـــان انلاین نجلا🍃
🍁براساس واقعیت🍃
🍁به قلم: زهـــرا_ســـادات🍃
لبخند مهربانی به رویم زد و گفت:
-خوشبخت بشی. تو هم مثل آرش مایی.
-ممنون.
-بابا، میشه من رو با این پسره مقایسه نکنید.
و باز هم صدای مسخره اش گند زد توی لحظات احساسی و اعواطف ما.
پدرش خندید و مادرش اخم هایش را درهم فرو کرد و من باز هم نمی توانستم باور کنم او خواهر آن زن باشد.
حتی اگر از یک مادر نباشند، خونی که در هر دویشان جریان داشت یکی بود، پس چرا یکی این طور مهربان و ساده شد و یکی آن طور...
-دلت هم بخواد. پسر به این ماهی.
-مامان من ازت تعریف نکنه کی بکنه.
شانه ای بالا انداخت و به سمت ماشین من به راه افتاد.
دست های پدرش کم کم از روی شانه هایم سر خورد و من هیچ وقت دلم نخواست یک حامی داشته باشم.
خودم تنهایی می توانستم به راحتی زندگی ام را بسازم. خیال می کردم خودم برای خودم کافی هستم.
کافی بودم تا وقتی که با یک فرشته ای به نام نجلا اشنا نمی شدم و تمام خودم را درون او جا نمی گذاشتم.
-کجا پسر؟
-میرم خونه ی امیرپاشا دیگه.
-تو مگه خودت خونه و زندگی نداری.
-گیر نده بابا، می دونی میام اون جا دوباره بحث میشه.
پدرش نفس کلافه ای کشید و چند قدمی به سمتش راه افتاد.
-تا اخر که چی؟
-تا وقتی که یاد بگیرن این قدر بهم گیر ندن.
-پسرم امیر پاشا دیگه مجرد نیست که می خوای شب و روز خونه اش پلاس باشی.
قیافه اش پوکر شد. نگاهی به سر تاپایم انداخت و همان طور خنثی به من خیره شد.
خنده ام گرفت. چند وقت پیش من داشتم برای داماد شدن او می خندیدم و حالا او می خواست این مراسم را باور نکند.
و حق داشت که باور نکند، خودم هم هنوز در شوکی فرو رفته بودم و نمی فهمیدم زمان چطور می رود.
دلم می خواست لذت تک تک این لحظات را برای خودم نگه دارم و برای روز های بعد ذخیره کنم، خیال می کردم این لحظاتی که الان من نمی فهمیدم چطور می گذرد بعد ها برایم لحظات طلایی از دست رفته می شود اما چاره ای جز همراه شدن با این بازی زمان هم نداشتم.
-من که بعید بدونم زنی بتونه این رو تحمل کنه، حتی اون نجلای مظلوم.
#پارت1
https://eitaa.com/baran_eshgh/22547
کُپی حَرام اَست و پیگرد الهی و قانونی دارد
🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂
🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂
🍃🍂
🍂
#part_482
🍁رمـــان انلاین نجلا🍃
🍁براساس واقعیت🍃
🍁به قلم: زهـــرا_ســـادات🍃
گوشه ی لبم برای مسخره بازی هایش کج شد. امروز شب بی دلیل خندیدن بود.
مادرش دست هایش را مشت کرد و جلوی دهانش گرفت.
-عه، چرا روی پسر به این گلی عیب میزاری؟ خودت چی داری؟
-باشه بابا، اصلا این خوب ولی هنوز که زن نگرفت. مامان به خدا من الان بیام خونه با آبجی بحثم میشه بعد...
مامان بی خیال دیگه.
قیافه اش را مظلوم کرد و به مادرش خیره شد.
و همه می دانستیم مادرش طاقت دیدن این قیافه ی مظلوم پسرش را نداشت.
-پس مراقب خودت باش پسرم.
از آن قیافه ی مظلوم در آمد و نیشش تا بناگوش باز شد.
-چشم قربونت برم.
مادرش خداحافظی کرد و همین طور لنگ لنگان به سمت ماشین رفت.
و انگار از اولین باری که دیده بودمش خیلی لاغر تر شده بود.
-آرش بابا، یکم مراعات مادرت رو هم بکن.
-وا، من چی کار کردم بابا؟
-کاری نکردی ولی... دوست داره این ماه های آخر کنارش باشی دیگه.
صدای پدرش آخر حرفش لرزید و چه کسی گفته است مرد ها زیر بار غم ها کم نمی آوردند و اشک نمی ریزند؟
پدرش رفت، با همان حالی که اگر بیشتر حرف می زد اشک هایش سرازیر می شد، رفت تا مردانگی اش زیر این اشک هایش از بین نرود، رفت و آرش همین طور خیره ماند به جای خالی مادرش.
با حرف پدرش هم آرش شکست.
انگار فراموش کرده بود که مادرش در چه شرایطی هست و پدرش امشب بعد از مدت ها به یادش آورده بود.
صدای ویرون شدن برج خوشی هایش را می شنیدم و آرش نباید این طور ساکت می ایستاد.
جلو رفتم و رو به رویش ایستادم. سرش را بلند کرد و مردمک چشم هایش دوباره لرزیدند.
رو به رو شدن با واقعیتی که می خواستی از آن فرار بکنی آدم را می شکست و آرش ضعیف تر از این حرف ها بود که این ماجرا را قبول کند.
#پارت1
https://eitaa.com/baran_eshgh/22547
کُپی حَرام اَست و پیگرد الهی و قانونی دارد
🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂
🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂
🍃🍂
🍂
#part_483
🍁رمـــان انلاین نجلا🍃
🍁براساس واقعیت🍃
🍁به قلم: زهـــرا_ســـادات🍃
آرش خودش را زده بود به فراموشی اما حواسش نبود این فراموشی ها باعث می شود کار هایی بکند که بعدا باعث پشیمانی اش بشود.
-بریم پسر؟
-مامانم زنده می مونه.
-به معجزه اعتقاد داری؟
-آره، ولی معجزه برای من... نه.
و او هم بغض کرده بود و نخواست که بغضش را بشکند.
همیشه آدم های سرخوش دلنازک تر هستند، همیشه آن که می خندد بیشتر درد را تحمل می کند.
چند قدمی از من دور شد و ایستاد. خودم هم دلم نمی خواست سرخی چشم های پسری را ببینم که کم از برادر برایم نبود.
به زمین خیره شده بود و با پاهایش به سنگ ریزه ها ضرب می گرفت و آن ها را پرت می کرد.
چند دقیقه ای همین طور آن جا ایستادم تا بادی به سرش بخورد و ارام شود.
نفس کلافه ای کشدیم و دستم را در جیب شلوارم فرو بردم. ای کاش این بار همان معجزه پیش بیاید، مانند معجزه ی آمدن نجلا!
-امیرپاشا.
سرم را بلند کردم.
-پانته آ ازم دلخوره؟
هم جواب سوالش را خوب می دانست و هم این موضوعی ربطی به مادرش نداشت.
پس همین طور منتظر ماندم تا منظور اصلیش را بگوید.
سیب گلویش به سختی بالا و پایین شد. مشغول ماساژ دادن پشت گردنش شد.
-مامان می گفت دل پانته آ شکست، نباید اون طوری جلوی جمع داد می زدم که نمی خوامش.
دستم را پشتش گذاشتم و کمی او را به سمت ماشین هل دادم.
اگر بیشتر فکر می کرد درد های بچگی اش هم به یادش می آمد به گمانم.
-بیا بریم.
-امیرپاشا اگه اون دل شکستن باعث بشه معجزه ای نشه چی؟
-معجزه برای مادرت میشه، خدا گناه پسر رو به پای مادر نمی نویسه. بیا بریم.
دستش را گرفتم و او را به سمت ماشین کشیدم. بهتر بود دوباره شود همان آرش سر خوش.
اما آرش سرخوشی که به وقتش جدی فکر می کند و می فهمد وقت هر کار کجاست.
همین طور که او را می کشیدم سویچ را از جیبم در آوردم و در ماشین را از همان فاصله باز کردم.
-امیرپاشا تو فکر می کنی من بیخیال پانته آ شدم؟
#پارت1
https://eitaa.com/baran_eshgh/22547
کُپی حَرام اَست و پیگرد الهی و قانونی دارد
🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃