eitaa logo
بـــاران‌عــــ❤ـشــق
32.2هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
289 ویدیو
182 فایل
﷽ وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ. کپی حرام پیگرد قانونی و الهی دارد. تبلیغات 👇 @gostarde_nn
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 🍁رمـــان انلاین نجلا🍃 🍁براساس واقعیت🍃 🍁به قلم: زهـــرا_ســـادات🍃 حرف های ما خیلی وقت بود که زده شده بود. حرف دل ما را کلمات نمی توانست حمل کند. حرف دل ما را چشم ها به زبان می اوردند .و چشم های من و نجلا خیلی وقت بود که کار خودشان را کرده بودند. من و نجلا خیلی وقت بود که فارغ از تمام دنیا شده بودیم و راست می گفتند برای عاشق شدن باید از جوهر وجود گذشت. من کاملا از خود امیرپاشا دور شده بودم و تماما شده بودم آن آدمی که عشق نجلا ساخته بود. -خب عروس خانم، ما منتظر جواب شما هستیم؟ نجلا کمی سرش را بلند کرد. نگاهی به حاج مرتضی انداخت که چشم هایش را روی هم فشرد. لبخندی زدم و خداروشکر که آن گذشته ام در آمریکا را بهانه ای برای نه گفتنش نکرده بود. -خب از قدیم گفتن سکوت نشونه ی رضایته، غیر از اینه عروس خانم؟ نجلا سرش را آرام تکان داد که صدای دست همه بلند شد و من وجودم پر از لذت شد. سرم را کنار گوشش بردم. -نمی خوای بیشتر فکر کنی دختر اریایی؟ سرش را بلند نکرد، فقط با صدای آرامی میان آن همه دست زدن گفت: -نیازی ندارم. و من دلم قنج می رفت وقتی این طور فکر نکرده به من بله می گفت. و من حق نداشتم بمیرم برای این لبخند های پر از حجب و حیایش و برای آن لحظه ای که حتی در خواب هایم هم تصورش را نمی کردم. و جادوی زمان با ما چه کرده بود که به این صورت دل به هم بسته بودیم و به همین صورت برای هم شده بودیم. و من که گمان نمی کردم زندگی به همین راحتی من را به حال خودش رها کند، این همه خوشبختی یکمی محال بود. -بیا عزیزم، بیا کنار خودم بشین عروس خانم. نجلا با همان سر به زیر انداخته جلو رفت و کنار مادر آرش نشست. و چقدر خوب بود این خاله ی یک مرتبه پیدا شده. من که نیاز به محبت او نداشتم اما بودنش لازم بود برای امشب و برای نجلا و برای مراسم. من هم جلو رفتم و کنار آرش نشستم. -مبارکه داداش. https://eitaa.com/baran_eshgh/22547 کُپی حَرام اَست و پیگرد الهی و قانونی دارد 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
4_5958561365583988682.mp3
2.09M
🔳 (ره) خوشا از دل نم اشکی فشاندن به آبی آتش دل را نشاندن 🎤حاج ●➼‌┅═❧═┅┅───
شهید ، عزاداری نمی‌خواهدپیرو می‌خواهـدشهـادت که مرگ عادی نیست بلکه آغاز زندگی جاوید است که خوشحالی دارد شادی روح پاک همه شهدا
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 🍁رمـــان انلاین نجلا🍃 🍁براساس واقعیت🍃 🍁به قلم: زهـــرا_ســـادات🍃 -ممنون. -ان اشالله قسمت مجرد ها بشه. و اشاره ای به خودش کرد که لبخند از لب هایم جمع شد. با دیدن قیافه ی پوکر من او هم لبخندش را جمع کرد و تمام هیجان و ذوقش خوابید. شاید او فراموش می کرد چه گندی زد اما من همیشه یادم بود که هنوز قلب شکسته ی پانته آ را پینه نزده بود و تا وقتی که از او عذرخواهی نمی کرد حق رفتن سمت دختر دیگه ای را نداشت. -این هم نشون برای عروس خوشگلمون، تا همه بفهمند که قراره عروس خانم ما بشه. مادر آرش چعبه ی دستبند را به سمت نجلا گرفت. در آن را ارام گرفت که نگاه نجلا به سمت من کشیده شد. لبخندی به من زد و انگار فراموش کرد ادم های اطراف را باز خجالت نکشید. من هم در جوابش لبخندی زدم که سرش را برگرداند و دستش را جلو برد. مادر آرش دستبتند را دور مچ نجلا بست و باز هم صدای دست زدن و جیغ بلند شد. و همین طور که خیالش را می کردم طلایی دستبنند ظریف به طور زیبایی به دست های سفیدش می آمد. مانند فرشته ها شده بود که امشب می خواست به اوج ببرد و من زمینی را هم همراه خودش می برد. مادر آرش بوسه ای روی شال نجلا کاشت و من دلم می خواست جای او باشم. دلم می خواست بیخیال این جمعیت نجلا تا ابد کنار خودم بماند. -با اجازه ی حاجی، بهتره یه تاریخ خوب هم برای عقد بچه ها انتخاب کنیم. -حالا وقت زیاده آقای موحدی، بفرمایید چای تون رو بخورید. -تعلل تو کار جایز نیست. شما و خود نجلا خانم که راضی هستین، مشکل کجاست؟ -ان اشالله آقا امیر کارشون ردیف بشه، چند وقت دیگه ماه شعبان و پر از مناسبت، ان اشالله یه روز رو انتخاب می کنیم. -ان اشالله. -ای بابا، حاجی نگران چی هستید؟ من وکیلش هستم دیگه، بدون کار کردن هم می تونه خرج تا چند ماه... -آرش! https://eitaa.com/baran_eshgh/22547 کُپی حَرام اَست و پیگرد الهی و قانونی دارد 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🌸🧕🏻 چادر مزاحم من نیست🍃 دست و پایم را نمی‌گیرد مادرم به من آموخته👩‍👧 چادر سر کردن بلدی نمیخواهد عشق میخواهد...♥️ 『
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 🍁رمـــان انلاین نجلا🍃 🍁براساس واقعیت🍃 🍁به قلم: زهـــرا_ســـادات🍃 و انگار این پسر نمی خواست از این اضافه گویی هایش دست بردارد. و من نمی فهمیدم چه اصراری داشت امشب وکیل بودنش را به رخ بکشد. همیشه می گفت برای من اول یک رفیق هست و بعد یک وکیل اما امشب انگار نظرش عوض شده بود. معترض به سمت من برگشت. -مگه دروغ میگم پسر؟ -هدف از کار فقط کسب در آمد نیست. گیج و منگ نگاهم کرد. می دانستم عجول تر از این حرف هاست که بخواهد معنی بعضی چیز ها را درک کند. سوالی نگاهم کرد اما ترجیح دادم الان جوابش را ندهم. دلم نمی خواست وسط مجلس خواستگاری ام با او بحث کنم و کلی از تایم بابت بحث با او تلف شود. اشاره ای به چایی اش کردم. -چاییت رو بخور. -صبر کن ببینم، حاجی پس منظورتون چیه. نکنه می خواین جدی امیرپاشا بره توی اون موسسه ی کنکور؟ با کلافگی ضربه ای به پیشانی ام زدم که صدای خنده ی آرام جمعیت بلند شد. یا واقعا امشب سرش به جایی خورده بود یا خودش مسخره بازی در می آورد تا همه را بخنداند. -نه پسرم. -پس چی؟ -خود آقا امیر فهمید؟ دوباره نگاه سوالی اش را به من دوخت. حتی حاج مرتضی هم از حرکاتش خنده اش گرفته بود. این پسر دیوانه شده بود.حالا هم که از زیر بار اجبار ازدواج در آمده بود. دیگر مشکلی نداشت و باز شده بود همان پسر سرخوش قدیمی. حال پانته آ هم اصلا برایش مهم نبود. -چی شده امیرپاشا. -آرش بعدا با هم حرف می زنیم. عصبی نگاهم کرد. -گفتم بعدا دیگه. نفس کلافه کشید و سرش را برگرداند. استکان چایی اش را از روی میز برداشت و زیر لب غر زد: -این بعدا هیچ وقت نمیاد. -آقا ارش می خواین چاییتون رو عوض کنم، سرد شده انگار. https://eitaa.com/baran_eshgh/22547 کُپی حَرام اَست و پیگرد الهی و قانونی دارد 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
نــور نـبوت تــو امـامت بـه بار داد یعنی که علت و سبب هل اتا تویی محمود ژولیده
.📸✨. . . . . | 🌱 | 🦋 . . .📸✨. . . 『
🌷 حضرت امام صادق (علیه السلام) : ✍ شایسته است مؤمن هشت ویژگی داشته باشد : 1⃣ در ناملایمات روزگار، سنگین (باوقار) باشد. 2⃣ در هنگام نزول بلا بردبار باشد. 3⃣ هنگام راحتی شکرگزار باشد. 4⃣ به آنچه خداوند به او داده قانع باشد. 5⃣ به دشمنان خود ظلم نکند. 6⃣ بار خود به دوش دوستانش نیفکند. 7⃣ بدنش از او خسته باشد. 8⃣ مردم از دست او آسوده باشند. 📚 کافی ، ج ۲ ، ص ۴۷
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 🍁رمـــان انلاین نجلا🍃 🍁براساس واقعیت🍃 🍁به قلم: زهـــرا_ســـادات🍃 با این حرف شبنم نیشش تا بناگوش باز شد. و من برق را در چشم هایش دیدم. همان برقی بود که وقت دیدن دوست دختر هایش در آمریکا در چشم هایش می دیدم. هیچ وقت از این رفتار های زشتش دست بر نمی داشت. -نه، شما زحمت نکشید. و من فکر کردم هر لحظه ممکنه آب از لب و لوچه اش آویزان شود. پس برای همین بود که امشب زیادی بامزه شده بود. شبنم چشم هایش را گرفته بود. سرم را نزدیک گوشش بردم تا در مورد نامزد داشتن شبنم بگویم که پدر آرش زودتر به حرف آمد و مشغول جمع کردن بحث شد. دیگرهم فرصت نشد حرفی به آرش بزنم. به اجبار بعد از حرف زدن و قرار گذاشتن برای جلسه ی بعدی از جایم بلند شدم. نمی خواستم بروم، تازه بعد از مدت ها نجلا را دیده بودم. آن هم از این راه دور و با این فاصله. دلم نمی آمد چشم از قیافه اش بردارم. اما به اجبار از جایم بلند شدم. باید می رفتم تا زودتر آن کار را جور می کردم. باید می رفتم و برای به دست آوردن نجلا جان می کندم. باید باز هم چند روز دوری را تحمل می کردم. اما اگر این چند روز فقط به دست های خودم بودم به ثانیه ای تبدیلش می کردم. با همه ی آن ها خداحافظی کردیم و از خانه بیرون رفتیم. دروازه را که بستیم همه سر جایمان ایستادیم. به سمت مادر آرش برگشتم. اگر او امشب نبود تا آن حرف ها را بزند نمی دانستم چه کسی باید آنها را می گفت. من که چیزی از این مراسم ها نمی دانستم. اصلا گفتن آن حرف ها و نشان دست کردن نجلا کار یک بزرگ تر بود و مزه اش هم به همین بود. -خانم موحدی... -بگو خاله. و این کلمه زیادی برای من غریبه بود و از من دور بود. اما به اجبار به زبان اوردم. و فقط به زبان آوردن کلمه بود، بدون هیچ حس یا معنای واقعی. -خاله واقعا ازتون ممنونم که امشب اومدین. -من که کاری نکردم پسرم. -کلی زحمت کشیدید. به سمت پدر آرش برگشتم. -از شما هم ممنونم. دستش را روی شانه ام گذاشت و مردانه شانه ام را فشرد. https://eitaa.com/baran_eshgh/22547 کُپی حَرام اَست و پیگرد الهی و قانونی دارد 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🕊💕 یڪ‌نخے‌از‌چادࢪت🍃✨ دࢪ جوے‌ڪوچہ‌غࢪق‌شد ڪوچہ‌ࢪا‌عطࢪ‌گلاب 🌹🍃 اصل ڪاشان دادھ است 『