eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #اوج_دلدادگی #قسمت_نهم🎬: قنبر با تعجبی زیاد گفت: پیکر پیامبرشان را بر زمین رها کردن
🎬: قنبر آه کوتاهی کشید و گفت: آیا این کار را کردند؟! یعنی علی با آنها بیعت نمود؟! نه...نه....علی که نباید با آنها بیعت کند...آخر او خود امیرمومنان بود...چه کردند سلمان؟! سلمان سری تکان داد و گفت: علی جانشین بلافصل پیامبر بود، حق او را غصب کرده بودند و یارانی هم برای احقاق حق خود نیافته بود، پس خانه نشینی را برگزید و در این زمان همین خلیفه ی خود خوانده دوم، اینقدر در گوش خلیفه ی اول خواند و خواند تا او را راضی کرد عده ای را به درب خانه ی علی بفرستند و علی را به مسجد بیاورند. عده ای مأمور شدند تا علی را به مسجد بیاورند، اما علی راضی نشد، چرا که همه میدانستند این جایگاه حق اوست و از طرف خدا به او داده شده است نه شورای مشتی انسان دنیا پرست و ظاهر بین او را منصوب کرده باشند پس بار دیگر گروهی به درب خانه ی امیر مومنان رفتند و اینبار به سرکردگی غلام خلیفه ی دوم، قنفذ نامی که اینک در حکومت این خلیفه داری مقام و منصبی شده است،گویا قنفذ مزد خوش خدمتی اش را از عمر بن خطاب گرفت، آنها به همراه این مرد سنگدل به در خانه ی مولایمان رفتند، قنفذ که اخلاقش رنگ و بویی از اخلاق صاحبش را داشت و به شدت تندخو بود، مامور شده بود که به هر طریق شده علی را به مسجد بیاورد. قنفذ درب خانه را زد و همسر امیرمومنان، تنها فرزند رسول الله، همان که سرور زنان اهل بهشت است، همانکه نوری از پنج نور مقدس است و مردم بعد از پیامبر، عطر تن نبی خدا را از فاطمه طلب می کردند، پشت درب آمد، فاطمه به دفاع از علی برخواسته بود گویا می خواست بفهماند که این خانه تازه عزیز از دست داده و اگر حرمت مرد خانه را ندارند، حرمت دختر نبی را به جا آورند، حرمت آن رسولی را که تازه به ملکوت عروج کرده بود را نگه دارند...اما این جماعت دنیا پرست نمی دانند حرمت چیست، هنوز چند صباحی از عروج نبی نگذشته بود که حق ذوی القربی را خوب به جا آوردند، قنفذ با باری هیزم و شعله های آتش که بر در خانه انداخت برای عرض تسلیت آمده بود و به همین قناعت نکرد و وقتی شعله های آتش بر جان درب خانه افتاد با لگدی محکم درب را شکست و بانوی خانه که پشت درب بود، بین دیوار و در..... سلمان به اینجای حرفش که رسید، بغض فرو خورده اش شکست و مانند کودکی مادر مرده شروع به گریستن کرد. قنبر که حالش دست کمی از سلمان نداشت، خود را نزدیک او کشید و شانه های سلمان را که از گریه می لرزید در آغوش گرفت و گفت: خدای من! اینان با یادگار پیامبرشان چه کردند؟! آیا...آیا آسیبی به بانوی خانه رسید؟! بگو چه شد که دلم از درد در حال ترکیدن است....کاش بودم...کاش آنزمان اینجا بودم و من هم لگدی حواله ی قنفذ می کردم تا بفهمد با یک زن باردار داغدیده که تازه پدر از دست داده نباید چنین برخورد کرد. سلمان گریه اش شدیدتر شده بود، انگار توان سخن گفتن از او گرفته شده بود، خود را از آغوش قنبر بیرون کشید، دست به دیوار گرفت و با قدم های لرزان پیش رفت و زیر لب زمزمه می کرد: خودم دیدم که زهرا با قدی کمان دست به دیوار، این راه را می‌پیمود...خودم دیدم که چادرش خاکی بود....خودم دیدم که کودکانش چون جوجه هایی بی پناه به دنبال مادر روان بودند و از گریه ی او می گرییدند. قنبر که با نگاهش سلمان را تعقیب می کرد، در یک حرکت خود را به او رساند و گفت: کجا میروی؟! برایم بگو چه شد و چه بر سر آن بانو آمد... سلمان همانطور که بر سر میزد جلو می رفت و قنبر هم به دنبالش تا اینکه... ادامه دارد... @bartaren 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺
🌺🌺🌺🌺🌺🌺 با سلام خدمت مخاطبین گرامی؛ عزیزانی که از قبل با ما بودند و بزرگوارانی که تازه به جمع ما پیوستند برای راحتی کلیه ی مخاطبین کانال، همه ی رمان های کانال به جز«روایت انسان» در کانال دوم رمان های واقعی به صورت منظم قرار گرفته اند، عزیزانی که تمایل دارند، داستان ها را پشت سر هم داشته باشند، میتوانند داخل کانال دوم خودتون عضو بشوند توجه داشته باشید داستان آنلاین کانال اول«روایت انسان» هست و داستان آنلاین کانال دوم«توهم عشق» هست لینک کانال دوم رمان👇👇 https://eitaa.com/bartareen 🌺🌺🌺🌺🌺🌺
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاقدش گفت که مهریه‌ی او آب شود چون قرار است که او مادرِ ارباب شود💕 🎊 حضرت‌ علی‌ و حضرت‌ فاطمه مبارک باد 🤲اللهم عجل لولیک الفرج🤲 @bartaren ‏🌺🌸🌺🌹🌺🌸🌺🌸
فرض کن شب، بدون هیچ نشانی... توی یه کشور غریب، سوار ماشینی باشی که نمی‌دونی داره کجا می‌ره. نه موبایل داری، نه راه برگشت. فقط صدای ضربان قلبته که داره بلندتر میشه... ساراو دوستاش فکر می‌کردن بالاخره آزاد می‌شن... اما وقتی جاده عوض شد، فهمیدن این فقط یه شروعه... اگه می‌خوای بدونی اونجا چه اتفاقی افتاد... تا آخر این داستان با من باش. قراره چیزی رو بشنوی که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنی.» پخش این داستان فقط ازطریق یوتوب هست 🌺https://www.youtube.com/@Dastan_Gazzab?sub_confirmation=1
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نود🎬: فرعون با لبخندی گل گشاد گفت: من...من می خواهم به آسما
🎬: صبح زود بود که هامان با دستور فوری فرعون به حضورش رسید، طرحی بزرگ روی میز سنگی پیش روی فرعون که روی پوست کشیده شده بود وجود داشت. هامان ادای احترام کرد و فرعون با اشاره ی دست او را به جلو خواند. هامان همانطور که تا کمر خم شده بود پیش آمد و گفت: چه شده فرمانروا؟! اتفاقی افتاده؟! آیا باز هم خبری از جانب سیاهچال و حزقیل به گوشتان خورده؟! کاش همان دم او را به میخ میکشیدید و در سیاهچال زندانی نمی کردید.. فرعون نیشخندی زد و گفت: فعلا حزقیل را به حال خود رها کن که طرحی در سر دارم اگر به سرانجام برسد، حزقیل که هیچ، موسی و هارون هم سهل است، خدای موسی را به زانو درمی آورم و خودم می شوم الهه ی کل مصر و کل دنیا، زمین و آسمان ها و هر چه که در آن وجود دارد. هامان که حرفهای تازه ای از فرعون می شنید، چشمانش را ریز کرد و گفت: چه کاری؟! اصلا این کار پیشنهاد کیست؟! و از کجا به ذهن شما رسیده است؟ فرعون یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: بالاخره ما خدای این سرزمینیم و هر آن اراده کنیم چیزی برایمان ظهور پیدا می کند، فقط بدان که تو مامور به سرانجام رساندن این کار بزرگی هامان چشمی گفت و با تعجب نگاهی کرد و گفت: این کار دقیقا چیست؟! فرعون از جا برخاست و همانطور که دست هایش را بهم می مالید گفت: می خواهم صرحی بزرگ بسازم...ساختمانی عظیم که از آنجا سفر کنیم به کل آسمانها هامان سری تکان داد و گفت: مصر که از این ساختمان ها بسیار به خود دیده از اهرام مصر گرفته تا انواع و اقسام ساختمان های عظیمی که در دوره های مختلف به خود دیده است. فرعون چند قدم برداشت و سپس رو به هامان نمود و همانطور که نقشه ی روی میز را نشان میداد گفت: می گویم می خواهم ساختمانی عظیم بنا کنم، این ساختمان آنقدر عظیم است که تمام معجزات موسی را تحت الشعاع قرار می دهد، قرار است این ساختمان تا آسمان و بالای ابرها کشیده شود و از بالای آن ساختمان راه عروج و صعود به تمام کهکشان ها و هفت آسمان برای ما باز شود. هامان زیر لب گفت: هفت آسمان... و واقعا این درست بود چون راه آسمان ها در ان زمان برای اجنه و شیاطین باز بود و می توانستند به آنجا پرواز کنند و استراق سمع نمایند و رازهای دنیا را کشف کنند و درست بعد از تولد حضرت عیسی راه سه آسمان آخری بر روی اجنه و شیاطین بسته شد و بعد از تولد پیامبر اسلام، راه کل آسمان ها بر اجنه و شیاطین بسته شد. فرعون اشاره ای به میز کرد و گفت: این است نقشه ی آن ساختمان، این ساختمانی عظیم خواهد بود و هم اکنون در کل مصر اعلامیه بده و هر چه بنّا و معمار ماهر یافتی به اینجا بیاور، برای ساختن این ساختمان ما به پنجاه هزار بنا و معمار نیاز داریم و هر انچه برده در مصر است نیز برای کارگری به اینجا آور و از بردگان بنی اسراییلی هم در ساخت این صرح استفاده کن که هر چه برده برای کار بیاوریم باز هم کم است... هامان نگاهی به نقشه ی پیش رو کرد و گفت: عجب پیچیده است، واقعا اعجاب انگیز است، یعنی واقعا با ساختن این صرح می توانیم به آسمان ها برویم؟! فرعون سری تکان داد و گفت: شک نکن، می شود. هامان باز هم نگاهی به نقشه کرد و گفت: باید دیواره های صرح شفاف باشد که از بیرون و داخل همه چیز دیده شود(دیواره ی شیشه ای) و جالب است که عنوان شده نیرو محرکه ای که داخل صرح در جایگاهی عظیم به کار باید برد از آتش سوزان و دمیدن بادی شدید تشکیل میشود. هامان خیره به طرح پیش رو پلک نمیزد و زیر لب گفت: بی شک این طرحی از جانب ابلیس بزرگ است، او ما را فراموش نکرده و همانا خدای بزرگی ست که باید مصریان او را ستایش کنند. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #اوج_دلدادگی #قسمت_دهم🎬: قنبر آه کوتاهی کشید و گفت: آیا این کار را کردند؟! یعنی علی
🎬: سلمان جلو رفت و جلو رفت و بعد کنار در خانه ای که ابوتراب وارد آن شده بود ایستاد و همانطور که دست به در می کشید گفت: قنفذ با لگدش این در را که آتش، میخ آن را گداخته کرده بود بر سر دختر حضرت رسول شکست. فاطمه بین در و دیوار قرار گرفت و خدا میداند این میخ سرخ و داغ چه بر سر او آورد، چرا که زمانی ،فضه ی خادمه، فاطمه را به کناری کشید از این میخ خون می چکید. قنبر ناباورانه به در خانه خیره شد و گفت: اما..اما اینجا خانه ی ابوتراب است، یعنی همان بزرگمردی که صاحب من است و مهرش بر تمام جانم افتاده... سلمان جلوی در زانو زد و گفت: قنفذ به امر خلیفه ی دوم مأمور به آوردن علی شده بود و می بایست به هر طریقی او را به مسجد کشاند، به خدا قسم هیچ کس یارای جنگیدن با علی را نداشت اگر بین او و ذوالفقارش فاصله نمی انداختند، اما حمله ناگهانی بود و به یکباره گروهی انسان نما با فرماندهی قنفذ، حرمت خانه ی دخت رسول الله را شکستند و به خانه هجوم آوردند، آنها فکر همه چیز را کرده بودند، حمله ناگهانی بود و به محض ورود، علی را دوره کردند و با ریسمان دستان نازنینش را بستند. آری قنبر...ابوتراب همان علی ست، آنکه تو باید خدمتش را کنی امیرمومنان، مدار آرامش زمین است......این جماعت دنیا پرست او را مظلومانه دست بستند و فاطمه با قدی خمیده و سینه ای خونین از جا برخواست و خود را بین علی و جماعت مهاجم انداخت، او می خواست با تمام وجودش نه از همسر بلکه از ولایت زمانش از حجت خدا در روی زمین از امیرمومنان دفاع کند. آاااخ قنبر...نبودی و ندیدی که چگونه قنفذ با غلاف شمشیر بر دست و بازوی فاطمه میزد تا علی را رها کند، اما فاطمه چون جانش علی را چسپیده بود. قنفذ که مقاومت فاطمه را دید دوباره لگدی حواله ی پهلوی مجروح و شکسته ی زهرا نمود. صدای ناله ی زهرا بلند شد و نقش بر زمین شد و علی این مردترین مرد تنها، مظلومانه در پیش چشمش هتک حرمت به ناموسش را میدید و با دستان بسته نمی توانست کاری کند. آااااخ قنبر، نبودی و ندیدی کودکان فاطمه و علی همچون جوجه های بی پناه دور پدر و مادرشان را گرفته بودند، حسین به دستان پدر چسپیده بود و حسن روی زمین در کنار زهرا نشسته بود و خیره به چهره ی کبود مادر بود و هر دو بی صدا اشک می ریختند... ای کاش آن زمان، زمین دهان باز می کرد و قنفذ و گروهش را می بلعید و یا از آسمان آتش بر سرشان می بارید. آه قنبر....زهرا با تنی تبدار و نیمه هوشیار از جا بلند شد و به دنبال حیدر کرار، لنگ لنگان میدوید و گاهی تعادلش بهم می خورد و بر زمین می افتاد، حسن با دستان کوچکش می خواست کمک کند که مادر از جا برخیزد اما نمی توانست، زنان مدینه دریده تر از همیشه این صحنه را میدیدند و از ترس قنفذ برای کمک به زهرا پا پیش نمی گذاشتند، زهرا دست به دیوار می گرفت و برمی خواست، و با قدم های کم جان می خواست خود را به علی برساند و رد رفتنش قطرات خون بود که از سینه اش بر زمین می چکید. تا فاطمه به مسجد برسد، علی را برده بودند، بردند تا با خلیفه ی خود خوانده بیعت کند و خدا شاهد است که دست علی برای بیعت باز نشد و ابوبکر دستش را به دست مشت کرده ی علی زد و به همگان گفت که علی بیعت کرده و علی را اینچنین خانه نشین کردند. قنبر که با شنیدن این داستان بی قرار شده بود کنار سلمان زانو زد و از خاک جلوی خانه بر می داشت و بر سرش می ریخت و علی علی می کرد. ادامه دارد... @bartaren 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتما ببینید؛ تصاویری فوق‌العاده زیبا از جشن ده کیلومتری غدیر 🔺خودتان را آماده کنید که این تصاویر و صحنه های عجیب در تهران و تمام نقاط ایران تکرار خواهد شد. 🔺به زودی از میدان امام حسین علیه السلام تا میدان آزادی در دشتی از نور و رنگ و عطر غرق می‌شود و سفره پربرکب مولا توسط مواکب مردمی به وسعت ده کیلومتر پهن خواهد شد. 🌺🌺ای مؤمنین، بزرگترین عید مسلمانان درپیش هست، برای غدیر خرج کنید تا به مال و عمرتان برکت جاری بشه اطعام غدیر در پیش داریم لطفا برکاتتون را به حساب زیر واریز کنید 5041721049845465 زهرا سادات حسینی التماس دعا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نود_یک🎬: صبح زود بود که هامان با دستور فوری فرعون به حضورش
🎬: هامان چشمی گفت و طرح را که بسیار سنگین مینمود تا زد و همانطور که آن را در آغوش گرفته بود می خواست از سالن خارج شود که فرعون گفت: صبر کن؛ بگذار طرح و نقشه همینجا باشد و توی روی آن کار کن و من هم نظارت می کنم، یعنی از امروز به بعد من و تو و آن پیرمرد زبردست با همکاری و نظارت هم این کار را پیش می بریم. هامان به عقب برگشت و طرح را به سرجای اولش برگرداند و می خواست چیزی بگوید که فرعون زودتر از او گفت: به گمانم زندانی کردن حزقیل در سیاهچال کار درستی نبود، چرا که او از نجیب زادگان است و احتمال زیاد غیر از او در شبکه ی قصر خائنینی باشند که ما آنها را شناسایی نکرده ایم، پس بهتر آن است که حزقیل را از سیاه‌چال خارج کنید و او را به خانه اش منتقل کنید، اما تحت تدابیر امنیتی باشد و حق خروج از منزل را نداشته باشد و او را در حصر خانگی نگه دارید. هامان با شنیدن این حرف برآشفت چون او دشمنی عمیقی با حزقیل داشت و خود را آماده کرده بود تا او را به چهار میخ بکشد اما اینک با این نظر فرعون، بیم آن می رفت تا جانش نجات یابد و از کمند کشته شدن بگریزد. هامان که سعی می کرد خشمش را پنهان کند، نفس کوتاهی کشید و گفت: هر چه شما بگویید همان کنم اما فکر نمی کنید که حزقیل سزاوار بدترین مرگ است و باید کشته شود نه اینکه در حصر خانگی باشد؟! فرعون از جا برخاست و همانطور که جلوی هامان قدم میزد گفت: حزقیل وزیر مورد اعتماد ما بود، هنوز هم اندکی امید دارم که با گذشت زمان پی به اشتباهش ببرد و برگردد، از طرفی کشتن او در این زمان سودی به حال من ندارد، اما زنده ماندنش فایده دارد، شاید از عقیده اش برگشت... هامان پوزخندی زد و گفت: محال است، حزقیل اینک در همان سیاهچال هم تبلیغ دین موسی را می کند اگر زمانی شنیدی که نگهبانان زندان از پرستش شما برگشته اند تعجب نکنید چرا که حزقیل کلامی آتشین دارد و عقیده ای راسخ به موسی و خدایش دارد پس هر چه زودتر او را بکشید. در این هنگام فرعون نگاه تندی به هامان کرد و گفت: دستور همان است که گفتم، حزقیل را در خانه اش زندانی کنید و با این کار من می توانم با تحت نظر گرفتن او، دیگر هم کیشانش در قصر را شناسایی کنم و از طرفی می خواهم باشد و بماند و زمانی که صرح من آماده شد،او با چشمان خود عظمت فرعون را ببیند و ببیند که خدای موسی را چگونه خوار و خفیف می کنم و آن وقت بی شک به من ایمان می آورد... هامان که باز هم تیرش به سنگ خورده بود و از طرفی دیگر حزقیل برایش خطری نداشت، چشمی گفت و از حضور فرعون مرخص شد. خیلی زود حزقیل تحت تدابیر شدید امنیتی در منزلش زندانی شد و کار ساخت صرح هم شروع شد. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 الله اکبر از این عظمت منحصر بفرد ... و وای به حال ما که این قدر غافلیم 😔😔
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نود_دوم🎬: هامان چشمی گفت و طرح را که بسیار سنگین مینمود تا
🎬: کار ساخت صرح با سرعتی زیاد پیش میرفت، تمام کارها تحت نظر ابلیس و با هنرنمایی هامان انجام می شد. پنجاه هزار معمار از سراسر مصر جمع شده بودند و شبانه روز کار می کردند و تقریبا تمام برده های مصری برای ساخت این صرح و ساختمان عظیم به میدان آمده بودند و جالب این است که خیلی از افراد قوم بنی اسرائیل هم در ساخت این صرح شرکت و بردگی می کردند. ساخت این صرح، ابتلا و آزمایشی برای بنی اسرائیل بود تا ببینید چقدر به موسی و خدای او پایبندند و ایمان آورده اند، اما متاسفانه در جریان ساخت، گویا غربالی الهی در کار بود و مومنین و منافقین از هم جدا می شدند. سوختی که برای ساخت صرح لازم بود به شهر وارد می شد و همه و همه مشغولیتشان ساخت این بنای عظیم بود و حالا فرعون داشت نفسی تازه می کرد، نفسی که چندین سال به خاطر تولد و ظهور موسی داشت به خفگی می رفت، اینک دوباره جان گرفته بود و فرعون و فرعونیان با کمک ابلیس، دوباره قد علم کرده بودند و انقلاب موسوی را به حاشیه رانده بودند. مردم بیش از قبل به سمت فرعون کشیده شده بودند و کم کم از موسی و دینی که آورده بود فاصله می گرفتند چرا که طبق تبلیغات فرعونیان قرار بود معجزه ای عظیم از خدای خدایان، فرعون بزرگ رو شود که معجزه ی یوم الزینه موسی و تبدیل عصا به اژدها در مقابلش ملعبه ای بیش نباشد،معجزه ای عظیم که تا به حال کل دنیا در تمام دوران ها، شاهد این چنین چیزی نبوده است. روزهای ساخت صرح، از بهترین روزهای حکمرانی فرعون و جماعت ملاء و مترفین مصر بود، هر روز معماران تازه نفس از راه می رسید و حالا پا را فراتر گذارده بودند و از خارج مصر هم نیرو برای این بنا که مثلا متعلق به خدای جهانیان بود، وارد مصر می شد. هیاهویی در زمین به پا شده بود و ابلیس از این هیاهو بیشترین استفاده را می کرد، او خوب می دانست تبلیغات برای یک کار، مهم تر از صداقت و راستی گفتار است، چرا که مردم تحت تاثیر تبلیغات زیاد، قرار میگیرند حتی اگر دروغین باشد و این ترفند همیشگی شیطان است که سعی می کند رسانه را در هر زمان به هر شکلی که باشد تحت امر و نظر خود بگیرد و مردم ساده لوح را به سمت خود کشاند و از راه حق دور سازد و اینک هم ما شاهد چنین هجمه های تبلیغی ابلیسی هستم اما درس از تاریخ نمی گیریم. پروژه ی ساخت بنای عظیم صرح که قرار بود وسیله ای بر سر آن که در آسمان ها بود گذارده شود تا بشر از زمین پرواز کند و عوالم ماورای زمین را با چشم خود ببیند با شتاب پیش می رفت و این ساختمان سازی با آن حجم انبوه عمله و کارگر و معمار، هفت سال به طول انجامید و این هفت سال از بهترین سالهای عمر فرعون بود. حالا بنا آماده شده بود، فرعون و هامان همراه با ابلیس از ساخت بنا بازدید کردند و ابلیس که خوشحال از پایان کار بود به فرعون امر کرد تا به جارچیان بگویند در سراسر مصر جار بزنند و روزی را معین نمود که قرار بود وسیله و آن صرح اصلی روی ساختمان قرار گیرد و بشر به فضا و عالم بالا برود و برگردد را به اطلاع مردم برساند و مردم با چشم خود این معجزه عظیم را ببینند. انگار شمارش معکوس برای رخدادی بزرگ آماده شده بود و تعدادی از مومنین بنی اسرائیل هم تحت تاثیر این تبلیغات به قبطیان پیوستند و هنوز تا پرواز فرعون با صرح، غربال الهی به کار بود تا دانه درشت ها برای یاری حجت خدا در روی زمین باقی بمانند . مصر شبی پر از هیجان را تجربه می کرد، مردم زیادی از سراسر مصر برای دیدن این صحنه ی ناب به پایتخت آمده بودند و در کنار این ساختمان عظیم اجتماع کرده بودند و قرار بود با دمیدن سپیده دم، ابلیس صرح اصلی را روی این برج بلند قرار دهد و فرعون و چندین نفر از ملاء مصر به آسمان پرواز کنند... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا