eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از بیسیمچی مدیا 🎬
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مبایل دستیار ترور؟ موبایل‌ات را جدی بگیر؛ دشمن با یک کلیک نزدیک‌تر از آن چیزی‌ست که فکر می‌کنی! @BisimchiMedia
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهار🎬: فرعون با خدم و حشم سوار بر تخت روانش به سمت قصر هم
🎬: فرعون از انداختن کودکان حزقیل در آتش می گفت و آسیه بی صدا اشک می ریخت، فرعون گفت و گفت تا رسید به شهادت حزقیل او همانطور که سعی می کرد نکته به نکته ی اعدام حزقیل را بگوید، جوری تعریف می کرد که آسیه را بترساند و آسیه از اینکه عاقبتی چون حزقیل نصیبش شود، هراسی در دلش افتد و توبه کند و دوباره فرعون را به خدایی برگزیند. فرعون تعریف می کرد و آسیه محکم بر جای ایستاده بود، فرعون نیشخندی زد و گفت: بعد از انکه میخ های آهنین در دست و پای حزقیل فرو کردم و خون بدنش سرازیر شد دستور دادم چندین مرد جنگی بر سر او بریزند، نبودی و‌ ندیدی که چگونه تکه تکه اش کردند، حزقیل را پاره پاره کردند اما خدای او هیچ کمکی به او‌نکرد، همانطور که به تو نکرده و سالهاست تو در زندان من به سر می بری و هر وقت اراده کنم می توانم تو را بکشم. فرعون دور آسیه، دایره وار چرخی زد و گفت: حالا اگر می خواهی سرنوشتی چون حزقیل به سراغ تو نیاید، از اعتقادات پوچت برگرد، من خدایی بسیار مهربانم، تو را می بخشم و در درگاه خود، جایگاهی والا برایت در نظر می گیریم و در پیشگاه دیگر خدایان مصر هم تو را شفاعت می کنم که دچار غضب خداوند نشوی. فرعون روبه روی آسیه ایستاد و گفت: چرا ساکتی؟! می دانم تصمیم سختی ست، پس به تو فرصت می دهم که فکر کنی، اما بدان که این فرصت بسیار کوتاه است. فرعون این را گفت و به سمت در تالار حرکت کرد که صدای آسیه بلند شد: زهی خیال باطل...من هیچگاه دست از پرستش پروردگار بزرگ بر نمی دارم و به دامان بنده ای حقیر چون تو نمی آویزم، خوشا به سعادت حزقیل که جان خود را در راه خداوند یکتا از دست داد، بی شک خداوند جایگاهی بسیار عظیم در سرای جاویدان برای او در نظر گرفته و خوشا به حال همسر و فرزندان حزقیل که با مرگشان، مظلومیت مومنان را به چشم مصریان کشیدند و بدان که ظلم پایدار نمی ماند و همانگونه که قوم ظالم هود و لوط و صالح دچار عذاب خداوند شدند، تو هم به آن گرفتار خواهی شد. فرعون که بعد از تعریف کردن واقعه ی اعدام حزقیل، توقع نداشت که یک زن اینچنین رجز بخواند، دندان هایش را بهم سایید و زیر لب گفت: من تا تو را سرجایت ننشانم، کوتاه نخواهم آمد. فرعون با رویی سرخ از عصبانیت، از قصر ملکه بیرون آمد و سوار بر تخت روانش شد و به غلامان دستور داد تا او را به قصر مادر آسیه ببرند، او از روابط صمیمانه ی این مادر و دختر خبر داشت و می خواست برای رسیدن به هدفش، دست به دامان مادر آسیه شود. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
هدایت شده از بیسیمچی مدیا 🎬
تلاش اسرائیل برای فعال کردن گروه های تروریستی در شرق کشور بر اساس اطلاعات بدست آمده، با تشدید ضربات جمهوری اسلامی به رژیم صهیونی و شکست راهبردی این رژیم، آنها تصمیم به بهره گیری از گروهک های تروریستی و اشرار مزدور در شرق کشور گرفته اند. بر همین اساس موساد در تلاش است تا عناصر غیر ایرانی و عناصر بازگشتی از داعش با گروه های مزدور تروریستی مستقر در آنسوی مرزهای جنوب شرق کشور تحت نام جعلی «جبهه متحد بلوچستان» را با حمایت مالی و لجستیکی علیه مردم مرز نشین و استحکامات مرزی ج.ا.ا با اهداف تروریستی و تجزیه طلبانه فعال نماید . گفته می شود نیروهای امنیتی با اشراف کامل اطلاعاتی امادگی کامل برای خنثی سازی هرگونه تحرکات ضد امنیتی داشته و برای وارد کردن ضربات سنگین پیش دستانه به لانه تروریست ها آماده اند. @BisimchiMedia
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #اوج_دلدادگی #قسمت_بیست_دوم🎬: در این هنگام عمر بن خطاب ساکت شد، گویا دیگر نمی خواست
🎬: قنبر همقدم با سلمان بود و سلمان انگار ذهنش او را به سالها قبل برده بود، آن زمان که رسول الله زنده بود و علی سردار سپاه اسلام بود و درب خیبر را از جا کند و قلعه ی یهودیان را فتح نمود. سلمان آه کوتاهی کشید و گفت: پس از فتح خیبر، یهودیانی که ساکن روستای فدک بودند، ترسیدند نکند بلایی که سر خیبر نشینان آمد، سر آنها هم نیز بیاید آنها از سپاه اسلام و نام مولا علی ترس داشتند، بنابراین چند نماینده به محضر حضرت رسول فرستادند و پیغام دادند که فدک و هر چه را که در آن است به پیامبر تقدیم می کنند و نمی خواهند جنگی در بگیرد. البته فدک منطقه ای بسیار سرسبز و حاصلخیز بود و بهترین محصولات کشاورزی از آن فدک بود و حالا این سرزمین بدون جنگ و درگیری به دست مسلمین افتاده بود، اینگونه غنیمت ها جزء اموال پیامبر محسوب میشد و روزی جبرئیل بر پیامبر نازل شد و به او امر خداوند را ابلاغ نمود. گویا خداوند اراده کرده بود این سرزمین پر از نعمت را به فاطمه دختر رسول، هدیه کند. پس پیامبر همچون همیشه امر خداوند را سریعا اجرا کرد و فدک را به فاطمه بخشید و سند این سرزمین پر از برکت را به او بخشید. حضرت زهرا کارگزارانی را روانه ی فدک کرد، به یهودیان اجازه داد در همانجا زندگی کنند و روی زمین ها کار کنند و پولی را که از فروش محصولات به دست می آورد که البته پول هنگفتی هم بود، به فقیران مدینه می بخشید. حالا همه می دانستند که فدک از آن زهراست و این سرزمین از زهرا بود تا زمانی که پیامبر ملکوتی شد و هنوز چند روز از رفتن پیامبر نگذشته بود که به زهرا خبر رسید خلیفه ی خود خوانده به تحریک عمر کارگزاران زهرا را از فدک بیرون کرده است. زهرا تا این را شنید، با اینکه حالش آنچنان خوب نبود و با پهلوی شکسته و قلبی شکسته تر، در حالیکه سند فدک را در دست داشت به مسجد آمد تا از ابوبکر سوال کند چرا کارگزاران او را از منطقه ای که متعلق به اوست بیرون کرده اند؟! سلمان بار دیگر آهی کشید و گفت: آری...فاطمه با حالی نزار به مسجد آمد و ابوبکر را باز خواست نمود. ابوبکر از او مدرک خواست و فاطمه سند فدک را که به دست مبارک پیامبر نوشته شده بود به او نشان داد. ابوبکر حرفی نزد، آخر حرفی برای گفتن نداشت و می خواست چیزی بگوید تا فاطمه را آرام کند که ناگهان عمر خود را به وسط معرکه انداخت و سند را از دست فاطمه گرفت و با کمال بی احترامی، آب دهانش را بر دستخط مبارک پیامبر انداخت و سند فدک را پاره کرد... ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌺🌿🌺🌿
کاربر عرب نوشت: چون علی بن ابی‌طالب (علیه‌السلام) را ندیدم، اما درباره‌اش آن‌قدر شنیدم که برای عاشق شدن و دوست‌داشتنش کافی بود. و اکنون تو را دیدم، صدایت را شنیدم، با تو سخن گفتم. وقتی که دهر بر ما سخت گرفت، تو ای خامنه‌ای، ای پناه جانم، چهره‌ات برایم آرام‌بخش شد… صورتت، صدایت، مهربانی‌ات، همه‌چیزت آرام‌بخش روح من است… ای کسی که از چهره‌ات نور ایمان می‌بارد، من از کودکی با نگاهت آشنا بودم و آن نور، هنوز هم باقی است. باور من این است: ایمان، همان نوری‌ست که در چشمان تو می‌درخشد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنج🎬: فرعون از انداختن کودکان حزقیل در آتش می گفت و آسیه
🎬: خبر ورود فرعون به قصر مادر آسیه به او رسید، ایشان که از این دیدار متعجب بود، با دستپاچگی خود را به تالار قصر رساند و به حالت کرنش و تعظیم بود که فرعون وارد تالار شد. فرعون با قدم هایی شتابان جلو‌ آمد و بدون مقدمه گفت: اینک از نزد ملکه ی دربار می آیم. آسیه، دختر تو، شاهزاده ی قبطیان و همسر من، گویا به جنون گرفتار شده، او یا مجنون شده و یا خیانتکار، حرفهایش شبیه حرفهای حزقیل است، مدتهاست او را محدود کرده ام، اما اینک می خواهم کاری کنم که تمام مصر درس بگیرند. ای همسر مزاحم بن عمید! خوب از علاقه ی من به دخترت خبر داری، نمی خواهم آسیبی به او برسد اما گویی آسیه دیوانه شده است آمده ام تا به تو هشدار دهم به نزد آسیه بروی و به هر طریق ممکن او را به راه آوری و از او بخواهی دست از عقاید جنون آمیزش بردارد، وگرنه همان بلایی را سر حزقیل آوردم، سر آسیه هم می آورم و چنان کنم که در تاریخ بنویسند و درس عبرتی برای تمام کسانی که به فرعون کافر شده اند باشد. فرعون این حرف را زد و بی آنکه اجازه صحبت به مادر آسیه بدهد از قصر خارج شد. مادر آسیه با سرعت آماده شد و سراسیمه خود را به قصر آسیه رساند. وارد تالار شد و آسیه را در حالتی از طمأنینه یافت که دستانش رو به آسمان بلند بود و زیر لب چیزی می گفت. مادر به آسیه نزدیک شد، پشت سر او قرار گرفت و گفت: تا کی خود را به عبادت خدای نادیده مشغول می کنی حال آنکه فرعون نقشه هایی خطرناک در ذهن خود برای تو کشیده است. آسیه دستانش را پایین آورد و همانطور که لبخند می زد به عقب برگشت، دستان سرد مادر را در دست گرفت و گفت: چه می گویی مادر؟! آیا شک داری من راه درست را می روم؟! تو خودت بهتر از من می دانی که فرعون نه خدا، بلکه پادشاهی خون ریز است که خون هزاران طفل بی گناه و مردمی مظلوم به گردنش است و شک نکن روزی این خونها دریایی می شوند که او را در خود غرق می نمایند. مادر نفس کوتاهی کشید و گفت: برای من نمی خواهد چیزی از اعتقاداتت بروز دهی، من آمده ام تا بگویم با فرعون مدارا کن...او تو را بسیار دوست می دارد و خود می دانی از جان و دل عاشق توست، پس کمی از موضعت عقب نشینی کن و کافی ست بگویی او را به خدایی قبول داری، با همین اعتراف کوتاه و ساده و ظاهری، جان خود را نجات داده ای، به همان خدایی که تو می پرستی، اگر از حرفت برنگردی، فرعون بلایی سخت و عظیم بر سر تو می آورد که جگری از من بسوزد... آسیه سرش را به دو طرف تکان داد و گفت: مادر! تو می خواهی من وجود خداوند بزرگ را انکار کنم و به او کفر بورزم و فرعون را که بشری چون من است به خدایی قبول کنم؟! نه...هرگز که چنین نمی کنم. مادر آسیه که مستاصل شده بود با دستانش صورت آسیه را قاب گرفت و گفت: دخترم! می گویم جان خودت را نجات بده، تو یک شاهزاده ای از کودکی تا هم اینک در قصر بوده ای و لای پر قو قد کشیده ای، سفره ات همیشه رنگارنگ بوده و هر چه خواسته ای در کمتر از دقیقه برایت فراهم شده، بدان تو آنقدر ناز پرورده ای که اگر فرعون یک وعده غذا به تو ندهد سخت عذاب می کشی چه برسد به اینکه بخواهد تو را چون حزقیل عذاب دهد.... آسیه به میان کلام مادر دوید، می خواست رازی را برایش بازگو کند پس گفت: مادر! مرا از عذاب فرعون نترسان، ایمان من به خدا حتی ذره ای هم کم نخواهد شد و محال است من از راهی که رفته ام برگردم، بگذار برایت بگویم، به خدا قسم قبل از اینکه فرعون به اینجا بیاید و مرا از کشته شدن حزقیل باخبر کند، من از شهادت او خبر داشتم. مادر چشمانش را ریز کرد و گفت: خبر داشتی؟! آخر چگونه؟! ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شش🎬: خبر ورود فرعون به قصر مادر آسیه به او رسید، ایشان که
🎬: مادر با تردید گفت: نکند...نکند جاسوسی در قصر فرعون داری؟! تا جایی که می دانم، هامان تمام افراد گروه حزقیل را دستگیر کرده و هر کدام را به شکلی کشته است پس تو در این جا که می دانم حتی مورچه ای اجازه ورود به آن را ندارد تحت نظر بوده ای از کجا آگاه شدی؟! لبخندی زیبا کل صورت آسیه را پوشاند و گفت: من مشغول عبادت خداوند بودم، گویی روحم در آسمان و جسمم روی زمین بود، من روح حزقیل را در آسمان دیدم، او آنقدر خوشحال بود که حال خوشش در وجود من هم اثر کرد و به من گفت که به دیدار خدا می رود و من آن لحظه متوجه شدم که حزقیل از جمع زمینیان جدا شده و آرزو کردم مرگ من هم همانند مرگ حزقیل، شهادت در راه خدا به دست خونریزترین آدم روی زمین باشد که اجری عظیم برای من است و این وعده ی خداست که بهشت ابدی از آن مومنان است. مادر آسیه که این سخنان را شنید، فهمید که هر چه بگوید مانند کوفتن آب در هاون است و براستی که آسیه دیوانه شده بود، او دیوانه ی خدایش بود و او را مجنون وار دوست می داشت و به هیچ قیمتی حاضر نبود حتی قدمی از اعتقاداتش عدول کند. مادر آسیه به اقامتگاه خود مراجعه کرد و قاصد فرعون را در آنجا منتظر دید و به او گفت: به فرعون برسان که من تمام تلاش خود را کردم اما انگار آسیه مجنون شده است و از او استدعا کن که بر آسیه رحم کند چرا که مجنون را بر کارهایش حرجی نیست. وقتی این پیغام به فرعون رسید او مانند اسپند روی آتش از جا جهید چرا که انتظار نداشت ملکه ی دربارش، روی مادر خود را زمین بزند و از طرفی هامان هم شاهد این اخبار بود و مدام در گوش فرعون از مجازات آسیه می گفت تا سرمشقی شود برای دیگر قبطیان تا مبادا کس دیگری به انقلاب موسوی بپیوندند، دستور داد تا جارچیان در تمام پایتخت در کوچه و بازار جار بزنند و مردم را به میدان وسیع شهر بخوانند تا مجازات کافر دیگری را به نظاره بنشینند. این خبر خیلی زود در شهر پیچید و مردم از یکدیگر می پرسیدند که بعد از حزقیل نوبت کیست که کشته شود؟! آنها اصلا در خیالشان هم نمی گنجید که این معرکه ی فرعون، برای کشتن ملکه ی دربارش، آسیه برپا می شود. جمعیت زیادی دور تادور میدان اصلی شهر را گرفته بود، گویی تمام مردم شهر در اینجا جمع بودند. آفتاب ظهر مصر، سوزاننده تر از همیشه به وسط آسمان رسید و فرعون از فراز تختی که برایش تدارک دیده بودند دستور داد تا آسیه را وارد میدان کنند. سربازی شروع به کوفتن بر طبل کرد و آن یکی شیپور می نواخت، انگار که اینجا نه مجلس مجازات زنی بی پناه است که میدان جنگ با لشکری عظیم است. مردم به هم تنه میزدند و از بالای شانه ی یکدیگر خیره به وسط میدان بودند تا ببیند شخص خاطی چه کسی ست و وقت متوجه شدن آسیه، ملکه ی دربار مصر درحالیکه بر دستانش غل و زنجیر زده بودند وارد میدان شد، فریادی از تعجب از سمت مردم بلند شد، آنها باور نداشتند که فرعون حاضر شده آسیه را به مهلکه بفرستد. و این صحنه پیامی برای تمام قبطیان داشت که آگاه باشید هر کس سمت موسی و قومش برود عاقبتی چون حزقیل و آسیه در پی دارد، چرا که آسیه و حزقیل عزیز دربار بودند و کشتن بقیه ی قبطیان در مقابل کشتن این دو، کاری بسیار سهل برای فرعون بود . فرعون که تجربه ی کشتن حزقیل را داشت و می دانست اگر فرصت صحبت کردن به آسیه را بدهد امکان دارد، مردم در اعتقاداتشان به خدایان مصر مردد شوند، دستور داد که با سرعت شکنجه را آغاز کنند تا آسیه توان حرف زدن نداشته باشد. پس باز هم همچون حزقیل دست و پای آسیه را با میخ به تخته چوبی دوختند و سپس سنگی بسیار بزرگ و داغ،روی سینه ی آسیه قرار دادند، سنگی داغ که با تابش آفتاب بر هُرم و گرمایش افزوده میشد،در این هنگام... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفت🎬: مادر با تردید گفت: نکند...نکند جاسوسی در قصر فرعون
🎬: صحنه ای عجیب و شکنجه ای شدید در گرفته بود، میخ در دست و پای آسیه فرو رفته و خونی که از او جاری شده بود، نیرو و توانش را گرفته بود و حالا سنگ داغ بر روی سینه اش، نفسش را تنگ کرده بود، پس ناخوداگاه از درد اینهمه شکنجه فریاد برآورد: ای خدای یگانه...ای پناه بی پناهان و ای یاری دهنده ی مظلومان، به فریادم برس که آسیه را توان اینهمه رنج نیست، ای خدااا مرا از رنج و شکنجه ی فرعون آزاد کن! ای موسی، ای نبی خداوند کجایی که ببینی چه بر سرم آوردند، کجایی تا مادر خوانده ات را نظاره کنی، همو که تو و خدایت را تقدیس کرد و به خدای یکتا ایمان آورد. هامان از دیدن این صحنه در دل ذوق داشت و مدام خنده های ریز میکرد و فرعون از شنیدن حرفهای آسیه که در همین حال شکنجه هم دست از پروردگارش نمی کشید خشمگین بود. فریاد آسیه بلند بود که ناگاه موسی با عصای دستش خود را به آسیه رساند، هیچ کس نفهمید که موسی از کجا آمد و چطور آمد، اصلا در آن زمان موسی در پایتخت نبود، گویا به اعجازی خود را به آسیه رسانده بود. حضرت موسی در کنار آسیه زانو زد، آسیه خوشحال از اینکه روی نورانی موسی را میبیند، اشک به چشم آورد و گفت: وضع مرا میبینی؟! میبینی شیعیانت هم مثل خودت مظلومند؟! به خدا قسم که در زیر بار شکنجه قالب تهی می کنم، گویی میمیرم و باز زنده می شوم و آرزو می کنم خداوند خانه ای در بهشت در جوار خودش به من ارزانی دارد و چه زیبا آسیه، خواسته ای عظیم را از خداوند طلب نمود...خانه ای در جوار خود خدا....و مومن باید در مقابل خداوند همین اندازه بلند نظر باشد. موسی نگاهی مهربان به آسیه نمود و از بین دو انگشتش مقام آسیه را در بهشت به او نشان داد و آسیه با دیدن مقامش در آن دنیا لبخندی بر لب نشاند و به حکم خداوند دیگر او هیچ دردی از شکنجه حس نمی کرد و تا زمانی که چشم از دنیا فرو بست مدام لبخند میزد و ستایش خدا می کرد. فرعون که برایش این لبخندها در زیر شکنجه، عجیب بود، از جا بلند شد و فریاد زد: او مجنون شده است، براستی که آسیه دیوانه شده است و به جای گریه می خندد. آسیه هم شهید شد و نام خود را در زمره ی چهار زن بهشتی ثبت کرد، او زنی پاکدامن بود که همچون حضرت زهرا جانش را در راه دین خدا فدا نمود، اما مقام حضرت زهرا بسی بالاتر از آسیه است، چرا که اگر میخ در دست و پای آسیه فرو رفت، به سینه ی زهرا هم میخ فرو رفت، آنهم میخی که سرخ از آتش بود، اگر بر سینه ی آسیه سنگ داغ گذاشتند، بر بدن فاطمه هم دربی پر از شعله ی آتش آمد در حالیکه طفلی در شکم داشت و سنگ داغ کجا و درب سوزان کجا... اگر آسیه از درد شکنجه نالید، اما زهرا از دردش چیزی به کسی نگفت و بعد از شهادتش در حین غسل و کفن، تازه علی فهمید که سینه ی زهرا سوخته و پهلویش شکسته است😭 آری، قبطیان هم شهید دادند، اما همانطور که فرعون می خواست، کشته شدن آسیه و حزقیل در پیش چشم مردم، باعث شد آنان بترسند و اصلا به طرف موسی نروند و در اینجا گویی پایان کار خود را رقم زدند، چون صبر خدا هم حدی دارد... خداوند مهربان، تمام بندگانش را دوست می دارد و برای هدایتشان آیات و نشانه هایی ارزانی می دارد همانگونه که برای قبطیان ماجرای یوم الزینه، معجزات موسی، فرو رفتن قارون در زمین و از هم پاشیدن صرح ابلیس را انجام داد تا مردم مصر هدایت شوند، برای همه نشانه هایی می فرستد اما وقتی که مردم خود را به ندیدن و نشنیدن می زنند، آن وقت هلاکت خود را رقم زده اند و در اینجا همین اتفاق برای مردم مصر افتاد، به قول معروف کسی را به زور نمی توان راهی بهشت کرد چرا که انسان موجودی مختار است و هر چه که نصیبش شود نتیجه ی اعمال خودش است، پس اینجا حجت بر مردم تمام شد و عذاب خداوند شروع شد، اما از آنجا که خداوند بر بندگانش بسیار رحیم و عطوف است، عذاب هم تدریجی فرو می آورد تا اگر بنده ای قابل هدایت باشد، هدایت شود پس.... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
🌺🌺🌺🌺🌺🌺 با سلام خدمت مخاطبین گرامی؛ عزیزانی که از قبل با ما بودند و بزرگوارانی که تازه به جمع ما پیوستند برای راحتی کلیه ی مخاطبین کانال، همه ی رمان های کانال به جز«روایت انسان» در کانال دوم رمان های واقعی به صورت منظم قرار گرفته اند، عزیزانی که تمایل دارند، داستان ها را پشت سر هم داشته باشند، میتوانند داخل کانال دوم خودتون عضو بشوند توجه داشته باشید داستان آنلاین کانال اول«روایت انسان» هست و داستان آنلاین کانال دوم«توهم عشق» هست لینک کانال دوم رمان👇👇 https://eitaa.com/bartareen 🌺🌺🌺🌺🌺🌺
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨 💪 بشدت منتظر لحظه رویارویی با شیطان اکبر هستیم 🔥🚀 👌 انتشار در حد اعلا 🚀 🔥