#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #اوج_دلدادگی #قسمت_بیست_پنجم🎬: قنبر نگاهی به در و دیوار گلی خانه انداخت، باورش نمی
#داستان_واقعی
#اوج_دلدادگی
#قسمت_بیست_ششم🎬:
چند روزی از اقامت قنبر در خانه ی علی علیه السلام می گذشت.
چند روزی که برای قنبر چندین سال می نمود و از دقیقه دقیقه ی آن بهره می برد و به اندازه ی کل عمرش معرفت از پروردگار و انبیاء و اوصیاء اش پیدا کرده بود.
قنبر به همراه ابوتراب از نخلستان برگشتند، حالا قنبر در محضر مولایش نه تنها درس دین می گرفت بلکه ابوتراب رازهای طبیعت را برایش آشکار می کرد.
علی روی سکوی گلی جلوی اتاق نشسته بود و حسن و حسین چونان پروانه دورش می گشتند که ناگهان از بیرون هیاهویی به گوش رسید و پشت سرش درب خانه را زدند.
قنبر خود را به پشت در رساند سوال کرد کیستی؟!
صدای آشنایی از پشت در برخواست، باز کنید منم عمر، خلیفه ی مسلمین...
قنبر در را باز کرد و عمر را دید در حالیکه جمعیتی دورش را گرفته بودند، در که باز شد عمر سراسیمه داخل شد و گفت: علی مرتضی کجاست؟!
قنبر اشاره ای به حیاط کرد و عمر خود را به علی رساند و گفت: ابوتراب! به دادم برس، کمکی کن که اگر تو گره از این مشکل باز نکنی، جمعی از یهود، کل اسلام و پیامبری محمد و خلیفه بودن مرا زیر سوال بردند و حتی در وجود اسلام شک و شبه می اندازند.
علی علیه السلام نفسش را آرام بیرون داد و فرمود: چه شده؟!
در این هنگام سلمان از پشت سر عمر جلو آمد و گفت: سلام بر حیدر کرار، داستانی تکراری به وقوع پیوسته، یادتان است در زمان خلافت ابوبکر و آن یهودی که می خواست به حقانیت اسلام پی ببرد، اینک هم جمعی دیگر آمده اند، سوالاتی از عمربن خطاب پرسیده اند و ایشان در جواب دادن درمانده اند و به نزد شما آمدند که جواب سوالاتشان را بدهید..
علی سری تکان داد و فرمود: یهودی ها کجا هستند و سوالاتشان چیست؟!
چند مردی با لباسی پشمی جلو آمدند و یکی از آنان گفت: من به نمایندگی از جمع یهودیان ، سوالاتی پرسیدم که اگر به جواب میرسیدیم حقانیت اسلام به ما ثابت می شد، اما این آقا که ادعا می کند جانشین پیامبر است پاسخ سوالتمان را نمی دانست پس ما دانستیم که محمد پیامبری دروغین بوده...
علی از جا برخاست و رو به جمع فرمود: چند دقیقه ای تامل کنید تا برگردم و بعد از دقایقی در حالیکه لباس پیامبر را که برایش بلند می نمود در تن داشت با وقاری خیره کننده وارد جمع شد و در این هنگام عمر که غرق این وقار شده بود جلو رفت و او را بوسید و گفت: یا ابالحسن تو در هر معضلی ذخیره ی مایی.
علی یهودیان را نزد خود نشاند و فرمود: حضرت محمد خاتم الاوصیاء است، همانکه بشارت آمدنش را پیامبر شما در تورات داده است، حالا سوالاتتان را بپرسید تا جواب گویم، آخر رسول خدا به من هزار باب علم آموخت که از هر بابش هزار باب دیگر منشعب می شود. سوالاتتان را جواب می گویم به شرط آنکه اگر جواب من مطابق تورات خودتان بود، اسلام بیاورید.
یهودیان شرط را پذیرفتند و یکی یکی سوالاتشان را پرسیدند و علی مرتضی با طمأنینه و خیلی واضح آنان را پاسخ داد و یهودیان در همان جلسه ایمان آوردند.
در این هنگام سلمان سر در گوش قنبر برد و گفت: انگار تاریخ دارد تکرار می شود.
قنبر با تعجب گفت: تکرار تاریخ؟! منظورتان چیست؟
سلمان سری تکان داد وگفت: بگذار ماجرایش را برایت بگویم، در زمان ابوبکر بود که....
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺
هدایت شده از رفاقت باشهدا
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ تصاويری از عروسی ساده فرزند شهید حاجیزاده و سادهزیستی این شهید بزرگوار
اللهم صل علی الشهداء والصدیقین و الحقنا بهم
🥀🕊 @baShoohada
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
🔴 تلگرام پایگاه اصلی موساد فقط یه مشت انگل میتونن عکس "تیم خبری کانال ۱۲ در پناهگاه نووه ایلان" به
پشت پرده تخریب تنها پیام رسان جریان انقلابی قطعا شبکه موساد در داخل کشور است
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
افشاگری شهيد فریدون عباسی از علت حذف و کنار گذاشتن دانشمند شهید فخری زاده در دولت روحانی
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحبت های طوفانی محمد جواد لاریجانی درباره ظریف
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_دهم🎬: در این سالهای تنبیه تدریجی خداوند نسبت به فرعونیان
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_یازدهم🎬:
طوفان و امواج نیل و گل و لایی که بر سر مردم مصر باریدن گرفت، خانه هایشان را به تلی از گل و خاک بدل نمود، از آن ساختمان های زیبا و قصرهای باشکوه چیزی بر جا نماند.
زیورالات و وسایل شکیل مردم مصر در زیر تلی از گِل مدفون شد و آنچنان اوضاع مصریان اسفناک شد که مردم همه ی شهرهای مصر به خارج از شهر پناه بردند و هر کدام چادری برای زندگی در اطراف شهرها برپا کردند.
حالا اوضاع قبطیان هم درست شبیه سبطیان شده بود و انگار تاریخ تکرار می شد و همانگونه که در زمان حضرت یوسف، فقیر و غنی، مالک و برده، همه در یک سطح قرار داشتند، اینک هم چنین شده بود.
اما باز هم هنوز نیل وحشی بود و موج هایش را وحشیانه به سوی خرابه ی خانه ها می فرستاد و طوفان همچنان میوزید
کار به جایی رسید که بزرگان و مترفین مصر که اینک چادر نشین شده بودند، همه دسته جمعی به قصر فرعون، تنها قصری که هنوز از طوفان آنچنان آسیب ندیده بود رفتند.
فرعون و هامان با حالتی عصبانی در تالار حضور داشتند که بزرگان مصر وارد شدند. گویا آنان هم منتظر هجوم مترفین بودند.
فرعون با دیدن آنها فریاد کشید و گفت: بفرمایید...چرا به اینجا قشون کشی کردید؟!
یکی از مترفین به خود جرات داد و گفت: قبل از اینکه به اینجا بیاییم به محضر خدای«راع» خدای نیل و خدای«نوت» بزرگ بانوی آسمان و بادها رسیدیم و آنچنان استغاثه کردیم که در عمرمان چنین نکرده بودیم
اما هر چه ما استغاثه و جزع و فزع نمودیم هیچ کاری از خدایگان راع و نوت بر نیامد و طوفان شدیدتر شد و نیل وحشی تر می نمود، حال به نزد شما آمدیم که چاره کار دست شماست.
فرعون مانند اسپند روی آتش از جا جست و فریاد زد: وقتی خدایگان راع و نوت نتوانستند کاری کنند من چه کار می توانم بکنم؟!
آن مرد آب دهانش را فرو داد و گفت: ای فرمانروا! همانطور که خودتان خوب می دانید، ما هم می دانیم که تمام این بلایا به خاطر نفرینی ست که موسی نموده، همانا خداوند موسی قدرتمند تر از خدای ماست، ما آمده ایم از شما خواهش کنیم که خواسته ی موسی را برآورده کنید و زندانیان بنی اسرائیل را آزاد سازید تا شاید موسی نفرینش را پس بگیرد و نیل آرام شود و طوفان از بین رود و ما نفسی تازه کنیم.
آن مرد حرفش را زد و به عقب برگشت و خود را بین جمع، جای داد
فرعون نگاهی خشمگین به جمع پیش رو کرد و گفت: بیرون بروید و بعد رو به هامان گفت: موسی کجاست؟! باید او را ببینم.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_یازدهم🎬: طوفان و امواج نیل و گل و لایی که بر سر مردم مصر
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_دوازدهم🎬:
فرعون و موسی با هم دیداری داشتند، فرعون که پادشاهی پر از نخوت و تکبر بود، اینک در برابر موسی و خدایش عاجز شده بود پس از حضرت موسی خواست تا دعایی کند که خداوندش عذاب را از قبطیان بردارد.
موسی اندکی سکوت کرد و سپس رو به فرعون فرمود: حال که به عظمت و قدرت خداوند یکتا پی برده اید، به او ایمان آورید تا رستگار شوید.
فرعون با چشمانی که از عصبانیت سرخ شده بود به موسی خیره شد و گفت: گفتم که دعا کن اوضاع مصر به وضع عادی برگردد ،طوفان شن تمام شود و امواج نیل هم فرو افتد، من به خدای تو ایمان نمی آورم فقط در عوض فروکش کردن عذاب خدایت، به تو قول می دهم و عهد می بندم که هر آنچه از افراد بنی اسرائیل در زندان است، آنها را از بند رها کنم و شما با قومت از این سرزمین بروید.
موسی که خوب می دانست، فرعون با این نخوت به این راحتی به خداوند یکتا ایمان نمی آورد، پذیرفت و فرمود: باشد، من دعا می کنم عذاب خداوند از تو و قبطیان برداشته شود، فراموش نکن که باید بر عهد خود باشی و بنی اسرائیل را آزاد سازی!
فرعون سری تکان داد و گفت: من بر عهد خود هستم.
موسی در پیش چشم فرعون و جمعی از مترفین مصر زیر آسمان آبی در حالیکه طوفان شن با سرعت می وزید، ایستاد و دستانش را رو به آسمان بلند نمود و زیر لب دعایی کرد و سپس از خداوند خواست تا عذاب قبطیان را پایان دهد.
به محض اینکه دستان موسی پایین آمد، طوفان شن که تا آن لحظه بیداد می کرد، فرو نشست و موج ها به سمت نیل برگشت و نیل آرام گرفت.
آنچنان آرام که هیچ کس باور نمی کرد تا دقایقی پیش موج ها همچون شلاق بر آوارهای شهر می خورد.
موسی نگاهی به فرعون نمود و فرمود: الوعده وفا...من به عهد خود وفا نمودم و میبینی همه جا آرام است، حال تو هم به عهدی دادی وفا کن...
فرعون سرش را تکان داد و گفت: من روی عهد خود هستم، با خیال راحت به سمت قوم خود برو و به آنها مژده بده که بزودی زندانیان به آغوش خانواده شان بر می گردند.
جمعیت صبر کردند تا موسی از آنجا دور شد و با دور شدن موسی، صدای هلهله و شادی از جمع بلند شد.
فرعون رو به هامان کرد وگفت: قبل از اینکه به اوضاع بهم ریخته ی شهر برسی، به زندان پایتخت برو و مقدمه ی آزادی زندانیان بنی اسراییل را فراهم کن و همچنین قاصدانی به دیگر شهرهای مصر بفرست تا همه ی زندانیان سبطی را که در بند هستند آزاد کنند.
هامان ابروانش را بالا داد و گفت: آیا واقعا می خواهی زندانیان بنی اسراییل را آزاد سازید؟
فرعون شانه ای بالا انداخت وگفت: آری! مجبورم، با موسی عهد بستم و نباید زیر قولم بزنم.
هامان سری تکان داد و گفت: شما نباید آنان را آزاد کنید، آزادی بنی اسرائیل به منزله ی حکم شکست شماست، شما که به شکست گردن نهید یعنی خدایان مصر شکست خورده اند و این بدان معناست که موسی و خدایش پیروز شده اند و مردم می پندارند، خدای موسی قدرتمندتر از خدایان مصر است.
و فرعون نظر هامان را پذیرفت.
در اینجا بدنه ی کارشناسی مصر که سردسته ی آن هامان بود باعث شد که فرعون بر عهد خود باموسی باقی نماند و بر اوجفا کند و افراد بنی اسرائیل را از زندان آزاد نکند
در کل آثار خیر و شر یک تمدن، رابطه ی مستقیم با بدنه ی کارشناسی آن دارد و این موضوع در تمام عصرها و نسل ها ثابت است.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
کارزار نه به مذاکره با آمریکا و عدم اهمال در مقابل کوچکترین نقض آتشبس
لطفا حمایت و امضا کنید که پیگیری بشه و جلوی خیانت یک سری طرفداران مذاکره گرفته بشه.
حتما برای بقیه هم فوروارد کنید.
https://www.karzar.net/235239
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ما هم شما را دوست داریم، هم موشکهایی که به دشمن میزنید
خدا حافظ سردار😭😭