eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
کتاب شلوار سه خطی نوشته خانم حسینی که گوشه ای از خباثت یهود صهیون و مظلومیت فلسطین را به تصویر کشیده است. این رمان واقعی آزمایشگاه های مخوفی را که ایران عزیز موفق به نابودی آن شد، به تصویر می کشد برای تهیه این کتاب جذاب و ارزشمند به آی دی زیر پیام دهید👇👇 @Adm_ketab
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_دوازدهم🎬: فرعون و موسی با هم دیداری داشتند، فرعون که پاد
🎬: عذاب طوفان شن و امواج نیل از قبطیان برداشته شد و در این عذاب «راع» و«نوت» دو خداوند بزرگ مصر اعتبارشان را از دست دادند و با عهد فرعون با موسی عذاب برداشته شد، اما فرعون گوش به دهان بدنه ی کارشناسی اش که هامان و تیمش بودند، داشت و بر عهد خود نماند. آن سال به دلیل آبرفت و گل و لای حاصلخیزی که نیل به شهرها آورده بود، سالی بسیار سرسبز و پر از برکت شده بود و محصولات مصر آنچنان بارور شده بود که آنها در عمرشان تا به حال چنین چیزی ندیده بودند. محصولات آنچنان پر بار بود که قبطیان فراموش کردند در اثر عذاب طوفان تمام خانه و وسایل و زیورالاتشان را از دست داده اند. این برکت محصولات کشاورزی و سرسبزی ای که در همه جا ظاهر شده بود باعث شد که قبطیان دوباره به سمت خدایان خودشان برگردند و آنها دیگر طوفان شن را عذاب نمی دانستند و آن را برکتی از سمت خدایگان«باستت» الهه بانویی که نماد خدای خورشید و محصولات کشاورزی بود، می دانستند و دوباره بر موسی هجوم تهمت ها و متلک ها روان شد و میگفتند این طوفان شن، عذاب خدای موسی نبود، بلکه نعمت و قدرت الهه بانوی باستت است . گویا خداوند اراده کرده بود تا قدم به قدم، خدایان مصر را به نوبت از درجه ی اعتبار ساقط کند و در این زمان حضرت موسی به اذن پروردگار به بالای بلندیی که کل شهر را از آنجا میشد دید، رفت، اینبار می بایست عذابی دیگر قبطیان را در برگیرد تا خدایگان باستت هم از چشم مردم بیافتد بلکه مردم به خود آیند و از راه غلطی که می روند برگردند و به خدای یکتا ایمان آورند. مردم همه هیاهو کردند که موسی به بالای بلندی مشرف به شهر رفته، تعدادی خود را به آن تپه رساندند و دیدند که موسی دستانش را به آسمان بالا برد و زیر لب ذکری گفت و سپس عصایش را از شرق به غرب و از غرب به شرق شروع به چرخاندن کرد. عصا شرق و غرب را در نوردید و ناگهان گویی طوفانی سیاه و سهمگین شروع به وزیدن گرفت. مردم خیال کردند دوباره طوفان شن درگرفته، اما گویی دانه های شن اینبار بزرگتر و حجیم تر بودند و خوب که نگاه کردند دیدند دانه های شن بال دارند و پرواز می کنند و تازه فهمیدند که این طوفان شن نیست و گردباد ملخ هست که به شهرهای قبطیان حمله ور شده بود. ملخ ها به تمام شهرهای فرعونیان حمله کردند و تمام محصولات را از بین بردند، نه میوه و نه شاخه و نه ساقه و نه تنه ی هیچ کدام از محصولات در امان نمانده بود. ملخ ها آنقدر خوردند که حتی به پوست و موی مردم قبطی که بافتی نرم داشت هم یورش آوردند و جالب اینجا بود که حتی یک ملخ به سمت مزارع و محصولات و خانه و زندگی بنی اسرائیل نرفت و جایی که قوم موسی و مومنین ساکن بودند همه جا سر سبز و پر از بار و پر از محصولات بود. هر روز لشکر بیشتری از ملخ های گرسنه به شهرهای قبطیان حمله می کرد و آنچنان شده بود که مردم متکبر قبطی برای لقمه ای نان و دانه ای گندم، با یکدیگر به نزاع برمی خواستند و آنچنان گرسنگی و قحطی در گرفت که طاقت مردم طاق شد و.. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ عالیه این کلیپ... 🔺حتما تا آخر ببینید و برای دوستانتون هم بفرستید... به این میگن کاررسانه ای خوب!
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سیزدهم🎬: عذاب طوفان شن و امواج نیل از قبطیان برداشته شد و
🎬: ملخ ها باعث قحطی شدیدی آنهم فقط در منطقه ای که قبطیان در آنجا سکونت داشتند، شده بود و مردم از گرسنگی به تنگ آمده بودند و حالا خوب می دانستند که این بلا از جانب خدای موسی ست ، پس دوباره خود را به قصر فرعون رساندند و چنان غوغایی به پا کردند که در تاریخ مصر بی سابقه بود، آنها از فرعون خواستند تا دوباره دست به دامن موسی بزند و از او بخواهد تا از خدایش طلب کند که عذاب را از قبطیان بردارد و فرعون مجبور شد در همان روز به نزد موسی برود و دوباره تاریخ تکرار شد و دوباره عهد بست که موسی دعا کند، این بلا از سرشان رفع شود و او هم زندانیان بنی اسرائیل را از زندان رها می کند. موسی به فرعون تذکر داد که مثل قبل زیر عهدش نزند که اگر زیر عهدش بزند به عذابی بدتر گرفتار خواهد شد و فرعون اطمینان داد که اینبار به عهدش وفا می کند. موسی باز با فرعون عهد بست و دعا کرد و خداوند دعایش را اجابت نمود و عذابی را که توسط هجوم ملخ ها بر قبطیان نازل شده بود، برداشته شد و دوباره بدنه ی کارشناسی فرعون که هامان و هسته ی هامانی بود نگذاشتند که زندانیان بنی اسرائیل آزاد شود. باز هم فرعون نسبت به موسی بد عهدی کرد اما اینبار مردم با چشم خود نزول خدای «باستت» را دیدند و اعتبار این خدا از دست رفت. طبیعت بشر اینگونه است که فراموشکار است، یعنی در وقت سختی و بلا هزاران حرف می زند و عهد می کند و زمانی که بلا رفع می شود، همه چیز از خاطرشان می رود. مردم قبطی هم چنین بودند که تنبیهات خداوند را فراموش کردند و دوباره که کشت و کار و زندگیشان رونق می گرفت، از یادشان می رفت که این راحتی را خدای یکتا به آنها ارزانی داشته است. باز هم مردم قبطی رو به خدایان مصر و فرعون آوردند و موسی هر چه نصیحت می کرد، کسی گوشش بدهکار نبود در اینجا اراده ی خدا بر آن تعلق گرفت که تنبیه بعدی و عذاب بعدی را بر سر قبطیان فرود آورد. پس خداوند به موسی امر کرد که وارد روستایی شود که تقریبا مرکزیت داشت بر سرزمین های اطراف و به موسی امر کرد تا عصایش را در زمین فرو کند و موسی چنین کرد. موسی عصایش را در خاک تپه فرو می کرد و از جای عصا انبوهی از حشرات ریز و بی بال که بسیار خبیث تر از ملخ بودند و چیزی شبیه سوسک بودند از زمین بیرون زدند. انگار که چشمه ای جوشان از این حشرات به بیرون فوران می کرد این حشرات... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #اوج_دلدادگی #قسمت_بیست_هفتم🎬: سلمان نگاهی از زیر چشم به عمر کرد و گفت: آری روزی بع
با عرض سلام خدمت مخاطبین گرامی! بنا به مصالحی و به دلیل رسیدن ایام شهادت حضرت ارباب، فعلا ادامه ی رمان«اوج دلدادگی» را ارائه نمی کنیم و به جای این رمان، رمان آنلاینی پیرامون وقایع عاشورا تحت عنوان «نامادری» به محضرتان عرضه می داریم. در مجالس روضه و عزاداری هایتان ما را از دعای خیرتان فراموش نفرمایید با تشکر.....حسینی 🖤🖤🖤🖤🖤🖤
🎬: فطرت خداجوی بشر، شعله ی عشقی ازلی در خود دارد، عشقی پاک که سرچشمه ی آن از مهر پنج نور زیبا و پنج کلمه ی مقدس گرفته شده است، همانان که مدار آرامش زمینند و زمین آفریده نشده مگر برای وجود ایشان... حزام خود را به پشت تپه رساند، افسار اسبش را کشید و اسب از خستگی شیهه ای کوتاه کشید و حزام گردن دراز کرد و اطراف را از نظر گذارند و زیر لب گفت: آخر تو کجایی؟! دختری که در جنگاوری دست پسران قبیله را از پشت بسته؟! تمام بیابان را به دنبالت زیر و رو کردم و تو هیچ جا نیستی! در همین حین سرو صدایی که از کمی دورتر بلند بود نظر حزام را به خود جلب کرد حزام پایش را به کپل اسب زد و به سمتی که صدا از آن سو می آمد تاخت. آری درست میدید، او دخترش فاطمه بود که در کنارش دو برادر او اسب می راندند. گویا مسابقه ای در بین این سه درگرفته بود، دخترک مانند باد فرز و چالاک بود و در یک چشم بهم زدن شمشیرش را بالا برد و در آن واحد با دو شمشیر آخته ی پیش رو مبارزه می کرد. صدای چکاچک شمشیر در دشت پیچیده بود و جنگاوری دخترک، پدر را سر ذوق آورده بود بطوریکه زیر لب گفت: فاطمه! تو نه اینکه شاعری چیره دست هستی، بلکه جنگاوری ماهر هم می باشی هنوز دقایقی از نبرد نگذشته بود که شمشیر دو برادر از دستشان بر زمین افتاد و اسب های پسران با سرعت از پیش روی دختر می گریختند اما مگر فاطمه دست بردار بود؟! او با سرعتی بی نظیر دست به پشت برد و تیری در دست گرفت و در چله ی کمان گذاشت و قبل از اینکه تیر رها شود صدای برادرانش در حالیکه دستهایشان را به نشانه ی تسلیم بالای سرشان برده بودند، بلند شد‌ که میگفتند: تو بردی! ما دیگر توان مقابله نداریم، تسلیم هستیم. حزام با دیدن صحنه ی پیش رو لبخندی روی لبهایش نشست و یاد خوابی افتاد که درست شب قبل از تولد فاطمه زمانی که در کاروان تجاری دیده بود. گوهری درخشان در دستان حزام بود و مردی جلو آمد و گفت: حزام! اینکه در دست داری گوهر شب چراغ است؟! حزام شانه ای بالا انداخت و گفت: به گمانم باشد و آن مرد گفت: این گوهر را به امیری هدیه کن که از قِبَل آن خروارها سیم و زر و یاقوت و در و زمرد نصیبت می شود. مرد این را گفت از جلوی چشمان او پنهان شد و حزام از خواب پرید و چون خواب را برای پیرمردی دانا که در کاروانشان بود تعریف کرد، پیرمرد به او مژده داد که خداوند دختری به تو عطا می کند که به واسطه ی پیوند این دختر با یک امیر، خیر دنیا و آخرت به او می رسد و حزام با خود فکر می کرد آیا آن امیر، معاویه است که اینک قاصدش بر در خانه ی حزام آمده تا فاطمه را برای معاویه خواستگاری و عقد نماید؟! ادامه دارد.... @bartaren 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ لحظاتی از مداحی آقای میثم مطیعی در مراسم عزاداری سید و سالار شهیدان(علیه‌السلام) در حسینیه امام خمینی(ره)/ ۱۱ تیر ۱۴۰۴
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهاردهم🎬: ملخ ها باعث قحطی شدیدی آنهم فقط در منطقه ای که
🎬: حالا عذاب سوم که حشراتی ناشناخته بودند بر سر قبطیان باریدن گرفته بود. این حشرات که نامشان«قمّل» بود برای اولین بار در این زمان از زمین بیرون آمدند، همانند چشمه ای جوشان، از زمین بیرون می ریختند و به اطراف پراکنده می شدند و جاده هایی طولانی به سمت شهرهای مصر در پیش گرفته بودند، انگار سیستم هر چشمه ی قمّل طوری تنظیم شده بود که به سمت شهری خاص برود و مأموریتش را به بهترین نحو انجام دهد، یعنی هر دسته از قمل به سمت شعری می رفت و در چشم بهم زدنی کل شهرهای مصر گرفتار این موجودات ناشناخته شدند. قمّل ها ، خبیث تر از ملخ ها بودند، اگر ملخ میوه و برگ گیاهان را از بین میبرد، این حشرات نه تنها میوه و برگ و ساقه گیاه بلکه ریشه ی تمام گیاهان و درختان را می خوردند و پس از خوردن آن به خاک هم رحم نمی کردند و خاک زمین را زیر و رو می کردند. قمّل ها پس از غارت گیاهان و خاک، برای رفع گرسنگی به انسان ها هم حمله می کردند، انگار هیچ رحمی در وجود این حشرات نبود، آنها انسان ها را نیش میزدند و از خون آنها تغذیه می کردند و جای نیش این حشرات دمل های چرکینی شبیه آبله سر میزد که درد و عفونتی شدید داشت، قمّل ها حتی به مردمک چشمان مردم هم رحم نمی کردند. و جالب اینجا بود که اینبار هم عذاب فقط مختص مردم مصر و قبطیان کافر بود و قمل ها کاری به مومنان بنی اسرائیل که به خدای موسی مومن بودند، نداشتند و مومنان بالله در امن و امان و آرامش به زندگی خود مشغول بودند و از بلا در امان بودند،یعنی زمین هایی که در اختیار مومنین بود همه سرسبز و پر بار بودند و قبطیان، بیچاره ی روزگار شده بودند. در اینجا طاقت مردم طاق شد، می بایست کاری کنند تا از این بلای خانمان سوز جان سالم در ببرند و روزگارشان سر و سامان بگیرد پس مردم مصر که نُه ایزد یا خداوندگار داشتند تصمیم گرفتند... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پانزدهم 🎬: حالا عذاب سوم که حشراتی ناشناخته بودند بر سر ق
🎬: مردم مصر که هنوز از دو عذاب قبلی متنبه نشده بودند در بین هجوم قمّل ها دسته دسته به سمت عبادتگاه های شیطانی شان می رفتند تا دست به دامان خدای«گپ» شوند «گپ» یکی از خدایان نُه گانه ی مصری ها بود به شکل مردی که مامور زمین و بسیار هم قدرتمند است و هیچ حشره ای بی اذن این خدای گپ از زمین بیرون نمی آید. پس مردم چاره ی کار را در توسل به این خدا دیدند، اما پس از هر مراسم هجوم قمل ها به شهرها بیشتر و بیشتر میشد و مردم عملا دیدند که خدای گپ هم کاری از دستش بر نیامد و همه در گوش هم از مرگ گپ سخن می گفتند و به این ترتیب خدای گپ مصریان هم از درجه ی اعتبار ساقط شد. و این اراده ی خداوند بود که با هر عذاب یکی از خدایان مصر بی اعتبار شود و مردم به این نکته برسند که خدایی جز خدای یکتا که موسی از آن سخن می گوید، وجود ندارد. حالا قبطیان که از همه جا ناامید شده بودند، ناچار دوباره به سمت قصر فرعون یورش آوردند، مردم دور تا دور قصر جمع شده و آنجا را محاصره کرده بودند، جمعیت زیادی به چشم می خورد که همه ی آنها با هم شعار می دادند« دست به دامان موسی شو تا ما نجات یابیم» و از فرعون می خواستند تا دوباره با موسی وارد گفتگو و مذاکره شود. فرعون هم که خوب می دانست این حشرات، عذابی از جانب خدای موسی هستند، دوباره به خدمت موسی رسید و از او خواست تا دعایی نماید و خداوند یکتا به واسطه ی دعای موسی این عذاب را بردارد و در عوض فرعون هم زندانیان بنی اسرائیل را آزاد می کند موسی که خوب می دانست این بار هم فرعون نقض عهد می کند، اما چون اراده ی خداوند بر این تعلق گرفته بود که عذاب و تنبیه تدریجی باشد تا هر آنکس که خواستار هدایت است هدایت شود، درخواست فرعون را پذیرفت. موسی پیش چشمان مردم مستاصل مصری بر فراز بلندی ایستاد و دستانش را رو به آسمان بلند کرد و زیر لب ذکری گفت و بعد با صدای بلند از خدا خواست تا عذاب قمّل ها را از مصر بردارد و در میان تعجب حاضران، در طرفه العینی، تمام قمل ها به همان شکل که از زمین درآمده بودند، دوباره در زمین فرو رفتند و هیچ اثری از آنان نماند و این عذاب هم از قبطیان برداشته شد. اما باز هم فرعون نقض عهد کرد و اینبار هم هامان و بدنه ی کارشناسی اش با طرحی که به فرعون ارائه کردند، مانع آزادی زندانیان بنی اسرائیل شدند. هامان تمام تلاشش را می کرد که توجه مردم را به خدایان مصر جلب کند اما خدایان مصر با اراده ی خداوند یکتا، یکی پس از دیگری سقوط می کردند. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۱ 🎬: فطرت خداجوی بشر، شعله ی عشقی ازلی در خود دارد، عشقی پاک که سرچشمه
🎬: حزام در همین افکار بود که دخترک متوجه پدر شد و همانطور که به تاخت جلو می آمد فریاد زد: سلام پدر! باز هم من مبارزه را بردم، پسرانت هر دو تسلیم شدند، پیشنهاد می دهم که آموزش جنگاوری به فرزندانت را به من بسپاری... حزام بر جای خود ایستاد و لبخندی کل صورتش را پوشانید، دختر کنار اسب پدر، افسار اسب را کشید و اسب از حرکت ایستاد و فاطمه همانطور که سرش را به حالت احترام خم میکرد به پدر سلام کرد. حزام دستش را جلو برد و دست دخترش را نوازش کرد و گفت: سلام جان پدر، خودم شاهد بودم که چگونه در یک زمان هر دو برادر را مغلوب کردی، احسنت، آفرین، به همه ثابت کردی که از ایل و تبار بنی کلاب هستی و خون جنگاوران نامی در رگ هایت جریان دارد، آموزش پسران خانواده از این پس بر عهده ی توست، خودت را نشان بده و از برادرانت جنگاورانی بی همتا بساز. فاطمه که از این تعریف به وجد آمده بود گفت: و فراموش نکن که بنی کلاب، سخن وران و شاعران ورزیده ای در خود دارد که مایه ی فخر تمام سرزمین حجاز است و من در شاعری هم، گوی سبقت را از همه ی شاعران بنی کلاب در این عصر، ربوده ام. حزام سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و‌گفت: آری به راستی که چنین است و به خاطر همین هنرهایت است که اینک قاصد معاویه با شترهایی که پشت هر کدامشان هدایایی گرانبها انباشته شده است، بر درب خانه ایستاده تا تو بروی و جواب خواستگاری معاویه را بدهی... فاطمه با شنیدن این حرف، ابروهایش را در هم کشید و گفت: قاصد معاویه؟! برای خواستگاری از من؟! حزام همانطور که اسب را هی میکرد به فاطمه اشاره کرد و گفت: آری دختر دلبندم! هم اینک شخصا در پی ات آمده ام تا تو را به خانه ببرم، در راه فکرهایت را بکن که باید به قاصد حاکم شام پاسخ دهی، فراموش نکن معاویه حاکمی زیرک و متکبر است، قاصد او هم تمام این خصوصیات را دارد و البته برای به دست آوردن تو هدایایی گرانبها پیش کش کرده، هدایایی که برابری می کند با کل اموال طایفه ی بنی کلاب... فاطمه که مشخص بود از این خبر برآشفته است اما طوری رفتار می کرد که در مقابل پدر گستاخانه نباشد، پس سرش را پایین انداخت و همانطور که اسب را به حرکت در می آورد با صدایی گرفته گفت: باشد برویم، من جوابی در خور به قاصد حاکم شام خواهم داد. فاطمه خوب می دانست که خیلی از دختران عرب آرزویشان است تا در دربار معاویه کنیزی کنند و این خواستگاری معاویه از او، امری بود که برای هر دختری پیش نمی آمد و مطمئنا دختران دیگر به حال او غبطه می خوردند، اما فاطمه می خواست با یک مرد به تمام معنا همراه و هم نفس شود و از نظر این دختر، هر مردی که نام مرد را یدک می کشید، نمی توانست در جرگه ی مردان درآید... ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا