eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به شددددت توصیه میکنم این ویدئو رو ببینید... دعایی که هفت امام معصوم تضمین کردند که با خواندن آن دعایتان مستجاب میشود🥺♥️ زمان‌ انجام‌ این‌ عمل‌ تنها‌ در روز‌ عاشورا و تاسوعاست
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شانزدهم🎬: مردم مصر که هنوز از دو عذاب قبلی متنبه نشده بود
🎬: مدتی از عذاب چهارم که همان عذاب حشراتی به نام«قمّل» بود، می گذشت. در این بین چندین بار حضرت موسی به فرعون گوشزد کرد که به عهدش وفا کند و زندانیان بنی اسرائیل را آزاد سازد اما حالا دیگر عذاب برداشته شده بود و زندگی مردم مصر دوباره روال عادی به خود گرفته بود، پس کارشناسان دربار فرعون و هسته ی ابلیسی هامان، که فکر می کردند خدای موسی عذابی دیگر برای ظهور و بروز ندارد و از طرفی چندین خدا از خدایان مقتدر مصر در پیش چشم مردم در اثر این عذاب ها بی اعتبار شده بودند، اجازه ندادند که زندانیان آزاد شوند و باز هم توجیه می آوردند که آزادی زندانیان برابر است با در هم شکستن کل مصر و فرهنگش و تمام خدایان این سرزمین، پس باز هم می بایست مومنان در زندان بمانند تا موسی قدرت نگیرد. حضرت موسی چندین بار به فرعون تذکر داد که به عهدش وفا کند وگرنه عذابی دیگر بر سرشان نازل می شود، اما گوشی بدهکار این حرفها نبود. پس در یکی از روزها، حضرت موسی با تمام مردم مصر اتمام حجت نمود و وقتی دید مردم هم برایشان مهم نیست و باز هم خدایان لغو و بیهوده ی خودشان را می پرستند، به سمت رود نیل رفت و همانطور که باز هم هشدار میداد از مردم خواست عبرت بگیرند. قبطیان مانند مجسمه های بی جان به دنبال موسی راه افتاده بودند و با نگاهشان او را تعقیب می کردند که می خواهد چه کند، در این زمان موسی عصایش را به رود نیل زد و ناگهان در بین تعجب مردم، لشکریانی انبوه از قورباغه و وزغ با سر و صدایی زیاد و کر کننده، از داخل رود نیل بیرون جهیدند. انگار که رود نیل به جای قطره قطره ی آب، وزغ و قورباغه در خود داشت، این عذاب به مراتب بدتر از عذاب قمّل ها بود، زیرا قمّل حشره ای ریز و بی صدا بود، اما لشکریان بی انتهای وزغ و قورباغه آنچنان غوغا می کردند که کل مصر یک صدا فقط قور قور می کرد و برای هیچ‌کس از دست این صداها اعصاب و روانی نمانده بود و کاش موضوع به همینجا ختم میشد. لشکر وزغ و قورباغه به خانه و مزارع مصریان حمله ور شده بودند و در خانه های قبطیان، بین لباس ها و ظروف و حتی غذاهایشان قورباغه و وزغ غوطه ور بود و آنچنان بود که قبطیان دهانشان را برای خوردن لقمه ای غذا باز می کردند، وزغی در دهانشان جای میشد و یا اینکه یک قبطی جرات نداشت بر جای خود بنشیند و محض نشستن در زمانی اندک سراپای آنها مملو از وزغ و قورباغه میشد و جالب اینجا بود که باز هم این عذاب و اینهمه قورباغه و وزغ،کاری به کار و زندگی مومنان و شیعیان موسی نداشتند. مصریان با دیدن این عذاب به جزع و فزع افتادند صدای گریه و زاری مصریان در صدای قورباغه ها آهنگی غم انگیز را در کوچه و برزن بوجود آورده بود. اینبار بزرگان مصر توصیه کردند که مردم به درگاه خدای«هکت» روند و متوسل به او شوند چون این خدا در ظاهر یه صورت قورباغه و وزغ بود و برای مصریان حکم خدای باروری را داشت، یعنی مصریان اعتقاد داشتند هر زایشی که در اطراف صورت می گیرد چه در گیاهان و بحث کشاورزی و چه در دام ها و دامداری و چه تولید نسل انسان ها، همه و همه زیر نظر این خدا است. اما هرچه مصریان به درگاه این خدا گریه و زاری کردند و روی خراشیدند خدای «هکت» هم به آنها توجهی نکرد و در اینجا اعتبار خدای باروری مصر هم مانند خدایان پیشین بر باد رفت و از درجه ی اعتبار ساقط شد و این اراده ی خداوند بود که خدایان مصر را یکی یکی از چشم مردم بیاندازد. مردم که از دست وزغ ها بیچاره شده بودند، اینبار دیگر روی به دربار مصر هم نکردند و از فرعون چیزی نخواستند و در یک حرکت هماهنگ، همه با هم به سمت موسی رفتند. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
۵ ژوئیه،‏ ۱۶.۱۶​.aac
حجم: 12.5M
پسران ام البنین برگرفته از«ماه آفتاب سوخته» با صدای خانم حسینی
🎬: مردم مصر که مستاصل شده بودند به سمت موسی رفتند، او را دوره کردند و با عجز و زاری و التماس از موسی خواستند که دعا کند تا این عذاب از آنها برداشته شود قبطیان جلوی موسی به ناتوانی خدایان مصر اقرار کردند و اعتراف کردند که خدای موسی از تمام خدایان مصر قدرتمند تر است و به موسی قول دادند اگر او دعا کند که این عذاب هم از مصر برداشته شود، آنان فرعون را مجبور می کنند تا او زندانیان بنی اسرائیل را از بند و زندان آزاد کند. حضرت موسی با اینکه میدانست ممکن است قبطیان دوباره خلف وعده کنند اما باز هم با آنها عهد بست چون اراده ی خداوند بود که کار اینچنین پیش برود تا همگان بدانند که فرعون و خدایان مصر باطل هستند و تنها حق و حقیقت در این دنیای بزرگ، خدای یکتا و احد و واحد است. قبطیان با موسی عهد بستند و باز هم موسی به بالای تپه ای مشرف به پایتخت مصر رفت و در بین نگاه های خیره ی قبطیان دستانش را به آسمان بلند کرد و ابتدا ذکری زیر لب گفت و سپس از خداوند خواست تا عذاب وزغ ها را از سر مصر بردارد و خیلی زود در چشم بهم زدنی، لشکری از وزغ و قورباغه داخل نیل فرو رفت، وزغ ها همانطور که یکباره و ناگهانی آمده بودند به یکباره هم رفتند، دیگر در شهر نه صدای نکره ی وزغ ها بود و نه خبری از آنها در زندگی قبطیان بود. قبطیان به نزد فرعون رفتند و از او خواستند تا اینبار به عهدش وفا کند و بنی اسراییل را از زندان آزاد کند، اما باز هم هامان و شبکه ی قدرتمندی که راه انداخته بود مانع این شد که مومنان بنی اسرائیل از زندان آزاد شوند و باز هم فرعون و قبطیان عهد خود را شکستند. چند صباحی که از عذاب قبطیان گذشته بود، گویی هر انچه را که بر سرشان آمده بود فراموش کردند، دوباره زندگیشان همچون قبل شده بود و تمام امورات آنها بر مدار بت پرستی می گشت البته خدایانی که در عذاب ها از اعتبار افتاده بودند را دیگر بهایی نمیدادند، اما مصر سرزمین خدایان متنوع بود و مردم از عذاب ها عبرت نمی گرفتند و هر بار دست به دامان یک خدا می شدند. باز هم موسی به انذار مردم پرداخت و باز هم به آنان اخطار داد که اگر بر مدار اعتقادات قبل بگردند و خلف وعده کنند باز عذابی دیگر بر سرشان فرود می آید. موسی هر روز و هر روز به مردم متذکر میشد تا اینکه سربازان حکومتی که تحت امر هامان بودند به او هتک حرمت کردند و مردم فراموشکار هم موسی را به سخره می گرفتند و باز هم راهی نبود جز تنبیه این مردم فراموشکار... موسی که باز حجت را بر مردم تمام کرده بود به آنان گوشزد کرد که منتظر عذاب دیگری باشند و در یک روز که قبطیان مشغول امور روز مره شان بودند، موسی را بر سر در نیل یافتند. این خبر به سرعت در بین مردم پخش شد و طبق تجربه های قبلی مردم دانستند که موسی به وسیله ی عصایش دوباره می خواهد کاری کند که آنان به عذاب دچار شوند، پس خیلی زود جمعیتی کنار نیل جمع شد تا ببیند اینبار موسی چه می کند. موسی باز هم آخرین تذکراتش را داد اما کسی توجهی نکرد، پس دوباره عصایش را به نیل زد و اینبار عذابی به مراتب بدتر گریبانگیر قبطیان شد و... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️رهبر انقلاب، امشب در حسینیه حاضر شدند و به مداح فرمودند: آقای کریمی! «ای ایران» بخوان... 🔹 رهبر انقلاب امشب، خطاب به آقای محمود کریمی فرمودند: اگر خسته نمی‌شوی «ای ایران» بخوان! لحظاتی از نوای «ای ایران خدایی» حاج محمود کریمی در مراسم عزادارای شب عاشورا با حضور رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۲🎬: حزام در همین افکار بود که دخترک متوجه پدر شد و همانطور که به تاخت
🎬: حزام و فاطمه به خانه رسیدند، جلوی خانه ی حزام ازدحام جمعیت بود، شترانی که بارشان خالی بود و در کنار هر شتر هم غلامی به چشم می خورد و جمعیتی هم از مردم دور آنها را گرفته بودند و هر کسی حدسی میزد، اما برای همه مسجل بود که هر کس به اینجا آمده به طلب دختر حزام است، دختری که در فنون جنگاوری سرآمد مردان بود و شاعری چیره دست هم به شمار می آمد یعنی دو خصلت متفاوت در یک نفر جمع شده بود و هرازگاهی بزرگی از بزرگان عرب در طلب چنین گنجینه ای می آمد اما دختر حزام سخت پسند بود و چشمش هر کسی را نمی گرفت. پیرمردی که جلوی در خانه بود سر درگوش مرد کنارش گفت: ببینم جوان، اینبار چه کسی برای خواستگاری دختر حزام آمده است؟! مرد جوان شانه ای بالا انداخت و‌گفت: نمی دانم کیست، اما هر کس است مشخص است ثروتمندی گشاده دست است که اینهمه شتر پر از هدایای مختلف فرستاده... پیرمرد سری تکان داد و گفت: شک ندارم پادشاه یکی از ممالک می خواهد با حزام وصلت کند، خوشا به حال حزام، کاش من هم دختری چون دختر او داشتم. در همین حین حزام و دو پسرش همراه با فاطمه به خانه رسیدند‌. جمعیت با دیدن حزام و همراهانش خودشان را به کناری کشیدند و از بین جمعیت راهی برای حرکت چند سوار باز شد. حزام و فاطمه وارد خانه شدند و بانوی خانه تا چشمش به فاطمه افتاد با سرعت جلو آمد و گفت: دختر کجایی تو؟! می دانی از شام از قصر معاویه به طلبت آمده اند، برو برو آبی به دست و رویت بزن و با لباسی مناسب داخل اتاق بزرگ خانه بشو که قاصد معاویه خیلی وقت است به انتظارت نشسته و می خواهد از نزدیک تو را ببیند و با تو سخن بگوید. فاطمه آهی کشید و چشمی گفت و به سوی چاه آب که در پشت اتاق ها بود رفت. بعد از دقایقی فاطمه عبا و روبنده وارد اتاق شد و پدرش حزام را دید که جلوی در اتاق ایستاده و منتظر ورود اوست. دخترک چشم گرداند و قاصد معاویه را دید که خیلی بی ادبانه نشسته و پاهایش را دراز کرده و تا چشمش به فاطمه که در کنار پدر قرار داشت افتاد با تبختر و فخرفروشی، طبق‌های هدایا را پیش فاطمه و خانواده‌اش به چشم کشید، با حالتی تحقیرآمیز و غیرمؤدبانه، کنار هدایا یله داد و از گشاده‌دستی و بنده‌نوازی اربابش گفت، او چنان سخن می گفت که گویی از پاسخ مثبت فاطمه و خانواده‌اش خبر داشت و همانطور که دستی به سبیلش می کشید فرمان داد و گفت : « حزام! دخترت را حاضر کن تا فردا صبح آراسته و آماده حرکت به شام باشد تعجیل کنید». فاطمه با حجب و حیایی دخترانه به آرامی از پدرش پرسید: «پدر جان، آیا اجازه می‌دهید چند کلمه‌ای با فرستاده ارجمند والی بزرگ شام سخن بگویم؟» پدر که آتش پنهان در زیر این لحن را می‌شناخت و از بی‌ادبی فرستاده نیز به شدت خشمگین بود، ظاهراً از فرستاده کسب اجازه کرد فرستاده با تفرعن سری جنباند که یعنی بگوید. حزام، به آتشفشان اجازه فوران داد: «بگو دخترم». ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
ای کودک شش ماهه ام سرباز کوچک حرم! طاقت بیار،عزیز من با گریه دست و پا نزن عمو را کشتنش بابا... حالا شدم، خیلی تنها اینقده بی تابی نکن با دل من بازی نکن تو رو اگه گل پسرم.. پیش دشمن،من ببرم گلوی نازکت،پاره میشه بابایی بی چاره میشه این دشمنا رحم ندارن شش ماهه را سرمیبرن شاعر ........طاهره سادات حسینی 💦⛈💦⛈💦⛈ @bartaren
۶ ژوئیه،‏ ۱۳.۵۱​.aac
حجم: 9.9M
نذر رباب برگرفته از داستان«ماه آفتاب سوخته»
امروز روز عاشوراست...تکرار کنید «عاشورا» چه واژه ی حزینی، نامش را که می شنویم انگار تمام غم های عالم را در جانمان می ریزند. تا پیش از شنیدن داستان «روایت انسان» دیدگاهم به «عاشورا» سطحی بود، گرچه احساساتم قوی...اما نمی دانستم این بغض گلوگیر فقط برای من نبوده... حالا می دانم عاشورا داستان مظلومیت «کلمه ی پنجم» است همانکه جزئی از «عالین» است، همان که آفرینشش از نور خداست و با آفرینش کل بنی بشر حتی حضرت آدم فرق می کند، همانکه مقدر شده مدار آرامش زمین باشد. وقتی نام حسین می آید و بغضی شدید بر گلویم چنگ میزند می دانم این همان بغضی ست که بر گلوی آدم ابوالبشر افتاد و پدرمان آنچنان در غم حسین بر سر و سینه زد که بیهوش بر زمین افتاد و خداوند به واسطه ی ایشان، توبه آدم را قبول فرمود. حال می دانم که این غم بر دل نشسته، همان غمی ست که نوح نبی را روضه خوان نمود و حسین همان ذبح عظیمی ست که خداوند وعده اش را به ابراهیم داد و ابراهیم در این غم مجنون و آواره ی بیابان شد‌. یا حسین! مظلومیتت دلمان را به آتش کشید و اشک بر غمت روحمان را جلا داد و هرسال این غم و زخم کهنه جان می گیرد، چرا که هنوز یزید و یزیدیان هستند و هر روز عاشورا ها در پیش چشم مردم شکل میگیرد. مولای خوبم! امسال عاشورایت برایمان رنگ دیگریست...چرا که سردار سپاه از دست دادیم...کودک شش ماهه به خاک سپردیم و مخلص ترین انسان ها در پیش دیدگانمان پر کشیدند...امسال عاشورایتان جور دیگریست، رهبر عزیزم، این علمدار میدان اسلام چشم به راه است که پور حیدر از راه برسد، دیگر تاب یتیمی نداریم...دیگر طاقتمان طاق شده، می خواهیم نتیجه ی سالها مشق سربازی در لشکر علی زمان را به جانبازی در لشکر مهدی زهرا سلام الله علیها پیوند زنیم. ای ذبیح الله اعظم که از ملکوت ما را می نگری...برایمان دعا کن....دعا نما که حجت خدا، نواده ی عزیزتان از گرد راه برسد و گرد غربت از چهره ی اسلام و شیعه بزداید... «یارب الحسین، بحق الحسین، اشف صدرالحسین بالظهور الحجه» @bartaren 🖤🖤🖤🖤🖤🖤
باز باران با بهانه... میشود از دیدهٔ کودک روانه باز هق هق مخفیانه... میرسد... از زیربوتهٔ خاری شبانه.... یادش آمد صبح دیروز.. بودش او نازدانه... هم مثال شاهزاده... گه دراغوش پدر... گه عمو،گاهی برادر... غرق بازیهای، شاد و کودکانه اینک اما.... خورده او بارها تازیانه.... مردی با اسب دنبالش روانه میکشد گوش کودک... بهرگوش واره... درپی بابای خود، آن نازدانه میرود هرجای بیابان را شبانه.. سوی خیمه،میکشد آتش زبانه میزند آن نامرد تازیانه.... بابهانه.....بی بهانه آخ بابا... خار درپایم کرده کمانه... گوش من زخمی،هردو پاره وای بابا... باز هم تازیانه....تازیانه...تازیانه :طاهره_سادات حسینی 💦⛈💦⛈💦⛈ @bartaren
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هجدهم 🎬: مردم مصر که مستاصل شده بودند به سمت موسی رفتند،
🎬: باز موسی به کنار نیل رفت و عصایش را بر نیل زد و به امر خداوند عذاب دیگری بر قبطیان نازل شد، عذابی که به مراتب بدتر از عذاب های پیشین بود. اینبار به محض اینکه عصا به نیل خورد، آب نیل همچون خون قرمز شد، قبطیان دور نیل را گرفتند و با تعجب آب را به یکدیگر نشان میدادند و میگفتند : آب خون شد، عصای موسی آب نیل را خون کرد. مردی از میان بلند شد و گفت: خون نشده، فقط رنگش قرمز شده، چه فرق می کند، ما قبلا از آب بی رنگ و شفاف استفاده می کردیم، حال آبی به رنگ سرخ می نوشیم. در این هنگام پیرمردی عصازنان جلو آمد و دستش را داخل آب نیل برد و کفی آب به دست گرفت و همه دیدند که خون از دستان مرد می چکید، آن پیرمرد آب را به دهان برد و تمام لب و محاسن سفیدش به خون نشست و پیرمرد قطره ای چشید و همانطور که پشت سر هم سرفه می کرد و بالا می آورد گفت: این خون است، به«خنوم» خدای نیل سوگند که این آب نیست و همه چیز آن شبیه خون است. زنی که در همان نزدیکی بود به خود جرات داد و جلو آمد آنهم کفی از آب به دست گرفت و مانند انسان های محو به آب دستش خیره شد و ارام گفت: این خون است...این خون است، نگاه کنید داخل مشتم دلمه شده و مانند خونی که از بدن جدا می شود، می بندد، اینهم بسته است... مردم با دیدن این صحنه چون دیوانگان در کوچه و بازار می چرخیدند و میگفتند ، آب نیل خون شده، زین پس چیزی برای رفع تشنگی نخواهیم داشت... و در کمتر از ساعتی این خبر به همه جا رسید و هر کجا آبی در خانه ای در کوزه ای یا در چاهی بود تبدیل به خون شده بود و البته این بار هم باز خداوند استثناء قائل شده بود و آب نیل گرچه برای قبطیان آب بود، اما برای مومنان و قوم موسی همان آب بود. چند روز از این عذاب می گذشت، لبهای قبطیان از شدت عطش و تشنگی همچون بیابانی سوزان، خشک و ترک خورده شده بود. جمعیتی به سمت قصر فرعون رفتند و آنها از فرمانروای خود می خواستند تا چاره ای برای رفع عطششان کند. هامان که خوب می دانست این هم عذابی از سمت خدای موسی ست اما نمی خواست کوتاه بیاید و در مقابل موسی و خدایش کوتاه بیاید جلوی جمعیتی که از تشنگی زبان به کامشان چسپیده بود ایستاد و گفت: ناراحت نباشید، این امر سحری ست از جانب موسی، اما غم به دل راه ندهید که ما در دربار فرعون بزرگترین ساحران را داریم و قول می دهم به زودی کار کنیم که سحر موسی بی اثر شود. در این همگام یکی از میان جمع گفت: تو از چه سخن می گویی؟ تا ساحران دست به کار شوند، قبطیان از تشنگی هلاک شده اند، چاره ای برای عطش ما کنید. هامان سری تکان داد و گفت: این که راحت است، شما گیاهان و میوه هایی را که درون خود آب دارند بخورید و سعی کنید آب گیاهان را در دهان خود به خوبی در آورید و این باعث رفع عطشتان می شود. هامان راهی را گفت که دقیقا چهارپایان برای رفع تشنگی و گرسنگی انجام میدهند، یعنی نشخوار می کنند یعنی به زبانی ساده تر، قبطیان می بایست مانند حیوانات نشخوار کنند تا از تشنگی در امان باشند و این اوج حقارت این قوم متکبر و فخر فروش بود. جمعیت با شنیدن این پیشنهاد مانند گله های گوسفند به مزارع و گیاهان حمله ور شدند اما... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕