eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #اوج_دلدادگی #قسمت_بیست_هفتم🎬: سلمان نگاهی از زیر چشم به عمر کرد و گفت: آری روزی بع
با عرض سلام خدمت مخاطبین گرامی! بنا به مصالحی و به دلیل رسیدن ایام شهادت حضرت ارباب، فعلا ادامه ی رمان«اوج دلدادگی» را ارائه نمی کنیم و به جای این رمان، رمان آنلاینی پیرامون وقایع عاشورا تحت عنوان «نامادری» به محضرتان عرضه می داریم. در مجالس روضه و عزاداری هایتان ما را از دعای خیرتان فراموش نفرمایید با تشکر.....حسینی 🖤🖤🖤🖤🖤🖤
🎬: فطرت خداجوی بشر، شعله ی عشقی ازلی در خود دارد، عشقی پاک که سرچشمه ی آن از مهر پنج نور زیبا و پنج کلمه ی مقدس گرفته شده است، همانان که مدار آرامش زمینند و زمین آفریده نشده مگر برای وجود ایشان... حزام خود را به پشت تپه رساند، افسار اسبش را کشید و اسب از خستگی شیهه ای کوتاه کشید و حزام گردن دراز کرد و اطراف را از نظر گذارند و زیر لب گفت: آخر تو کجایی؟! دختری که در جنگاوری دست پسران قبیله را از پشت بسته؟! تمام بیابان را به دنبالت زیر و رو کردم و تو هیچ جا نیستی! در همین حین سرو صدایی که از کمی دورتر بلند بود نظر حزام را به خود جلب کرد حزام پایش را به کپل اسب زد و به سمتی که صدا از آن سو می آمد تاخت. آری درست میدید، او دخترش فاطمه بود که در کنارش دو برادر او اسب می راندند. گویا مسابقه ای در بین این سه درگرفته بود، دخترک مانند باد فرز و چالاک بود و در یک چشم بهم زدن شمشیرش را بالا برد و در آن واحد با دو شمشیر آخته ی پیش رو مبارزه می کرد. صدای چکاچک شمشیر در دشت پیچیده بود و جنگاوری دخترک، پدر را سر ذوق آورده بود بطوریکه زیر لب گفت: فاطمه! تو نه اینکه شاعری چیره دست هستی، بلکه جنگاوری ماهر هم می باشی هنوز دقایقی از نبرد نگذشته بود که شمشیر دو برادر از دستشان بر زمین افتاد و اسب های پسران با سرعت از پیش روی دختر می گریختند اما مگر فاطمه دست بردار بود؟! او با سرعتی بی نظیر دست به پشت برد و تیری در دست گرفت و در چله ی کمان گذاشت و قبل از اینکه تیر رها شود صدای برادرانش در حالیکه دستهایشان را به نشانه ی تسلیم بالای سرشان برده بودند، بلند شد‌ که میگفتند: تو بردی! ما دیگر توان مقابله نداریم، تسلیم هستیم. حزام با دیدن صحنه ی پیش رو لبخندی روی لبهایش نشست و یاد خوابی افتاد که درست شب قبل از تولد فاطمه زمانی که در کاروان تجاری دیده بود. گوهری درخشان در دستان حزام بود و مردی جلو آمد و گفت: حزام! اینکه در دست داری گوهر شب چراغ است؟! حزام شانه ای بالا انداخت و گفت: به گمانم باشد و آن مرد گفت: این گوهر را به امیری هدیه کن که از قِبَل آن خروارها سیم و زر و یاقوت و در و زمرد نصیبت می شود. مرد این را گفت از جلوی چشمان او پنهان شد و حزام از خواب پرید و چون خواب را برای پیرمردی دانا که در کاروانشان بود تعریف کرد، پیرمرد به او مژده داد که خداوند دختری به تو عطا می کند که به واسطه ی پیوند این دختر با یک امیر، خیر دنیا و آخرت به او می رسد و حزام با خود فکر می کرد آیا آن امیر، معاویه است که اینک قاصدش بر در خانه ی حزام آمده تا فاطمه را برای معاویه خواستگاری و عقد نماید؟! ادامه دارد.... @bartaren 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ لحظاتی از مداحی آقای میثم مطیعی در مراسم عزاداری سید و سالار شهیدان(علیه‌السلام) در حسینیه امام خمینی(ره)/ ۱۱ تیر ۱۴۰۴
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهاردهم🎬: ملخ ها باعث قحطی شدیدی آنهم فقط در منطقه ای که
🎬: حالا عذاب سوم که حشراتی ناشناخته بودند بر سر قبطیان باریدن گرفته بود. این حشرات که نامشان«قمّل» بود برای اولین بار در این زمان از زمین بیرون آمدند، همانند چشمه ای جوشان، از زمین بیرون می ریختند و به اطراف پراکنده می شدند و جاده هایی طولانی به سمت شهرهای مصر در پیش گرفته بودند، انگار سیستم هر چشمه ی قمّل طوری تنظیم شده بود که به سمت شهری خاص برود و مأموریتش را به بهترین نحو انجام دهد، یعنی هر دسته از قمل به سمت شعری می رفت و در چشم بهم زدنی کل شهرهای مصر گرفتار این موجودات ناشناخته شدند. قمّل ها ، خبیث تر از ملخ ها بودند، اگر ملخ میوه و برگ گیاهان را از بین میبرد، این حشرات نه تنها میوه و برگ و ساقه گیاه بلکه ریشه ی تمام گیاهان و درختان را می خوردند و پس از خوردن آن به خاک هم رحم نمی کردند و خاک زمین را زیر و رو می کردند. قمّل ها پس از غارت گیاهان و خاک، برای رفع گرسنگی به انسان ها هم حمله می کردند، انگار هیچ رحمی در وجود این حشرات نبود، آنها انسان ها را نیش میزدند و از خون آنها تغذیه می کردند و جای نیش این حشرات دمل های چرکینی شبیه آبله سر میزد که درد و عفونتی شدید داشت، قمّل ها حتی به مردمک چشمان مردم هم رحم نمی کردند. و جالب اینجا بود که اینبار هم عذاب فقط مختص مردم مصر و قبطیان کافر بود و قمل ها کاری به مومنان بنی اسرائیل که به خدای موسی مومن بودند، نداشتند و مومنان بالله در امن و امان و آرامش به زندگی خود مشغول بودند و از بلا در امان بودند،یعنی زمین هایی که در اختیار مومنین بود همه سرسبز و پر بار بودند و قبطیان، بیچاره ی روزگار شده بودند. در اینجا طاقت مردم طاق شد، می بایست کاری کنند تا از این بلای خانمان سوز جان سالم در ببرند و روزگارشان سر و سامان بگیرد پس مردم مصر که نُه ایزد یا خداوندگار داشتند تصمیم گرفتند... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پانزدهم 🎬: حالا عذاب سوم که حشراتی ناشناخته بودند بر سر ق
🎬: مردم مصر که هنوز از دو عذاب قبلی متنبه نشده بودند در بین هجوم قمّل ها دسته دسته به سمت عبادتگاه های شیطانی شان می رفتند تا دست به دامان خدای«گپ» شوند «گپ» یکی از خدایان نُه گانه ی مصری ها بود به شکل مردی که مامور زمین و بسیار هم قدرتمند است و هیچ حشره ای بی اذن این خدای گپ از زمین بیرون نمی آید. پس مردم چاره ی کار را در توسل به این خدا دیدند، اما پس از هر مراسم هجوم قمل ها به شهرها بیشتر و بیشتر میشد و مردم عملا دیدند که خدای گپ هم کاری از دستش بر نیامد و همه در گوش هم از مرگ گپ سخن می گفتند و به این ترتیب خدای گپ مصریان هم از درجه ی اعتبار ساقط شد. و این اراده ی خداوند بود که با هر عذاب یکی از خدایان مصر بی اعتبار شود و مردم به این نکته برسند که خدایی جز خدای یکتا که موسی از آن سخن می گوید، وجود ندارد. حالا قبطیان که از همه جا ناامید شده بودند، ناچار دوباره به سمت قصر فرعون یورش آوردند، مردم دور تا دور قصر جمع شده و آنجا را محاصره کرده بودند، جمعیت زیادی به چشم می خورد که همه ی آنها با هم شعار می دادند« دست به دامان موسی شو تا ما نجات یابیم» و از فرعون می خواستند تا دوباره با موسی وارد گفتگو و مذاکره شود. فرعون هم که خوب می دانست این حشرات، عذابی از جانب خدای موسی هستند، دوباره به خدمت موسی رسید و از او خواست تا دعایی نماید و خداوند یکتا به واسطه ی دعای موسی این عذاب را بردارد و در عوض فرعون هم زندانیان بنی اسرائیل را آزاد می کند موسی که خوب می دانست این بار هم فرعون نقض عهد می کند، اما چون اراده ی خداوند بر این تعلق گرفته بود که عذاب و تنبیه تدریجی باشد تا هر آنکس که خواستار هدایت است هدایت شود، درخواست فرعون را پذیرفت. موسی پیش چشمان مردم مستاصل مصری بر فراز بلندی ایستاد و دستانش را رو به آسمان بلند کرد و زیر لب ذکری گفت و بعد با صدای بلند از خدا خواست تا عذاب قمّل ها را از مصر بردارد و در میان تعجب حاضران، در طرفه العینی، تمام قمل ها به همان شکل که از زمین درآمده بودند، دوباره در زمین فرو رفتند و هیچ اثری از آنان نماند و این عذاب هم از قبطیان برداشته شد. اما باز هم فرعون نقض عهد کرد و اینبار هم هامان و بدنه ی کارشناسی اش با طرحی که به فرعون ارائه کردند، مانع آزادی زندانیان بنی اسرائیل شدند. هامان تمام تلاشش را می کرد که توجه مردم را به خدایان مصر جلب کند اما خدایان مصر با اراده ی خداوند یکتا، یکی پس از دیگری سقوط می کردند. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۱ 🎬: فطرت خداجوی بشر، شعله ی عشقی ازلی در خود دارد، عشقی پاک که سرچشمه
🎬: حزام در همین افکار بود که دخترک متوجه پدر شد و همانطور که به تاخت جلو می آمد فریاد زد: سلام پدر! باز هم من مبارزه را بردم، پسرانت هر دو تسلیم شدند، پیشنهاد می دهم که آموزش جنگاوری به فرزندانت را به من بسپاری... حزام بر جای خود ایستاد و لبخندی کل صورتش را پوشانید، دختر کنار اسب پدر، افسار اسب را کشید و اسب از حرکت ایستاد و فاطمه همانطور که سرش را به حالت احترام خم میکرد به پدر سلام کرد. حزام دستش را جلو برد و دست دخترش را نوازش کرد و گفت: سلام جان پدر، خودم شاهد بودم که چگونه در یک زمان هر دو برادر را مغلوب کردی، احسنت، آفرین، به همه ثابت کردی که از ایل و تبار بنی کلاب هستی و خون جنگاوران نامی در رگ هایت جریان دارد، آموزش پسران خانواده از این پس بر عهده ی توست، خودت را نشان بده و از برادرانت جنگاورانی بی همتا بساز. فاطمه که از این تعریف به وجد آمده بود گفت: و فراموش نکن که بنی کلاب، سخن وران و شاعران ورزیده ای در خود دارد که مایه ی فخر تمام سرزمین حجاز است و من در شاعری هم، گوی سبقت را از همه ی شاعران بنی کلاب در این عصر، ربوده ام. حزام سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و‌گفت: آری به راستی که چنین است و به خاطر همین هنرهایت است که اینک قاصد معاویه با شترهایی که پشت هر کدامشان هدایایی گرانبها انباشته شده است، بر درب خانه ایستاده تا تو بروی و جواب خواستگاری معاویه را بدهی... فاطمه با شنیدن این حرف، ابروهایش را در هم کشید و گفت: قاصد معاویه؟! برای خواستگاری از من؟! حزام همانطور که اسب را هی میکرد به فاطمه اشاره کرد و گفت: آری دختر دلبندم! هم اینک شخصا در پی ات آمده ام تا تو را به خانه ببرم، در راه فکرهایت را بکن که باید به قاصد حاکم شام پاسخ دهی، فراموش نکن معاویه حاکمی زیرک و متکبر است، قاصد او هم تمام این خصوصیات را دارد و البته برای به دست آوردن تو هدایایی گرانبها پیش کش کرده، هدایایی که برابری می کند با کل اموال طایفه ی بنی کلاب... فاطمه که مشخص بود از این خبر برآشفته است اما طوری رفتار می کرد که در مقابل پدر گستاخانه نباشد، پس سرش را پایین انداخت و همانطور که اسب را به حرکت در می آورد با صدایی گرفته گفت: باشد برویم، من جوابی در خور به قاصد حاکم شام خواهم داد. فاطمه خوب می دانست که خیلی از دختران عرب آرزویشان است تا در دربار معاویه کنیزی کنند و این خواستگاری معاویه از او، امری بود که برای هر دختری پیش نمی آمد و مطمئنا دختران دیگر به حال او غبطه می خوردند، اما فاطمه می خواست با یک مرد به تمام معنا همراه و هم نفس شود و از نظر این دختر، هر مردی که نام مرد را یدک می کشید، نمی توانست در جرگه ی مردان درآید... ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به شددددت توصیه میکنم این ویدئو رو ببینید... دعایی که هفت امام معصوم تضمین کردند که با خواندن آن دعایتان مستجاب میشود🥺♥️ زمان‌ انجام‌ این‌ عمل‌ تنها‌ در روز‌ عاشورا و تاسوعاست
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شانزدهم🎬: مردم مصر که هنوز از دو عذاب قبلی متنبه نشده بود
🎬: مدتی از عذاب چهارم که همان عذاب حشراتی به نام«قمّل» بود، می گذشت. در این بین چندین بار حضرت موسی به فرعون گوشزد کرد که به عهدش وفا کند و زندانیان بنی اسرائیل را آزاد سازد اما حالا دیگر عذاب برداشته شده بود و زندگی مردم مصر دوباره روال عادی به خود گرفته بود، پس کارشناسان دربار فرعون و هسته ی ابلیسی هامان، که فکر می کردند خدای موسی عذابی دیگر برای ظهور و بروز ندارد و از طرفی چندین خدا از خدایان مقتدر مصر در پیش چشم مردم در اثر این عذاب ها بی اعتبار شده بودند، اجازه ندادند که زندانیان آزاد شوند و باز هم توجیه می آوردند که آزادی زندانیان برابر است با در هم شکستن کل مصر و فرهنگش و تمام خدایان این سرزمین، پس باز هم می بایست مومنان در زندان بمانند تا موسی قدرت نگیرد. حضرت موسی چندین بار به فرعون تذکر داد که به عهدش وفا کند وگرنه عذابی دیگر بر سرشان نازل می شود، اما گوشی بدهکار این حرفها نبود. پس در یکی از روزها، حضرت موسی با تمام مردم مصر اتمام حجت نمود و وقتی دید مردم هم برایشان مهم نیست و باز هم خدایان لغو و بیهوده ی خودشان را می پرستند، به سمت رود نیل رفت و همانطور که باز هم هشدار میداد از مردم خواست عبرت بگیرند. قبطیان مانند مجسمه های بی جان به دنبال موسی راه افتاده بودند و با نگاهشان او را تعقیب می کردند که می خواهد چه کند، در این زمان موسی عصایش را به رود نیل زد و ناگهان در بین تعجب مردم، لشکریانی انبوه از قورباغه و وزغ با سر و صدایی زیاد و کر کننده، از داخل رود نیل بیرون جهیدند. انگار که رود نیل به جای قطره قطره ی آب، وزغ و قورباغه در خود داشت، این عذاب به مراتب بدتر از عذاب قمّل ها بود، زیرا قمّل حشره ای ریز و بی صدا بود، اما لشکریان بی انتهای وزغ و قورباغه آنچنان غوغا می کردند که کل مصر یک صدا فقط قور قور می کرد و برای هیچ‌کس از دست این صداها اعصاب و روانی نمانده بود و کاش موضوع به همینجا ختم میشد. لشکر وزغ و قورباغه به خانه و مزارع مصریان حمله ور شده بودند و در خانه های قبطیان، بین لباس ها و ظروف و حتی غذاهایشان قورباغه و وزغ غوطه ور بود و آنچنان بود که قبطیان دهانشان را برای خوردن لقمه ای غذا باز می کردند، وزغی در دهانشان جای میشد و یا اینکه یک قبطی جرات نداشت بر جای خود بنشیند و محض نشستن در زمانی اندک سراپای آنها مملو از وزغ و قورباغه میشد و جالب اینجا بود که باز هم این عذاب و اینهمه قورباغه و وزغ،کاری به کار و زندگی مومنان و شیعیان موسی نداشتند. مصریان با دیدن این عذاب به جزع و فزع افتادند صدای گریه و زاری مصریان در صدای قورباغه ها آهنگی غم انگیز را در کوچه و برزن بوجود آورده بود. اینبار بزرگان مصر توصیه کردند که مردم به درگاه خدای«هکت» روند و متوسل به او شوند چون این خدا در ظاهر یه صورت قورباغه و وزغ بود و برای مصریان حکم خدای باروری را داشت، یعنی مصریان اعتقاد داشتند هر زایشی که در اطراف صورت می گیرد چه در گیاهان و بحث کشاورزی و چه در دام ها و دامداری و چه تولید نسل انسان ها، همه و همه زیر نظر این خدا است. اما هرچه مصریان به درگاه این خدا گریه و زاری کردند و روی خراشیدند خدای «هکت» هم به آنها توجهی نکرد و در اینجا اعتبار خدای باروری مصر هم مانند خدایان پیشین بر باد رفت و از درجه ی اعتبار ساقط شد و این اراده ی خداوند بود که خدایان مصر را یکی یکی از چشم مردم بیاندازد. مردم که از دست وزغ ها بیچاره شده بودند، اینبار دیگر روی به دربار مصر هم نکردند و از فرعون چیزی نخواستند و در یک حرکت هماهنگ، همه با هم به سمت موسی رفتند. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
۵ ژوئیه،‏ ۱۶.۱۶​.aac
حجم: 12.5M
پسران ام البنین برگرفته از«ماه آفتاب سوخته» با صدای خانم حسینی
🎬: مردم مصر که مستاصل شده بودند به سمت موسی رفتند، او را دوره کردند و با عجز و زاری و التماس از موسی خواستند که دعا کند تا این عذاب از آنها برداشته شود قبطیان جلوی موسی به ناتوانی خدایان مصر اقرار کردند و اعتراف کردند که خدای موسی از تمام خدایان مصر قدرتمند تر است و به موسی قول دادند اگر او دعا کند که این عذاب هم از مصر برداشته شود، آنان فرعون را مجبور می کنند تا او زندانیان بنی اسرائیل را از بند و زندان آزاد کند. حضرت موسی با اینکه میدانست ممکن است قبطیان دوباره خلف وعده کنند اما باز هم با آنها عهد بست چون اراده ی خداوند بود که کار اینچنین پیش برود تا همگان بدانند که فرعون و خدایان مصر باطل هستند و تنها حق و حقیقت در این دنیای بزرگ، خدای یکتا و احد و واحد است. قبطیان با موسی عهد بستند و باز هم موسی به بالای تپه ای مشرف به پایتخت مصر رفت و در بین نگاه های خیره ی قبطیان دستانش را به آسمان بلند کرد و ابتدا ذکری زیر لب گفت و سپس از خداوند خواست تا عذاب وزغ ها را از سر مصر بردارد و خیلی زود در چشم بهم زدنی، لشکری از وزغ و قورباغه داخل نیل فرو رفت، وزغ ها همانطور که یکباره و ناگهانی آمده بودند به یکباره هم رفتند، دیگر در شهر نه صدای نکره ی وزغ ها بود و نه خبری از آنها در زندگی قبطیان بود. قبطیان به نزد فرعون رفتند و از او خواستند تا اینبار به عهدش وفا کند و بنی اسراییل را از زندان آزاد کند، اما باز هم هامان و شبکه ی قدرتمندی که راه انداخته بود مانع این شد که مومنان بنی اسرائیل از زندان آزاد شوند و باز هم فرعون و قبطیان عهد خود را شکستند. چند صباحی که از عذاب قبطیان گذشته بود، گویی هر انچه را که بر سرشان آمده بود فراموش کردند، دوباره زندگیشان همچون قبل شده بود و تمام امورات آنها بر مدار بت پرستی می گشت البته خدایانی که در عذاب ها از اعتبار افتاده بودند را دیگر بهایی نمیدادند، اما مصر سرزمین خدایان متنوع بود و مردم از عذاب ها عبرت نمی گرفتند و هر بار دست به دامان یک خدا می شدند. باز هم موسی به انذار مردم پرداخت و باز هم به آنان اخطار داد که اگر بر مدار اعتقادات قبل بگردند و خلف وعده کنند باز عذابی دیگر بر سرشان فرود می آید. موسی هر روز و هر روز به مردم متذکر میشد تا اینکه سربازان حکومتی که تحت امر هامان بودند به او هتک حرمت کردند و مردم فراموشکار هم موسی را به سخره می گرفتند و باز هم راهی نبود جز تنبیه این مردم فراموشکار... موسی که باز حجت را بر مردم تمام کرده بود به آنان گوشزد کرد که منتظر عذاب دیگری باشند و در یک روز که قبطیان مشغول امور روز مره شان بودند، موسی را بر سر در نیل یافتند. این خبر به سرعت در بین مردم پخش شد و طبق تجربه های قبلی مردم دانستند که موسی به وسیله ی عصایش دوباره می خواهد کاری کند که آنان به عذاب دچار شوند، پس خیلی زود جمعیتی کنار نیل جمع شد تا ببیند اینبار موسی چه می کند. موسی باز هم آخرین تذکراتش را داد اما کسی توجهی نکرد، پس دوباره عصایش را به نیل زد و اینبار عذابی به مراتب بدتر گریبانگیر قبطیان شد و... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕