#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_نوزدهم🎬: باز موسی به کنار نیل رفت و عصایش را بر نیل زد و
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_بیست🎬:
قبطیان در دسته های پر جمعیت به مزارع سرازیر شدند و از عطشی که داشتند هر گیاهی را که ساقه اش آبدار به نظر می رسید به دهان می بردند و می جویدند و چون چهارپایان نشخوار می کردند تا به آب بنشیند
اما اراده ی خدا بر آن تعلق گرفته بود که هیچ نمونه آبی از گلوی قبطیان پایین نرود.
پس زمانی که گیاهان در دهان آنها با آب می نشست به حکم خداوند ان آب تبدیل به خون می شد، در اینجا قبطیان تشنه که حالا کلی زحمت کشیده بودند و نشخوار کرده بودند تا خون در دهان میدیدند آنچنان عق می زدند که گویی تمام دل و روده شان بهم می پیچید.
قبطیان خسته از تشنگی و حرارت بدن به کنار رود نیل نشسته بودند و در کمال تعجب می دیدند که قوم موسی سر به آب نیل می گذارند و خود را سیراب می کنند و عجیب اینکه نیل به سبطیان آب می داد و برای قبطیان خون بود.
مردی از قبطیان که از تشنگی به تنگ آمده بود، خیره به مردی از مومنین قوم موسی بود که سر بر آب نهاد و آب گورا نوش جان کرد، نا گهان انگار فکری به ذهنش رسیده باشد از جا برخواست و فریاد زد: یافتم...یافتم...فهمیدم چگونه بر تشنگی غلبه کنیم.
مردمی که لبانشان از خشکی ترک خورده بود ناباورانه دور آن مرد را گرفتند و گفتند: چگونه؟! ما که به هر چه شبیه آب است روی می آوریم تبدیل به خون می شود، چه چیزی به فکرت رسیده؟! برای ما هم بگو تا بهره ببریم!
مرد لبخند کم جانی زد و به تعدادی از بنی اسراییل اشاره کرد و گفت: همانطور که می بینید رود نیل برای آنان آبی گواراست پس ما باید هر کدام یک تن از قوم موسی را به کنار آوریم و از او بخواهیم آب بنوشد و او آب را در دهانش نگه دارد و سپس ما دهان به دهان او بگذاریم و آب را از دهان او بخوریم!
عده ای نظر آن مرد را پذیرفتند، اما مردی که لباسی فاخر به تن داشت فریاد زد: یعنی من و شمایی که مصری هستیم و جد اندر جد جز بزرگان و متمولین مصر بوده ایم برای رفع تشنگی آب دهان یک برده را بخوریم؟!
جمعیت همه ساکت بود که زنی گفت: آب دهان یک سبطی را خوردن بسی بهتر است تا از تشنگی بمیریم من که حاضرم این کار را بکنم
تا این حرف از دهان آن زن بیرون آمد همهمه ای در میان جمع پیچید که همگان می گفتند: ما هم حاضریم...ما هم حاضریم
و خواست خداوند بود که قبطیان با آنهمه تکبر و غرور آنقدر حقیر شوند که محتاج آب دهان بردگان خود شوند....
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست🎬: قبطیان در دسته های پر جمعیت به مزارع سرازیر شدند
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_بیست_یک🎬:
هر قبطی، بازوی یکی از افراد قوم بنی اسراییل را گرفته بود و کشان کشان به سمت نیل میبرد و از او می خواست تا آب رود نیل را در دهان بکشد و سپس دهان به دهان او می گذاشت و آب دهان سبطی را به داخل دهانش می کشید.
سبطیان طبق خواسته ی قوم فرعون رفتار کردند و آب دهان خود را در دهان قبطیان می ریختند اما در کمال شگفتی می دیدند که به محض اینکه آب دهان فرد بنی اسراییلی وارد دهان فرعونیان می شد آن آب دهان هم تبدیل به خون می شد.
حالا همه فهمیده بودند که هر چه تلاش کنند به هر کجا بروند و هر نوع آبی که بخورند برای آنها تبدیل به خون می شود و این عذاب خداوند موسی بود.
مصریان اول به خدای«خنوم» که خدای بزرگ رود نیل بود متوسل شدند تا آنها را از تشنگی نجات دهد، اما هر چه متوسل شدند و گریه و زاری و فغان سر دادند خنوم هم به داد آنها نرسید و اینبار اعتبار خدای خنوم بر باد رفت.
طاقت مصریان طاق شده بود و باز هم به سمت موسی آمدند و آنقدر جزع و فزع کردند که دل سنگ آب میشد و موسی که پیامبر خداوند بود و مهرش برگرفته از مهربانی خداست، بر آنها رحمکرد و دوباره با آنها عهد بست که اگر زندانیان بنی اسراییل از زندان های فرعون آزاد شوند، او هم دعا می کند که این عذاب برداشته شود.
اینبار هم فرعونیان با موسی عهد بستند و موسی هم به کنار نیل آمد و دستانش را به سمت آسمان بلند کرد و بعد از گفتن ذکری رویش را به بالا کرد و از خدا خواست تا این عذاب هم از قبطیان برداشته شود.
هنوز دستان موسی پایین نیامده بود که دعایش مستجاب شد و موجی در رود نیل افتاد و دوباره آب رود نیل، زلال شد و قبطیان به محض دیدن این صحنه مانند گله ای تشنه به نیل حمله کردند و بدون اینکه به ظواهر توجه کنند همانند حیوانات سر بر کنار رود نیل گذاردند و شروع به هورت کشیدن آب کردند.
حالا عذاب خون هم از قبطیان برداشته شده بود، روزها در پی هم می آمد و می گذشت اما فرعون هیچ حرکتی مبنی بر آزادی زندانیان نمی کرد، انگار که فراموش کرده عهدی بسته، اما باز هم هامان و بدنه ی کارشناسی اش با همان دلایل واهی قبل، باعث شدند که زندانیان بنی اسرائیل باز هم در زندان بمانند.
علی رغم تمام تلاش موسی و رایزنی هایی که می کرد، فرعون حاضر نشد به عهدش وفا کند و باز هم موسی دوباره به آنها تذکر داد و به آنها گوشزد می کرد که در این عذاب های پی در پی، خدایان مصر به فریاد آنها نرسیده است و زین پس هم نمی رسد و از آنها می خواست تا به عهد خود پایبند باشند
اما سخنان موسی همچون کوبیدن میخ در سنگ بود و کسی توجهی نمی مرد، حتی قبطیانی که چند صباحی پیش، جلوی موسی التماس می کردند و روی می خراشیدند تا جرعه ای آب به آنها رساند، گویی دچار نسیان و فراموشی شده بودند و شد آنچه که می باید می شد.
و باز هم عذابی دیگر برایشان رقم خورد
عذابی که دردناک ترین عذاب ها بود...عذابی که تا به حال نه چشمی دیده بود و نه گوشی شنیده بود.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۴🎬: فاطمه پس از کسب اجازه از پدر رو به فرستاده معاویه گفت: «جناب فرست
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۵🎬:
داستان خواستگاری معاویه از دختر حزام دهان به دهان می گشت، دخترکان به حال فاطمه غبطه می خوردند و زبان به شماتت او باز کرده بودند، چرا که معاویه یکی از حکمرانان پر نفوذ و البته بسیار ثروتمند بلاد اسلامی بود که داستان سرایان درباره ی عظمت دربار و سفرهای رنگارنگ و جواهرات شکیل و زیبایی قصرهای او در شام داستان ها می گفتند و حضور در سرسرای او آرزوی کوچک و بزرگ بود، حالا از اینکه میدیند دختر حزام این همای سعادت را از شانه ی خود پرانده سخت عصبانی و متعجب بودند، اما آنها نمی دانستند که فاطمه بزرگی را در زر و زیور دنیا نمی داند، او شیر زنی بود که از زمان تولد پدر نغمه ی اسلام در گوشش خوانده بود و مادر دلاور مردی محمد و دامادش علی را لای لای شبهای او نموده بود و کسی که اینچنین قد کشیده باشد، دنیا و تمام زیبایی هایش در پیش چشم او کمتر از ارزنی ست.
قاصد معاویه به شام رسید و به گوش او رساند که دختر حزام آنقدر متکبر است که حاضر نشد کلام او را بشنود اما ، این دخترک دل معاویه را برده بود و به هر طریق ممکن می بایست او را به چنگ آورد، پس دوباره قاصدی دیگر فرستاد و اینبار حزام خود جواب رد داد.
اما معاویه هم البته از پا ننشست، او می خواست از این قبیله همسری اختیار کند و حال که دختر حزام او را نپذیرفته بود، برای آن که ثابت کند میتواند از بنی کلاب زن بگیرد، این بار فرستادهاش را به خواستگاری «میسون» دختر «بجدل» فرستاد و او را به زنی گرفت.
میسون که در خلقیات با فاطمه که از عشیره ی او بود، تفاوت داشت، جاه و مقام معاویه چشمش را گرفت و به خواستگاری او جواب مثبت داد.
میسون، سوگلی معاویه شد و خیلی زود «یزید» را برای او به دنیا آورد.
ماه ها از آن زمان می گذشت و هرازگاهی یکی از بزرگان و تاجران عرب به خواستگاری فاطمه دختر حزام می آمد اما او بدون آنکه دلیلی بگوید، تمام خواستگاران را رد می کرد.
فاطمه آنقدر دست رد به سینه ی خواستگارانش زد که زنان و دختران قبیله، او را نیشخند می کردند و وقتی میدیدند فاطمه به جای ازدواج و همسر داری و پرورش فرزندان به کوه و بیابان میزند و مشق جنگ می کند و شکار می نماید در گوش هم می گفتند: این دختر موهایش مثل دندان هایش سفید می گردد و خانه ی شوهر نخواهد رفت و در پیری هم اسب و شمشیرش انیس و مونس او خواهند بود، تا اینکه...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_یک🎬: هر قبطی، بازوی یکی از افراد قوم بنی اسراییل را
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_بیست_دو🎬:
فرعونیان بر روی عهد خود نماندند و اینک نوبت فرود آمدن بزرگترین عذاب الهی بود.
موسی باز هم به دربار رفت و به فرعون گوشزد کرد، اما گویی انان گوشی برای شنیدن سخن حق نداشتند و عذاب های پی درپی را که بر سرشان فرود می آمد از یاد برده بودند و شاید خیال می کردند که این عذابها ، سحری ست از جانب موسی و او را ساحر می خواندند.
در روزی از روزهای خدا، موسی به میان مردم آمد و باز هم آنها را از بت پرستی و ظلم برحذر داشت و از آنان خواست تا مظلومان بنی اسراییل را از بند برهانند، اما هیچ کس توجهی نکرد.
پس موسی در میانه ی میدان شهر ایستاد و دستانش را بالا برد و همانطور که ذکری می گفت نگاهش را به آسمان دوخت و فرمود: خداوند عذاب «رجز» را بر این مردم فرود آور..
جمعیتی دور موسی را گرفته بودند و با تعجب حرکات او را زیر نظر داشتند، اینبار موسی به سمت نیل نرفته بود، پس این چگونه عذابی بود که قرار بود بر سر آنها نازل شود؟!
دستان موسی هنوز پایین نیامده بود که باد و طوفانی سهمگین وزیدن گرفت بطوریکه روز روشن چون شب تیره و تار شد.
آسمان کبود شده بود، انگار قیامت کبری ست، مردم که هنوز نمی دانستند چه بلایی قرار است بر سرشان بیاید، برای یافتن پناهگاهی به این طرف و آن طرف می رفتند.
آسمان کبود کبود شد، مردی از قبطیان که نگاهش به آسمان بود فریاد زد، برف می بارد...برف می بارد...اما رنگ برف ها سرخ و سیاه است و همینطور که به آسمان خیره شده بود ، آن چیزی که شبیه برف بود اما خشک و بی آب و به رنگ سرخ و سیاه بود بر سرش نشست و همانطور که آن برف بر سر و تن مرد قبطی نشست انگار که برف نبوده و گردی به مانند خاک مرگ بوده، چون آن مرد چشمانش سفید شد و در یک لحظه بر زمین افتاد و جان داد و همینطور که ان برف که چیزی جز«ثور» نبود بر تن و جسم آن مرد نگون بخت می نشست، بدنش از هم می پاشید و پودر میشد
و کم کم این بلا بر سر تمام قبطیانی که زیر آسمان بودند و آن برف سرخ بر سرشان می بارید، آمد و خیلی زود داخل شهر پر از اجساد قبطیان شد.
این بلا و عذاب بر تمام شهرهای مصر فرود آمد و اینبار هم این عذاب هیچ کاری با سبطیان نداشت و اگر این برف بر سر و تن یک مومن بنی اسراییلی مینشست هیچ اتفاقی برایش نمی افتاد، گویی برفی هوشمند بود که مومن را از کافر تشخیص میداد.
در میان قبیله ی بنی اسرائیل زندگی به خیر و خوبی در جریان بود اما در شهرهای قبطیان همه جا مردم بی جان به چشم می خورد، این عذاب آنچنان ویرانگر بود که حتی اگر مقداری از آن بر اشیاء هم می نشست آن شی را تبدیل به خاک و پودر می کرد.
بوی مرگ در شهرهای فرعونیان پیچیده بود، انگار اراده ی خداوند بر این تعلق گرفته بود که به ازای تمام نسلی که فرعون در این سالها و عصرهای پیشین از بنی اسرائیل قطع کرده و کشته است، می بایست از قبطیان هم کشته شود.
قبطیان یکی پس از دیگری می مردند و جمعیت قبطی لحظه به لحظه کم می شد.
فرعون که این وضع را می دید، هراسان شده بود، فرصت بحث و جدل و مشورت و جلسه نبود، باید کاری می کرد وگرنه کمتر از چند روز تمام قبطیان می مردند.
فرعون اینبار بدون اینکه به توصیه ی هامان و بدنه ی کارشناسی اش گوش کند و از آنها راهنمایی بخواهد، به موسی پیغام داد که الساعه قوم بنی اسرائیل را از زندان آزاد می کند و تا موسی دعا کند و این عذاب برداشته شود.
موسی دست به دعا برداشت و عذاب از قبطیان برداشته سد و اینبار فرعون، فی الفور بنی اسرائیل را آزاد کرد.
در این عذاب بزرگترین خدای مونث مصریان به نام «هاثور» که خود بچه خداهایی داشت ، از درجه ی اعتبار ساقط شد.
هاثور در فرهنگ مصریان بزرگ الهه ی آسمان ها و کیهان بود، خدای عشق و زیبایی که پیوند ها را برقرار می کند و زمان زایمان به داد مادران برای کمک در تولد نوزادان میرسد
هاثور گاهی با آسمان هم یکی میشود و برای همین چندین بچه دارد و در این عذاب هاثور و تمام بچه هایش از خدایی افتادند
و اینک برای بنی اسراییل موسم جشن و سرور بود..
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_دو🎬: فرعونیان بر روی عهد خود نماندند و اینک نوبت فرو
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_بیست_سه🎬:
بعد از عذاب ششم که همان برف های سرخ مرگ آور بود، جمعیت قبطیان به شدت کاهش یافت، گویی در مقابل نسل کشی که سالیان متمادی فرعون نسبت به بنی اسراییل روا می داشت، خداوند تمام آن کشته ها را یکجا و در یک زمان از قبطیان گرفت و همچنین تمام خدایان مصر و بچه خداها، همه و همه در اثر عذاب های پی در پی از درجه ی اعتبار ساقط شدند، اما با وجود اینهمه تنبیه و عذاب، هنوز قبطیان به خود نیامدند و باز هم به جای گرویدن به موسی و پرستیدن خدای یکتا، هنوز به خدایان ضعیف و مرده ی خود روی می آوردند، البته دیگر کسی آنچنان مثل گذشته به فرعون بها نمیداد چون همه دیدند فرعون در مقابل موسی با وجود داشتن امکانات نظامی و مادی زیاد، بسیار ضعیف و ناتوان بود.
فرعون که از آخرین عذاب خداوند به شدت ترسیده بود و میدید که جمعیت مصریان بسیار کم شده است، از ترس عذابی دیگر، دستور داد تا زندانیان بنی اسرائیل را از زندان آزاد سازند.
زندانیان دسته دسته از زندان های مختلف شهرهای مصر آزاد میشدند و با صورتی درخشان از آزادی و پیروزی به سمت خانواده و قوم خود می رفتند.
حالا موسم شادی و نشاط برای بنی اسرائیل بود، هر روز جشن و پایکوبی برپا بود و به مناسبت این آزادی، سفره های رنگارنگ انداخته میشد و غذاهای لذیذ برای مردم پخته میشد.
حالا که زندانیان آزاد شده بودند، جمعیت بنی اسرائیل چیزی بالغ بر ۶۰۰ هزار نفر شده بود، این جمعیت در چشم فرعونیان زیاد بود و آنها با کمک خدای قدرتمندشان هر کاری می توانستند بکنند، پس باید فکری می کردند.
فرعون روی تخت زرینش در تالار اصلی نشسته بود و گویا منتظر ورود کسی بود.
رنگ چهره ی او به سفیدی می گرایید و او مدام با دستش موهای سبیلش را از جا می کند و کاملا مشهود بود این خدای مصریان در هول و هراسی زیاد است و اضطراب تمام وجودش را گرفته است.
دقایقی بعد دربان قصر ورود هامان را فریاد زد و با وارد شدن هامان در تالار، فرعون به سرعت از جا جست و فریاد زد: مگر تو وزیر اعظم ما نیستی؟! باید همیشه در قصر حضور داشته باشی نه اینکه مرا به انتظار ورود خود بگذاری..
هامان تعظیمی کرد و گفت: عذر خواهم در این زمان خوف و خطر که شهر پر شده از قوم بنی اسرائیل برای کسب اطلاعاتی می بایست...
فرعون با بی حوصلگی به میان حرف هامان دوید وگفت: اسم این بردگان را جلوی من نیاور که تمام تن و بدنمان می لرزد، برای امری مهم راجع به همین بردگان تو را به حضور خواستم...
هامان که کاملا متوجه آشفتگی فرعون بود، چشمانش را ریز کرد و گفت:
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_سه🎬: بعد از عذاب ششم که همان برف های سرخ مرگ آور بود
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_بیست_چهار🎬:
هامان با تعجب گفت: پروردگار مصریان! فرعون بزرگ به سلامت باشد، چه شده؟! گویی غمی بزرگ بر چهرتان نشسته!
فرعون خرناسی کشید وگفت: حالت خوب است؟! با این اوضاعی که در مصر هست باید بپرسی چه شده؟!
هامان نفسش را محکم بیرون داد و گفت: شما به توصیه ی کارشناس های ما گوش نکردید و بنی اسراییل را آزاد کردید، آنهم در زمانی که موسی با سحرهایش تمام خدایان ما را مغلوب کرده بود اما...
فرعون با عصبانیت حرف هامان را قطع کرد و گفت: اما چه؟! باز هم میبایست به توصیه ی شما عمل می کردم و خلف وعده می نمودم؟! همانا من هم نمی خواستم زندانیان را آزاد کنم اما ندیدی برف های سرخ چگونه قبطیان را می کشت؟! آیا خانه ای در مصر هست که چند نفر از اعضایش قربانی این برف ها نشده باشد؟! آیا کسی در مصر هست که در این بلا عزیزی از دست نداده باشد و عزادار نباشد؟ دیدید که به یک باره جمعیت قبطیان به نصف رسید، چاره ای دیگر نبود، اگر زندانیان را آزاد نمی کردم تا الان هیچ قبطی ای در مصر زنده نبود و اینک سرزمین مصر زیر پای بنی اسرائیل بود و آنها در اینجا حکومت می کردند.
هامان سری تکان داد و گفت: الان هم وضع آنچنان خوب نیست، از یک طرف موسی خدایان مصر را به سخره گرفته و اعتقادات مردم سست شده است، از طرف دیگر جمعیت زیادی از بنی اسرائیل که تا به حال در بند بوده اند در شهرها جولان میدهند و هیچ کس از مردم از ترس خدای موسی نمی تواند چیزی به آنها بگویند.
حق هم دارند آنها آنچنان در عذاب های مداوم بوده اند که اینک ترس از آن دارند که اگر خراشی به یکی از بنی اسراییل افتد، خدای موسی عذابی بدتر بر سرشان نازل کند.
هامان نفس کوتاهی کشید و همانطور که با تاسف سرش را تکان میداد ادامه داد: این قوم بنی اسرائیل دیگر آن قومی نیست که ما کودکانشان را می کشتیم و جوانانشان را به بردگی می گرفتیم و زنانشان را در عیش و نوش در کنار خود داشتیم و کنیزی ما را می کردند، اینها چهل سال است که تحت تعلیم موسی، خیلی چیزها آموخته اند، نگاه به فقرشان نکنید، موسی سحری کرده که عقل های بنی اسراییل به کار افتاده است، آنان اینک بسیار زیرک و سیاستمدار شده اند، خیلی از هنرها و فنون و علوم را از ما یاد گرفته اند و از طرفی با تکیه قدرت نمایی خدایشان که عذاب های عجیب و غریب بر ما نازل می کرد، هر کاری می توانند بکنند، بلی هر کاری...
فرعون دستش را مشت مرد و روی دسته ی تخت زرینش کوبید و گفت: هر کاری؟! منظورت این است که می توانند من، رامسس بزرگ، خدای مصریان را از تخت به زیر کشند و خود حکومت کنند؟!
هامان نفسش را محکم بیرون داد و گفت: اگر حواسمان نباشد این کار را هم می کنند همانگونه که خدایان مصر را در پیش چشم مرد خوار و خفیف کردند.
فرعون که خوب می دانست هامان حقیقت را می گوید گفت: وقت این حرفها نیست، فعلا در ظاهر با قوم موسی مصالحه می کنیم، اما قصد من این است کل بنی اسراییل را یک جا بکشم...یعنی تمام افراد بنی اسرائیل را، از کوچک و بزرگ ، پیر و جوان، زن و مرد، همه و همه را از دم تیغ بگذرانم، می خواهم سرزمین مصر از خون بنی اسرائیل سیراب شود. باید به تمام سربازان و لشکریان آماده باش دهیم، اما هیچ کس نباید بفهمد این آماده باش برای چیست و کی و چگونه جنگ در می گیرد...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
هدایت شده از بیسیمچی مدیا 🎬
لطفا به پاس قدردانی از #جواد_قارایی همگی کانالشون رو دنبال کنید.
حمایت ایشان از ایران عزیز موجب بسته شدن صفحه اینستاگرام ایشان با #۷۰۰_هزار عضو شد.
حمایت کنید اعضای این کانال از اینستاگرام هم بالاتر برود
کانال حامیان جواد قارایی در ایتا👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2950365546C373cf0d43f
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۵🎬: داستان خواستگاری معاویه از دختر حزام دهان به دهان می گشت، دخترکان
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۶🎬:
دو سال از آن روزها می گذشت، فاطمه خواستگاران دهن پرکنی داشت، اما هیچ کدام به چشمش نمی آمدند.
حزام روی اسب نشسته بود و به صحنه ی پیش رویش خیره شده بود، بیابانی بی انتها...فاطمه فرزندان حزام را به ردیف کرده بود و مشق جنگ به آنها می داد.
حزام خیره به حرکات فاطمه بود و زیر لب می گفت: براستی که اگر تو پسر بودی حتما دلاورمردی در عرب میشدی و شک ندارم که نامت در تاریخ ماندگار میشد، اما حیف که دختر شدی! و با زدن این حرف دوباره به یاد خوابی افتاد که شب تولد فاطمه دیده بود...یک گوهر شب چراغ که قرار بود در خانه ی امیری بزرگ پا گذارد؟! تما کدام امیر؟! هر کدام از بزرگان که پا پیش گذاشتند فاطمه تلخی کرد و از زیر بار ازدواج گریخت.
حزام در همین افکار بود که مردی سوار بر اسب همانطور که به سرعت به سمت حزام میتاخت، فریاد میزد و چیزی میگفت و صدایش در هیاهوی چکاچک شمشیر زنان کلاس درس فاطمه گم میشد.
مرد که انگار حامل خبری مهم بود، خود را به حزام رساند و اسب را جلوی حزام متوقف کرد و همانطور که نفس نفس میزد گفت: حزام! چرا خود را در اینجا حیران کرده ای! مژده دهم که مهمانی بزرگوار داری، تعلل نکن و حرکت کن و بعد نگاهی به جمع فرزندان حزام دوخت و ادامه داد: بهتر است فرزندانت خصوصا دخترت هم همراهت بیاید.
حزام چشمانش را ریز کرد و گفت: میهمان دارم؟! چه کسی است.
آن مرد سرش را جلوتر اورد و همانطور که از زیر چشم فاطمه را می پایید گفت: آری! از راه دور میهمان داری، به گمانم باز به طلب دخترت فاطمه آمده اند، همه ی مردم قبیله می گویند اینبار پرنده ی خوشبختی را محکم در برگیر و نگذار دخترت به بهانه ای الکی آن را بتاراند.
حزام سری تکان داد و گفت: خواستگار؟! اینکه تازگی ندارد، برای فاطمه همیشه خواستگار بوده، حالا این کیست که اینچنین به من توصیه اش را می کنی؟!
مرد دستش را کنار دهانش گذاشت تا حرکات لبش مشخص نشود و آرام گفت: معاویه! باز هم معاویه شترانی پر از هدایای الوان و گرانبها راهی اینجا کرده، گویی دختر حزام دلش را سخت برده و معاویه تا فاطمه را به چنگ نیاورد از پا نمی نشیند.
مرد نفسی تازه کرد و گفت: حزام، برادرم، شانس یک بار در خانه ی آدم را میزند، اما برای تو دوبار زده، دفعه ی قبل که او را رد کردی، دختر بجدل را به زنی گرفت، دیدی که وضع این خانواده پس از وصلت با معاویه چقدر تغییر کرد و او را به مقامات بالایی رساند، چرا چیزی که از آن تو بود را به دیگری دادی؟! اما اینبار نده، اینبار قاصد معاویه را گرامی دار و دخترت را روانه ی شام و قصرهای زیبای آن دیار کن...
حزام نفس کوتاهی کشید و گفت: قاصد معاویه اینک در خانه ی من است؟!
مرد سرش را تند تند تکان داد، حزام پا را به کپل اسب زد و رو به فاطمه گفت: بچه ها! مشق درس برای امروز کافی ست، دخترم! راهی شو که میهمان داریم و باز هم بهانه ی این میهمانی تو هستی...
فاطمه چشمی گفت،رنگ رخساره اش از شدت حجب و حیا گل انداخت و دلش به شور و شوق افتاد، او خواستگار کم نداشت اما اینبار فرق میکرد، آخر شب گذشته خوابی بس شیرین دیده بود که تعبیرش بی ربط به این خواستگار جدید که نمی دانست کیست، نبود.
فاطمه بدون آنکه بداندچه کسی برای خواستگاری آمده، در دل گفت: بی شک تو همان بزرگ مرد رؤیاهای منی...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨