eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_یک🎬: هر قبطی، بازوی یکی از افراد قوم بنی اسراییل را
🎬: فرعونیان بر روی عهد خود نماندند و اینک نوبت فرود آمدن بزرگترین عذاب الهی بود. موسی باز هم به دربار رفت و به فرعون گوشزد کرد، اما گویی انان گوشی برای شنیدن سخن حق نداشتند و عذاب های پی درپی را که بر سرشان فرود می آمد از یاد برده بودند و شاید خیال می کردند که این عذابها ، سحری ست از جانب موسی و او را ساحر می خواندند. در روزی از روزهای خدا، موسی به میان مردم آمد و باز هم آنها را از بت پرستی و ظلم برحذر داشت و از آنان خواست تا مظلومان بنی اسراییل را از بند برهانند، اما هیچ کس توجهی نکرد. پس موسی در میانه ی میدان شهر ایستاد و دستانش را بالا برد و همانطور که ذکری می گفت نگاهش را به آسمان دوخت و فرمود: خداوند عذاب «رجز» را بر این مردم فرود آور.. جمعیتی دور موسی را گرفته بودند و با تعجب حرکات او را زیر نظر داشتند، اینبار موسی به سمت نیل نرفته بود، پس این چگونه عذابی بود که قرار بود بر سر آنها نازل شود؟! دستان موسی هنوز پایین نیامده بود که باد و طوفانی سهمگین وزیدن گرفت بطوریکه روز روشن چون شب تیره و تار شد. آسمان کبود شده بود، انگار قیامت کبری ست، مردم که هنوز نمی دانستند چه بلایی قرار است بر سرشان بیاید، برای یافتن پناهگاهی به این طرف و آن طرف می رفتند. آسمان کبود کبود شد، مردی از قبطیان که نگاهش به آسمان بود فریاد زد، برف می بارد...برف می بارد...اما رنگ برف ها سرخ و سیاه است و همینطور که به آسمان خیره شده بود ، آن چیزی که شبیه برف بود اما خشک و بی آب و به رنگ سرخ و سیاه بود بر سرش نشست و همانطور که آن برف بر سر و تن مرد قبطی نشست انگار که برف نبوده و گردی به مانند خاک مرگ بوده، چون آن مرد چشمانش سفید شد و در یک لحظه بر زمین افتاد و جان داد و همینطور که ان برف که چیزی جز«ثور» نبود بر تن و جسم آن مرد نگون بخت می نشست، بدنش از هم می پاشید و پودر میشد و کم کم این بلا بر سر تمام قبطیانی که زیر آسمان بودند و آن برف سرخ بر سرشان می بارید، آمد و خیلی زود داخل شهر پر از اجساد قبطیان شد. این بلا و عذاب بر تمام شهرهای مصر فرود آمد و اینبار هم این عذاب هیچ کاری با سبطیان نداشت و اگر این برف بر سر و تن یک مومن بنی اسراییلی می‌نشست هیچ اتفاقی برایش نمی افتاد، گویی برفی هوشمند بود که مومن را از کافر تشخیص میداد. در میان قبیله ی بنی اسرائیل زندگی به خیر و خوبی در جریان بود اما در شهرهای قبطیان همه جا مردم بی جان به چشم می خورد، این عذاب آنچنان ویرانگر بود که حتی اگر مقداری از آن بر اشیاء هم می نشست آن شی را تبدیل به خاک و پودر می کرد. بوی مرگ در شهرهای فرعونیان پیچیده بود، انگار اراده ی خداوند بر این تعلق گرفته بود که به ازای تمام نسلی که فرعون در این سالها و عصرهای پیشین از بنی اسرائیل قطع کرده و کشته است، می بایست از قبطیان هم کشته شود. قبطیان یکی پس از دیگری می مردند و جمعیت قبطی لحظه به لحظه کم می شد. فرعون که این وضع را می دید، هراسان شده بود، فرصت بحث و جدل و مشورت و جلسه نبود، باید کاری می کرد وگرنه کمتر از چند روز تمام قبطیان می مردند. فرعون اینبار بدون اینکه به توصیه ی هامان و بدنه ی کارشناسی اش گوش کند و از آنها راهنمایی بخواهد، به موسی پیغام داد که الساعه قوم بنی اسرائیل را از زندان آزاد می کند و تا موسی دعا کند و این عذاب برداشته شود. موسی دست به دعا برداشت و عذاب از قبطیان برداشته سد و اینبار فرعون، فی الفور بنی اسرائیل را آزاد کرد. در این عذاب بزرگترین خدای مونث مصریان به نام «هاثور» که خود بچه خداهایی داشت ، از درجه ی اعتبار ساقط شد. هاثور در فرهنگ مصریان بزرگ الهه ی آسمان ها و کیهان بود، خدای عشق و زیبایی که پیوند ها را برقرار می کند و زمان زایمان به داد مادران برای کمک در تولد نوزادان میرسد هاثور گاهی با آسمان هم یکی میشود و برای همین چندین بچه دارد و در این عذاب هاثور و تمام بچه هایش از خدایی افتادند و اینک برای بنی اسراییل موسم جشن و سرور بود.. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_دو🎬: فرعونیان بر روی عهد خود نماندند و اینک نوبت فرو
🎬: بعد از عذاب ششم که همان برف های سرخ مرگ آور بود، جمعیت قبطیان به شدت کاهش یافت، گویی در مقابل نسل کشی که سالیان متمادی فرعون نسبت به بنی اسراییل روا می داشت، خداوند تمام آن کشته ها را یکجا و در یک زمان از قبطیان گرفت و همچنین تمام خدایان مصر و بچه خداها، همه و‌ همه در اثر عذاب های پی در پی از درجه ی اعتبار ساقط شدند، اما با وجود اینهمه تنبیه و عذاب، هنوز قبطیان به خود نیامدند و باز هم به جای گرویدن به موسی و پرستیدن خدای یکتا، هنوز به خدایان ضعیف و مرده ی خود روی می آوردند، البته دیگر کسی آنچنان مثل گذشته به فرعون بها نمیداد چون همه دیدند فرعون در مقابل موسی با وجود داشتن امکانات نظامی و مادی زیاد، بسیار ضعیف و ناتوان بود. فرعون که از آخرین عذاب خداوند به شدت ترسیده بود و میدید که جمعیت مصریان بسیار کم شده است، از ترس عذابی دیگر، دستور داد تا زندانیان بنی اسرائیل را از زندان آزاد سازند. زندانیان دسته دسته از زندان های مختلف شهرهای مصر آزاد میشدند و با صورتی درخشان از آزادی و پیروزی به سمت خانواده و قوم خود می رفتند. حالا موسم شادی و نشاط برای بنی اسرائیل بود، هر روز جشن و پایکوبی برپا بود و به مناسبت این آزادی، سفره های رنگارنگ انداخته میشد و غذاهای لذیذ برای مردم پخته میشد. حالا که زندانیان آزاد شده بودند، جمعیت بنی اسرائیل چیزی بالغ بر ۶۰۰ هزار نفر شده بود، این جمعیت در چشم فرعونیان زیاد بود و آنها با کمک خدای قدرتمندشان هر کاری می توانستند بکنند، پس باید فکری می کردند. فرعون روی تخت زرینش در تالار اصلی نشسته بود و گویا منتظر ورود کسی بود. رنگ چهره ی او به سفیدی می گرایید و او مدام با دستش موهای سبیلش را از جا می کند و کاملا مشهود بود این خدای مصریان در هول و هراسی زیاد است و اضطراب تمام وجودش را گرفته است. دقایقی بعد دربان قصر ورود هامان را فریاد زد و با وارد شدن هامان در تالار، فرعون به سرعت از جا جست و فریاد زد: مگر تو وزیر اعظم ما نیستی؟! باید همیشه در قصر حضور داشته باشی نه اینکه مرا به انتظار ورود خود بگذاری.. هامان تعظیمی کرد و گفت: عذر خواهم در این زمان خوف و خطر که شهر پر شده از قوم بنی اسرائیل برای کسب اطلاعاتی می بایست... فرعون با بی حوصلگی به میان حرف هامان دوید و‌گفت: اسم این بردگان را جلوی من نیاور که تمام تن و بدنمان می لرزد، برای امری مهم راجع به همین بردگان تو را به حضور خواستم... هامان که کاملا متوجه آشفتگی فرعون بود، چشمانش را ریز کرد و گفت: ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_سه🎬: بعد از عذاب ششم که همان برف های سرخ مرگ آور بود
🎬: هامان با تعجب گفت: پروردگار مصریان! فرعون بزرگ به سلامت باشد، چه شده؟! گویی غمی بزرگ بر چهرتان نشسته! فرعون خرناسی کشید و‌گفت: حالت خوب است؟! با این اوضاعی که در مصر هست باید بپرسی چه شده؟! هامان نفسش را محکم بیرون داد و گفت: شما به توصیه ی کارشناس های ما گوش نکردید و بنی اسراییل را آزاد کردید، آنهم در زمانی که موسی با سحرهایش تمام خدایان ما را مغلوب کرده بود اما... فرعون با عصبانیت حرف هامان را قطع کرد و گفت: اما چه؟! باز هم میبایست به توصیه ی شما عمل می کردم و خلف وعده می نمودم؟! همانا من هم نمی خواستم زندانیان را آزاد کنم اما ندیدی برف های سرخ چگونه قبطیان را می کشت؟! آیا خانه ای در مصر هست که چند نفر از اعضایش قربانی این برف ها نشده باشد؟! آیا کسی در مصر هست که در این بلا عزیزی از دست نداده باشد و عزادار نباشد؟ دیدید که به یک باره جمعیت قبطیان به نصف رسید، چاره ای دیگر نبود، اگر زندانیان را آزاد نمی کردم تا الان هیچ قبطی ای در مصر زنده نبود و اینک سرزمین مصر زیر پای بنی اسرائیل بود و آنها در اینجا حکومت می کردند. هامان سری تکان داد و‌ گفت: الان هم وضع آنچنان خوب نیست، از یک طرف موسی خدایان مصر را به سخره گرفته و اعتقادات مردم سست شده است، از طرف دیگر جمعیت زیادی از بنی اسرائیل که تا به حال در بند بوده اند در شهرها جولان میدهند و هیچ کس از مردم از ترس خدای موسی نمی تواند چیزی به آنها بگویند. حق هم دارند آنها آنچنان در عذاب های مداوم بوده اند که اینک ترس از آن دارند که اگر خراشی به یکی از بنی اسراییل افتد، خدای موسی عذابی بدتر بر سرشان نازل کند. هامان نفس کوتاهی کشید و همانطور که با تاسف سرش را تکان میداد ادامه داد: این قوم بنی اسرائیل دیگر آن قومی نیست که ما کودکانشان را می کشتیم و جوانانشان را به بردگی می گرفتیم و زنانشان را در عیش و نوش در کنار خود داشتیم و کنیزی ما را می کردند، اینها چهل سال است که تحت تعلیم موسی، خیلی چیزها آموخته اند، نگاه به فقرشان نکنید، موسی سحری کرده که عقل های بنی اسراییل به کار افتاده است، آنان اینک بسیار زیرک و سیاستمدار شده اند، خیلی از هنرها و فنون و علوم را از ما یاد گرفته اند و از طرفی با تکیه قدرت نمایی خدایشان که عذاب های عجیب و غریب بر ما نازل می کرد، هر کاری می توانند بکنند، بلی هر کاری... فرعون دستش را مشت مرد و روی دسته ی تخت زرینش کوبید و گفت: هر کاری؟! منظورت این است که می توانند من، رامسس بزرگ، خدای مصریان را از تخت به زیر کشند و خود حکومت کنند؟! هامان نفسش را محکم بیرون داد و گفت: اگر حواسمان نباشد این کار را هم می کنند همانگونه که خدایان مصر را در پیش چشم مرد خوار و خفیف کردند. فرعون که خوب می دانست هامان حقیقت را می گوید گفت: وقت این حرفها نیست، فعلا در ظاهر با قوم موسی مصالحه می کنیم، اما قصد من این است کل بنی اسراییل را یک جا بکشم...یعنی تمام افراد بنی اسرائیل را، از کوچک و بزرگ ، پیر و جوان، زن و مرد، همه و همه را از دم تیغ بگذرانم، می خواهم سرزمین مصر از خون بنی اسرائیل سیراب شود. باید به تمام سربازان و لشکریان آماده باش دهیم، اما هیچ کس نباید بفهمد این آماده باش برای چیست و‌ کی و چگونه جنگ در می گیرد... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
هدایت شده از بیسیمچی مدیا 🎬
لطفا به پاس قدردانی از همگی کانالشون رو دنبال کنید. حمایت ایشان از ایران عزیز موجب بسته شدن صفحه اینستاگرام ایشان با عضو شد. حمایت کنید اعضای این کانال از اینستاگرام هم بالاتر برود کانال حامیان جواد قارایی در ایتا👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2950365546C373cf0d43f
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۵🎬: داستان خواستگاری معاویه از دختر حزام دهان به دهان می گشت، دخترکان
🎬: دو سال از آن روزها می گذشت، فاطمه خواستگاران دهن پرکنی داشت، اما هیچ کدام به چشمش نمی آمدند. حزام روی اسب نشسته بود و به صحنه ی پیش رویش خیره شده بود، بیابانی بی انتها...فاطمه فرزندان حزام را به ردیف کرده بود و مشق جنگ به آنها می داد. حزام خیره به حرکات فاطمه بود و زیر لب می گفت: براستی که اگر تو پسر بودی حتما دلاورمردی در عرب میشدی و شک ندارم که نامت در تاریخ ماندگار میشد، اما حیف که دختر شدی! و با زدن این حرف دوباره به یاد خوابی افتاد که شب تولد فاطمه دیده بود...یک گوهر شب چراغ که قرار بود در خانه ی امیری بزرگ پا گذارد؟! تما کدام امیر؟! هر کدام از بزرگان که پا پیش گذاشتند فاطمه تلخی کرد و از زیر بار ازدواج گریخت. حزام در همین افکار بود که مردی سوار بر اسب همانطور که به سرعت به سمت حزام می‌تاخت، فریاد میزد و چیزی میگفت و صدایش در هیاهوی چکاچک شمشیر زنان کلاس درس فاطمه گم میشد. مرد که انگار حامل خبری مهم بود، خود را به حزام رساند و اسب را جلوی حزام متوقف کرد و همانطور که نفس نفس میزد گفت: حزام! چرا خود را در اینجا حیران کرده ای! مژده دهم که مهمانی بزرگوار داری، تعلل نکن و حرکت کن و بعد نگاهی به جمع فرزندان حزام دوخت و ادامه داد: بهتر است فرزندانت خصوصا دخترت هم همراهت بیاید. حزام چشمانش را ریز کرد و گفت: میهمان دارم؟! چه کسی است. آن مرد سرش را جلوتر اورد و همانطور که از زیر چشم فاطمه را می پایید گفت: آری! از راه دور میهمان داری، به گمانم باز به طلب دخترت فاطمه آمده اند، همه ی مردم قبیله می گویند اینبار پرنده ی خوشبختی را محکم در برگیر و نگذار دخترت به بهانه ای الکی آن را بتاراند. حزام سری تکان داد و گفت: خواستگار؟! اینکه تازگی ندارد، برای فاطمه همیشه خواستگار بوده، حالا این کیست که اینچنین به من توصیه اش را می کنی؟! مرد دستش را کنار دهانش گذاشت تا حرکات لبش مشخص نشود و آرام گفت: معاویه! باز هم معاویه شترانی پر از هدایای الوان و گرانبها راهی اینجا کرده، گویی دختر حزام دلش را سخت برده و معاویه تا فاطمه را به چنگ نیاورد از پا نمی نشیند. مرد نفسی تازه کرد و گفت: حزام، برادرم، شانس یک بار در خانه ی آدم را میزند، اما برای تو دوبار زده، دفعه ی قبل که او را رد کردی، دختر بجدل را به زنی گرفت، دیدی که وضع این خانواده پس از وصلت با معاویه چقدر تغییر کرد و او را به مقامات بالایی رساند، چرا چیزی که از آن تو بود را به دیگری دادی؟! اما اینبار نده، اینبار قاصد معاویه را گرامی دار و دخترت را روانه ی شام و قصرهای زیبای آن دیار کن... حزام نفس کوتاهی کشید و گفت: قاصد معاویه اینک در خانه ی من است؟! مرد سرش را تند تند تکان داد، حزام پا را به کپل اسب زد و رو به فاطمه گفت: بچه ها! مشق درس برای امروز کافی ست، دخترم! راهی شو که میهمان داریم و باز هم بهانه ی این میهمانی تو هستی... فاطمه چشمی گفت،رنگ رخساره اش از شدت حجب و حیا گل انداخت و دلش به شور و شوق افتاد، او خواستگار کم نداشت اما اینبار فرق میکرد، آخر شب گذشته خوابی بس شیرین دیده بود که تعبیرش بی ربط به این خواستگار جدید که نمی دانست کیست، نبود. فاطمه بدون آنکه بداندچه کسی برای خواستگاری آمده، در دل گفت: بی شک تو همان بزرگ مرد رؤیاهای منی... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_چهار🎬: هامان با تعجب گفت: پروردگار مصریان! فرعون بزر
🎬: فرعون و هامان نقشه ای بسیار خطرناک برای کشتن بنی اسرائیل کشیدند، نقشه ای که همه ی افراد بنی اسرائیل را یکجا از نفس می انداخت و دیگر نه نامی و نه نشانی از آنان روی زمین بود. اما اراده ی خداوند چیز دیگری بود، خداوند می خواست بنی اسرائیل را نجات دهد و همانگونه که موسی را مامور کرده بود تا از آنها عهدی بستاند تا بنی اسراییل زمینه ی ظهور و حضور بنی اسماعیل و پیامبر آخرالزمان را فراهم کنند. خداوند می خواست تا بنی اسراییل آنقدر قوی شوند که در زمان ظهور محمد بن عبدالله یاور او باشند تا دین خدا در همه ی زمین فراگیر شود، پس فرشته ی وحی به موسی فرود آمد و او را از نقشه ی خطرناکی که فرعون کشیده بود آگاه کرد و به موسی دستور داد تا بنی اسرائیل را برای هجرتی مخفیانه آماده کند و قبل از اینکه فرعون به هدفش برسد، موسی و قومش از مصر هجرت کنند. کاری بس سخت و پیچیده بود، هجرت مخفیانه بیش از ششصد هزار نفر که بیشتر انان کودکان خردسال و زنان و افراد سالخورده بودند، کاری غیر ممکن بود آنهم با وسایل زندگی و دام هایشان و زیر چشمان تیز بین نفوذی های فرعون و خبرچینان هامان، کاری نشدنی به نظر می رسید. اما موسی، این پیامبر اولوالعزم، همو که خداوند با او سخن گفته بود، مانند استادی ماهر و معلمی فرهیخته که علمش نشات گرفته از علم خداوند بود، چهل سال این قوم را تعلیم داده بود، قومی که در ابتدای تولد موسی، آنقدر از همه نظر در فقر و استضعاف بودند که حتی نمی توانستند صندوقچه ای چوبی بسازند، اما اینک با آموزش های پیچیده ای که موسی به آنها داده بود هر کدامشان در زمینه ای استاد فن شده بود و آنقدر زیرک و سیاستمدار شده بودند که دست هامان و فرعون و تمام هسته ی تفکر مصر را از پشت بسته بودند. پس موسی عده ای از بزرگان قوم را جمع کرد و به آنها اشاره کرد که باید آماده ی هجرت باشند، اما هجرت ششصد هزار نفر آنهم مخفیانه سخت بود. پس موسی ابتدا این ششصد هزار نفر را در دسته های هزار نفری تقسیم کرد و برای هر دسته فرماندهی گذاشت، سپس هر دسته ی هزار نفری را به ده دسته ی صد نفری و هر دسته ی صد نفری را به ده دسته ی ده نفری تقسیم بندی کرد و برای دسته های کوچک هم فرماندهی مشخص کرد و حکم کرد که فرماندهان دسته های کوچک با فرماندهان رده بالا مدام در ارتباط باشند و... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_پنج🎬: فرعون و هامان نقشه ای بسیار خطرناک برای کشتن ب
🎬: تقسیم بندی قوم بنی اسرائیل به پایان رسید، حضرت موسی استادانه و با فرماندهی بسیار ماهرانه ای با تکیه بر علم الهی و بدون معجزه توانست کاری عظیم انجام دهد. حالا دسته ها و رسته ها و گروه ها مشخص شده بود، وظیفه ی هر کس به او تفهیم شده بود و حتی زنان و کودکان و سالخوردگان آموزش های لازم داده شده بود که خیلی بی صدا، به طوریکه هیچ‌کدام از قبطیان متوجه نشوند مصر را ترک کنند. اما قبل از ترک مصر، جبرییل بر موسی فرود آمد و پیغام خدا را به او رساند، خداوند از موسی خواسته بود که قبل از خروج مصر، تابوت حضرت یوسف را پیدا کند و آن تابوت را با خود از مصر خارج کند. همه می دانستند که به دلیل اختلافات زیاد برای دفن حضرت یوسف، بالاخره مصریان قدیم به این نتیجه رسیده بودند که تابوت یوسف نبی را در بستر نیل قرار دهند تا آب رود نیل از روی تابوت رد شود و کل مصر متبرک وجود پیامبر خدا شود. اما بعد از گذشت سالهای سال از آن موضوع، با توجه به اینکه بستر رود نیل در اثر حوادث طبیعی چندین بار تغییر کرده بود، هیچ کس نمی دانست تابوت یوسف نبی دقیقا کجا قرار دارد. موسی می بایست به فرمان خدا عمل کند، پس گروه هایی مشخص کرد تا کنکاش کنند و به هر طریق ممکن متوجه شوند این تابوت در کجا دفن شده. چندین روز ماموران مخفی موسی تمام پایتخت مصر را زیر و رو کردند و از همه سوال و پرسش نمودند اما کسی نمی دانست که محل دقیق تابوت کجاست. نزدیک غروب بود و جستجوگران خسته از روزی پر کار به سمت موسی می رفتند که یکی از افراد جستجو گر که از گروه جامانده بود خوشحال خود را به دیگر دوستانش رساند و گفت: یافتم...یافتم...من پیرزنی را یافتم که می داند تابوت یوسف نبی در کجا قرار دارد. یکی از مردها چشم هایش را ریز کرد و گفت: آیا مطمئنی آن پیرزن درست می گوید؟! مرد سرش را تند تند تکان داد و گفت: آری آری...پیرزنی فرتوت است که عمری دراز دارد و همه ی مصر به گفته هایش اطمینان دارند و به صداقتش ایمان دارند، او مدعی ست که همیشه به محل دفن تابوت می رود خود را متبرک به قبر یوسف نبی می کند. مردی دیگر با هیجان به وسط حرف او دوید و گفت: خوب آدرس محل تابوت را از این پیرزن گرفتی؟! مرد شانه ای بالا انداخت و گفت: هر چه کردم چیزی بروز نداد، او می خواست خود پیامبر خدا را ببیند و گفت برای اینکه جای تابوت را نشان دهد شرط و شروطی دارد که اگر موسی شرطش را پذیرفت او هم جای تابوت را میگوید و اگر نپذیرفت او هم چیزی بروز نمی دهد. حالا گروه جستجوگر با دستی پر به سمت موسی می رفتند، آنها به موسی وجود این پیرزن را اطلاع دادند. روز بعد موسی به همراه تعدادی از یارانش نزد پیرزن رفت، او پیرزنی علیل را دید که توانایی راه رفتن نداشت، سوی چشمانش از بین رفته بود و بدنش فرتوت تکیده شده بود. پیرزن متوجه جمعیت شد و شروع به بو کشیدن کرد و بعد همانطور که بر دیوار گلی پشت سرش تکیه داده بود و تلاش می کرد برخیزد گفت: من بوی نبی خدا را میشنوم، کمکم کنید که به احترامش از جا برخیزم... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۶🎬: دو سال از آن روزها می گذشت، فاطمه خواستگاران دهن پرکنی داشت، اما
🎬: حزام جلو اسب می راند و فاطمه چند قدمی با او فاصله داشت، او دلش می خواست بداند این خواستگار تازه کیست، قلبش بد جور در قفس سینه میزد، پس اسب را هی کرد و به پدر رسید، باید...باید از او می پرسید، آخر دل درون سینه اش به تلاطم بود، او هیچ وقت اینگونه برای خواستگار وجودش سرشار از شور و شوق و احساسات مبهم اما شیرین نشده بود. هم ردیف حزام قرار گرفت و گفت: پدر جان! حزام که مشخص بود در فکر است با صدای فاطمه به خود آمد و رویش را به سمت او کرد و با لحن مهربان همیشگی اش گفت: جان پدر! چه می خواهی دخترم؟! حجب و حیا مانع میشد تا فاطمه چیزی از غوغای درونش بروز دهد پس با لکنت گفت: ب...ب...به نظرتان آموزش جنگاوری به بچه ها خوب پیش می رود؟! لبخندی صورت حزام را پوشانید و گفت: هر کس زیر دست دختر من مشق جنگ کند، جنگاوری نام آور خواهد شد، شک نکن.... فاطمه لبخندی زد و گفت: ممنون و دوباره سرعت اسب را کم کرد، چون میترسید رنگ رخسارش، خبر از بلوای درونش دهد. بالاخره به منزل رسیدند، فاطمه سرش را بلند کرد و روبه رو را دید: عجب! انگار کاروانی از شترها که هنوز بار بر رویشان خود نمایی می کرد، جلوی خانه صف کشیده بودند... فاطمه زیر لب گفت: اینجا چه خبر است؟ براستی او کیست؟! حزام اسب را هی کرد و زودتر از همه به خانه رسید و جلوی در خانه از اسب به زیر آمد. فاطمه زیر نگاه سنگین همسایه ها و افراد قبیله اش جلو‌رفت....نگاه دخترکان به او پر از حسرت و غبطه بود و مشخص بود همه دوست دارند جای فاطمه دختر حزام باشند. فاطمه از اسب به زیر آمد، عروس بزرگ حزام با شتاب جلو آمد و همانطور که دستان فاطمه را در دست داشت به داخل کشانید و گفت: کجایی خواهر! بس است تعلیم جنگاوری، کمی به خودت برس، فوری برو آبی به دست رویت بزن و لباسی در خور به تن کن و داخل اتاق بزرگ شو که همه منتظر ورود تو هستند... فاطمه آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت: می شود بگویی چه کسی در انتظار من است؟! عروس حزام چشمکی زد و گفت: نه نمیشود! تو خودت باید ببینی، مطمئنم از دیدنش متعجب می شوی... فاطمه به سرعت آماده شد و وارد اتاق شد. پدرش در کنار میهمان بر صدر مجلس نشسته بود. فاطمه از زیر روبنده نگاهش را به چهره ی مرد روبه رو دوخت، او را نمی شناخت، اصلا در عمرش او را ندیده بود، اما از لباس های فاخرش برمی آمد از بزرگان باشد. آن مرد با ورود فاطمه از جا برخواست و همانطور که بلند سلام میداد سرش را به نشانه ی احترام پایین آورد... فاطمه جواب سلام مرد را داد و اینبار نگاهش را به پدرش دوخت و گفت: پدرجان! ایشان کیست؟! مرد بدون اینکه اجازه سخن گفتن به حزام را بدهد گفت: بنده غلام شما هستم، فرستاده ی امیری قدر قدرت هستم تا شاه بانوی زیبا و شجاعی را برای امیرم خاستگاری کنم فاطمه چشمانش را ریز کرد و گفت: امیرت چه کسی ست؟! مرد گلویی صاف کرد و گفت: امیرم پیغامی برایتان داده و از حرکات فرستاده ی قبلی عذر خواهی نموده و برای بانو چندین برابر هدایای قبل را.... فاطمه با بی حوصلگی به میان حرف آن مرد دوید و‌گفت: می گویم امیرت کیست؟! مرد نفس کوتاهی کشید و‌گفت: امیرم معاویه ابن ابی سفیان، حاکم بزرگ... فاطمه با شنیدن این حرف انگار تشتی آب سرد بر سرش ریخته باشند، در سرش اکو میشد: معاویه بن ابی سفیان... دیگر نمی خواست این حرفها را بشنود، پس با صدایی لرزان گفت: جواب من به امیرت همان جواب قبل است، شما با چه جراتی دوباره به این سمت آمده اید و با زدن این حرف از در اتاق بیرون رفت اشکهای فاطمه جاری شده بود، باید به جایی می رفت و دلی سبک می کرد، پس یک راست به سمت پشت خانه رفت... با سرعت زمین خاکی را طی کرد و خود را به چاهی قدیمی که بین نخل ها بود رساند... سرش را در چاه کرد و فریاد زد: خدااااااا....خدااااااااااا... صدای خدا خدای فاطمه در چاه می پیچید و اشکهایش از گونه ی دخترک بر دیواره ی چاه می ریخت... حالش دست خودش نبود، نمی دانست چه مدت گذشته که صدایی از سمت خانه به گوشش رسید: فاااطمه.....فااااطمه....بیاااااا....مژده..... ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_شش🎬: تقسیم بندی قوم بنی اسرائیل به پایان رسید، حضرت
🎬: پیرزن با قد خمیده و چشمانی نابینا و پاهایی که انگار توان نگه داشتن او را نداشت از جا برخواست، یک دستش به دیوار گلی کنارش بود و یک دستش هم به عصای چوبی که از شدت چرک بودن به سیاهی می گرایید وقتی احساس کرد حضرت موسی نزدیک اوست با صدای بلند گفت: سلام یا نبی خدا! به خانه ی محقر من خوش آمدی... موسی جلوتر رفت و همانطور که لبخند می زد گفت: سلام بر مادر مومنه ی ما، خدا را صد هزار مرتبه شکر که تو زنده بودی و می توانی ما را برای امری که خداوند مامور به انجام آن نموده، یاری رسانی... پیرزن لبخندی زد و گفت: من هم خدا را شکر میکنم که در این سن افتخار کمک به پیامبر و مومنان را به من عنایت فرمود، اما باید بگویم من آنقدر دست و دل باز نیستم که بدون مزد و اجر، کمکی به کسی کنم. موسی نفس آرامی کشید و گفت: ای مادر مومنه! ما چیز زیادی از تو نمی خواهیم، اگر به ما بگویی جای دقیق تابوت یوسف نبی کجاست، ما زحمتمان را کم می کنیم. پیرزن سری تکان داد و گفت: من به شما می گویم و وقتی آن مکان را بشکافید خواهید دید که حرف من کاملا درست بوده و شما در مصر کسی را نخواهید یافت که این جایگاه را به شما نشان دهد، من در قبال اطلاعاتی که به شما می دهم خواسته ای از شما دارم. موسی یک تای ابرویش را بالا داد و فرمود: چه از من می خواهی؟! زن گلویی صاف کرد و گفت: همانطور می بینید پاهایم علیل و چشمانم نابیناست، بدنم نحیف و بسیار فرتوت است و زندگی برایم سخت شده، از شما می خواهم همانگونه که یوسف نبی زلیخا را بینا و جوان کرد، ابتدا پاهایم را روان کنید و سپس سوی چشمانم را به من برگردانید، مرا چون زلیخا جوان کنید تا شما را در قیامتان همراهی کنم و البته در بهشت هم خانه ای در کنار خانه ی موسی میطلبم! موسی با تعجب گفت: چه میگویی مادر؟! اینهمه خواسته در قبال یک خواسته ی کوچک؟! پیرزن لبخندی زد و گفت: این خواسته ها در مقابل پیامبری چون شما بسیار هم کوچک است، چه از شما کم می شود اگر این پیر به خواسته اش برسد. در این هنگام قبل از اینکه موسی سخنی بگوید فرشته ی وحی به او نازل شد و فرمود: خداوند می فرماید خواسته های این پیرزن را اجابت کن موسی سری تکان داد، جلوی جمعیتی که دورشان را گرفته بودند دستانش را به آسمان بلند کرد و زیر لب ذکری گفت و سپس رویش را به آسمان نمود و فرمود: خداوندا این پیرزن را سالم و بینا و جوان فرما و خانه ای در بهشت در جوار ما به او عطا فرما! در این هنگام به یکباره پیرزن فرتوت به شکل دختری چهارده سال و بسیار زیبا ظاهر شد...او خود هم باورش نمیشد و با نگاه به دست ها و پاهایش فریاد می زد: من بینا شدم....من جوان شدم....خدای مهربانم...من می توانم راه بروم....آینه ای...آینه ای برام بیاورید تا چهره ام را ببینم..‌. جمعیت از این معجزه به وجد آمده بودند موسی دستش را به عنوان سکوت تکان داد و همانگونه که با لبخند به پیرزن که حالا مانند دختری چهارده ساله شده بود نگاه می کرد فرمود: آینه لازم نیست، همچون مهتاب آسمان زیبا شده ای، جای تابوت یوسف نبی را به ما بگو و خود همراه ما شو و در آنجا صورت زیبایت را در آینه ی رود نیل، سیر ببین... آن زن با خوشحالی دستی بر چشم گذاشت و گفت: پشت سر من حرکت کنید آن زن و موسی پیشاپیش جمعیت حرکت می کردند و بالاخره جایی در کنار رود نیل متوقف شدند و زن با انگشت مکانی را در حاشیه ی رود نیل نشان داد و گفت: آنجاست، براستی که تابوت یوسف نبی آنجاست... موسی به تنی چند از همراهانش دستور حفر آن نقطه را داد. همانطور که حفر می کردند، یکی از مردان بنی اسرائیل به زن نزدیک شد و گفت: این چهره ی زیبا و جوان با این لباس ها همخوانی ندارد و آن زن تازه به یاد واقعه ای افتاد که برایش رخ داده بود و به کنار نیل رفت و صورت خود را در آب دید و از تعجب دست را جلوی دهانش گرفت و همانجا به سجده رفت و شکر خدا را به جا آورد. سرانجام تابوت یوسف نبی از دل خاک پدیدار شد و موسی دستور داد تا تابوت را استتار کنند و آن را به محلی امن انتقال دهند تا در زمان هجرت با خود ببرند. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕