eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۶🎬: دو سال از آن روزها می گذشت، فاطمه خواستگاران دهن پرکنی داشت، اما
🎬: حزام جلو اسب می راند و فاطمه چند قدمی با او فاصله داشت، او دلش می خواست بداند این خواستگار تازه کیست، قلبش بد جور در قفس سینه میزد، پس اسب را هی کرد و به پدر رسید، باید...باید از او می پرسید، آخر دل درون سینه اش به تلاطم بود، او هیچ وقت اینگونه برای خواستگار وجودش سرشار از شور و شوق و احساسات مبهم اما شیرین نشده بود. هم ردیف حزام قرار گرفت و گفت: پدر جان! حزام که مشخص بود در فکر است با صدای فاطمه به خود آمد و رویش را به سمت او کرد و با لحن مهربان همیشگی اش گفت: جان پدر! چه می خواهی دخترم؟! حجب و حیا مانع میشد تا فاطمه چیزی از غوغای درونش بروز دهد پس با لکنت گفت: ب...ب...به نظرتان آموزش جنگاوری به بچه ها خوب پیش می رود؟! لبخندی صورت حزام را پوشانید و گفت: هر کس زیر دست دختر من مشق جنگ کند، جنگاوری نام آور خواهد شد، شک نکن.... فاطمه لبخندی زد و گفت: ممنون و دوباره سرعت اسب را کم کرد، چون میترسید رنگ رخسارش، خبر از بلوای درونش دهد. بالاخره به منزل رسیدند، فاطمه سرش را بلند کرد و روبه رو را دید: عجب! انگار کاروانی از شترها که هنوز بار بر رویشان خود نمایی می کرد، جلوی خانه صف کشیده بودند... فاطمه زیر لب گفت: اینجا چه خبر است؟ براستی او کیست؟! حزام اسب را هی کرد و زودتر از همه به خانه رسید و جلوی در خانه از اسب به زیر آمد. فاطمه زیر نگاه سنگین همسایه ها و افراد قبیله اش جلو‌رفت....نگاه دخترکان به او پر از حسرت و غبطه بود و مشخص بود همه دوست دارند جای فاطمه دختر حزام باشند. فاطمه از اسب به زیر آمد، عروس بزرگ حزام با شتاب جلو آمد و همانطور که دستان فاطمه را در دست داشت به داخل کشانید و گفت: کجایی خواهر! بس است تعلیم جنگاوری، کمی به خودت برس، فوری برو آبی به دست رویت بزن و لباسی در خور به تن کن و داخل اتاق بزرگ شو که همه منتظر ورود تو هستند... فاطمه آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت: می شود بگویی چه کسی در انتظار من است؟! عروس حزام چشمکی زد و گفت: نه نمیشود! تو خودت باید ببینی، مطمئنم از دیدنش متعجب می شوی... فاطمه به سرعت آماده شد و وارد اتاق شد. پدرش در کنار میهمان بر صدر مجلس نشسته بود. فاطمه از زیر روبنده نگاهش را به چهره ی مرد روبه رو دوخت، او را نمی شناخت، اصلا در عمرش او را ندیده بود، اما از لباس های فاخرش برمی آمد از بزرگان باشد. آن مرد با ورود فاطمه از جا برخواست و همانطور که بلند سلام میداد سرش را به نشانه ی احترام پایین آورد... فاطمه جواب سلام مرد را داد و اینبار نگاهش را به پدرش دوخت و گفت: پدرجان! ایشان کیست؟! مرد بدون اینکه اجازه سخن گفتن به حزام را بدهد گفت: بنده غلام شما هستم، فرستاده ی امیری قدر قدرت هستم تا شاه بانوی زیبا و شجاعی را برای امیرم خاستگاری کنم فاطمه چشمانش را ریز کرد و گفت: امیرت چه کسی ست؟! مرد گلویی صاف کرد و گفت: امیرم پیغامی برایتان داده و از حرکات فرستاده ی قبلی عذر خواهی نموده و برای بانو چندین برابر هدایای قبل را.... فاطمه با بی حوصلگی به میان حرف آن مرد دوید و‌گفت: می گویم امیرت کیست؟! مرد نفس کوتاهی کشید و‌گفت: امیرم معاویه ابن ابی سفیان، حاکم بزرگ... فاطمه با شنیدن این حرف انگار تشتی آب سرد بر سرش ریخته باشند، در سرش اکو میشد: معاویه بن ابی سفیان... دیگر نمی خواست این حرفها را بشنود، پس با صدایی لرزان گفت: جواب من به امیرت همان جواب قبل است، شما با چه جراتی دوباره به این سمت آمده اید و با زدن این حرف از در اتاق بیرون رفت اشکهای فاطمه جاری شده بود، باید به جایی می رفت و دلی سبک می کرد، پس یک راست به سمت پشت خانه رفت... با سرعت زمین خاکی را طی کرد و خود را به چاهی قدیمی که بین نخل ها بود رساند... سرش را در چاه کرد و فریاد زد: خدااااااا....خدااااااااااا... صدای خدا خدای فاطمه در چاه می پیچید و اشکهایش از گونه ی دخترک بر دیواره ی چاه می ریخت... حالش دست خودش نبود، نمی دانست چه مدت گذشته که صدایی از سمت خانه به گوشش رسید: فاااطمه.....فااااطمه....بیاااااا....مژده..... ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_شش🎬: تقسیم بندی قوم بنی اسرائیل به پایان رسید، حضرت
🎬: پیرزن با قد خمیده و چشمانی نابینا و پاهایی که انگار توان نگه داشتن او را نداشت از جا برخواست، یک دستش به دیوار گلی کنارش بود و یک دستش هم به عصای چوبی که از شدت چرک بودن به سیاهی می گرایید وقتی احساس کرد حضرت موسی نزدیک اوست با صدای بلند گفت: سلام یا نبی خدا! به خانه ی محقر من خوش آمدی... موسی جلوتر رفت و همانطور که لبخند می زد گفت: سلام بر مادر مومنه ی ما، خدا را صد هزار مرتبه شکر که تو زنده بودی و می توانی ما را برای امری که خداوند مامور به انجام آن نموده، یاری رسانی... پیرزن لبخندی زد و گفت: من هم خدا را شکر میکنم که در این سن افتخار کمک به پیامبر و مومنان را به من عنایت فرمود، اما باید بگویم من آنقدر دست و دل باز نیستم که بدون مزد و اجر، کمکی به کسی کنم. موسی نفس آرامی کشید و گفت: ای مادر مومنه! ما چیز زیادی از تو نمی خواهیم، اگر به ما بگویی جای دقیق تابوت یوسف نبی کجاست، ما زحمتمان را کم می کنیم. پیرزن سری تکان داد و گفت: من به شما می گویم و وقتی آن مکان را بشکافید خواهید دید که حرف من کاملا درست بوده و شما در مصر کسی را نخواهید یافت که این جایگاه را به شما نشان دهد، من در قبال اطلاعاتی که به شما می دهم خواسته ای از شما دارم. موسی یک تای ابرویش را بالا داد و فرمود: چه از من می خواهی؟! زن گلویی صاف کرد و گفت: همانطور می بینید پاهایم علیل و چشمانم نابیناست، بدنم نحیف و بسیار فرتوت است و زندگی برایم سخت شده، از شما می خواهم همانگونه که یوسف نبی زلیخا را بینا و جوان کرد، ابتدا پاهایم را روان کنید و سپس سوی چشمانم را به من برگردانید، مرا چون زلیخا جوان کنید تا شما را در قیامتان همراهی کنم و البته در بهشت هم خانه ای در کنار خانه ی موسی میطلبم! موسی با تعجب گفت: چه میگویی مادر؟! اینهمه خواسته در قبال یک خواسته ی کوچک؟! پیرزن لبخندی زد و گفت: این خواسته ها در مقابل پیامبری چون شما بسیار هم کوچک است، چه از شما کم می شود اگر این پیر به خواسته اش برسد. در این هنگام قبل از اینکه موسی سخنی بگوید فرشته ی وحی به او نازل شد و فرمود: خداوند می فرماید خواسته های این پیرزن را اجابت کن موسی سری تکان داد، جلوی جمعیتی که دورشان را گرفته بودند دستانش را به آسمان بلند کرد و زیر لب ذکری گفت و سپس رویش را به آسمان نمود و فرمود: خداوندا این پیرزن را سالم و بینا و جوان فرما و خانه ای در بهشت در جوار ما به او عطا فرما! در این هنگام به یکباره پیرزن فرتوت به شکل دختری چهارده سال و بسیار زیبا ظاهر شد...او خود هم باورش نمیشد و با نگاه به دست ها و پاهایش فریاد می زد: من بینا شدم....من جوان شدم....خدای مهربانم...من می توانم راه بروم....آینه ای...آینه ای برام بیاورید تا چهره ام را ببینم..‌. جمعیت از این معجزه به وجد آمده بودند موسی دستش را به عنوان سکوت تکان داد و همانگونه که با لبخند به پیرزن که حالا مانند دختری چهارده ساله شده بود نگاه می کرد فرمود: آینه لازم نیست، همچون مهتاب آسمان زیبا شده ای، جای تابوت یوسف نبی را به ما بگو و خود همراه ما شو و در آنجا صورت زیبایت را در آینه ی رود نیل، سیر ببین... آن زن با خوشحالی دستی بر چشم گذاشت و گفت: پشت سر من حرکت کنید آن زن و موسی پیشاپیش جمعیت حرکت می کردند و بالاخره جایی در کنار رود نیل متوقف شدند و زن با انگشت مکانی را در حاشیه ی رود نیل نشان داد و گفت: آنجاست، براستی که تابوت یوسف نبی آنجاست... موسی به تنی چند از همراهانش دستور حفر آن نقطه را داد. همانطور که حفر می کردند، یکی از مردان بنی اسرائیل به زن نزدیک شد و گفت: این چهره ی زیبا و جوان با این لباس ها همخوانی ندارد و آن زن تازه به یاد واقعه ای افتاد که برایش رخ داده بود و به کنار نیل رفت و صورت خود را در آب دید و از تعجب دست را جلوی دهانش گرفت و همانجا به سجده رفت و شکر خدا را به جا آورد. سرانجام تابوت یوسف نبی از دل خاک پدیدار شد و موسی دستور داد تا تابوت را استتار کنند و آن را به محلی امن انتقال دهند تا در زمان هجرت با خود ببرند. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_هفت🎬: پیرزن با قد خمیده و چشمانی نابینا و پاهایی که
🎬: هامان و فرعون سر در گوش هم برده بودند و چیزهایی می گفتند که نمی خواستند به گوش هیچ کس برسد. پس از ساعتی طولانی بالاخره حرفهای سرّی فرعون و هامان تمام شد. هامان با چهره ای بشاش که مشخص بود کاملا از کاری که می خواهد کند خرسند است به سمت محله ی بنی اسراییل روان شد او باید کاری می کرد که نه تنها در تاریخ مصر که در تاریخ کل زمین می ماند و ابلیس هم از فراز کوهی او را می نگرید و به او لبخند می زد هامان به همراه جمعی از سربازان به محله ی بنی اسرائیل که در بیابان های اطراف پایتخت بود رفت و قاصدانی از قصر، قبل از ورود هامان به محله، خبر آمدن او را داده بودند تا موسی حضور داشته باشد و پیغام فرعون را که هامان شخصا اورده بود بشنود. هامان با تکبری که مختص قبطیان بود وارد شد و آنچنان از سر تفاخر به اطراف نگاه می کرد که بیننده حس حقارت می نمود، اگر سبطیان مانند گذشته بودند، از این نگاه خود را کوچک میدیدند اما سبطیان حال که مربی و معلمی فرهیخته چون موسی داشتند، اینک حس قدرت داشتند و این نگاه متکبرانه در آنها اثری نداشت. هامان وارد خانه ای شد که موسی در آن حضور داشت. موسی نگاهی به هامان نمود و فرمود: چه شده گذارتان به اینجا افتاده؟! جای بسی تعجب است! هامان با لبخند ساختگی به موسی چشم دوخت و گفت: آمده ام تا به دوست خود موسی سری بزنم، اینکه جای سوال و پرسش ندارد... موسی یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: دوست؟! هامان سری تکان داد و‌گفت: آری دوست! از وقتی که دعا در حق قبطیان نمودید و عذاب از ما بر داشته شد مهر و دوستی شما در وجودمان ریخته شد و ما این دوستی را با آزادی زندانیان بنی اسرائیل به شما ثابت کردیم. اینک من از طرف جناب فرمانروای مصر برایتان پیغامی آورده ام... موسی سری تکان داد و گفت: پیغام؟! چه پیغامی؟! هامان که سعی می کرد لحن دوستانه ای داشته باشد گفت: فرعون به خاطر کارهای سختی که نا خواسته بر بنی اسرائیل روا داشته سخت ناراحت بود و اینک برای ایجاد صلح و دوستی همیشگی و همچنین به مناسبت آزادی بسیاری از افراد قوم شما از زندان، مجلس بزم و شادی و سروری ترتیب داده است و می خواست قاصدانی سمت شما روان کند تا شما و تمام بنی اسرائیل را به این جشن دعوت نماید، اما من لازم دانستم که این پیغام را خودم شخصا برایتان بیاورم تا بدانید که ما دست دوستی به طرفتان دراز کردیم و در دوستی خود صادق و ثابت قدم هستیم... موسی سری تکان داد و گفت: که اینطور...پس فرعون می خواهد ما را به میهمانی دعوت کند...باشد ما مشکلی با این دعوت نداریم و وقت و زمان میهمانی را بگویید من و تنی چند از بنی اسرائیل به نمایندگی از کل قوم و قبیله مان به این میهمانی خواهیم آمد. هامان با شنیدن این حرف سرش را جلوتر آورد و گفت: گویا درست متوجه منظور جناب پادشاه نشده اید، ایشان می خواهند مجلس باشکوهی در قصر برپا نمایند و کل بنی اسرائیل از کوچک و بزرگ و پیر و جوان و زن و مرد در این میهمانی شرکت کنند، فرعون می خواهد جبران مافات کند و دل تک تک افراد بنی اسرائیل را به دست بیاورد، خیالتان راحت، انواع و اقسام خوردنی های لذیذ در مقادیر زیاد برای تمام قوم بنی اسرائیل فراهم شده و از این لحاظ کم و کمبودی نیست.. موسی نفسش را آرام بیرون داد و‌گفت: همانطور که می دانید کل قبیله ی بنی اسراییل یک جا جمع نیستند ، عده ای هم در اطراف بقیه ی شهرهای مصر مستقر هستند و به همین علت تمام افراد نمی توانند در این میهمانی شرکت کنند هامان گفت: از این لحاظ هم مشکلی نیست و فرعون برای این کار چاره ای اندیشیده است، هنوز تا روز جشن ده روز مانده است، در این ده روز قاصدانی به اطراف بفرست تا تمام قوم بنی اسرائیل به این جشن بیایند. موسی که خوب می دانست نقشه ای در پس این جشن نهفته است، اما قبول کرد، چرا که در هر صورت قوم بنی اسراییل برای هجرت مخفیانه می بایست در یک جا جمع شوند و این هم بهانه ی خوبی برای این اجتماع بود، بهانه ای که اصلا فرعونیان را مشکوک نمی کرد. هامان پیغام خود را رساند و تاکید کرد که تمام قوم در این جشن باید حضور داشته باشند چرا که این جشن جشن پیروزی و صلح و دوستی ست... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۷🎬: حزام جلو اسب می راند و فاطمه چند قدمی با او فاصله داشت، او دلش م
🎬: درست میشنید، صدای مادرش بود... فاطمه کمی دستپاچه شد، نمی خواست مادر او را در این حال ببیند، فوری با گوشه های شال روی سرش اشک چشمانش را پاک کرد. به دیواره ی چاه تکیه کرد و وانمود می کرد که در فکر است. مادر نزدیک دخترک شد و گفت: چه شد فاطمه؟! چرا اینجایی؟! می دانی چقدر به دنبالت گشته ام؟! مادر کمی جلوتر آمد و همانطور که خیره در چشمان دخترش بود ادامه داد: گریه کرده ای؟! چرا شیردختر حزام باید اینچنین سر در چاه ببرد و گریه کند؟! فاطمه لبخندی زد و گفت: شنیده ام بزرگ مردان مدینه هم سر در چاه می کنند و اینچنین غمشان را از بقیه پنهان می دارند، من نیز درس از او گرفته ام... مادر آغوشش را باز کرد و لبخندی زد و گفت: عزیز دل مادر! گریه برای چه؟! مگر قرار است چه شود؟! کی شده که من و پدرت تو را به کاری اجبار کرده باشیم؟! این قاصد شوم شام هم دفعه ی دوم است که می آید، خوب این بار هم مانند دفعه ی قبل جواب رد به او می دهیم، اینکه ناراحت شدن و اشک ریختن ندارد. فاطمه که انگار گوش خوبی برای واگویه هاش پیدا کرده بود، سر بر شانه ی مادر گذاشت و گفت: گریه ی من به خاطر این خواستگاری هم هست و هم نیست... آخر مادر من خیال می کردم... مادر سر فاطمه را نوازش کرد و گفت: خیال می کردی چه؟! چرا مبهم حرف میزنی؟! فاطمه سرش را از شانه ی مادر برداشت و با دستانش، دست های مادر را چسپید و او را کنار چاه بر زمین نشاند و سپس سرش را روی زانوی او نهاد، همانند کودکی هایش و شروع به گفتن نمود: دیشب در خواب دیدم هودجی که از آن نور ساطع میشد، از آسمان به سمت زمین می آمد. همه ی مردم چشم به آن داشتند و متعجب بودند، آن هودج درست جلوی خانه ی ما بر زمین نشست و سپس ندایی از سمت هودج مرا به خود خواند...دقیقا نام مرا گفت... مادر دستی به سر فاطمه کشید و با هیجان گفت: خوب دیگر چه شد؟! فاطمه آه کوتاهی کشید و گفت: جلو رفتم، بانویی مکرمه آنجا بود، صورتش را نمی دیدم چرا که غرق نور بود، اما لحنش مهربان و آشنا بود...آنقدر مهربان و جذاب که مرا محو خود نمود و در آن لحظه آرزو کردم که کاش من کنیز این خانم مکرمه باشم... آن فرشته ی آسمانی دست مرا گرفت و فرمود: تو برگزیده شده ای فاطمه....مادر پسرانم باش.... فاطمه با زدن این حرف سرش را از زانوی مادر بلند کرد و همانطور که اشک از چهارگوشه ی چشمانش جاری بود گفت: این را گفت و من از خواب پریدم، مادر! آن خانم مرا نه کنیز بلکه مادر پسرانش خطاب کرد....و من فکر می کردم امروز خواستگاری از راه می رسد که قاصدش شب قبل در خواب من آمد و اما با آمدن فرستاده ی معاویه، دیگر به رؤیاهایم هم اعتماد ندارم. فاطمه این را گفت و نگاهش را به چهره ی مادر دوخت، اشک از دیدگان مادرش روان شد و گفت: به خواب هایت اطمینان داشته باش که آنان نه خواب بلکه از هرواقعه ای، صادق ترند، پدرت فرستاده ی معاویه را جواب رد داد، اما او همچنان پافشاری می کرد تا اینکه دقایقی قبل عقیل...از طایفه ی بنی هاشم....به طلبت آمده...او تو را برای برادرش علی خواستگاری کرده، همان مردی که نمونه اش در عرب نیست، همان که ولیّ بلافصل پیامبر بود و حقش را غصب کردند، همانکه ندای آسمانی جوانمردش خواند، مژده بدهم که جوانمردترین فرد روی زمین به طلبت آمده.... ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_هشت🎬: هامان و فرعون سر در گوش هم برده بودند و چیزها
🎬: فرعون داخل تالار اصلی قصر بی صبرانه قدم میزد، گویا منتظر رسیدن خبری مهم بود. پس از گذشت لحظاتی هامان درحالیکه تمام صورتش از خوشحالی می خندید وارد شد. هامان تعظیم بلند بالایی کرد و گفت: اگر امکان دارد دستور دهید ما را تنها بگذارند. فرعون اشاره ای به نگهبانان و غلامان اطرافش کرد و با اشاره دست از آنها خواست بیرون بروند. حالا داخل تالار کسی جز فرعون و هامان نبود. فرعون بر تخت نشست و هامان جلو رفت، فرعون سرتا پای هامان را نگاهی انداخت و گفت: چرا دیر کردی؟! مگر تو یاد نگرفته ای که خدایگان مصر را نباید به انتظار گذاشت؟! هامان کمر خم کرد و گفت: مرا به بزرگی خود ببخشید که از اختیار من خارج بود و صحبت با موسی طول کشید. فرعون سری تکان داد و گفت: حالا چه شد؟! هامان لبخندی زد و گفت: وقتی که کاری را به این چاکرتان واگذار می کنید، مطمئن باشید به بهترین وجه ممکن آن را انجام خواهد داد پیغام شما را به موسی رساندم و طوری سخن گفتم که موسی کمترین شکی نکند. فرعون نفس بلندی کشید و گفت: توجه بکن که موسی بسیار باهوش است و البته عمری را هم در قصر بود و با تمام زوایای قصرنشینی و احکام سلطنت آگاه است،او زیر دست زنی زیرک چون آسیه پرورش یافته و به این راحتی فریب نمی خورد. هامان همچون روباه نگاهی انداخت و‌گفت: به من اعتماد کنید، چیزی نیست که شک کند،یک میهمانی باشکوه است به مناسبت جشن صلح و پیروزی که زمانی بیایند با چشم خود می بینند که فریبی در کار نیست. فرعون نگاه خیره اش را به هامان دوخت و گفت: تاکید کردی کل بنی اسرايیل باید بیایند هامان سری تکان داد و گفت: آری! و قول دادند که همه بیایند، خیالتان راحت باشد آنها همه می آیند و هماهنگی کرده ام که فردا مواد سمی و زهرهای مورد نظر را بیاورند و تمام خوراکی های روز جشن همه مسموم خواهند شد، فقط نوشیدنی ها سالم است و عملکرد این سم چنان است که بلافاصله اثر نمی کند و حداکثر بعد از دوازده ساعت اثراتش آشکار می شود و به محض ظاهر شدن علائم، نفسشان تنگ می شود می میرند. باید شب جشن به تمام ماموران حکومتی مرخصی دهیم تا خوب استراحت کنند چرا که روز بعد باید مدام در کار باشند و نعش جابه جا کنند ، کم هم نیستند بیش از ششصد هزار نفر هستند. فرعون سری تکان داد و گفت: آری درست است، فقط کاملا نظارت کن که همه چیز طبق نظم پیش برود و البته خوراکی هم کم نیاید . هامان چشمی گفت و ادامه داد: حیف آنهمه خوراکی های لذیذ که باید مسموم شود. فرعون قهقه ای زد و گفت: حاضرم صدها برابر آن را بدهم اما دیگر نامی از بنی اسرائیل نشنوم.. هامان سری تکان داد و گفت: یک روز بعد از جشن دیگر بنی اسرائیلی در روی زمین وجود نخواهد داشت... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
بهترین خواننده های دنیا برای رهبرمون چه آهنگ‌هایی می‌خونن شروین مردی حالا بیا وسط یه چیزی برای ایران عزیز بخون 😁 حتماً ببینید، لذت ببرید و نشر دهید💯☺️ 🌺🌺تولدت مبارک ای آقای دنیای امروز
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_نه🎬: فرعون داخل تالار اصلی قصر بی صبرانه قدم میزد،
🎬: روز موعد فرا رسیده بود و همه ی بنی اسراییل یکجا کنار پایتخت مصر جمع شده بودند، دم دم های ظهر بود و هنوز تا زمان جشنی که فرعون به عنوان جشن صلح و پیروزی به راه انداخته بود چند ساعتی مانده بود. موسی بر فراز تلی ایستاد تا صدایش به همگان برسد، جمعیت زیاد بود و هیاهوی جمعیت در دشت طنین انداز شده بود. موسی عصایش را به نشانه ی سکوت بالا برد و جمعیت به یک باره ساکت شدند و حتی صدای نفس کشیدن هم به کوش نمی رسید، همه مناظر بودند که موسی پرده از راز این جشن بردارد، چون خوب می دانستند که بنی اسرائیل را با فرعونیان هیچ صلحی نیست چرا که اینا حزب الله بودند و آنها حزب شیطان و بین حزب الله و حزب شیطان جز دشمنی چیزی وجود ندارد. موسی نگاهی به جمعیت منتظر انداخت و گفت: ای قوم بنی اسرائیل! همانطور که می دانید امشب به جشنی بزرگ دعوت شده اید، فرعون تاکید کرده که تمام قوم حضور داشته باشند و این تاکید و اینهمه بزرگداشت از سمت فرعون که بزرگترین دشمن مومنین است برایم عجیب می نمود و می دانستم نقشه ی شومی پشت این جشن به ظاهر دوستانه نهفته است تا اینکه فرشته ی وحی به من نازل شد و پرده از این راز وحشتناک برداشت. جبرییل از طرف خداوند پیغام آورد که مراقب باشید...فرعون و هامان نقشه ای بس خطرناک طراحی کرده اند که به موجب این نقشه هیچ کدام از مومنان جان سالم به در نخواهند برد، اما غم به خود راه ندهید که خدا با ماست. گویا قرار است امشب خوراکی های لذیذ و رنگانگ و البته مسموم و آغشته به زهر بخورید... تا این حرف از دهان موسی در آمد هیاهویی در جمع افتاد و از هر طرف مردم فریاد می زدند: ما در این جشن شرکت نمی کنیم...ما حاضر نیستیم از آن غذاها بخوریم.... بیایید از اینجا هجرت کنیم همین الان.... در این هنگام باز موسی عصایش را بالا برد و گفت: صبر کن...حرفهایم تمام نشده است، گوش کنید... فرعونیان می خواهند شما را قتل عام کنند، اگر در جشن شرکت نکنید ، با هجوم یک باره ی قبطیان همه را از دم تیغ میگذرانند، پس ما چاره ای جز شرکت در این جشن نداریم. اما ما هم مکر می کنیم، شاید بورسید چگونه؟! کیسه های کوچکی را که امروز به دست شما رسید، حاوی گردی سفید رنگ است که این گرد پادزهر همان سمی ست که در غذای شما ریخته اند، شما قبل از تناول غذا مقداری از این گرد را روی غذا بریزید و سپس با خیال راحت از آن غذا بخورید و بدانید که هیچ گزندی به شما نمی رسد و از طرفی دشمن فکر می کند به مقصود خود رسیده است و کار هجرت برای ما راحت تر میشود و شما به محض اینکه از قصر آمدید از بیراهه ای که نقشه اش را تحت اختیار فرماندهانتان قرار داده ام هجرتمان را آغاز و به خارج از مصر می رویم ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨