#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۹🎬: فاطمه ناباورانه به چهره ی مادر خیره شده بود و زیر لب گفت، امیرالم
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۱۰🎬:
در این هنگامصدای مردی دیگر که کسی جز عقیل نمی توانست باشد بلند شد، عقیل گلویی صاف کرد و گفت: برادرم علی به من مراجعه کرد زیرا همه میدانند که در حجاز هیچ کس مانند من نسب شناس نیست و انچنان که من به اوضاع و احوال عرب آگاهم، کسی آگاه نیست،پس به من فرمود: یا عقیل! همسری برای من پیدا کن که قهرمانان عرب را او به دنیا آورده باشند تا فرزندی شجاع برای من به دنیا آورد.
و من اولین جایی را که به ذهنم خطور کرد قبیله ی «بنی کلاب» بود، زیرا این قبیله قهرمانان شجاعی دارد و از طرفی سخنوران و شاعران فرهیخته ای در خود جای داده که پیامبر شعر شاعران این قبیله را گاهی زمزمه می کرد و اعتقادات این قبیله همسو با اعتقادات حضرت رسول است و در دیانت و ایمان سرآمد هستند و چون از کمالات دخترتان شنیده بودم به ایشان گفتم: از فاطمه کلابیه دختر حزام غافل مشو که در میان عرب شجاع تر و دلاورتر از پدران او وجود ندارد و از او پرسیدم حالا چرا چنین زنی می خواهی؟!
و علی فرمود: امید دارم با چنین زنی ازدواج نمایم تا فرزندی شجاع برایم به دنیا آورد که یاور فرزندم حسین در کربلا باشد.
من از کم و کیف قضیه ی کربلا خبر ندارم چرا که اتفاقی ست در آینده می افتد اما می دانم که قرار است نواده های حزام در کربلا حیرت و تحسین فرشتگان آسمان را به دنبال آورند.
حال ای حزام! مژده دهم که من اینک شرافت دنیا و آخرت را برایت به ارمغان آورده ام.
در این هنگام فاطمه سراپا گوش شده بود تا بداند پدرش چه پاسخ می دهد و وقتی حزام گفت: این شرافت را در نمی یابد مگر کسی که بخت بلندی داشته باشد، پس فرصتی بده تا با همسر و دخترم مشورت کنم، فاطمه لبخندی زد و خود را از پس پرده کنار کشید چرا که صدای برخواستن پدرش آمد
فاطمه خود را به اتاق دیگر نزد مادر رساند و پدرش را دید که با مادر سخن می گوید و وقتی چشمش به فاطمه افتاد لبخندی زد و گفت: فکر می کنم از همه چیز آگاه باشی نور دیده ام! نظرت در رابطه با خواستگاری عقیل از تو برای کسی که مشکل گشای عالم و مظهر عجایب و دلاورمرد تمام زمین، علی بن ابیطالب، چیست؟!
در این هنگام فاطمه از شرم سرش را پایین انداخت و گفت: راستش....راستش چند شب پیش خواب عجیبی دیدم، شب گذشته هم همینطور که آن خواب را برای مادر بازگو کردم، اما....اما خواب چند شب پیش را به کسی نگفتم الان می خواهم بگویم و شما تعبیرش را به من بگویید.
در این هنگام حزام و همسرش ثمامه سراپا گوش شدند تا دخترکشان رؤیای شیرینی را که دیده برگوید.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی🎬: روز موعد فرا رسیده بود و همه ی بنی اسراییل یکجا کنا
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_سی_یک🎬:
شور و شوقی پنهانی در قصر فرعون برپا بود، سبطیان اینک شاهانه بعد از عمری بردگی و سختی حالا به قصر فرعون آمده بودند و از طعام های رنگارنگ و لذیذی که تا به حال به عمرشان ندیده بودند، نوش جان می کردند.
هیاهوی میهمانان در قصر پیچیده بود و به گوش فرعون رسید، فرعون که گویا به نام بنی اسرائیل هم حساسیت پیدا کرده بود، دستهایش را روی گوشهایش گذاشته بود و می گفت: کاش تمام اینها یک جا خفه می شدند و آرامش نه تنها قصر من بلکه کل مصر را در بر می گرفت.
هامان لبخندی زد و گفت: بر اعصاب خود مسلط باشید و کمی صبوری کنید، فردا شب این موقع به آرزوی خود رسیده اید و کل این قوم یکجا از نفس افتاده اند و دیگر نه نامی و نه نشانی از بنی اسرائیل نیست.
فرعون سری تکان داد و گفت: آری به همین امید این غوغای قصر را تحمل می کنم....آاااخ که زمانی کابوس بنی اسرائیل تمام شود، قربانی های زیادی برای خدایان مصر بدهم و چند سال پشت سر هم جشن های شبانه برگزار می کنم تا تمام قبطیان در این آرامش پسا موسی، سهیم باشند.
از آن طرف سبطیان هم گردی را که موسی به انها داده بود و حکم پادزهر را داشت روی غذاها می ریختند و با خیال راحت نوش جان می کردند و خوشحال از این بودند که ساعتی بعد هجرت آغاز میشود و سرزمین مصر را که سراسر رنج و عذاب برای آنها بود ترک خواهند کرد.
مردی ران سرخ شده ی بو قلمون را جدا کرد و پادزهر را روی آن ریخت و همانگونه که با ملچ و ملوچ آن را به دندان می کشید به کناری اش گفت: عجب خوشمزه است و من آنقدر خوشحالم که نگو....مرد کناری اش سر در گوشش برد و گفت: به یاد بیاور زمانی فرعون و هامان بفهمند که سمشان اثر نکرده و ما هجرت کرده ایم چه حالی می شوند، این را به خاطر بیاور تا خوشحالی ات افزون باد.
بنی اسرائیل طبق دستور حضرت موسی به سرعت غذا را میل کردند و دسته دسته از قصر خارج شدند، هر دسته ای به سمت مکان مورد نظر خودش می رفت تا طبق نقشه عمل کنند.
موسی طوری برای آنها برنامه ریخته بود که بنی اسراییل در دسته های کوچک از بیراهه خارج شوند و قبل از آن وسایل و احشامشان را به جایی در بیابان منتقل کرده بودند، هر دسته که خارج میشد همراه وسائل خود به راه می افتاد و وعده گاه همه ی گروه ها نقطه ای مشخص شده ،خارج از پایتخت در بیابان بود که تا ساعتی که معیین شده بود همه ی دسته ها می بایست خود را بدانجا برسانند.
بنی اسراییل خیلی نرم و بی صدا پایتخت را ترک کردند و فرعونیان به گمان اینکه بنی اسرائیل نهایت تا ظهر فردا قلع و قمع می شوند ، با خیال راحت به استراحت مشغول بودند.
و اگر خداوند بخواهد امری را محقق کند، پرده بر افکار و ذهن معاندین می کشاند،بطوریکه هامان و جاسوسان خبره اش هم خیالشان راحت بود بنی اسرائیل کاری نمی کنند و برای همین پاپی آنها نشدند و هیچ کس به آنها نزدیک هم نشد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۱۰🎬: در این هنگامصدای مردی دیگر که کسی جز عقیل نمی توانست باشد بلند ش
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۱۱🎬:
فاطمه آب دهانش را فرو داد و با کلماتی شمرده و حالتی که انگار در خلسه و آرامش است گفت: خواب دیدم در باغی نشسته ام که درختان میوه و نهرهای آب جاری داشت.
آسمان صاف و ماه و ستارگان نورافشانی می کردند و من در عظمت آفرینش خداوند می اندیشیدم، در مورد آسمانی که بدون ستون بر افراشته شده، درباره ی ماه و ستارگان درخشنده فکر می کردم.
در همین افکار غوطه ور بودم که ناگهان ماه از وسط آسمان کنده شد و در دامان من قرار گرفت در حالیکه نور افشانی او چشم را خیره می کرد.
بسیار شگفت زده بودم و باز هم شگفتی دیگری پیش آمد و سه ستاره ی درخشنده در دامانم نشستند که نور آنها دیدگانم را فرو گرفت.
از آنچه دیده بودم در حیرت بود که در این هنگام هاتفی که تنها صدای او را می شنیدم و او را نمی دیدم با صدای بلند گفت: فاطمه! تو را بشارت باد به سرورانی سفید رو و سه ستاره و ماه درخشان، پدر آنها سرور همه ی جهانیان بعد از پیامبر است، آنچنان که همه این را می دانند.
چون این را شنیدم مدهوش گردیدم و ترسان و شگفت زده بود که بعد از مدتی ماه و ستارگان راذندیدم و حسرتی عجیب بر دلم افتاد و از خواب پریدم...
مادرجان تعبیر خوابم چه می شود؟!
ثمامه نگاهی به همسرش حزام که انگار از بهت شنیدن این خواب در عالمی دیگر بود نمود و گفت: این که مشخص است تو با مردی ازدواج میکنی که جلیل القدر است و نزد خداوند اجر و قربی زیاد دارد و تو از ایشان چهار فرزند خواهی داشت که صورت فرزند اولت همچون ماه و بقیه مانند ستارگان می درخشد...
حزام با شنیدن این خواب و تعبیر واقعی اش لبخندی زد و گفت: بی شک آن مرد معاویه نمی تواند باشد...بلند مرتبه ترین مرد بعد از رسول الله کسی نیست جز علی بن ابیطالب...
حزام با گفتن این حرف به اتاق میهمان برگشت و رو به عقیل با رویی گشاده گفت: خیر است ان شاالله اگر خدا بخواهد ما حاضریم که دخترمان خدمتگزار امیر مومنان باشد
عقیل گفت: نگویید خدمتگزار بلکه بگویید خانم و همسر باشد.
حزام لبخندی زد و گفت: این سعادتی ست که نصیب هر کس نمی شود و سپس رویش را به قاصد معاویه نمود و ادامه داد: تمام هدایای معاویه را باز پس بدهید و بگویید دامادی برازنده و مردی شجاع و دلاوری بی همتا داماد حزام شد و این وصلت نه تنها افتخاری برای حزام بلکه تا قیام قیامت افتخاری برای قبیله ی بنی کلاب است.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_یک🎬: شور و شوقی پنهانی در قصر فرعون برپا بود، سبطیان
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_سی_دو🎬:
نزدیک سحر بود که گروه های بنی اسرائیلی یکی پس از دیگری به محل قرار رسیدند، جمعشان جمع بود و چهره شان از شادی می درخشید.
موسی نبی بر فراز بلندی قرار گرفت و نقشه ی راه را برای بنی اسرائیل دوباره گوشزد کرد و تاکید کرد تا قبطیان از هجرت آنان آگاه می شوند باید پیش بروند و راه آنها به سمت اورشلیم بود اما از بیراهه می رفتند، موسی همه ی موارد را گوشزد کرد و بار دیگر از قومش عهد گرفت، عهدی که در اوا راه از آنها گرفته بود، عهد برای یاری دین خدا تا آمدن پیامبر آخرالزمان و به ثمر نشستن تلاش های تمام انبیاء و اولیاء الهی....
از ان طرف در مصر اوضاع آرام بود و شادی نادمحسوسی در قصر موج میزد، هامان بسیاری از سربازان را مرخصی داده بود تا استراحت کنند چون از نظر آنها تا روز دیگر، بنی اسراییلی وجود نداشت و وقتی بنی اسرائیل نباشد یعنی همهدچی برای فرعونیان امن و امان است و نیاز به حضور لشکر بیشماری از قبطیان نبود.
دم دم های ظهر بود که هامان یکی از جاسوسان خبره اش را به سمت محل اسکان بنی اسرائیل فرستاد تا خبرهای مسرت بخش را با بیان صحنه های مرگ بنی اسرائیل برای او آورد
چند ساعتی از ظهر گذشته بود که جاسوس هامان با چهره ای مغموم و شتابی زیاد وارد قصر شد و یک راست به خدمت هامان رسید و با هزار جان کندن، خبر فرار بنی اسرائیل را به هامان داد.
هامان با چشمانی از حدقه بیرون زده فریاد زد: چه می گویی تو؟! بنی اسرائیل فرار کرده اند؟ کسی در آنجا نبود؟! مگر امکان دارد؟! آنها شب گذشته سمی مهلک خورده اند که فیل را از کار می اندازد، الان باید خبر اجساد تلنبار شده شان را برای من بیاوری نه اینکه ....درست فکر کن آیا به سخنی می گویی اعتماد داری؟!
جاسوس سرش را پایین انداخت و گفت: من آنچه را دیدم گفتم، هیچ کس در آنجا نبود حتی خبری از دام ها و احشام شان هم نبود، پس اگر فرار نکرده باشند، باید یا آب شده باشندبه زمین رفته باشند. و یا دود شده باشند به هوا...
هامان که از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمی آمد جلو آمد و سیلی محکمی به گوش جاسوسش زد و گفت: مردک مرا مسخره می کنی؟! مگر میشود ششصد هزار نفر با کل اموالشان به زمین فرو روند؟!
جاسوس همانطور که رد سیلی روی گونه اش را دست می کشید گفت: خوب من گفتم فرار کرده اند کما اینکه رد رفتنشان روی خاک بیابان مانده است و مشخص است با برنامه بوده و از بیراهه رفته اند...
هامان همانطور که دستهایش را پشت سرش قفل کرده بود و بی هدف عرض تالار را می پیمود گفت: تو....تو....تو خود باید به نزد فرعون بروی و این خبر را به او بدهی ...
رنگ جاسوس با شنیدن این حکم زیر و رو شد، چرا که می دانست هر آن ممکن است فرعون حکم مرگش را صادر کند،اما چاره ای نداشت،امر هامان باید اطاعت می شد که اگر چنین نمی کرد، هامان زودتر او را می کشت.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۱۱🎬: فاطمه آب دهانش را فرو داد و با کلماتی شمرده و حالتی که انگار در
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۱۲🎬:
نیمه های شب بود، قرص ماه میان آسمان می درخشید، امشب فاطمه حال عجیبی داشت، تمام جانش یک مناجات خالصانه طلب می کرد، شاید هم یک عبادت شاکرانه، به شکرانه ی نعمتی که خداوند نصیبش کرده بود، او خوب می دانست وقتی عقیل به پدرش گفت: برایت شرافت دنیا و آخرت را آورده ام یعنی چه؟!
فاطمه دختر فهمیده ای بود و خوب می دانست این حرف یعنی طلاق دادن زر و زیور و رفاه دنیا و آمادگی برای بلا و گرفتاری...
فاطمه از زمان کودکی، قصه های دلاورمردی های مردی را در گوشش خوانده بودند که ندای آسمانی او را« لافتی الا علی و لا سیف الا ذوالفقار» خوانده بود و همیشه از ته قلب آرزو می کرد مردی مثال علی که واقعا مثالی در این دنیا نداشت نصیبش شود.
او هر کجا که حرف از حیدر کرار می شد، سرا پا گوش می شد تا فضائلش را بشنود، او قصه ی درد و رنج علی و همسرش فاطمه زهرا را بارها و بارها از زبان مادر شنیده بود.
او حرفهای زهرا را درباره ی همسرش می دانست که در خطبه ی فدکیه فرمود: همسر من از ثروت و دارایی بهره ی چندانی نداشت و از دنیای شما جز نوشیدن آبی که تشنه ای را سیراب و لقمه ی نانی که گرسنه ای را سیر کند، چیز بیشتری نداشت که با آن زاهد از حریص به دنیا و راستگو از دروغگو روشن و آشکار شود.
او حتی می دانست که خانه ی مولا علی آنچنان محقر است که از شاخ و برگ نخل است، او عمری به عشق علی و فاطمه نفس کشیده بود و اینک انگار که خداوند می خواست او را بیازماید تا فاطمه به واقعیت این عشق واقف شود و حالا همزمان کل دنیا با تمام زر و زیورش در یک طرف بود و کل آخرت و شرافتش و عاقبت به خیری هم در یک طرف قرار گرفته بود و فاطمه می توانست هر کدام را انتخاب کند.
فاطمه نگاهی به ماه آسمان کرد و همانطور که آستین هایش را بالا میزد تا وضو بگیرد و نماز شبی با عشق بخواند، گفت: من علی را انتخاب می کنم، من آن ماه را می خواهم، همانکه در دامانم افتاد، آن ماه را می خواهم تا زمانی یاور پسر فاطمه زهرا شود و این سخن حیدر کرار است که من برگزیده شدم تا ماه و ستاره ها به خانه ی حیدر کرار آورم.
فاطمه وضو گرفت و به نماز ایستاد...
نور ماه بر پیکر راست قامت این دختر که بیشتر از شانزده سال از سنش نمی گذشت می تابید و جلوه ای روحانی به صحنه داده بود.
فاطمه نماز شبش را با حالی معنوی تر از همیشه خواند و سر به سجده گذاشت...سجده اش تا اذان صبح طول کشید و زمانی که سر از سجده بر داشت سجاده اش از اشک خیس شده بود اما چهره اش از شادی میدرخشید.
هیچ کس نفهمید که فاطمه در این آخرین نماز شب مجردی اش چه با خدا گفت و صبح روز بعد به عنوان عروس خانه ی امیرالمومنین علی بن ابیطالب به خانه ی مشکل گشای هر دو جهان پا گذاشت.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_دو🎬: نزدیک سحر بود که گروه های بنی اسرائیلی یکی پس از
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_سی_سه🎬:
فرعون از عصبانیت خون خودش را می خورد و مدام فریاد میزد و ناگهان جلوی هامان ایستاد و گفت: بنی اسراییل فرار کرده اند....خوب بهتر....مگر من نمی خواستم دستشان از مصر کوتاه شود، حالا شده....چرا باید حرص جوش بخورم و اوقات خودم را تلخ کنم؟!
هامان سری تکان داد و گفت: نه ...نه...این حرف را نزنید اگر شما این فرار را قبول کنید، شکست خودتان و تمام خدایان مصر را قبول کرده اید، فراموش نکنید در جریان عذاب های پی در پی که موسی و خدایش بر مردم مصر روا داشتند خدایان ما ضعیف و از اعتبار افتادند، حال اگر نسبت به فرار بنی اسرائیل بی تفاوت باشیم، نه تنها خدایان بلکه زبانم لال خود شما هم از درجه ی اعتبار ساقط می شوید...پس
فرعون با عصبانیت به میان حرف هامان دوید وگفت:پس چه؟! الان که آنها رفته اند چه کنم؟! آن وقت که می بایست جاسوسانت به کار باشند تا مانع فرارشان شویم، نبودند حالا برای من فتوا می دهی و نظریه می پردازی؟!
هامان که خوب حال فرعون را درک می کرد و می خواست همزمان با آرام کردن فرعون او را نیز نسبت به بنی اسرائیل بشوراند گفت: اتفاقا الان بهتر، ما به دنبال آنها می رویم و بنی اسراییل را یک جا می کشیم و از طرفی سرزمین مصر به خون آنها آلوده نمی شود و مردم عظمت دربار و خدایان مصر را می دانند.
فرعون مانند کودکی پایش را به زمین زد و گفت: چه می گویی تو...آنها فرار کرده اند و سربازان ما در خواب ناز، تا ما بخواهیم لشکر را جمع کنیم آنها فرسنگ ها از اینجا دور شده اند.
هامان لبخندی زد و گفت: خیالتان راحت ما به آنها می رسیم ، چرا که همه ما سواره هستیم و مرد جنگی، اما آنها پیاده با کلی زن و کودک و احشام زیاد، حرکتشان کند است و ما خیلی زود به آنجا می رسیم.
فرعون سری تکان داد و گفت: پس اعلام عمومی کنید تا از تمام شهرهای مصر افراد جنگجو به پایتخت بیایند تا حرکت کنیم
هامان سری تکان داد و گفت: به روی چشم، اما فقط به مردخای جنگی نباید قناعت کرد باید دستور دهیم که تمام قبطیان شرکت کنند که تمام قبیله های مصر در این جنگ که بی شک به پیروزی منتهی میشود شرکت نمایند تا خون بنی اسراییل بر گردن یک قبیله نباشد و از طرفی همه قبایل در این پیروزی سهیم باشند و تعداد ما آنچنان زیاد باشد که بنی اسراییل با دیدن سیاهی لشکر ما زهره بترکانند...
فرعون حرف هامان را تایید کرد و خیلی زود قاصدانی به تمام شهرهای مصر فرستاده شد و همه را به پایتخت خواندند و جمع آوری و ساماندهی نیروها سه روز طول کشید و بنی اسراییل در این سه روز دورتر و پورتر می شد
ادامه دارد....
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌖✨🌕✨🌕✨
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️وقتی رهبر انقلاب اسم شهید حاجی زاده عوض کردند و امیر علی گذاشتند
🔹محافظش که بالای سرش بود میگفت ۲ دو بار اسم امیرالمومنین را آورد و شهید شد.