eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_دو🎬: نزدیک سحر بود که گروه های بنی اسرائیلی یکی پس از
🎬: فرعون از عصبانیت خون خودش را می خورد و مدام فریاد میزد و ناگهان جلوی هامان ایستاد و گفت: بنی اسراییل فرار کرده اند....خوب بهتر....مگر من نمی خواستم دستشان از مصر کوتاه شود، حالا شده....چرا باید حرص جوش بخورم و اوقات خودم را تلخ کنم؟! هامان سری تکان داد و گفت: نه ...نه...این حرف را نزنید اگر شما این فرار را قبول کنید، شکست خودتان و تمام خدایان مصر را قبول کرده اید، فراموش نکنید در جریان عذاب های پی در پی که موسی و خدایش بر مردم مصر روا داشتند خدایان ما ضعیف و از اعتبار افتادند، حال اگر نسبت به فرار بنی اسرائیل بی تفاوت باشیم، نه تنها خدایان بلکه زبانم لال خود شما هم از درجه ی اعتبار ساقط می شوید...پس فرعون با عصبانیت به میان حرف هامان دوید و‌گفت:پس چه؟! الان که آنها رفته اند چه کنم؟! آن وقت که می بایست جاسوسانت به کار باشند تا مانع فرارشان شویم، نبودند حالا برای من فتوا می دهی و نظریه می پردازی؟! هامان که خوب حال فرعون را درک می کرد و می خواست همزمان با آرام کردن فرعون او را نیز نسبت به بنی اسرائیل بشوراند گفت: اتفاقا الان بهتر، ما به دنبال آنها می رویم و بنی اسراییل را یک جا می کشیم و از طرفی سرزمین مصر به خون آنها آلوده نمی شود و مردم عظمت دربار و خدایان مصر را می دانند. فرعون مانند کودکی پایش را به زمین زد و گفت: چه می گویی تو...آنها فرار کرده اند و سربازان ما در خواب ناز، تا ما بخواهیم لشکر را جمع کنیم آنها فرسنگ ها از اینجا دور شده اند. هامان لبخندی زد و گفت: خیالتان راحت ما به آنها می رسیم ، چرا که همه ما سواره هستیم و مرد جنگی، اما آنها پیاده با کلی زن و کودک و احشام زیاد، حرکتشان کند است و ما خیلی زود به آنجا می رسیم. فرعون سری تکان داد و گفت: پس اعلام عمومی کنید تا از تمام شهرهای مصر افراد جنگجو به پایتخت بیایند تا حرکت کنیم هامان سری تکان داد و گفت: به روی چشم، اما فقط به مردخای جنگی نباید قناعت کرد باید دستور دهیم که تمام قبطیان شرکت کنند که تمام قبیله های مصر در این جنگ که بی شک به پیروزی منتهی میشود شرکت نمایند تا خون بنی اسراییل بر گردن یک قبیله نباشد و از طرفی همه قبایل در این پیروزی سهیم باشند و تعداد ما آنچنان زیاد باشد که بنی اسراییل با دیدن سیاهی لشکر ما زهره بترکانند... فرعون حرف هامان را تایید کرد و خیلی زود قاصدانی به تمام شهرهای مصر فرستاده شد و همه را به پایتخت خواندند و جمع آوری و ساماندهی نیروها سه روز طول کشید و بنی اسراییل در این سه روز دورتر و پورتر می شد ادامه دارد.... @bartaren 🌕✨🌖✨🌕✨🌕✨
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️وقتی رهبر انقلاب اسم شهید حاجی زاده عوض کردند و امیر علی گذاشتند 🔹محافظش که بالای سرش بود میگفت ۲ دو بار اسم امیرالمومنین را آورد و شهید شد.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۱۲🎬: نیمه های شب بود، قرص ماه میان آسمان می درخشید، امشب فاطمه حال عج
🎬: جشنی بزرگ در قبیله ی بنی کلاب برپا بود و تمام زنها در گوش هم از این عروس صحبت می کردند یکی میگفت: بالاخره فاطمه دختر حزام هم به نکاح مردی در آمد، ما می گفتیم او هرگز عروس نخواهد شد و فکر می کردیم به مانند مردان فقط جنگاوری را دوست می دارد اما اینک متوجه شدیم او منتظر کسی بوده که در رشادت نظیر ندارد... زنی دیگر از آن سوتر گفت: نمی دانم این دختر چطور توانست چشمانش را بر آنهمه هدایای گرانبهای معاویه ببندد، تازه به همین جا هم ختم نمی شد که... او می توانست سوگلی قصر معاویه شود و هر آنچه که در این دنیا برای دیگران رؤیاست، به دست آورد، عقلش کار نکرد... در این هنگام ثمامه مادر فاطمه که این سخنان را می شنید گفت: اتفاقا کسی به فراست و هوشیاری دخترم فاطمه ندیده ام...او مال ناچیز دنیا را با کمال و شرافت هر دو دنیا بدل کرد، او معاویه که فرزند ابوسفیان است و همه از خیانت های او به اسلام آگاهیم رها کرد و علی مرتضی را که پسر عمو و برادر و داماد پیامبر است برگزید، همو که به فرموده ی حضرت رسول قسیم نار و جنت در قیامت است. فاطمه این دنیای دون را رها کرد و قبول کرد که مادری کند برای حسن و حسین که به گفته ی پیامبر سید جوانان اهل بهشتند و این سعادتی ست که نصیب هر کس نمی شود. با این سخنان ثمامه، دهان خاله زنکهای عرب بسته شد و فاطمه با لباس سفید عروسی راهی خانه ی علی شد... شب زفاف علی و فاطمه بنت حزام بود، فاطمه دوست داشت در خانه ای زندگی کند که دختر رسول الله ساکن بوده، پس پا به خانه ی شوهر نهاد. حالا او با تمام وجود حس می کرد که علی این مردترین مردان، بهترین همسر روی زمین هم هست، او احترام نوعروسش را آنچنان داشت که وجود فاطمه سرشار از حسی بهشتی شد. علی مرتضی اتاقی را که برای حجله عروسی در نظر گرفته بودند به فاطمه نشان داد... فاطمه وارد اتاق شد و دو دختر علی را مشاهده کرد که در انتظار او بودند و با وارد شدن فاطمه، مانند دو پروانه دو طرف او را گرفتند و به او خوش آمد، گفتند. فاطمه خوشحال از این موهبت الهی بود، اما چشمانش در انتظار دیدن پسران علی بود، همانان که سرور جوانان بهشت بودند، اما هر چه صبر کرد خبری نشد. زینب و ام کلثوم تبریکشان را گفتند و از منزل بیرون رفتند تا عروس و داماد تنها باشند و این عروس زیبا که شاعری چیره دست هم بود، نغمه های عاشقانه سر دهد. علی وارد اتاق شد و فاطمه با خجالت سرش را پایین انداخت و گفت: دخترانم را دیدم، خیلی دوست داشتم چشمم به جمال پسرانم هم منور شود. علی لبخندی زد و فرمود: وقت بسیار است، آنها را نیز خواهی دید...اما فاطمه که قبل از آمدن به این خانه با خدای خود عهد کرده بود که نه به عنوان نامادری، بلکه به عنوان خدمتگزار فرزندان زهرای مرضیه وارد خانه ی حیدر کرار شود گفت: اما چه؟! علی آه کوتاهی کشید و فرمود: حسن و حسین در بستر بیماری اند و شدت تب و ضعف مانع حضورشان شده است. فاطمه با شنیدن این حرف انگار بندی درون سینه اش پاره شد و یاد آن بانوی نورانی افتاد و زیر لب گفت: همانا بانوی بهشتیان، پسرانش را به من سپرد و هراسان از جا برخواست و رو به همسرش گفت: اگر اجازه دهید امشب من پرستار باشم، آخر من احساس شادی و خرسندی از عروسی خود نمی کنم تا اینکه دو فرزندم حسن و حسین بهبود یابند و با زدن این حرف از همسرش علی اجازه گرفت و به اتاق حسن و حسین رفت... پا که به اتاق گذاشت انگار دو خورشید در یک آسمان میدید...حسن و حسین که در سن و سال شاید چند سالی از فاطمه کوچکتر بودند، از شدت تب رنگ و رویشان چون آتش سرخ شده بود و فاطمه به خود قول داد تا تب دو پسرش پایین نیاید چشم روی هم نگذارد. ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اعراب بی غیرت هستند؟ قبول! ما چه؟ چرا یک کشتی حامل مواد غذایی با پرچم ایران به سمت غزه حرکت نمی‌کند؟ اسراییل غلط می‌کند بزند! اگر بزند به معنی نقض آتش‌بس و شروع جنگ جدید است! اسراییل به هیچ وجه خواهان شروع جنگ تمام عیار توی روزهای آینده نیست. مطالبه کنید عزیزان! مطالبه کنید! چند روز دیگر اگر به غزه غذا نرسد، با یک مرگ دسته‌جمعی روبرو خواهیم بود.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_سه🎬: فرعون از عصبانیت خون خودش را می خورد و مدام فریا
🎬: بالاخره بعد از سه روز، جمع آوری و سامان دهی نیروهای قبطی به اتمام رسید سپاهی عظیم که ده ها برابر مردم بنی اسرائیل بود در پایتخت جمع شد و فرعون امر کرد که تمام لشکر به همراه تمام امکانات جنگی و فرماندهی و حتی حکمرانی از پایتخت خارج شوند و به سمت بنی اسراییل که حالا می دانستند از بیراهه به طرف اورشلیم یا همان ارض مقدس در حرکتند بروند. فرعون و هامان آنچنان سرمست از رؤیای پیروزی بودند که خودشان به صورت نمادین در جلوی لشکر حرکت می کردند و حتی دستور دادند تا حرم سرایشان نیز آنها را همراهی کنند. حالا فرعون هیچ شکی در پیروزی اش نداشت، چرا که مردم بنی اسرائیل در مقابل این لشکر عظیم همچون مورچه ای در مقابل فیل بودند، از طرفی کل ششصد هزار بنی اسراییلی که مردان جنگی نبودند، بیشترشان زن و کودک و پیر و سالخورده بودند و مردان جنگی این قوم کمتر از نیمی از جمعیتشان بود پس پیروزی بر این عده ی قلیل کاری بسیار راحت بود. لشکر قبطیان با سرعت به پیش می رفت و همانطور که هامان پیش بینی کرده بود، خیلی زود سیاهی بنی اسراییل در افق پدیدار شد، زیرا آنان با پای پیاده طی مسیر می کردند اما قبطیان همه سوار بر اسب های تازه نفس و اصیل می تاختند. دیده بان قبیله ی بنی اسرائیل که انبوه گرد و خاک را مشاهده کرد و با کمی دقت متوجه لشکر عظیم فرعون شد، فوری خود را به موسی رساند و فریاد زد: یا موسی! قبطیان...فرعونیان با لشکری انبوه به ما نزدیک می شوند. تعداد زیادی از بنی اسرائیل که اعتقادشان به خدا و پیامبر ضعیف بود با شنیدن این حرف رنگ از رخشان پرید و خود را باختند و با توجه به اینکه به نقطه ای رسیده بودند که جلویشان دریای مواج آب بود و پشت سرشان لشکریان چون مور و ملخ قبطیان، به سمت موسی یورش آورند و مانند یاغبان شروع به ناسزا گفتن به موسی نمودند... کم کم حرف این عده تبدیل به شعار شد و تعداد زیادی از بنی اسراییل فریاد می زدند: موسی ما را فریب داد...موسی ما را فریب داد و به کام مرگ کشاند، همانا اگر ما در مصر می ماندیم زنده بودیم گرچه بردگی می کردیم اما نفس می کشیدیم ولی اینک باید با زندگی خدا حافظی کنیم و از نفس بیافتیم. غوغایی شدید در قبیله ی بنی اسراییل افتاد، غوغایی که افراد سست ایمان به راه انداخته بودند هارون با دیدن این صحنه سری از روی تاسف تکان داد و زیر لب گفت: شما فراموش کردید که خداوندی قدرتمند حافظ و نگهبان شماست که اگر نبود اینک در راه هجرت نبودید، شما فراموش کردید که خداوند قادر متعال چه عذاب ها بر سر قبطیان نازل کرد و همان عذاب ها را با قدرت خودش از شما که در کنار قبطیان زندگی می کردید دور کرد... غوغایی در سپاه موسوی افتاده بود، غوغایی که میرفت آتش به انقلاب انها بزند... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۱۳🎬: جشنی بزرگ در قبیله ی بنی کلاب برپا بود و تمام زنها در گوش هم از
🎬: نیمه های شب بود، فاطمه دستمال خیس را روی پیشانی حسن گذاشت و دستمال دیگر را از پیشانی حسین برداشت و همانطور که دستمال را لمس می کرد لبخندی زد و گفت: خدایا شکرت...بالاخره تبش پایین آمد..دستمال سرد است در این هنگام حسین چشمانش را نیمه باز نمود و با صدای ضعیفی از ته حلقش گفت: آب...دهانم از تشنگی خشک است... فاطمه که از سرشب تا الان منتظر شنیدن صدای نازنین حسین بود با سرعت از جا برخواست و به سمت طاقچه گلی که کوزه ای سفالی با پیاله ای روی آن بود رفت و گفت: چشم نور دیده ام، تو جان طلب کن، آب که چیزی نیست، حاضرم کل عمرم سقایی تو را نمایم و سر و دست و چشمانم را فدای میوه ی دل حضرت زهرا نمایم... فاطمه جرعه ای آب داخل پیاله ریخت و در این هنگام علی از در اتاق وارد شد و با دیدن این صحنه، لبخندی زد و همانطور که پیاله آب را از دست نوعروسش می گرفت و به سمت حسین می رفت فرمود: بالاخره دستان معجزه گر نوعروس این خانه حسین را بهوش آورد... فاطمه سرش را پایین انداخت و گفت: من خادمه ی این خانه ام... در این هنگام صدای حسن به گوش رسید: جرعه ای آب به من رسانید، جگرم می سوزد... فاطمه فورا پیاله ای دیگر آب ریخت و همانطور که به سمت حسن می رفت گفت: جگرم به فدای جگرت یا حسن، بفرمایید بنوشید آبی خنک... در این هنگام حسنین که تبشان افتاده بود و حالشان خیلی بهتر شده بود سر جایشان نشستند و همانطور که هر کدام پیاله ای آب در دست داشتند نگاهی به علی و نوعروسش کردند و با هم گفتند: در شب عروسیتان به زحمت افتادید و پرستار ما شدید.... فاطمه با حالت احترام و خضوع پیش روی آنان نشست و گفت: زین پس نمی گذارم آب درون دلتان تکان خورد، من آمده ام تا به خانواده ای بهشتی خدمت کنم و دوست دارم با این خدمت، به چشم خدایم بیایم و در آن دنیا خداوند خانه ای نزدیک منزلگاه شما به من عنایت فرماید و حضرت رسول و دختر شهیده شان از دست من راضی باشند... علی از اینهمه فروتنی و فهم و ادب فاطمه بنت حزام لبخندی به لب آورد و زیر لب گفت: همانا تو آن کسی هستی که قرار است فرزندانت یاریگر حسین مظلومم شوند و جانشان را برای اسلام فدا کنند ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_چهار🎬: بالاخره بعد از سه روز، جمع آوری و سامان دهی نیر
🎬: میتوان بنی اسرائیل را به دانش آموزی که تازه وارد یک مدرسه شده بود تشبیه کرد. حضرت موسی هم مانند یک مربی و معلمی که میخواست قدم به قدم آنها را تربیت کند ولی باید در نظر گرفت که بنی اسرائیل نسلها و سالها تحقیر شده بودند و چهل سال کار تربیتی حضرت موسی در مقابل آن حجم زمانی تحقیر بنی اسرائیل که سالهای سال بود، زمان زیادی به حساب نمی آمد که بتوان از بنی اسرائیل توقع رفتار مناسبی داشت. پشت سر بنی اسرائیل سیاهی لشکری از دشمن مسلح بود که به سمتشان می آمد، لشکری که به واقع مانند مور و ملخ بود و هر بیننده ای را می ترساند و روبه روشان هم دریایی که تا چشم کار میکرد، آب بود، دریایی مواج و پر از طغیان که قادر بود با هر موجش، لشکری از انسان ها را ببلعد. بنی اسرائیل که در آن شرایط یک سمت کمیت و کیفیت سپاه فرعون را میدیدند و سمت دیگر دریای بی انتها و موسی که فقط یک معجزه از او میدانستند،امیدشان را از دست دادند. آن ها در آن شرایط کار خودشان را تمام شده میدیدند، زیرا فقط ظاهر کار را میدیدند و فراموش کرده بودند که همان خدایی که تا به حال آنها را حمایت کرده و معجزات رو کرده، هنوز هم هست و یک طرف هم موسی در حالیکه «ا َن َمعی ربی َسَیهدین» بر لب داشت، در شرایطی که بنی اسرائیل کار خودشان را تمام شده میدیدند، موسی می فرمود: هرگز! من به رب و پروردگارم ایمان و امید دارم. این جمله حضرت موسی برابر با لااله الاالله در اسلام است معادل الله به معنی نه به تمام الهه هاست و تمام آن چیزی است که بشر به آن تکیه می کند. َالا ان َمعی ربی، گرمی و دلگرمی موسی به رب خودش است. ربی َسَیهدین هم معادل لا اله الله به معنی پشت موسی در شرایطی که هنوز وحی از طرف پرودگارش نازل نشده بود و قومش در شرایط خوف و رجا قرار داشتند به پروردگارش امید داشت امیدی که منوط به نتیجه نبود. موسی میدانست که در هر حال پروردگارش آنها را نجات می دهد پس دلیلی برای نگرانی نداشت. امید مهم ترین زیر ساخت استمرار و شاخصه حیات یک تمدن است. اگر در یک تمدن روح امید به آینده نباشد، آن تمدن فقط ظاهر دارد و محکوم به مرگ است. امید را در این جا میتوان در دو عقلانیت بررسی کرد یک طرف عقلانیتی عرفی، بنی اسرائیلی که امید را در تعداد افراد و ادوات جنگی فرعونیان می بینند و هنگامی که برتری تعداد دشمن را نسبت به خودشان می بیند امیدش را از دست میدهد و ناامید می شود. و عقلانیت دیگر، عقلانیت ایمانی موسی که از نوع امید مومنان و رهبران ایمانی است که امید را در جای دیگری جستجو میکند و در آن حیات و زندگی و آرامش وجود دارد. این سنت خداوند متعال است که هم جامعه ای را هدایت میکند که آن جامعه از چنین ایمانی شبیه به ایمان و امید موسی برخوردار باشند. در این زمان حساس که ناامیدی بر بنی اسرائیل سایه افکنده بود، خداوند متعال به موسی وحی کرد که به بنی اسرائیل بگو عهد توحید را تجدید کنند این عهد باید در نقطه های حساس تجدید شود تا این بشر فراموش کار آن را از یاد نبرد... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕