eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
اعراب بی غیرت هستند؟ قبول! ما چه؟ چرا یک کشتی حامل مواد غذایی با پرچم ایران به سمت غزه حرکت نمی‌کند؟ اسراییل غلط می‌کند بزند! اگر بزند به معنی نقض آتش‌بس و شروع جنگ جدید است! اسراییل به هیچ وجه خواهان شروع جنگ تمام عیار توی روزهای آینده نیست. مطالبه کنید عزیزان! مطالبه کنید! چند روز دیگر اگر به غزه غذا نرسد، با یک مرگ دسته‌جمعی روبرو خواهیم بود.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_سه🎬: فرعون از عصبانیت خون خودش را می خورد و مدام فریا
🎬: بالاخره بعد از سه روز، جمع آوری و سامان دهی نیروهای قبطی به اتمام رسید سپاهی عظیم که ده ها برابر مردم بنی اسرائیل بود در پایتخت جمع شد و فرعون امر کرد که تمام لشکر به همراه تمام امکانات جنگی و فرماندهی و حتی حکمرانی از پایتخت خارج شوند و به سمت بنی اسراییل که حالا می دانستند از بیراهه به طرف اورشلیم یا همان ارض مقدس در حرکتند بروند. فرعون و هامان آنچنان سرمست از رؤیای پیروزی بودند که خودشان به صورت نمادین در جلوی لشکر حرکت می کردند و حتی دستور دادند تا حرم سرایشان نیز آنها را همراهی کنند. حالا فرعون هیچ شکی در پیروزی اش نداشت، چرا که مردم بنی اسرائیل در مقابل این لشکر عظیم همچون مورچه ای در مقابل فیل بودند، از طرفی کل ششصد هزار بنی اسراییلی که مردان جنگی نبودند، بیشترشان زن و کودک و پیر و سالخورده بودند و مردان جنگی این قوم کمتر از نیمی از جمعیتشان بود پس پیروزی بر این عده ی قلیل کاری بسیار راحت بود. لشکر قبطیان با سرعت به پیش می رفت و همانطور که هامان پیش بینی کرده بود، خیلی زود سیاهی بنی اسراییل در افق پدیدار شد، زیرا آنان با پای پیاده طی مسیر می کردند اما قبطیان همه سوار بر اسب های تازه نفس و اصیل می تاختند. دیده بان قبیله ی بنی اسرائیل که انبوه گرد و خاک را مشاهده کرد و با کمی دقت متوجه لشکر عظیم فرعون شد، فوری خود را به موسی رساند و فریاد زد: یا موسی! قبطیان...فرعونیان با لشکری انبوه به ما نزدیک می شوند. تعداد زیادی از بنی اسرائیل که اعتقادشان به خدا و پیامبر ضعیف بود با شنیدن این حرف رنگ از رخشان پرید و خود را باختند و با توجه به اینکه به نقطه ای رسیده بودند که جلویشان دریای مواج آب بود و پشت سرشان لشکریان چون مور و ملخ قبطیان، به سمت موسی یورش آورند و مانند یاغبان شروع به ناسزا گفتن به موسی نمودند... کم کم حرف این عده تبدیل به شعار شد و تعداد زیادی از بنی اسراییل فریاد می زدند: موسی ما را فریب داد...موسی ما را فریب داد و به کام مرگ کشاند، همانا اگر ما در مصر می ماندیم زنده بودیم گرچه بردگی می کردیم اما نفس می کشیدیم ولی اینک باید با زندگی خدا حافظی کنیم و از نفس بیافتیم. غوغایی شدید در قبیله ی بنی اسراییل افتاد، غوغایی که افراد سست ایمان به راه انداخته بودند هارون با دیدن این صحنه سری از روی تاسف تکان داد و زیر لب گفت: شما فراموش کردید که خداوندی قدرتمند حافظ و نگهبان شماست که اگر نبود اینک در راه هجرت نبودید، شما فراموش کردید که خداوند قادر متعال چه عذاب ها بر سر قبطیان نازل کرد و همان عذاب ها را با قدرت خودش از شما که در کنار قبطیان زندگی می کردید دور کرد... غوغایی در سپاه موسوی افتاده بود، غوغایی که میرفت آتش به انقلاب انها بزند... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۱۳🎬: جشنی بزرگ در قبیله ی بنی کلاب برپا بود و تمام زنها در گوش هم از
🎬: نیمه های شب بود، فاطمه دستمال خیس را روی پیشانی حسن گذاشت و دستمال دیگر را از پیشانی حسین برداشت و همانطور که دستمال را لمس می کرد لبخندی زد و گفت: خدایا شکرت...بالاخره تبش پایین آمد..دستمال سرد است در این هنگام حسین چشمانش را نیمه باز نمود و با صدای ضعیفی از ته حلقش گفت: آب...دهانم از تشنگی خشک است... فاطمه که از سرشب تا الان منتظر شنیدن صدای نازنین حسین بود با سرعت از جا برخواست و به سمت طاقچه گلی که کوزه ای سفالی با پیاله ای روی آن بود رفت و گفت: چشم نور دیده ام، تو جان طلب کن، آب که چیزی نیست، حاضرم کل عمرم سقایی تو را نمایم و سر و دست و چشمانم را فدای میوه ی دل حضرت زهرا نمایم... فاطمه جرعه ای آب داخل پیاله ریخت و در این هنگام علی از در اتاق وارد شد و با دیدن این صحنه، لبخندی زد و همانطور که پیاله آب را از دست نوعروسش می گرفت و به سمت حسین می رفت فرمود: بالاخره دستان معجزه گر نوعروس این خانه حسین را بهوش آورد... فاطمه سرش را پایین انداخت و گفت: من خادمه ی این خانه ام... در این هنگام صدای حسن به گوش رسید: جرعه ای آب به من رسانید، جگرم می سوزد... فاطمه فورا پیاله ای دیگر آب ریخت و همانطور که به سمت حسن می رفت گفت: جگرم به فدای جگرت یا حسن، بفرمایید بنوشید آبی خنک... در این هنگام حسنین که تبشان افتاده بود و حالشان خیلی بهتر شده بود سر جایشان نشستند و همانطور که هر کدام پیاله ای آب در دست داشتند نگاهی به علی و نوعروسش کردند و با هم گفتند: در شب عروسیتان به زحمت افتادید و پرستار ما شدید.... فاطمه با حالت احترام و خضوع پیش روی آنان نشست و گفت: زین پس نمی گذارم آب درون دلتان تکان خورد، من آمده ام تا به خانواده ای بهشتی خدمت کنم و دوست دارم با این خدمت، به چشم خدایم بیایم و در آن دنیا خداوند خانه ای نزدیک منزلگاه شما به من عنایت فرماید و حضرت رسول و دختر شهیده شان از دست من راضی باشند... علی از اینهمه فروتنی و فهم و ادب فاطمه بنت حزام لبخندی به لب آورد و زیر لب گفت: همانا تو آن کسی هستی که قرار است فرزندانت یاریگر حسین مظلومم شوند و جانشان را برای اسلام فدا کنند ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_چهار🎬: بالاخره بعد از سه روز، جمع آوری و سامان دهی نیر
🎬: میتوان بنی اسرائیل را به دانش آموزی که تازه وارد یک مدرسه شده بود تشبیه کرد. حضرت موسی هم مانند یک مربی و معلمی که میخواست قدم به قدم آنها را تربیت کند ولی باید در نظر گرفت که بنی اسرائیل نسلها و سالها تحقیر شده بودند و چهل سال کار تربیتی حضرت موسی در مقابل آن حجم زمانی تحقیر بنی اسرائیل که سالهای سال بود، زمان زیادی به حساب نمی آمد که بتوان از بنی اسرائیل توقع رفتار مناسبی داشت. پشت سر بنی اسرائیل سیاهی لشکری از دشمن مسلح بود که به سمتشان می آمد، لشکری که به واقع مانند مور و ملخ بود و هر بیننده ای را می ترساند و روبه روشان هم دریایی که تا چشم کار میکرد، آب بود، دریایی مواج و پر از طغیان که قادر بود با هر موجش، لشکری از انسان ها را ببلعد. بنی اسرائیل که در آن شرایط یک سمت کمیت و کیفیت سپاه فرعون را میدیدند و سمت دیگر دریای بی انتها و موسی که فقط یک معجزه از او میدانستند،امیدشان را از دست دادند. آن ها در آن شرایط کار خودشان را تمام شده میدیدند، زیرا فقط ظاهر کار را میدیدند و فراموش کرده بودند که همان خدایی که تا به حال آنها را حمایت کرده و معجزات رو کرده، هنوز هم هست و یک طرف هم موسی در حالیکه «ا َن َمعی ربی َسَیهدین» بر لب داشت، در شرایطی که بنی اسرائیل کار خودشان را تمام شده میدیدند، موسی می فرمود: هرگز! من به رب و پروردگارم ایمان و امید دارم. این جمله حضرت موسی برابر با لااله الاالله در اسلام است معادل الله به معنی نه به تمام الهه هاست و تمام آن چیزی است که بشر به آن تکیه می کند. َالا ان َمعی ربی، گرمی و دلگرمی موسی به رب خودش است. ربی َسَیهدین هم معادل لا اله الله به معنی پشت موسی در شرایطی که هنوز وحی از طرف پرودگارش نازل نشده بود و قومش در شرایط خوف و رجا قرار داشتند به پروردگارش امید داشت امیدی که منوط به نتیجه نبود. موسی میدانست که در هر حال پروردگارش آنها را نجات می دهد پس دلیلی برای نگرانی نداشت. امید مهم ترین زیر ساخت استمرار و شاخصه حیات یک تمدن است. اگر در یک تمدن روح امید به آینده نباشد، آن تمدن فقط ظاهر دارد و محکوم به مرگ است. امید را در این جا میتوان در دو عقلانیت بررسی کرد یک طرف عقلانیتی عرفی، بنی اسرائیلی که امید را در تعداد افراد و ادوات جنگی فرعونیان می بینند و هنگامی که برتری تعداد دشمن را نسبت به خودشان می بیند امیدش را از دست میدهد و ناامید می شود. و عقلانیت دیگر، عقلانیت ایمانی موسی که از نوع امید مومنان و رهبران ایمانی است که امید را در جای دیگری جستجو میکند و در آن حیات و زندگی و آرامش وجود دارد. این سنت خداوند متعال است که هم جامعه ای را هدایت میکند که آن جامعه از چنین ایمانی شبیه به ایمان و امید موسی برخوردار باشند. در این زمان حساس که ناامیدی بر بنی اسرائیل سایه افکنده بود، خداوند متعال به موسی وحی کرد که به بنی اسرائیل بگو عهد توحید را تجدید کنند این عهد باید در نقطه های حساس تجدید شود تا این بشر فراموش کار آن را از یاد نبرد... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_پنج🎬: میتوان بنی اسرائیل را به دانش آموزی که تازه وارد
🎬: خداوند دوباره خواست که از بنی اسرائیل عهد بگیرد زیرا آن ها از پروردگار اصلی که موسی تلاش های فراوان برای شناساندن او به بنی اسرائیل کرده بود، فاصله گرفته بودند و بر اساس راه و روش مومنانه ای که به آن ها آموخته شده بود پیش نرفته بودند. بنی اسرائیل در وضع بغرنجی قرار داشتند و غافل از خداوند بودند و در آن شرایط که لشکر فرعون در عقب سرشان و دریای مواج در جلویشان قرار داشت از خدا ناامید شده بودند و از مسیر اصلی و راه مومنانه خود فاصله گرفته بودند و باید به ابتدای مسیر بندگی بر می گشتند. بنی اسرائیلی که آن همه معجزه از پروردگارشان دیده بودند، در آن شرایط حساس بازهم به او اعتماد نداشتند و دچار شرک عملی شده بودند پس برای این که از این شرک عملی تمدنی بیرون بیایند نیاز به تجدید عهد گروهی و قلبی داشتند. پس در این لحظات حساس موسی به آنها گفت: ای قوم من، خداوند از من خواسته از شما باز عهدی بستانم تا معجزه ای دیگر به چشم خویشتن ببینید و شما باید عهد ببندید بر این که حضرت محمد(ص) بهترین بندگان خداست و اعاده کنید بر جان های خود، ولایت علی ابن ابی طالب و اهل بیتش را .... همانا شما برگزیده نشده اید مگر اینکه زمینه را برای ظهور و بروز محمد و علی و اولاد او فراهم کنید. اذعان به نبوت پیامبر و ولایت امیرالمومنین در ادامه راه توحید و در طول ولایت خداست و باعث تحقق امداد الهی می شود. یعنی اگر شما این عهد را دوباره تجدید نمایید خداوند هم با معجزه ای شما را نجات میدهد و دشمنانتان را نابود می سازد. موسی نگاهی به قومش نمود، لبخندی زد و فرمود: همانا پس از تجدید عهد بگویید خداوندا به جاه محمد و آل محمد قسمَ ت میدهیم که ما را از روی این آب عبور دهی و بدانید و آگاه باشید ای بنی اسرائیل اگر چنین کنید خداوند آب را برای شما همچون پلی سنگی سخت خواهد کرد تا روی آن پا بگذارید و از آن رد شوید. این عهد بستن و خواستن از درگاه الهی برای بنی اسرائیل با آن عقلانیت کاری بی معنی و بی نتیجه به نظر میرسید، یعنی اعتقاداتشان سست شده بود و چشم عقلشان بسته شده بود و وسوسه شیطان در جانشان پیچیده بود و در این هنگام بنی اسرائیل دو دسته شدند. دسته ی اول اشخاص کمی که خواص و نخبگان قوم موسی بودند و به واسطه ایمان بالایشان شهید قوم بودند، یعنی در زندگی شهید بودند و شهیدانه زندگی می کردند. همانا شهادت فقط به معنای کشته شدن در راه خدا نیست. کشته شده در معرکه را شهید میگویند چون با عملش شهادت می دهد که راه خدا رفتنی است. شهادت یک نوع عقلانیت عملی است. و بدانید که خداوند به واسطه این افراد است که به ملت و امتی نعمت میدهد و با آنها معامله خوب میکند. افرادی که باعث استواری یک تمدن میشوند، اینها اولیاء الله الهی هستند در میان قوم بنی اسرائیل بودند افرادی که شهید زنده بودند و با عملشان به دیگران نشان دادند که راه خدا رفتنی و شدنی است و این حرفها خیالی و نشدنی نیست. کالب بن یوحنا، شوهر خواهر حضرت موسی یکی از آنها بود. وقتی موسی چنین گفت کالب سوار بر اسبش به سوی موسی آمد و در بین سکوت و بهت قبیله ی بنی اسرائیل گفت: ای پیامبر خدا آیا خداوند به تو فرمان داده که ما این کلمات را بر زبان جاری کنیم و از روی آب رد شویم؟ موسی سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و فرمود: بله.... بی شک که چنین است. کالب ایستاد و همان گونه که موسی به او آموزش داده بود با صدای بلند و در میان ششصد هزار یهودی تجدید عهد کرد با خداوند متعال و با نبوت محمد و ولایت امیرالمومنین و اهل بیتش و سپس گفت: خداوندا به جاه محمد و آل محمد من را از روی آب رد کن، این را گفت و اسبش را به سمت آب حرکت داد و در میان حیرت و تعجب جمعیت، همه دیدند که از روی آب رد شد و از دیده ها دور شد و مجدد برگشت تا شهادت دهد که: ای بنی اسرائیل از خداوند و پیامبرش فرمان برید و بدانید که این دعا، کلید گشودن درهای بهشت و بستن درهای جهنم است. سبب نزول روزی و خشنودی آفریدگار قادر متعال از بندگانش است. و در این هنگام... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_شش🎬: خداوند دوباره خواست که از بنی اسرائیل عهد بگیرد زی
🎬: مردم در بهت کار کالب بودند که ناگهان جوانی بلند بالا و خوش سیما که بنی اسرائیل او را خوب می شناخت و او هم یکی دیگر از شهدای زنده بود با آرامشی در چهره اش نزد موسی آمد، این جوان که کسی جز یوشع بن نون نبود، خود را به پیامبر خدا رساند و با صدای بلند به طوریکه به گوش همگان برسد و تلنگری بر وجدان خفته ی این قوم فراموشکار باشد گفت: ای نبی خدا! همانا که هر چه گفتید حق بود و ما برگزیده نشدیم مگر برای هدفی خاص، هدفی که خداوند اراده کرده به سرانجام برسد و آینده ی زمین از آن محمد و علی و اهل بیت اوست و ما هم خدمتگزار و سرباز ایشانیم و من می خواهم تجدید کنم و با زدن این حرف، باز موسی آن ذکرها را گفت و یوشع بن نون تکرار کرد و او هم تجدید عهد کرد و باز در بین بهت و تعجب سایرین به آب زد و برگشت و به قوم شهادت داد و همگان دیدند که سخن موسی و وعده ی خدا حق است. تعداد افرادی از بنی اسرائیل که بعد از این شهادت ها از عقلانیت خود رها شدند و حرکت کردند زیاد نبود، یعنی تعداد کمی از بنی اسرائیل جرات کردند و جلو آمدند و به خدا و وعده اش اطمینان نمودند آن ها که بدون تردید عهد خود را تجدید کردند و از روی آب گذشتند همان اوتاد بنی اسرائیل بودند که خداوند به واسطه آنها نعمت را بر بنی اسرائیل تمام کرد. اما در این بین دسته دوم افراد مرددی بودند که در عقلانیت عرفی خود مانده بودند و میگفتند ما به خاطر نجات از کشته شدن احتمالی فرعون به این جا آمدیم و حالا این جا مرگ ما قطعی است. در آن جا کس دیگری ما را میکشت و اینک با یک حرف و خواسته ی نسنجیده موسی باید خودمان را بکشتن دهیم و این زمزمه را تکرار می کردند و برخی آن را تایید می کردند این دسته افراد که شیطان بر آنها چیره شده بود، به جای تردید در ایمان خودشان به موسی شک بد برده بودند، اینها یا به آب نزدند یا اگر در میان هیاهو به آب زدند، آب برای اینان مانند پل سنگی، سخت و محکم نشد و آنها غرق شدند، زیرا آب عنصری ذی شعور است و نفاق را خلوص تشخیص می دهد و کسانی را که تردید داشتند و یا از سر صدق عهد نبسته بودند در خود غرق نمود. هنوز تعداد زیادی از قبیله ی بنی اسراییل مانده بود، پس موسی به امر خداوند عصایش را بر رود نیل خروشان که عمقش پنجاه متر بود زد و... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۱۳ 🎬: نیمه های شب بود، فاطمه دستمال خیس را روی پیشانی حسن گذاشت و دست
🎬: یک هفته از آمدن فاطمه به خانه ی علی مرتضی می گذشت. یک هفته ای که سرشار از شوق بود، انگار فاطمه پا به دنیای دیگری گذارده بود، انکار اینجا دنیا نه که عرش اعلی بود. خانه ی خشتی و کاه گلی علی برای او همانند قصرهای زیبا جلوه میکرد، چرا که او در و دیوار و ظواهر را نمی دید، بلکه تمام هوش و حواسش پی کسانی بود که مدار آرامش زمین بودند و زمین بر گرد وجود ایشان می چرخید. دختران زهرا حالا او را مادر خطاب می کردند و حسن و حسین هم قلب فاطمه را از آن خود کرده بودند و فاطمه بارها و بارها خدا را به خاطر این موهبت شکر می کرد فاطمه مشغول درست کردن خمیر بود و حسین هیزم در تنور می ریخت و زینب هم که انگار بند دلش بسته به وجود حسین بود، همچون سایه به دنبال او می رفت. در این هنگام مرد خانه از در وارد شد، فاطمه که بوی علی را حس کرده بود، با سرعت از جا برخواست و سلامی متواضعانه کرد. علی همانطور که با لبخند جواب سلام نوعروسش را میداد به سمت تنور رفت و زینب و حسین هم به سمت او دویدند... علی دست زینب را گرفت و چون دید فاطمه همچنان به حالت احترام ایستاده گفت: فاطمه جان! اینجا خانه ی توست، راحت باش بانوی من، بنشین و اگر کاری هست که از دست من بر می آید بگو تا انجام دهم... فاطمه که خیره به زینب بود و متوجه شد تا نام فاطمه از دهان شوهرش بیرون آمد، همچون روزهای گذشته رنگ چهره ی بچه ها تغییر کرد و او خوب درخشش اشک را گوشه ی چشم زینبین و حسنین می دید. فاطمه آه کوتاهی کشید و با خود گفت: تو برای آرامش این خانه آمده ای، آمده ای که فرزندان دخت پیامبر را پرستاری کنی و چون جان شیرین عزیزشان داری پس نباید هیچ چیز تو باعث غم و غصه ی این خانواده شود. درست است هر کسی به نام خود عشق می ورزد و دوست دارد نام خود را از زبان شوهر و اطرافیان بشنود، اما تو به خاطر فرزندان فاطمه زهرا، باید چشم به این موضوع هم ببندی، باید از نام خود بگذری تا نامت در تاریخ ماندگار شود. فاطمه دیگر طاقت نداشت که بغض گلوی زینب را که از چهره اش هویدا بود ببینید. پس دوباره از جا برخواست و رو به همسرش گفت: پسر عمو...امکان دارد لحظه ای شما را در خلوت اتاق ببینم. علی از جا برخواست و همانطور که دستی به سر زینب می کشید گفت: بله دختر عمو...حتما...بفرمایید داخل اتاق... و این حجب و حیای فاطمه بود که همسرش را پسر عمو صدا می کرد... ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا