✅آموزش رایگان مکالمه عراقی در اربعین
https://eitaa.com/sadathosseinimokalemeh
مداحی های مناسب پیاده روی اربعین حسینی
https://eitaa.com/madahiarbaeeni
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل🎬: قبیله ی بنی اسراییل از کنار چند قبیله گذشتند و حالا
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_چهل_یک🎬:
حضرت موسی به نماز استسقاء ایستاد و در این هنگام هیاهویی از جمع بلند شد و مردی با حالت تمسخر گفت: آنجا را بنگرید، ما از نبی خدا آب خواستیم او به نماز ایستاده، آخر یکی نیست بگوید در این بیابان سوزان، نماز به چه کار تو و ما و قبیله ی بنی اسرائیل می آید؟!
و دیگری خنده ی تمسخر امیزی کرد و گفت: حالا شما هم به تماشای نماز موسی بنشینید شاید سیراب شدید، آخر به او بگویید یک سحری به کار بده تا آب ظاهر شود و یکی دیگر از آن سوتر فریاد زد: کاش موسی بتی می ساخت و ما او را طواف می کردیم و عبادتش می نمودیم، آنگاه آن بت آب برایمان فراهم می کرد.
هر کس نظریه ای ارائه می داد اما هدف موسی از خواندن نماز استسقا باز هم آموزشی دیگر بود و می خواست به مردمش بفهماند که آن خدای قادر یکتا، برای همه چیز و در همه ی جوانب پروردگاری بی نظیر و روزی رسان است و همچنین می خواست قوم بنی اسراییل با پوست و گوشت و خونشان برتری پنج کلمه ی مقدس را بر کل عالم متوجه شود.
پس هنگامی که نماز استسقاء میخواند این دعا را طوری که همه بشنوند با صدای بلند میخواند: «اللهم الهی بحق محمد سیداالنبیا و المرسلین و بحق علی سیداالوصیا و مصلین و بحق فاطمه سیده النساء العالمین و بحق الحسن افضل الاولیاء و بحق الحسین افضل الشهداء و بحق عترت و خلیفه های ایشان که بهترین از کسان نزد تو هستند، سوگند می دهم تو را که بندگان خودت را
سیراب کنی.»
آری به راستی که حضرت موسی از این کار دو هدف داشت. اولا میخواست قوم بدانند که این آبی که برای رفع تشنگی می آید هم ، از مسیر همان کلمات می گذرد. ثانیا اینکه می خواست به منافقان حسود نشان دهد که هر نعمتی دارند از برکت همان کلمات است و هیچ نعمتی نیست که وساطت رسول اَّلله در آن نباشد و بتوانند راحت از آن استفاده کند.
موسی در واقع میخواست آنها را از آن حالت نفاق خارج کند طوری که یا کافر شوند و علنی با عبور از این مسیر مخالفت کنند یا مومن شوند و منافقانه در میان مومنان قرار نگیرند.
اصولا هنگامی که یک ولی خدا در قومی ظهور میکند در آن جا تمحیص صورت میگیرد یعنی تکلیف منافقین مشخص می شود. یا باید در مقابل ولی خدا قرار بگیرند و کافر شوند یا توبه کنند و در ردیف مومنان باشند.
حضرت موسی خداوند را به کلمات مقدس قسم داد و سپس به سمت تخته سنگی پهن که در میان شوره زار بیابان بود رفت، تخته سنگی پهن و بزرگ که تا آن لحظه کسی به آن توجهی نداشت، موسی کنار تخته سنگ قرار گرفت و چشمان پر از حیرت بنی اسرائیل به او خیره بود که می خواهد چه کند
موسی عصایش را بالا برد و باز هم ذکر کلمات مقدس را بر زبان جاری کرد تا همگان ببینند اگر معجزه ای رخ می دهد به برکت پنج کلمه ی مقدس است و سپس عصایش را بر تخته سنگ فرود اورد و در بین حیرت همگان دوازده چشمه ی جوشان از زیر تخته سنگ فوران کرد، آب چشمه ابتدا با شدت بیرون جهید و بعد که هر چشمه راه خود را پیدا کرد، آبی زلال و خنک و گوارا با ملایمت از هر چشمه بیرون می آمد.
خداوند اراده کرده بود تا هر قبیله ی بنی اسراییل از یک چشمه آب بخورند و مردم بنی اسرائیل با نظم و بدون هرج و مرج و درست همانطوری که موسی به آنها آموزش داده بود آب خوردند و مشک هایشان هم از آب پر نمودند و همه سیراب شدند.
حالا که لبان تشنه شان به آبی گوارا نرم و لطیف شده بود، تازه یاد گرسنگی شان افتادند و...
ادامه دارد...
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل_یک🎬: حضرت موسی به نماز استسقاء ایستاد و در این هنگام
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_چهل_دو🎬:
بنی اسراییل حالا سیراب شده بودند و شکمشان از گرسنگی به قار و قور افتاده بود، چون در صحرای بین مصر و ارض مقدس بودند و اینجا کویری لوت بی درخت و ثمر بود، هیچ چیزی برای خوردن نداشتند.
این بیابان شوره زار جز درختچه های بیابانی که میوه ای نداشتند و خار و خاشاک بیابان چیزی نداشتند و موجودی هم برای شکار کردن وجود نداشت و موجودات بیابان مارمولک و مار و خزندگانی بود که برای تغذیه انسان مناسب نبود، عموما هیچ قبیله ای در اینجا ساکن نمی شد و اگر هم میشد برای مدت کوتاهی ساکن می شدند و از آنجا عبور می کردند.
در این هنگام بنی اسراییل باز به سمت موسی آمدند، آنها حالا یاد گرفته بودند که موسی علاوه بر اینکه نبی خدا و امام در امور معنویاتشان هست،برای امور مادی و دنیوی هم باید به ایشان مراجعه کنند،زیرا که او نماینده ی خدایی هست که قادر به همه چیز است، خدایی که با معجزه آب را می شکافد و برای آنان از دل تخته سنگ چشمه می رویاند، پس این خدا می تواند گرسنگی شان هم بر طرف کند.
مردم دور موسی را گرفتند و هر کدام حرفی می زد، یکی می گفت: یا نبی خدا! از پروردگاربخواه تا روزی ما را هم برساند و آن دیگری فریاد می زد: به خدا از گرسنگی شکممان به پشتمان چسپیده...
در این هنگام موسی نگاهی به جمع پیش رو کرد، و تپه ای شنی را که همانجا قرار داشت نشان کرد و به سمتش رفت، خیلی زود بر بالای تپه قرار گرفت.
حالا تمام بنی اسراییل او را میدیدند موسی عصایش را بالا برد تا سکوت بر جمع و تمام بیابان حاکم شود، پس از اینکه همه ساکت شدند، رویش را به آسمان نمود و دستانش را بالا برد و فریاد بر آورد: الهی یا حمید بحق محمد، یاعالی بحق علی، یا فاطرالسموات و الارض بحق فاطمه، یا محسن بحق الحسن و یا قدیم الاحسان بحق الحسین علیه السلام روزی ما و بنی اسراییل را برسان»
چشمان همه خیره به موسی بود که در این بیابان سوزان چگونه برایشان غذا تهیه می کند و موسی بار دیگر اهمیت کلمات مقدس را برای قومش آشکار کرد، او با این کار به قومش فهماند که هر چه برکت بر سر زمین و مردمش نازل می شود همه از ناحیه ی کلمات مقدس و از برکت وجود آنهاست اصلا اراده ی خدا این است که برکات زمین و آسمان در تمام اعصار و قرن ها و سالها و در همه ی برهه های زمین از راه کلمات مقدس بگذرد و هر کس ایمان و اعتقاد راسخ به این پنج کلمه داشته باشد تمام مشکلاتش حل خواهد شد.
در این هنگام مردمی که مومن و مخلص بودند به تأسی از موسی شروع به گفتن ذکر پنج کلمه ی مقدس کردند و ناگهان آسمان کبود شد و دسته ای پرنده با سر و صدای زیاد جلو آمدند، نام این پرندگان به تعبیر قران«سلوی» بود.
سلوی پرنده ای نو ظهور با گوشتی لذیذ بود، موسی با اشاره به پرنده ها فرمود: به حرمت محمد و آل محمد رزق و روزیتان رسید، این پرنده ها را شکار کنید و از گوشت لذیذشان استفاده کنید که خدا روزی رسان است.
عده ای به دنبال پرنده ها افتادند و به راحتی آنان را شکار می کردند، این پرنده خیلی عجیب بودند، وقتی آنها را تمیز می کردند و پر و بالشان را میکندند و اماده ی طبخ میشدند، به یک باره تبدیل به پرنده ای کباب شده و خوش طعم می شدند و عجیب تر اینکه وقتی گوشت آنان را می خوردند دوباره استخوان پرنده تبدیل به پرنده ای زنده می شد و پرواز می کرد تا بنی اسراییل برای روزهای سفر در این بیابان همیشه شکار داشته باشد و کار به همین جا هم ختم نشد و بار دیگر...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل_دو🎬: بنی اسراییل حالا سیراب شده بودند و شکمشان از گرس
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_چهل_سه🎬:
و باز هم موسی کلمات مقدس را واسطه قرار داد و این بار کل بیابان پوشیده شد از دانه های ریز سفید رنگی که به نرمی پنبه بودند و مزه شان به شیرینی کلوچه عسلی بود.
مردم با دیدن دانه با تعجب گفتند: «من» یعنی اینها چیست؟ و این دانه ها به «من» معروف شد و در آیات قران هم همین تعبیر آمده است.
موسی به آنها یاد داد که از این دانه ها می توان به عنوان نان استفاده کرد، به این صورت که از این دانه ها بر می چیدند و با فشار کوچکی آرد می شدند و سپس خمیرشان می کردند و وقتی خمیر را به شکل قرصی نان در می آوردند، ناگهان این خمیر بدون دیدن حرارت و آتشی، تبدیل به نانی خوشمزه میشد.
و عجیب اینکه این پرندگان و این نان های شگفت انگیز، هر روز به یک مزه و طعمی دلچسپ در می آمدند، یعنی تمام مزه ها و تمام ویتامین های مورد نیاز هر کس در این دو طعام وجود داشت.
درست است که این طعام ها مانند یک اعجاز بود، اما معجزه نبود،روند طبیعی یک عمل و عکس العمل بود.
معجزه همان عصای موسی بود که تبدیل به اژدها می شد، اما اینجا سنت خدا جاری بود، خداوند امر کرده بود که او را بپرستند و از او یاری بجویند و کلمات مقدس را به فریاد بخوانند و او هم رزق و روزیشان را به بهترین شکل ممکن می رساند، به طوریکه بندگان مخلص به زحمتی آنچنانی نیافتند، حالا که بنی اسرائیل پس از سالها استضعاف و فقر دست از خدا نکشیده بودند، خدا هم حوائج مادی و معنویشان را برآورده می کرد و این سنت خداست و همیشه و در همه جا و در تمام زمان ها جاریست، اگر بنده گوش به فرمان خدا باشد و تمام امیدش خدا و کلمات مقدس باشد، بی شک خدا هم به بهترین شکل زندگی او را سر و سامان می دهد .
حالا بنی اسرائیل امکانات یک زندگی را داشت، آب و غذا و نان را به شکلی که گفتیم خدا برایشان به برکت کلمات مقدس فراهم نمود، آنها در طول سفر و هر روز می توانستند پرنده شکار کنند و طعامی لذیذ با نانی دلچسپ داشته باشند، فقط این شکار کردن در روز شنبه نمی بایست انجام شود، چرا که شنبه ها در هر صورت متعلق به عبادت پروردگار بود.
خداوند وقتی آدم را خلق کرد و او را به روی زمین فرستاد نیازهای او را هم برطرف کرد و الان هم نیازهای بنی اسراییل را مرتفع نمود آب و غذا و نان و فقط می ماند مسکن که آن هم چون بنی اسراییل در حال هجرت بود و بیابان سینا جایی برای برپایی مسکن نبود و قرار بود آنها به اورشلیم بروند، پس نیاز مسکن اینجا بی معنا بود، اما وقتی بنی اسراییل دوباره بهانه جویی کردند و بعضی مغرضان بهانه ی مسکن و سرپناه را آوردند و خواستند به این طریق عظمت خدای یکتا را زیر سوال ببرند
اینبار دوباره موسی دست به کار شد و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 ثبت نام روایت انسان، آغاز شد!
🧳 همسفر حقیقت باش...
سفر خودت رو از اینجا آغاز کن،
سفری پر فراز و نشیب به قدمت ۸۵۰۰ سال...
♨️ آغاز سفر با ۲۰ درصد تخفیف ویژه:
🔗 https://mabnaschool.ir/landing-revayat-department/
⚠️ تخفیف ویژه فقط تا ۸ مرداد ماه برقراره!
#همسفر_حقیقت_باش
#روایت_انسان
🆔️ @Revayate_ensan_home
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۱۷🎬: صدای هق هق ام البنین همراه با گریه ی ام کلثوم در هم پیچید، انگار
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۱۸🎬:
ام البنین بوسه ای از سر کلثوم گرفت و گفت: بندهای جگرم را پاره کردی و دلم را تکه تکه نمودی، آخر این چه مصیبت هایی بود که بر دختر رسول الله روا داشتند؟!
عزیزم مادرت در ایمان به خدا و دفاع از ولایت زمانش اسوه ی صبر و استقامت است و او سرور زنان این دنیا و ان دنیاست و گمان مکن که خداوند اجر و ثواب نیکوکاران را ضایع می کند پس خداوند مادر شما را سرور تمام نیکوکاران اختیار و انتخاب نمود.
ام کلثوم ناله اش بلند تر شد و گفت: خودم با چشم خودم دیدم که پدرم حیدر کرار که در شجاعت کسی به مثال او نیست شبی که مادرم را غسل میداد ناله اش بلند شد و من نمی دانستم بر غم فقدان مادر بگریم یا بر گریه های مظلومانه ی پدر اشک بریزم.
دوباره صدای گریه های این دو در هم پیچید که ناگهان صدای زینب از پشت سرشان بلند شد: شما را چه شده؟! چرا حالتان اینگونه است؟! خاله جان خیر است چرا با این احوالاتت اینقدر اشک میریزی؟! و بعد رو به ام کلثوم کرد و فرمود: خواهرم! چه شده؟! حرفی بزنید تا بدانم چه اتفاق افتاده؟!
ام کلثوم آهی کشید و گفت: هیچ چیز نشده، من داشتم از مصائب مادرمان زهرا برای خاله جان می گفتم و تعریف می کردم که چگونه در ایام جوانی از پیش ما رفت، آیا این مصائب دل را نمی سوزاند و نباید گریه کرد؟
زینب کنار آن دو نشست و دست ام کلثوم را در دست گرفت و گفت: درست می گویی خواهرم، اما خدا در هرکاری حکمت ها و عبرتی هایی گذاشته، ما قومی هستیم که خداوند متعال ما را با تمام فضائل شرافت داده و از تمام رذائل پاک نموده، هنگامی که مصیبتی به ما برسد چیزی که مورد رضای خداوند نیست بر زبان جاری نمیکنیم و آنچنان که جدمان ما را تعلیم داده اند می گوییم«انا لله و انا الیه راجعون»، بلند شو خواهرم، بلند شو و اینقدر دل خاله را نسوزان، او نباید در خانه ی ما زیاد غم و غصه ببیند، آخر او باردارست، قرار است برادری برای ما به دنیا آورد، برادری که چون کوه پشت ما می ایستد، همه میدانند غم و غصه و گریه برای زن باردار چون سم است، پس از مصیبت ها سخن نگو...
در این هنگام ناگهان بغض ام کلثوم ترکید و گفت: چشم، دیگر چیزی نمی گویم، اما فقط یک سوال، مگر مادر ما باردار نبود؟! مگر همه نمی دانند که نباید زن باردار حتی گریه کند، پس چرا اینهمه تازیانه و سیلی او را زدند؟! چرا آتش به جانش انداختند؟! چرا میخ به بدنش فرو کردند؟! چرا برادرم محسن را به دنیا نیامده کشتند؟!
در این هنگام اشک زینب هم در آمد اما چون دختری صبور بود سعی می کرد نشکند و بار دیگر کودک درون شکم ام البنین به حرکت افتاد انگار او هم بی قرار برای انتقام شده بود و ام البنین آنچنان می گریست که بیم بیهوش شدنش می رفت..
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۱۸🎬: ام البنین بوسه ای از سر کلثوم گرفت و گفت: بندهای جگرم را پاره کر
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۱۹🎬:
روزها به سرعت می گذشت و این ایام برای ام البنین گویی کلاس درسی بود که قرار بود از او بزرگ زنی کم همتا بسازد.
ام البنین زیر دست مولا علی و فرزندانش پرورش می یافت، گرچه او زنی بسیار فهمیده و با کمالات بود اما در این خانه، هر چه میدید درس خداشناسی و معرفت بود.
روزهای آخر بارداری ام البنین بود، کنار تنور نان نشسته بود و می خواست در پخت نان کمک کند، اما زینب به او امر کرده بود که بنشیند و حالا فضه در کنار او بود و همانطور که با کمک زینب و ام کلثوم نان ها را بر تنور داغ میزد و بویی مطبوع در هوا پخش میشد به چهره ی همسر علی نگاه کرد و گفت: خواهرم ام البنین! حالت خوب است؟! به نظرم رنگ چهره ات برافروخته شده است.
ام البنین که زنی بی نهایت مؤدب بود و نمی خواست باری بر دوش کسی باشد نفس کوتاهی کشید و گفت: حالم خوب است، زحمت پخت نان را که شما میکشید به گمانم گرمای تنور باعث شد اینچنین و ناگهان دردی در بدنش پیچید و آخ کوتاهی کرد و سرش را به دیوار گلی پشتش تکیه داد و ناخوداگاه چشمانش روی هم افتاد.
فضه هراسان از جا برخواست رو به ام کلثوم گفت: فوری اسماء و امامه را به اینجا بیاورید، بی شک وقت به دنیا آمدن پسر ام البنین و حیدر کرار فرا رسیده است.
خیلی زود زنهای مدینه در خانه ی علی جمع شدند.
دردهای ام البنین شدید تر شده بود،
ام کلثوم و زینب پشت در مدام ذکر می گفتند و قرآن می خواندند.
حسن و حسین هم به دنبال پدرشان رفته بودند تا به او خبر تولد قریب الوقوع برادرشان را بدهند.
زینب سوره ی مریم را می خواند که ناگهان صدای گریه ی نوزاد به گوشش رسید و پشت سرش صدای ماشاالله لاحول ولا قوة الا بالله زنان مدینه...
یکی از زنها گفت: الله اکبر! این نوزاد نیست...این که قرص قمر است، انگار فرشته ای از آسمان نازل شده، چه زیباست و پشت سرش صدای قابله ی مدینه بلند شد: شما دست و بازوی این نوزاد را ببینید، اصلا به طفلی که تازه به دنیا آمده نمی خورد، گویی پهلوانی در جلد یک نوزاد است، به خدا قسم که کودکان زیادی روی دست من پا به این دنیا گذاشته اند، اما این کودک سوای همه ی کودکان است...این کودک بی نظیر است، در عین حال اینکه زیباست، بدنش هم پهلوانی ست و چهار شانه...
فضه با صدایی که از هیجان می لرزید گفت: ام البنین! ای همسر حیدر کرار...نوزاد که به دنیا نیاوردی، قرص قمر به این دنیا آوردی به همان زیبایی و درخشندگی...
در این هنگام زینب که جلوی درگاه در ایستاده بود و منتظر بود که اجازه ورود به اتاق را به او بدهند و دل درون سینه اش به تلاطم بود برای دیدن این برادر که هنوز نیامده مهرش به دل کل خانواده ی علی نشسته بود، زیر لب گفت: آری...برادرم قمر است...قمر بنی هاشم!
بعد از ساعتی، صدای یاالله یاالله علی بلند شد که همراه حسن و حسین از بیرون خانه می آمدند.
زنان مدینه از اتاق بیرون آمدند و هر کدام برای داشتن این نوزاد نور رسیده به علی مرتضی تبریک گفتند.
علی خسته از کار در نخلستان به سمت اتاق رفت و حسن و حسین که شادی از چهره شان می بارید به همراه پدر وارد اتاق شدند و تا چشمشان به برادر تازه رسیده شان افتاد، با خوشحالی تمام به سمت بستر ام البنین رفتند و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل_سه🎬: و باز هم موسی کلمات مقدس را واسطه قرار داد و این
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_چهل_چهار🎬:
دوباره بهانه جویان بنی اسراییل به کار افتادند و این بار از موسی مسکن می خواستند.
در نظر قبیله ی بنی اسراییل، مسکن و خانه ای که می خواستند می بایست هم پایه ی قصرها و خانه هایی باشد که در مصر فرعونیان می ساختند، به همان عظمت و استحکام، چون آنها خداوند را با فرعون که خدای مصری ها تلقی می شد مقایسه می کردند و حالا هم خانه هایی در خور می خواستند.
این خواسته در حالی بود که بنی اسرائیل ساکن بیابان سینا نبود و این بیابان فقط گذرگاهی برای آنها محسوب میشد تا از آن بگذرند و به سرزمین مقدس و اورشلیم برسند پس هیچ عقل سلیمی قبول نمی کرد که مسکن به آن معنای مصری برایشان فراهم شود.
اما چون این سفر با این حجم جمعیت سفری طولانی به اندازه سه چهار ماه بود، باید فکری برای اقامتگاه آنان می شد.
صحرای سینا طوری بود که روزهایش آفتاب بسیار سوزان و آزار دهنده بود و شبهایش سرمایی استخوان سوز به جان مردم می افتاد، یعنی شب و روزش دو هوای متنقاض داشت.
پس مردم دوباره موسی را دوره کردند و از او خواستند تا خداوند فکری برای سرپناه آنان کند و بار دیگر موسی به جایگاهی بلند رفت و دستانش را به آسمان بلند کرد و باز هم همان ذکر را گفت و حالا افراد بنی اسراییل کاملا می دانستند که خداوند اگر بخواهد نعمتی به آنها بدهد فقط و فقط با توسل به برگزیدگانش می دهد و راه تمام نعمت ها و برکات از پنج کلمه ی مقدس می گذرد، موسی می خواند و مومنان با او تکرار می کردند، انگار تمام دشت سینا یک پارچه شده بود عشق محمد و آل محمد و فریاد همه به آسمان بلند بود« الهی یا حمید به حق محمد، یا عالی بحق علی یا فاطرالسموات و الارض بحق فاطمه، یا محسن بحق الحسن و یا ذی القدیم الاحسان بحق الحسین علیه السلام، مأمن و اقامتگاه و مسکنی برای ما برسان»
هنوز دستان موسی از دعا پایین نیامده بود ناگهان نسیمی خنک وزیدن گرفت و ابرهایی عجیب که تا به حال هیچ کس نمونه اش را در آسمان ندیده بود روی سر تمام افراد بنی اسرائیل ظاهر شد.
این ابرها که «غمام» نام گرفت، عملکردی عجیب داشتند، آنها دقیقا مثل سقف قصرهای باشکوه مصر عمل می کردند، وقتی نور خورشید با شدت می تابید ، غمام مردم را از تابش نور خورشید در امان داشتند و سایه ی این ابرها آنقدر لطیف بود که مردم مدام وزیدن نسیم خنک و مطبوع بهاری را با همان خوشبویی و طراوت حس می کردند و این ابرها در شب مانند ماهتاب پر نور می شدند، انگار چلچراغ های بزرگی بالای سر بنی اسراییل نصب شده باشند، شب به روشنایی روز برایشان بود و هوای شب هم بسیار مطبوع و دلپذیر بود.
با وجود غمام، قوم موسی نه گرمای روز و نه سرمای شب را حس می کردند، انگار که نه در صحرای سینا، بلکه در بهشتی آسمانی بودند و این نه اعجاز یک پیامبر بلکه عکس العمل یک عمل نیکو بود.
خداوند به بندگانش دستور داده بود که او را بپرستند و از برگزیدگان او که محمد و آل محمد بود یاری جویند و اینک که آنها به خواسته ی خدا پیش رفته بودند، خداوند هم طبق سنت و وعده ی تخلف ناپذیرش، همه ی امور راحتی آنان را فراهم کرده بود.
حالا هر روز پرنده سلوی شکار می کردند، پرنده ای که هر روز به یک طعم در کامشان می نشست و از زمین هم دانه های سفید و لذیذ«مَن» برایشان می روید و در طرفه العینی تبدیل به نانی خوشمزه میشد و مسکن بسیار باشکوه و پادشاهی هم پیدا کرده بودند که به هر کجای بیابان می رفتند این سقف هم با آنها حرکت می کرد و بالای سرشان بود و این است عظمت محمد و آل محمد که با توسل به ایشان، بنی اسراییل صاحب همه چیز شدند
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
با سلام
مخاطبینی که قصد تهیه ی کتاب «سرگذشت یک ساحر» که همان رمان «تجسم شیطان ۱_۲» هست را دارند به پی وی خانم حسینی پیام بدهند
@T_hosynee