eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۱۹🎬: روزها به سرعت می گذشت و این ایام برای ام البنین گویی کلاس درسی
🎬: حسن و حسین چون نگین انگشتری نوزاد را در برگرفتند و زینب و کلثوم هم از دیدن چهره ی زیبای برادرشان که الان با چشمانی زیبا و درشت به آنها خیره شده بود سر ذوق آمده بودند و می گفتند: این نوزاد گمانم یک ساله به دنیا آمده و میراث دار حیدر کرار است و با این دست و بازو می تواند درب قلعه از جا بکند و با زدن این حرف خنده ریزی کردند. ام البنین با آمدن همسرش علی از بستر نیم خیز شد که حضرت مانع شد و فرمود: راحت باش و استراحت کن... زینب که عباس را روی دستانش گرفته بود به سمت پدر داد و گفت: ببینید چقدر زیباست، نامش را چه می گذارید پدرجان؟! علی، در حالیکه چهره اش از شادی می درخشید نوزاد را در آغوش گرفت و فرمود: نامش را عباس می گذارم، عباس یعنی شیر درنده ، او همچون شیر مراقب خاندان علی ست و سپس شروع به گفتن اذان و اقامه در گوش عباس نمود. عباس با اینکه نوزادی چند ساعته بود با شنیدن هر کلمه از اذان لبخند میزد و دستانش را تکان می داد. بچه ها محو حرکات شیرین برادر نورسیده شان شدند، علی نوزاد را در آغوش گرفت و ناخوداگاه دست به فرق سر او که چون کودکان یک ساله انبوهی از موهای سیاه و نرم داشت کشید و در خود فرو رفت. کودک با چشمان درشت و زیبایش به پدر خیره شده بود و پدر با نگاهی محزون بوسه ای از چشمان عباس گرفت و بعد نگاهش به دست و بازوی عباس کشیده شد و خم شد و بازوی نوزاد را بوسید و ناخوداگاه اشک چشمانش بر روی دست کودک نشست. بچه ها با تعجب حرکات پدر را نگاه می کردند و ام البنین تا این صحنه را دید با خود گفت نکند نوزادم عیبی دارد و من نمی دانم و هراسان تکانی به خود داد و همانطور که با نگاهش دستان عباس را زیر و رو می کرد گفت: چه شده آقای من؟! عیب و نقصی در دست و بازوی پسرمان هست که اینچنین بی تاب شدی و اشک میریزی؟! زینب که خیره به این صحنه بود دانست که این زن و شوهر خلوتی می خواهند چون هیچ نقصی به برادرش عباس نبود، پس همانند همیشه، بچه ها را به سمت خود کشاند و با هم از اتاق بیرون رفتند. حالا ام البنین و علی تنها شده بودند، علی با نگاه مهربانش صورت همسر زیبا و‌جوانش را نگاه کرد و گفت: نه...پسرمان هیچ نقصی ندارد و هر چه دارد همه حُسن است و خوبی... من به یاد واقعه ای از آینده افتادم که حضرت رسول برایم روایت نموده و به این خاطر بود که ناخواسته اشکم روان شد... ام البنین با نگرانی به علی چشم دوخت و گفت: چه واقعه ای؟! کاش برای من هم از آن سخن می گفتید علی بار دیگر عباس را به سینه فشرد و گفت: به من گفته اند،زمانی که عباسم در ایام جوانی ست، همراه حسین به کربلا می رود و در آنجا .... ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۲۰🎬: حسن و حسین چون نگین انگشتری نوزاد را در برگرفتند و زینب و کلثوم
🎬: حالا اتاق خلوت شده بود و علی لب به سخن گشود تا بیش از این ام البنین را منتظر نگذارد. علی خیره به دست و بازوی عباس، شروع کرد به گفتن قصه ی غصه ی کربلا، همان قصه ای که از زبان رسول الله شنیده بود، همان روایتی که از حضرت آدم تا حضرت خاتم، دهان به دهان چرخیده بود و دل تمام انبیاء الهی را سوزانده و به آتش کشیده بود. علی از مظلومیت حسین گفت و ام البنین اشک ریخت، علی از کربلا گفت و العطشی که در آن جاری بود و سپس از سقایی عباس گفت و ام البنین که از رشادت پسرش سر ذوق آمده بود دست و صورت عباس را غرق بوسه کرد. علی گفت و گفت و گفت تا رسید به ظهر عاشورا و تشنگی بی امان بچه ها...علی گفت و گفت و گفت تا رسید به تنهایی و بی کسی حسین...علی سرش را پایین انداخت و از شهادت عباس گفت، از فرقی که شکافته شد، از چشمانی که بر آن نیزه نشست و از دستانی که توسط لاشخورهای انسان نما به یغما رفت. علی گفت و ام البنین اشک ریخت... حالا علی قصه ی شهادت عباس را گفته بود، نگاهش به ام البنین افتاد، ام البنین دست دراز کرد و عباس را در آغوش گرفت و شروع به گریستن کرد و همانطور که گریه می کرد زمزمه میکرد: وا حسینم! وای پاره ی جگرم!وای عزیزم! و سپس بوسه ای بر چشمان عباس زد و گفت: به قربان چشمانت شوم که فدایی حسین زهرا می شود و سپس دستی به بازوی عباس کشید و گفت: عهد می کنم که آنچنان شجاع تو را بار بیاورم وتمام فنون جنگاوری را به تو بیاموزم که لشکری را حریف شوی...عهد می بندم که تو را آنچنان تربیت کنم که برای امام زمانت نه سقا و فرمانده بلکه به تنهایی یک لشکر شوی و بعد نگاهش را به علی دوخت و گفت: فرزندم را برای شهادت در رکاب حسینت پرورش می دهم و به او یاد می دهم تا جان خود را سپر بلای فرزندان فاطمه کند. در این هنگام عباس شروع به دست و پا زدن نمود و انگار می خواست بگوید من از همین الان آماده ی جانبازی در رکاب امامم هستم. علی خدا را شکر کرد و فرمود: بی شک تو همان کسی هستی که قرار است فرزندانت نامشان بر تارک آسمان هستی تا قیام قیامت بدرخشند. با تولد عباس، جمع خانواده ی علی پرشورتر شده بود، فرزندان زهرا با دیدن این برادر کوچکشان شاد و سرحال بودند و بعد از سالها غم و غصه، انگار کسی آمده بود تا غم را از چهره حسین و زینب بزداید. عباس قد می کشید و ام البنین به او رسم ادب می آموخت. عباس بزرگ و بزرگ تر میشد و ام البنین به او شمشیر بازی یاد می داد، او می خواست از همین کودکی از عباس یلی شجاع بسازد... ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل_شش🎬: حالا قوم مستضعف موسی مجهز به دانش و تجهیزات و
🎬: خیمه میعاد آماده شد و در کنار کوه طور برپاشد، حالا وقت رفتن بود، موسی به همراه تعدادی از نخبگان بنی اسراییل که بالغ بر هفتاد نفر بودند باید به سمت کوه طور می رفت تا دوباره با خدا سخن بگوید و این بار خداوند کتاب تورات را که مجموع برنامه ی مدون یک زندگی و تمدنی الهی بود بر او نازل کند و موسی با دستی پر به سمت قومش برگردد و نخبگان بر صحت تورات و سخنان خداوند شهادت دهند و موسی و قومش با برنامه ای تمدن ساز و کامل به اسم «تورات» به سمت اورشلیم بروند و در آنجا دین الهی را برپا کنند و آن را به دیگر دنیا صادر کنند. موسی قبل از رفتن با هارون خلوتی داشت و به او سفارش کرد که تمام توانش را به کار گیرد تا اوضاع بنی اسرائیل در نبود او آرام باشد و آنها با هم متحد و یکدل باشند و این اتحاد تحت هیچ شرایطی بهم نخورد و محور اتحاد در هر جامعه ای امام آن جامعه است و اینک که امام و حجت بنی اسرائیل برای مدت سی روز به کوه طور می رفت، جانشین او که از طرف خدا انتخاب شده بود باید اوضاع را آرام نگه می داشت. موسی و جمع نخبگان آماده حرکت بودند، موسی باز بر فراز بلندی رفت و هارون را به نزد خود خواند و دستش را بالا برد و فرمود: ای قوم بنی اسراییل، بدانید و آگاه باشید خداوند به من امر کرده که به کوه طور بروم و در طول سی روز تورات را تحویل بگیرم و چون در این سی روز در بین شما نیستم، پس به امر خدا جانشینی برای خود انتخاب کردم و بارها گفته ام و باز هم می گویم که هارون از طرف خدا انتخاب و به جانشینی من منصوب شده و وقتی من در بین شما نیستم بر شما واجب است که حول هارون جمع شوید سخنانش را بشنوید و اوامرش را اطاعت کنید، همانا حرف ها هارون حرف من است و حکم و امر هارون، حکم و امر من است . آگاه باشید که در این غیبت مصلحت های زیادیست و خداوند دوست دارد شما را آزمایش کند، پس در مسیر حق و طبق گفتار هارون قدم بردارید تا از این ابتلاء الهی سربلند بیرون آیید تا خداوند نعمت هایش را بر شما افزون گرداند. موسی آخرین وصایایش را نمود و به همراه نخبگان راهی کوه طور شد. بعد از رفتن موسی، حال و هوای بنی اسراییل متغییر بود، انگار این قوم آبستن حوادثی پیش بینی نشده بود. در ظاهر قوم یک پارچه بود، اما اخباری که به گوش هارون می رسید خبر از گروه گروه شدن بنی اسرائیل میداد، البته موسی قبل از رفتن این موارد را به هارون گوشزد کرده بود. به نظر می رسید این قوم به سه گروه تقسیم شدند، یک گروه آنها منافقینی بودند که از همان ابتدا هم ایمان قلبی به موسی پیدا نکرده بودند و در ظاهر او را تصدیق می کردند، اینان همان افراد بهانه جویی بودند که سر هر کاری به موسی و خدایش ایراد می گرفتند و مدام در حال غر زدن بودند، این افراد اینک با نبود موسی زمینه را برای تاخت و تاز مناسب می دیدند و مترصد لحظه ای بودند که خودشان را به رخ بکشند. دسته ی دوم افرادی بودند که به موسی ایمان قلبی داشتند اما از اینکه موسی هارون را به جانشینی خودش منصوب کرده بود بسیار ناراحت بودند، آخر آنها خود را مستحق این مقام می دانستند، این دسته حب ریاست داشتند و اینک که موسی در میانشان نبود، آنها هم بدشان نمی آمد خودی نشان بدهند و زمام امور را از دست جانشین موسی بستانند و خودشان سروری و امامت کنند و اما دسته ی سوم کسانی بودند که به موسی و هارون ایمان داشتند تعدادشان از دو دسته دیگر بیشتر بود اما عوام مردم بودند و تعدادی هم از نخبگان در جمع اینان بود. کار هارون با وجود این سه دسته که حالا دو دسته ی اول به هم نزدیک شده بودند و اتحادی پنهانی بینشان ایجاد شده بود، بسیار سخت به نظر می رسید. اما هارون از هر جهت مناسب جانشینی موسی بود و به هر طریق ممکن سعی کرد که اوضاع را تحت کنترل داشته باشد و با سختی فراوان این اتحاد شکننده را حفظ نمود تا اینکه شمارش روزهای غیبت موسی نزدیک به سی روز رسید و... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل_هفت🎬: خیمه میعاد آماده شد و در کنار کوه طور برپاشد، ح
🎬: گروه منافقین دست به کار شده بودند و از همان روز اولی که موسی به کوه طور رفت بین مردم شایعه انداختند: موسی هیچ برنامه ای برای آینده شما ندارد، او یک دروغگو هست که چون الان در کار خودش مانده و از وعده هایی که داده عاجز شده، به بهانه ی گرفتن تورات گریخته و دیگر بر نمی گردد.. این شایعه را منافقین رواج دادند و گروه دوم که ریاست طلبان و دنیا دوستان بودند که امامت هارون را بر نمی تافتند، به این شایعه پر و بال می دادند و عملا منافقین و دنیاطلبان به هم نزدیک شده بودند و با هم به یک اتحاد پنهانی رسیده بودند. موسی قبل از رفتن هشدار این امور را به هارون داده بود و او را برحذر داشته بود که مبادا به راه منحرفین و منافقین بروی و اتحاد بنی اسراییل را حفظ کن و هارون با تکیه بر پشتیبانی مردم و نخبگان می توانست این اتحاد را حفظ کند، اما اینک این اتحاد متزلزل شده بود. روزهای اول که زمزمه های این شایعه در بین مردم پیچیده بود، هارون صحنه را مدیریت می کرد و مردم طرفدار او هم در پاسخ منافقین می گفتند که موسی قرار است سی روز در کوه طور بماند و اینچنین بود که توطئه ی منافقین خنثی شد، اما هر چه که زمان بیشتر می گذشت این شایعه گرم تر و داغ تر میشد. حالا روز سی ام غیبت موسی بود، مردم دیده بان هایی گذاشته بودند تا لحظه به لحظه راه های کوه را رصد کنند تا هر وقت موسی به سمت پایین کوه آمد همه را با خبر کنند، اما خبری از آمدن موسی نبود. خداوند که عالمی بی همتاست و نعماتش بر بندگانش بی حد و حصر است اما برای دادن هر نعمتی قبلش بندگان را آزمایش می کند، اراده کرده بود که بنی اسراییل را بعد از دادن اینهمه رزق طیب و معجزات زیاد، امتحان کند، پس مقدر کرد که موسی بیش از سی روز در کوه بماند و فرمان داد که ده روز دیگر اضافه شود و عدد این کوه نشینی به چهل روز برسد و برای همین ، وقتی که روز سی ام به عصر رسید و خبری از جانب موسی نرسید. شایعه ی فرار موسی رنگ واقعیت به خود گرفت و اینبار علاوه بر این شایعه، شایعه ای دیگر دهان به دهان می گشت که موسی همان روز اول فرار کرده و در میانه ی فرار هم از دنیا رفته است و ... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل_هشت 🎬: گروه منافقین دست به کار شده بودند و از همان رو
🎬: بازار شایعات داغ بود و اینک مردم هم باورشان شده بود که موسی فرار کرده، اما هیچ کس نمی پرسید اگر فرار کرده نخبگان را با خودش به کجا برده؟! یا از کجا و چطور فرار کرده... هارون مدام آنها را موعظه می کرد و از امتحان الهی با آنها سخن می گفت،از آنهمه معجزه ای که موسی با توسل به پنج کلمه ی مقدس آورده بود می گفت تا آتش این شایعه را خاموش کند و مانع اتفاقات ناگوار بعدی شود. کاملا مشخص بود که دستی دیگر در کار است تا قوم بنی اسراییل نزول کند. خداوند همیشه آیات هدایتش را برای بشر می فرستد و بعد آنها را امتحان می کند و بشر با اختیاری که خداوند به او داده می تواند راه راست که کمال و قرب الهی ست را برود و هم می تواند که راه انحراف را انتخاب کند و خود را به قهقرا ببرد. همه دور منافقین و دنیا طلبان که در راس آنها فردی به نام «سامری» بود جمع شده بودند و کسی گوشش به سخنان حق و روایات و رهنمودهای هارون نبود. سامری یکی از نخبگان بنی اسرائیل بود، او به نوعی یار غار موسی تلقی می شد و یکی از مومنین پیش کسوت بود که مکاشفات خاصی هم داشت و گویا در یک مکاشفه جبرییل را می بیند سوار بر مرکبی و او خاک زیر پای مرکب جبرییل را برمی دارد و همیشه این خاک را باخود داشت به داشتن آن افتخار می کرد ، او کسی بود که وقتی نیل از هم شکافته شد اولین نفر، درست شانه به شانه ی موسی وارد نیل شد و مردم او را قبول داشتند و از او حرف شنوی داشتند. وقتی که موسی خواست به کوه طور برود و گفت می خواهد جانشینی برای خود انتخاب کند، سامری به خاطر داشتن این فضائل توقع داشت که او را برای جانشینی بر گزیند و وقتی متوجه شد به جای او هارون را برگزیده، کینه ی هارون را به دل گرفت، در صورتیکه که انتخاب هارون برای جانشینی از طرف شخص خود خداوند بود. حالا که موسی برنگشته بود، گروه سامری و منافقان با هم اتحاد کردند و به همه القاء کردند که موسی فرار کرده است. در این لحظه ی حساس، ابلیس هم وقت را غنیمت شمرد و خود پا به میدان نهاد، ابلیس می دانست که زمانی بسیار حساس است، از یک طرف تمدن فرعونیان که تمدن خود او بود از میان رفته بود و از طرف دیگر صدای پایه گذاری تمدنی الهی و قدرتمند می آمد، تمدنی که موسی با کمک قومش بر پا می نمود، پس او می بایست تمام تلاشش را بکند که مانع پایه ریزی و جان گرفتن این تمدن شود و ابلیس تصمیم گرفت خودش شخصا پا به میدان عمل گذارد. پس ابلیس خود را به شکل مرد تاجری درآورد که از آن طرف کوه طور به سمت قوم بنی اسرائیل می آمد. دیده بان های بنی اسراییل با دیدن مردی که به آنها نزدیک می شد، فریاد برآوردند: آهای مردم! مردی به اینجا می آید! آری مردی سوار بر مرکب به اینجا می آید! به نظر نمی رسد که موسی باشد اما شاید قاصدی از سمت موسی باشد. در این هنگام دل تمام افراد بنی اسراییل به لرزش افتاده بود، مومنان خوشحال بودند که شاید قاصدی از سمت موسی آمده و منافقین و گروه سامری ناراحت بودند که نکند نقشه شان با آمدن این مرد بهم بریزد که.... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۲۱🎬: حالا اتاق خلوت شده بود و علی لب به سخن گشود تا بیش از این ام الب
🎬: روزها می گذشت و عباس بزرگ و بزرگ تر میشد و گویی چشم و چراغ خانه شده بود. زینب که عقد کرده ی پسر عمویش عبدالله بن جعفر بود، حالا زمزمه های عروسی اش می آمد. ام البنین خیلی از جمع خواستگاران زینب شنیده بود، اما زینب هر کدام را به نحوی رد کرده بود و زمانی که عبدالله از او خواستگاری کرد، چون از لحاظ ایمان و خانواده هم کفو بودند، دلیلی برای رد او نبود اما زینب شرطی برای عبدالله گذاشته بود. ام البنین شنیده بود که زینب شرط ضمن عقدش این بوده که هر کجا حسین رفت، او هم برود و هر کجا حسین ساکن شد او هم ساکن شود، گویی راز و رمزی پشت این شرط پنهان بود، چند بار ام البنین می خواست از زینب در این باره سوال کند اما هر بار شرم و ادب مانع میشد حرفی در این باره بزند. شب عروسی زینب بود، بوی مشک و کندر و عود در فضا پیچیده بود و جمعیت در خانه ی علی جمع بودند و حالا می بایست عروس را تا خانه ی داماد همراهی کنند. ام البنین به همراه فضه و اسماء اطراف زینب را چونان نگین انگشتری در برگرفته بودند تا زینب دختر فاطمه، غم بی مادری را به یاد نیاورد، هر کدام تلاش داشتند که کاری مادرانه برای زینب کنند و این بین ام البنین پشت سر زینب بود و مدام قربان صدقه اش می رفت حسین یک سمت زینب و حسن سمت دیگرش و عباس با قد کوچکش تا تا کنان در جلو می رفت، انگار می خواست راه را برای خواهرش باز کند تا مبادا نامحرمی در کوچه باشد، گویی عباس از همان کودکی غیرتی عجیب روی زینب داشت. بالاخره کاروان عروس به خانه ی داماد رسید و عروس می خواست وارد خانه ی عبدالله شود که نگاهش خیره به نگاه حسین شد، گویی با نگاهش می گفت من همیشه در کنار تو هستم. در این هنگام اسماء جلو رفت و با لبخند گفت: عزیزکم داخل خانه ات بشو، می دانم که به برادرانت وابسته ای، همه ی عزیزانت همین جا هستند، نمی دانم برای چه شرط کردی که همیشه با حسین بمانی کاش دلیلش را به ما هم میگفتی... زینب سرش را پایین آورد انگار می خواست چیزی بگوید ام البنین کمی خود را جلو کشید تا بداند دختر زهرا چه خواسته ای دارد. زینب با لحنی لرزان گفت: خاله جان! دلایل زیادی برای این شرطم دارم، اما یکی از مهم ترین دلایلش وصیت مادرم است، آخر او به من سفارش کرده که در سرزمینی به نام کربلا و در ظهر عاشورا، کهنه پیراهنی تن حسینم کنم و از من قول گرفته که قبل از رفتن به میدان جنگ، به جای او زیر گلوی حسین را ببوسم، این سفارش های مادر نشان میدهد، من باید همیشه با حسین باشم...حتی در میانه ی میدان.... ام البنین تا این حرف را شنید زیر لب گفت: الهی من به فدای زهرا و پسرانش شوم، زهرا نگران حسینش بود، به خدا قسم فرزندانم را فدایی حسین تربیت می کنم تا دختر رسول الله در اعلی علیین از دست من راضی باشد ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۲۲🎬: روزها می گذشت و عباس بزرگ و بزرگ تر میشد و گویی چشم و چراغ خانه
🎬: سالها چونان برق و باد می گذشت، ام البنین مادر پسران شده بود، فرزندان زهرا هر کدام به خانه ی بخت خودشان رفته بودند، حالا خواب سالهای سال پیش درست چند روز قبل از ازدواج با مولا علی به واقعیت پیوسته بود و حالا یک ماه به نام عباس داشت که همه ی مدینه او را به نام«قمر بنی هاشم» می شناختند، پسری که واقعا مانند قرص قمر زیبا بود و مانند پدرش علی یلی دلاور شده بود و سه ستاره دیگر به نام عبدالله و عثمان و جعفر، خداوند به ام البنین عنایت کرده بود. ام البنین که بعد از ازدواج شمشیر از حمایل باز کرده بود، با اجازه ی همسرش علی، به فرزندانش راه و رسم جنگاوری می اموخت و اینک عباس که نوجوانی دلیر بود، شمشیر زنی را زیر دست مادر و تحت نظر پدر به بهترین نحو فرا گرفته بود. عباس آنقدر مهارت پیدا کرده بود که زمانی در کوچه پس کوچه های مدینه قدم برمیداشت، پیرمردها با دیدن او یاد علی و فتح خیبر می افتادند، حالا چند سالی بود که خلافت غصب شده ی مولا علی به او برگردانده شده بود و ام البنین به همراه فرزندان زهرا، بنا به شرایط موجود با همسرش مولا علی به کوفه آمده بودند و ساکن این شهر هزار چهره شده بودند. زینب در این شهر کلاس قرائت و تفسیر قرآن به راه انداخته بود و زنان کوفه را آموزش میداد، او گویی فاطمه دوم بود و می بایست پرچمدار اسلام جدش محمد باشد، همانگونه که فاطمه جانش را فدای ولایت زمانش کرد و خطبه ها برای این مردم غافل خواند، زینب هم نفسش بند نفس های ولیّ زمانش بود، او خود را فدایی پدر و برادرانش می کرد و همسرش عبدالله بن جعفر هم همیشه به شرطی که در زمان عقد نموده بودن وفادار بود و هیچ وقت بین زینب و حسین فاصله نیانداخت. ام البنین تازه پسر چهارمش جعفر بن علی را به دنیا آورده بود و هنوز دوران نقاهت بعد از زایمان را می گذارند. شب بود و ستاره ها در آسمان سوسو میزد، شبی از شب های ماه مبارک رمضان که در روایتی از رسول الله بود که شب قدر است، ام البنین و عباس و عبدالله که کمی کوچکتر بود مشغول عبادت بودند. عباس می خواست به مسجد برود، اما نگران حال مادر بود، سر شب به مسجد رفته بود و بعد از ساعتی باز گشته بود تا در کنار مادر باشد و مراقب حال او باشد، می خواست دوباره به مسجد باز گردد چون عباس به پدرش وابسته بود و امشب که پدر خانه ی خواهرش ام کلثوم بود او سخت دلتنگ پدر بود و می خواست تا خود را به مسجد کوفه برساند و هم دلی با عبادت خدا در مسجد صفا دهد و هم جانش را به دیدار پدر شاداب سازد. ام البنین مشغول ذکر گفتن بود که گویی خوابی او را در برگرفت، ناخوداگاه سرش را به دیوار پشتی تکیه داد، شب بود همه جا تاریک بود و ماهی زیبا و فوق العاده پرنور زمین را نورانی می کرد، ناگهان صاعقه ای آتشین زد و ماه از وسط به دونیم شد و همه جا تاریک تاریک شد... ام البنین همانطور که هراسان در زمین تاریک می دوید فریاد میزد، شق القمر شد....شق القمر شد... ناگهان قطره آبی به صورت ام البنین پاشیده شد و او را از رؤیای ترسناکش بیرون کشید. ام البنین چشمانش را گشود و چهره ی زیبای عباس که به او لبخند می زد پیش چشمش بود. عباس دستی به پیشانی مادر گذاشت و گفت: خواب بد دیدی؟! هنوز هم تب داری مادر، بگذار جرعه ای آبی به گلویت بریزم، آخر اب از دست من مزه میدهد، خودت همیشه این را می گفتی... ام البنین که هنوز در حال و هوای خوابش بود گفت: قربان دستانت شوم، آری آبی که عباس به مادر بدهد آبی بهشتی ست و آرام زمزمه کرد: ماه از وسط دو نیم شد و همه جا تاریک تاریک شد... عباس پیاله ی آب را به دهان مادر نزدیک کرد و گفت: ولوله ای شدید در جانم افتاده مادر...نمی دانم قرار است چه بشود...اما انگار نیرویی مرا به بیرون می خواند، می خواهم اگر اجازه دهی خودم را به مسجد برسانم و نماز را به امامت پدرم بخوانم و می خواهم با دیدن روی مبارک ولی خدا تمام هم و غم و این دل شوره ام پایان یابد. ام البنین جرعه ای آب نوشید و گفت: برو پسرم، برو و... او می خواست بگوید برو و جای من هم یک دل سیر چهره پدرت را بنگر و بوسه ای بر دستش بزن...اما شرم و حیا مانع شد. ادامه دارد.. @bartaren 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل_نه🎬: بازار شایعات داغ بود و اینک مردم هم باورشان شده
🎬: دیده بان دوباره فریاد زد: سوار با سرعتی زیاد به ما نزدیک می شود جمعیتی زیاد گرد هم آمده بودند و دقیقا جایی که سوار از ان سمت می آمد ایستاده بودند و همانطور که به گرد و خاکی که حاصل تازاندن اسب آن سوار بود، خیره شده بودند، هر کسی چیزی می گفت و نطقی می کرد. بالاخره بعد از دقایقی که برای همه طولانی مینمود سوار جلو آمد. مرد سوار که کسی جز ابلیس نبود اسب را جلوی جمعیت متوقف کرد و با یک حرکت از اسب به زیر آمد. همه به این مرد روی پوشیده چشم دوخته بودند، مرد دستار سیاهرنگ زردوزی شده را از روی صورتش کنار زد و همانطور که نگاهش را در بین جمعیت می گرداند گفت: کسی در این جمع پیدا نمی شود که به تشنه لبی آب رساند؟! مردم خیره به مردی بودند که میانسال به نظر می رسید و چهره ای موجه داشت و از لباس فاخرش برمی امد که تاجری چیره‌دست است و کلامش انچنان نافذ بود به طوریکه در کمتر از دقیقه چندین مشک آب به سمت او دادند. مرد که انگار مدتهاست تشنه لب است با ولع مشک آب را به سر کشید و آنقدر خورد که نه تنها خودش و بلکه تمام سر و صورت و محاسن بلندش خیس آب شد. بعد از اینکه سیرآب شد باز هم نگاهی به جمعیت نمود گفت: به گمانم شما قوم بنی اسرائیل باشید، درست است؟! سرها به نشانه ی تایید بالا و پایین رفت، مرد نفسش را آرام بیرون داد و گفت: با بزرگ این قوم سخنی دارم، بزرگ شما کیست؟! پیرمردی جلو آمد و می خواست خیمگاه میعاد را که هارون در آنجا بود نشان دهد که ناگهان منافقی از بین جمعیت پا پیش گذاشت و سامری را که در انجا حضور داشت نشان داد و گفت: این آقا بزرگ ماست و سردار سپاه موسی ست، تو کیستی و با بزرگ قوم بنی اسراییل چکار داری؟ ابلیس به سمت سامری رفت و گفت: به راستی تو بزرگ این قوم هستی؟! سامری گلویی صاف کرد و گفت: آری، تو از کجا دانستی که ما قوم بنی اسراییل هستیم و چکار به من داری؟! ابلیس سرش را جلوتر آورد و گفت: در ان طرف کوه طور همه می دانند که قوم بنی اسراییل اینجا ساکن شده اند تا پیامبرشان از سفر دیدار با خداوند برگردد، آخر ما پیامبرتان را در حال فرار دیدیم و تعدادی همراه داشت که به نظر می آمد آنان نخبگان قوم شما هستند و بسی برایتان دلسوزند و البته همراهی با موسی برای انان گویی با اجبار بود،حالا چرا مجبور بودند را نمی دانم، اما یکی از آن افراد مرا به خلوتی کشاند و از من خواست تا خود را به شما برسانم و بگویم که موسی گریخته است و تمام آن حرفهایی که درباره ی سرزمین موعود میزد و حکومت و تمدن جدید و زندگی شرافتمندانه، همه و همه دروغی بیش نبود. در این هنگام فریاد وامصیبتا از جمع منافقین بلند شد و همه با هم شعار میدادند: موسی فریبکار! موسی دروغگو! پیامبر کذاب! و تعدادی هم می گفتند: حالا به شما ثابت شد که ما راست می گفتیم، بفرمایید شاهد از غیب رسید، ببینید خداوند چقدر ما را دوست داشته که این سوار مهربان و خوش نیت را مأمور ساخته تا بیاید و موسی را رسوا سازد. سامری که انگار رؤیایش را در واقعیت می دید، از خوشحالی قهقه ای زد و گفت: پس موسی فرار کرده است... صدای هیاهوی مردم و خبری را که این مرد تاجر آورده بود به سرعت پخش شد و به گوش هارون رسید. هارون خود را به جمع مردم رسانید و می خواست حرفی بزند که باران سنگ و تهمت و ناسزا بر سرش باریدن گرفت. منافقین به او حمله ور شدند، انگار می خواستند کینه ای را که سالهای سال از موسی در دل داشتند بر سر هارون خالی نمایند و به راستی که چقدر سرنوشت قوم یهود شبیه قوم محمد است و زمانی که پیامبرشان در بینشان نبود به ولایت زمان و جانشین پیامبرشان خیانت کردند. ابلیس حالا میان دار جمع منافقین و گروه سامری بود و داشت برنامه ی تمدنی جدیدی پایه ریزی می کرد و گویا اینجا هم سقیفه ای دیگر در حال شکل گیری بود تا دین خدا از راه اصلی و مسیر مستقیم به انحراف برود. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه🎬: دیده بان دوباره فریاد زد: سوار با سرعتی زیاد به م
🎬: مثلث اتحادی که یک ضلع آن منافقین و یک ضلع آن گروه سامری و ضلع اصلی آن هم ابلیس بود شکل گرفت. جلسه ای در زیر خیمه با محوریت این مثلث شکل گرفت، آنها می خواستند برای قوم بنی اسراییل که حالا مثلا پیامبرشان گریخته بود تصمیم بگیرند، درست این صحنه سالها بعد در بین قوم بنی اسماعیل هم در محلی به نام سقیفه تشکیل شد و دقیقا در آنجا هم محوریت جلسه را پیرمردی ناآشنا که اثر سجده بر پیشانی اش بود اداره می کرد، کسی نفهمید آن پیرمرد چه کسی بود و از کجا آمد و وقتی حرفش را به کرسی نشاند به کجا رفت، اما تاریخ گواه است که ان پیرمرد زاهد و این مرد تاجر هر دو یکی بودند و کسی جز ابلیس نبودند. ابلیس خود پیشنهاد تشکیل این جلسه داد، او می خواست مسیر مستقیم و هدایت بشریت را منحرف کند و دوباره تمدنی ابلیسی پایه گذاری کند، اما باید با احتیاط و سیاست مدارانه پیش می رفت، ابلیس خوب می دانست که به یک باره نمی تواند در مقابل خداوند یکتا قد علم کند و شمشیر از رو ببندد چرا که اگر این کار می کرد و می خواست در وهله ی اول خدا را از مناسک بنی اسرائیل حذف کند شکست می خورد، چرا که مردم بنی اسراییل طی سالیان دراز معجزات زیادی از خداوند یکتا دیده بودند و هنوز هم از قِبَل همین معجزات «سلوی» شکار می کردند و نان«مَن» می خوردند و «غمام» هم بر سرشان از انان محافظت می کرد، پس حذف چنین خدای توانمندی باعث شورش مردم میشد،چون مردم این خدا را دوست داشتند پس خط انحراف می بایست کم کم پیش برود و آنچنان بی صدا باشد که کسی متوجه نشود حق کدام است و باطل کدام است. مثلت انحراف به گفتگو‌نشسته بودند و بحث پیرامون فرار موسی بود، یکی از منافقین همانطور که گوشه ی سبیلش را می جوید گفت: حالا چه کنیم؟! سامری نگاهش به دهان تاجر قاصد بود، ابلیس که تمام نگاه ها را به خود می دید گفت: چه کنیم؟! خوب این واضح است، خداوند مردم که همان«یَهُوَ» است، پیامبرش فرار کرده و آنچنان که می گویید این پیامبر فراری جانشینی برای خود انتخاب کرده، پس وقتی پیامبر دروغین باشد جانشینش هم مانند اوست و اینک شما باید او را خلع کنید و به جای او کسی که شایستگی های امامت و رهبری بنی اسرائیل را داشته باشد انتخاب کنید. تا ابلیس این نظر را داد، صدای مرحبا مرحبا از جمع بلند شد و حالا سوال اینجا بود که مقام امامت از آن چه کسی باشد؟! و اینبار باز هم ابلیس نگاهش خیره به سامری بود، زیرا او خوب از طبیعت دنیا طلب سامری آگاه بود و می دانست سامری مانند موم در دستان او خواهد بود و به راحتی می تواند دین خدا پرستی را به بت پرستی بدل کند و از طرفی مردم می گفتند سامری چشم برزخی دارد و‌مکاشفه می کند پس می تواند جانشین خوبی برای موسی باشد بعد از ساعتی شور و مشورت، بالاخره سقیفه ی بنی اسراییل هم به نتیجه رسید و سامری را به جانشینی برگزیدند و خیلی زود این خبر در بین تمام افراد بنی اسرائیل پیچید. ابلیس خوشحال از این رویداد بود، چون قدم اول انحراف قوم موسی را برداشته بود و مقام ولایت را خلع و مهره ی خودش را جانشین او گذاشته بود و در تمام جوامع بشری این اولین قدم انحراف ملت هاست، غصب کرسی ولایت و حذف خلیفه ی خداوند... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕