#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل_دو🎬: بنی اسراییل حالا سیراب شده بودند و شکمشان از گرس
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_چهل_سه🎬:
و باز هم موسی کلمات مقدس را واسطه قرار داد و این بار کل بیابان پوشیده شد از دانه های ریز سفید رنگی که به نرمی پنبه بودند و مزه شان به شیرینی کلوچه عسلی بود.
مردم با دیدن دانه با تعجب گفتند: «من» یعنی اینها چیست؟ و این دانه ها به «من» معروف شد و در آیات قران هم همین تعبیر آمده است.
موسی به آنها یاد داد که از این دانه ها می توان به عنوان نان استفاده کرد، به این صورت که از این دانه ها بر می چیدند و با فشار کوچکی آرد می شدند و سپس خمیرشان می کردند و وقتی خمیر را به شکل قرصی نان در می آوردند، ناگهان این خمیر بدون دیدن حرارت و آتشی، تبدیل به نانی خوشمزه میشد.
و عجیب اینکه این پرندگان و این نان های شگفت انگیز، هر روز به یک مزه و طعمی دلچسپ در می آمدند، یعنی تمام مزه ها و تمام ویتامین های مورد نیاز هر کس در این دو طعام وجود داشت.
درست است که این طعام ها مانند یک اعجاز بود، اما معجزه نبود،روند طبیعی یک عمل و عکس العمل بود.
معجزه همان عصای موسی بود که تبدیل به اژدها می شد، اما اینجا سنت خدا جاری بود، خداوند امر کرده بود که او را بپرستند و از او یاری بجویند و کلمات مقدس را به فریاد بخوانند و او هم رزق و روزیشان را به بهترین شکل ممکن می رساند، به طوریکه بندگان مخلص به زحمتی آنچنانی نیافتند، حالا که بنی اسرائیل پس از سالها استضعاف و فقر دست از خدا نکشیده بودند، خدا هم حوائج مادی و معنویشان را برآورده می کرد و این سنت خداست و همیشه و در همه جا و در تمام زمان ها جاریست، اگر بنده گوش به فرمان خدا باشد و تمام امیدش خدا و کلمات مقدس باشد، بی شک خدا هم به بهترین شکل زندگی او را سر و سامان می دهد .
حالا بنی اسرائیل امکانات یک زندگی را داشت، آب و غذا و نان را به شکلی که گفتیم خدا برایشان به برکت کلمات مقدس فراهم نمود، آنها در طول سفر و هر روز می توانستند پرنده شکار کنند و طعامی لذیذ با نانی دلچسپ داشته باشند، فقط این شکار کردن در روز شنبه نمی بایست انجام شود، چرا که شنبه ها در هر صورت متعلق به عبادت پروردگار بود.
خداوند وقتی آدم را خلق کرد و او را به روی زمین فرستاد نیازهای او را هم برطرف کرد و الان هم نیازهای بنی اسراییل را مرتفع نمود آب و غذا و نان و فقط می ماند مسکن که آن هم چون بنی اسراییل در حال هجرت بود و بیابان سینا جایی برای برپایی مسکن نبود و قرار بود آنها به اورشلیم بروند، پس نیاز مسکن اینجا بی معنا بود، اما وقتی بنی اسراییل دوباره بهانه جویی کردند و بعضی مغرضان بهانه ی مسکن و سرپناه را آوردند و خواستند به این طریق عظمت خدای یکتا را زیر سوال ببرند
اینبار دوباره موسی دست به کار شد و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 ثبت نام روایت انسان، آغاز شد!
🧳 همسفر حقیقت باش...
سفر خودت رو از اینجا آغاز کن،
سفری پر فراز و نشیب به قدمت ۸۵۰۰ سال...
♨️ آغاز سفر با ۲۰ درصد تخفیف ویژه:
🔗 https://mabnaschool.ir/landing-revayat-department/
⚠️ تخفیف ویژه فقط تا ۸ مرداد ماه برقراره!
#همسفر_حقیقت_باش
#روایت_انسان
🆔️ @Revayate_ensan_home
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۱۷🎬: صدای هق هق ام البنین همراه با گریه ی ام کلثوم در هم پیچید، انگار
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۱۸🎬:
ام البنین بوسه ای از سر کلثوم گرفت و گفت: بندهای جگرم را پاره کردی و دلم را تکه تکه نمودی، آخر این چه مصیبت هایی بود که بر دختر رسول الله روا داشتند؟!
عزیزم مادرت در ایمان به خدا و دفاع از ولایت زمانش اسوه ی صبر و استقامت است و او سرور زنان این دنیا و ان دنیاست و گمان مکن که خداوند اجر و ثواب نیکوکاران را ضایع می کند پس خداوند مادر شما را سرور تمام نیکوکاران اختیار و انتخاب نمود.
ام کلثوم ناله اش بلند تر شد و گفت: خودم با چشم خودم دیدم که پدرم حیدر کرار که در شجاعت کسی به مثال او نیست شبی که مادرم را غسل میداد ناله اش بلند شد و من نمی دانستم بر غم فقدان مادر بگریم یا بر گریه های مظلومانه ی پدر اشک بریزم.
دوباره صدای گریه های این دو در هم پیچید که ناگهان صدای زینب از پشت سرشان بلند شد: شما را چه شده؟! چرا حالتان اینگونه است؟! خاله جان خیر است چرا با این احوالاتت اینقدر اشک میریزی؟! و بعد رو به ام کلثوم کرد و فرمود: خواهرم! چه شده؟! حرفی بزنید تا بدانم چه اتفاق افتاده؟!
ام کلثوم آهی کشید و گفت: هیچ چیز نشده، من داشتم از مصائب مادرمان زهرا برای خاله جان می گفتم و تعریف می کردم که چگونه در ایام جوانی از پیش ما رفت، آیا این مصائب دل را نمی سوزاند و نباید گریه کرد؟
زینب کنار آن دو نشست و دست ام کلثوم را در دست گرفت و گفت: درست می گویی خواهرم، اما خدا در هرکاری حکمت ها و عبرتی هایی گذاشته، ما قومی هستیم که خداوند متعال ما را با تمام فضائل شرافت داده و از تمام رذائل پاک نموده، هنگامی که مصیبتی به ما برسد چیزی که مورد رضای خداوند نیست بر زبان جاری نمیکنیم و آنچنان که جدمان ما را تعلیم داده اند می گوییم«انا لله و انا الیه راجعون»، بلند شو خواهرم، بلند شو و اینقدر دل خاله را نسوزان، او نباید در خانه ی ما زیاد غم و غصه ببیند، آخر او باردارست، قرار است برادری برای ما به دنیا آورد، برادری که چون کوه پشت ما می ایستد، همه میدانند غم و غصه و گریه برای زن باردار چون سم است، پس از مصیبت ها سخن نگو...
در این هنگام ناگهان بغض ام کلثوم ترکید و گفت: چشم، دیگر چیزی نمی گویم، اما فقط یک سوال، مگر مادر ما باردار نبود؟! مگر همه نمی دانند که نباید زن باردار حتی گریه کند، پس چرا اینهمه تازیانه و سیلی او را زدند؟! چرا آتش به جانش انداختند؟! چرا میخ به بدنش فرو کردند؟! چرا برادرم محسن را به دنیا نیامده کشتند؟!
در این هنگام اشک زینب هم در آمد اما چون دختری صبور بود سعی می کرد نشکند و بار دیگر کودک درون شکم ام البنین به حرکت افتاد انگار او هم بی قرار برای انتقام شده بود و ام البنین آنچنان می گریست که بیم بیهوش شدنش می رفت..
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۱۸🎬: ام البنین بوسه ای از سر کلثوم گرفت و گفت: بندهای جگرم را پاره کر
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۱۹🎬:
روزها به سرعت می گذشت و این ایام برای ام البنین گویی کلاس درسی بود که قرار بود از او بزرگ زنی کم همتا بسازد.
ام البنین زیر دست مولا علی و فرزندانش پرورش می یافت، گرچه او زنی بسیار فهمیده و با کمالات بود اما در این خانه، هر چه میدید درس خداشناسی و معرفت بود.
روزهای آخر بارداری ام البنین بود، کنار تنور نان نشسته بود و می خواست در پخت نان کمک کند، اما زینب به او امر کرده بود که بنشیند و حالا فضه در کنار او بود و همانطور که با کمک زینب و ام کلثوم نان ها را بر تنور داغ میزد و بویی مطبوع در هوا پخش میشد به چهره ی همسر علی نگاه کرد و گفت: خواهرم ام البنین! حالت خوب است؟! به نظرم رنگ چهره ات برافروخته شده است.
ام البنین که زنی بی نهایت مؤدب بود و نمی خواست باری بر دوش کسی باشد نفس کوتاهی کشید و گفت: حالم خوب است، زحمت پخت نان را که شما میکشید به گمانم گرمای تنور باعث شد اینچنین و ناگهان دردی در بدنش پیچید و آخ کوتاهی کرد و سرش را به دیوار گلی پشتش تکیه داد و ناخوداگاه چشمانش روی هم افتاد.
فضه هراسان از جا برخواست رو به ام کلثوم گفت: فوری اسماء و امامه را به اینجا بیاورید، بی شک وقت به دنیا آمدن پسر ام البنین و حیدر کرار فرا رسیده است.
خیلی زود زنهای مدینه در خانه ی علی جمع شدند.
دردهای ام البنین شدید تر شده بود،
ام کلثوم و زینب پشت در مدام ذکر می گفتند و قرآن می خواندند.
حسن و حسین هم به دنبال پدرشان رفته بودند تا به او خبر تولد قریب الوقوع برادرشان را بدهند.
زینب سوره ی مریم را می خواند که ناگهان صدای گریه ی نوزاد به گوشش رسید و پشت سرش صدای ماشاالله لاحول ولا قوة الا بالله زنان مدینه...
یکی از زنها گفت: الله اکبر! این نوزاد نیست...این که قرص قمر است، انگار فرشته ای از آسمان نازل شده، چه زیباست و پشت سرش صدای قابله ی مدینه بلند شد: شما دست و بازوی این نوزاد را ببینید، اصلا به طفلی که تازه به دنیا آمده نمی خورد، گویی پهلوانی در جلد یک نوزاد است، به خدا قسم که کودکان زیادی روی دست من پا به این دنیا گذاشته اند، اما این کودک سوای همه ی کودکان است...این کودک بی نظیر است، در عین حال اینکه زیباست، بدنش هم پهلوانی ست و چهار شانه...
فضه با صدایی که از هیجان می لرزید گفت: ام البنین! ای همسر حیدر کرار...نوزاد که به دنیا نیاوردی، قرص قمر به این دنیا آوردی به همان زیبایی و درخشندگی...
در این هنگام زینب که جلوی درگاه در ایستاده بود و منتظر بود که اجازه ورود به اتاق را به او بدهند و دل درون سینه اش به تلاطم بود برای دیدن این برادر که هنوز نیامده مهرش به دل کل خانواده ی علی نشسته بود، زیر لب گفت: آری...برادرم قمر است...قمر بنی هاشم!
بعد از ساعتی، صدای یاالله یاالله علی بلند شد که همراه حسن و حسین از بیرون خانه می آمدند.
زنان مدینه از اتاق بیرون آمدند و هر کدام برای داشتن این نوزاد نور رسیده به علی مرتضی تبریک گفتند.
علی خسته از کار در نخلستان به سمت اتاق رفت و حسن و حسین که شادی از چهره شان می بارید به همراه پدر وارد اتاق شدند و تا چشمشان به برادر تازه رسیده شان افتاد، با خوشحالی تمام به سمت بستر ام البنین رفتند و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل_سه🎬: و باز هم موسی کلمات مقدس را واسطه قرار داد و این
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_چهل_چهار🎬:
دوباره بهانه جویان بنی اسراییل به کار افتادند و این بار از موسی مسکن می خواستند.
در نظر قبیله ی بنی اسراییل، مسکن و خانه ای که می خواستند می بایست هم پایه ی قصرها و خانه هایی باشد که در مصر فرعونیان می ساختند، به همان عظمت و استحکام، چون آنها خداوند را با فرعون که خدای مصری ها تلقی می شد مقایسه می کردند و حالا هم خانه هایی در خور می خواستند.
این خواسته در حالی بود که بنی اسرائیل ساکن بیابان سینا نبود و این بیابان فقط گذرگاهی برای آنها محسوب میشد تا از آن بگذرند و به سرزمین مقدس و اورشلیم برسند پس هیچ عقل سلیمی قبول نمی کرد که مسکن به آن معنای مصری برایشان فراهم شود.
اما چون این سفر با این حجم جمعیت سفری طولانی به اندازه سه چهار ماه بود، باید فکری برای اقامتگاه آنان می شد.
صحرای سینا طوری بود که روزهایش آفتاب بسیار سوزان و آزار دهنده بود و شبهایش سرمایی استخوان سوز به جان مردم می افتاد، یعنی شب و روزش دو هوای متنقاض داشت.
پس مردم دوباره موسی را دوره کردند و از او خواستند تا خداوند فکری برای سرپناه آنان کند و بار دیگر موسی به جایگاهی بلند رفت و دستانش را به آسمان بلند کرد و باز هم همان ذکر را گفت و حالا افراد بنی اسراییل کاملا می دانستند که خداوند اگر بخواهد نعمتی به آنها بدهد فقط و فقط با توسل به برگزیدگانش می دهد و راه تمام نعمت ها و برکات از پنج کلمه ی مقدس می گذرد، موسی می خواند و مومنان با او تکرار می کردند، انگار تمام دشت سینا یک پارچه شده بود عشق محمد و آل محمد و فریاد همه به آسمان بلند بود« الهی یا حمید به حق محمد، یا عالی بحق علی یا فاطرالسموات و الارض بحق فاطمه، یا محسن بحق الحسن و یا ذی القدیم الاحسان بحق الحسین علیه السلام، مأمن و اقامتگاه و مسکنی برای ما برسان»
هنوز دستان موسی از دعا پایین نیامده بود ناگهان نسیمی خنک وزیدن گرفت و ابرهایی عجیب که تا به حال هیچ کس نمونه اش را در آسمان ندیده بود روی سر تمام افراد بنی اسرائیل ظاهر شد.
این ابرها که «غمام» نام گرفت، عملکردی عجیب داشتند، آنها دقیقا مثل سقف قصرهای باشکوه مصر عمل می کردند، وقتی نور خورشید با شدت می تابید ، غمام مردم را از تابش نور خورشید در امان داشتند و سایه ی این ابرها آنقدر لطیف بود که مردم مدام وزیدن نسیم خنک و مطبوع بهاری را با همان خوشبویی و طراوت حس می کردند و این ابرها در شب مانند ماهتاب پر نور می شدند، انگار چلچراغ های بزرگی بالای سر بنی اسراییل نصب شده باشند، شب به روشنایی روز برایشان بود و هوای شب هم بسیار مطبوع و دلپذیر بود.
با وجود غمام، قوم موسی نه گرمای روز و نه سرمای شب را حس می کردند، انگار که نه در صحرای سینا، بلکه در بهشتی آسمانی بودند و این نه اعجاز یک پیامبر بلکه عکس العمل یک عمل نیکو بود.
خداوند به بندگانش دستور داده بود که او را بپرستند و از برگزیدگان او که محمد و آل محمد بود یاری جویند و اینک که آنها به خواسته ی خدا پیش رفته بودند، خداوند هم طبق سنت و وعده ی تخلف ناپذیرش، همه ی امور راحتی آنان را فراهم کرده بود.
حالا هر روز پرنده سلوی شکار می کردند، پرنده ای که هر روز به یک طعم در کامشان می نشست و از زمین هم دانه های سفید و لذیذ«مَن» برایشان می روید و در طرفه العینی تبدیل به نانی خوشمزه میشد و مسکن بسیار باشکوه و پادشاهی هم پیدا کرده بودند که به هر کجای بیابان می رفتند این سقف هم با آنها حرکت می کرد و بالای سرشان بود و این است عظمت محمد و آل محمد که با توسل به ایشان، بنی اسراییل صاحب همه چیز شدند
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
با سلام
مخاطبینی که قصد تهیه ی کتاب «سرگذشت یک ساحر» که همان رمان «تجسم شیطان ۱_۲» هست را دارند به پی وی خانم حسینی پیام بدهند
@T_hosynee
گیره حجاب
تعداد دانه ای ۱۰
اما
سفارش از ۱۰۰تا تا ۵۰۰تا دانه ای ۷۵۰۰
از ۵۰۰تا تا هزارتا دانه ای ۶۰۰۰
توجه کنید درصدی از این هزینه بابت کار های مهدوی انجام خواهد شد
مناسب برای کسایی که میرن پیاده روی اربعین برای هدیه دادن به دختر بچه های عراقی...
برای ثبت سفارش
@benshan
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل_چهار🎬: دوباره بهانه جویان بنی اسراییل به کار افتادند
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_چهل_پنج🎬:
قوم بنی اسرائیل در صحرای سینا برای رسیدن به ارض مقدس به پیش می رفت و این پیش روی یکنواخت نبود.
خداوند برای آنها رزق طیب می فرستاد، رزقی که هر مؤمن آرزوی رسیدن به آن را دارد حالا این رزق نصیب بنی اسرائیل شده بود و علاوه بر آن دارای مسکنی متحرک شده بودند.
خداوند برای این قوم برنامه داشت، اراده کرده بود تمدنی الهی برپا کند، اینک که تمدن چندین هزار ساله ی فرعونیان که همان تمدن ابلیسی بود از بین رفته بود، می بایست تمدنی محکم و معنویی و خدایی برپا شود تا جمیع بشریت به سمت آن رهنمون شوند و این تمدن در ارض مقدس جلوه گری می کرد، برای همین قبل از رسیدن به اورشلیم، موسی می بایست قوم بنی اسراییل را آموزش دهد، آموزش هایی در همه ی ابعاد زندگی که بتوان بر پایه ی آن تمدنی قوی به راه انداخت.
پس هراز گاهی دست از سفر می کشیدند و در صحرا اقامتگاه های موقت ایجاد می کردند و موسی توسط نخبگان قوم، همه ی آنها را آموزش می داد، همانطور که قبلا گفتیم حضرت موسی بنی اسرائیل را به گروه های بزرگ و متوسط و کوچک و کوچک تر تقسیم کرد و در آموزش هم این گروه ها برپا بود.
حضرت موسی شیپوری داشت که هر آهنگ آن معنای خاصی داشت، یعنی به مرور مردم متوجه این مهم شده بودند و هر بار که موسی بر فراز تپه می رفت و شیپور را می نواخت مردم میفهمیدند که معنای این آهنگ چیست، گاهی موسی فرماندهان کل را احضار می کرد و گاهی فرماندهان جز و گاهی هم کل مردم و به این طریق شبکه ی اطلاعاتی دقیق و پیچیده ای شکل گرفته بود.
موسی آموزش های سخت و پیچیده ی اطلاعاتی به قومش میداد تا آنها متبحر شوند و در آینده ای نه چندان دور بتوانند بر پایه ی این آموزش ها مملکتی را بگردانند و علاوه بر این انواع و اقسام هنرها را به نخبه ها آموزش می داد و نخبه ها با تشکیل کلاس های پی در پی به مردم آموزش می دادند.
قوم بنی اسراییل که سالیان درازی در استضعاف بود و از هر نظر چه علمی و چه مهارتی و چه کلامی و چه اطلاعاتی و چه مادی در فقر بودند، اینک در ادامه ی آن چهل سال مربی گری موسی، باز هم آموزش می دیدند تا زمانی که به ارض مقدس رسیدند، قومی غنی از همه ی علوم باشند.
موسی در ابتدا به این مردم مستضعف آموزش خط و خواندن و نوشتن آموخت، حتی آموزش خیاطی، ریختگری،آهنگری، نجاری ومعماری و طراحی و نقاشی و هر آنچه که هنر تا آن زمان بود را به آنان تعلیم داد.
آنها اینقدر در انواع هنرها پیشرفت کرده بودند که وقتی موسی هر روز ذکر محمد و آل محمد را می گفت، آنها دوره اش می کردند و از موسی می خواستند که جزییات صورت محمد و پدر و جدش و علی و اولادش را برای آنها شرح دهد و وقتی موسی از خصوصیات ظاهری پیامبر آخرالزمان و وصی بلافصل او سخن می گفت، دست های هنرمند نقاشان به کار می افتاد و چهره های الهی کلمات مقدس را که سر منشا تمام نعمت ها و برکات دنیا هستند به تصویر می کشیدند.
این تصاویر آنقدر زیاد شده بود که کل قوم بنی اسرائیل، کلمات مقدس را چونان چهره ی فرزندان خود می شناختند.
و این روند کاری بنی اسراییل بود، سفر می کردند و هر چند روز یک جا اقامت می نمودند و تعلیم می دیدند و تقریبا کودک و بزرگ و مرد و زن هر کسی در کاری متبحر شده بودند تا اینکه کم کم این قوم به نزدیکی کوه طورو سینا و وادی شرقی طور رسید، همانجا که موسی یک بار با خداوند گفتگو کرده بود.
تعریف این کوه و تقدسش را بارها و بارها از زبان موسی شنیده بودند و حالا نزدیک این وادی مقدس بودند که موسی حالش دگرگون شد و جبرئیل بر او نازل شد و خبر آمد خبری در راه است...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل_پنج🎬: قوم بنی اسرائیل در صحرای سینا برای رسیدن به ارض
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_چهل_شش🎬:
حالا قوم مستضعف موسی مجهز به دانش و تجهیزات و اطلاعاتی شده بود که می توانست تمدنی نو در عالم بر پا کند.
تقریبا حدود سه ماه طول کشید که آن ها از دریا به دامنه کوه مقدس طور برسند همان کوهی که یک بار موسی در دامنه آن با خدا صحبت کرده بود و رسالتش را گرفته بود و گویی این بار هم می بایست واقعه ای مقدس در این جا شکل بگیرد، واقعه ای که می رفت امتحانی باشد برای قوم موسی و مجدد تاریخ تکرار شده بود و موسی این بار نه با خانواده که با ششصد هزار نفر از قومش در کنار کوه طور اردو زده بودند.
گویی در اینجا اتفاق مهمی قرار بود بیافتد و فرشته ی وحی بر موسی نازل شد و دستور خدا را ابلاغ نمود خداوند دستوری برای ساخت خیمه میعاد یا مسجد سیار داده بود و از موسی خواسته بود در کنار همین کوه مسجدی سیار که در کتاب مقدس در مورد این خیمه نام «عریش موسی» آمده است بنا کند.
دستور العملی را خدا برای ساختن خیمه میعاد یا «مَقدَس صحرایی» برای حضور الهی خداوند، به موسی داد. خیمه ای که میتوانستند با خودشان حمل کنند و هر کجا که می خواستند علم کنند.
موسی گفت که یکی از افراد بنی اسراییل را به عنوان سرآمد صنعت گران انتخاب کنند تا از قدرت علمی خود برای ساختن آن پرده ها استفاده کنند و به آن ها مهارت و قدرت داد تا نه تنها خیمه میعاد بسازند، بلکه هنر و مهارتشان را به دیگران نیز آموزش دهند.
در تورات در مورد کیفیت ساختن آن به تفصیل توضیح میدهد.
و علاوه بر دستور ساخت این خیمه میعاد،خداوند به موسی وعده داد که تورات قرار است از آسمان نازل شود.
و این واقعه ای بس مهم بود، موسی قرار بود کتاب آسمانی داشته باشد و این کتاب قرار بود دقیقا در همان جایی که موسی یک بار با خداوند بدون واسطه سخن گفته بود، بر او نازل شود.
تورات وحی پروردگار بود گویی بنی اسرائیل این آمادگی را پیدا کرده بود که کتابچه ای حاوی دستورالعمل های مختلف و شریعت و قوانین، برایشان نازل شود. یعنی سطحی از پیچیدگی و قدرت تمدنی را پیدا کرده بود که شایسته داشتن کتاب آسمانی بود.
کتاب آسمانی که بسیاری از جزئیات و کلیات را در خودش داشت، از احکام
غذا خوردن و اخلاق و عبادات گرفته تا آینده پژوهی و... و این خیلی اتفاق مهمی بود، همانطور که الان قران کتاب زندگی ست و مجموع تمام علوم در آن جاریست و منتها مبین ندارد و مبین آن امام معصوم است، تورات نیز این ویژگی را داشت و با این تفاوت که مبین آن، موسی نبی همراه تورات بود.
خداوند امر کرده بود که قوم بنی اسرائیل باید مدت سی روز در این مکان می ماندند تا موسی همراه بزرگان و نخبگانی از قوم که انتخاب
کرده بود، بروند و از خداوند تورات را بگیرند.
موسی گویی آماده بود که قوم یک مرحله ارتقا پیدا کند و آموزشهای نو و جدیدی را دریافت کنند، مثل این بود که قرار است قوم موسی از مرحله ی دروس ابتدایی وارد مراحل پیشرفته تری شوند.
قوم بنی اسرائیل می بایست در این مدت سی روز وحدت اجتماعی خود را حفظ می کرد. عامل وحدت بخش و عاملی که به جامعه حیات و روح میداد امام بود، اصلا امام مدار آرامش زمین و مردم زمین است که حول او مردم متحد و آرامند و حالا در غیاب موسی، هارون از جانب خدا به جانشینی موسی منصوب شده بود.
مردم با او بیعت کردند و او را به عنوان سر دسته تمدن قرار دادند، انگار واقعه ی غدیر خمی دیگر در جوار کوه طور برپا شده بود و به جای محمد، این موسی بود که دست جانشینش را بالا برد و برای هارون بیعت ستاند.
قرار بود موسی در بالای کوه طور، تورات را تحویل بگیرد و بزرگان و نخبگانی هم که همراه موسی می رفتند هم تصدیق کنند که صدای خدا را شنیدند و تورات کتابی از سوی خداوند است و بعد نزد مردم بیایند و هر انچه را دیدند شرح دهند.
تاریخ بنی اسرائیل به نقطه ی عطفش نزدیک میشد، نقطه ای که ابتلاء و آزمایش خداوند برای این قوم در آن بود که اگر از آزمایش سربلند بیرون می آمدند به اوج می رسیدند و اگر....
ادامه دارد
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕