eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل_سه🎬: و باز هم موسی کلمات مقدس را واسطه قرار داد و این
🎬: دوباره بهانه جویان بنی اسراییل به کار افتادند و این بار از موسی مسکن می خواستند. در نظر قبیله ی بنی اسراییل، مسکن و خانه ای که می خواستند می بایست هم پایه ی قصرها و خانه هایی باشد که در مصر فرعونیان می ساختند، به همان عظمت و استحکام، چون آنها خداوند را با فرعون که خدای مصری ها تلقی می شد مقایسه می کردند و حالا هم خانه هایی در خور می خواستند. این خواسته در حالی بود که بنی اسرائیل ساکن بیابان سینا نبود و این بیابان فقط گذرگاهی برای آنها محسوب میشد تا از آن بگذرند و به سرزمین مقدس و اورشلیم برسند پس هیچ عقل سلیمی قبول نمی کرد که مسکن به آن معنای مصری برایشان فراهم شود. اما چون این سفر با این حجم جمعیت سفری طولانی به اندازه سه چهار ماه بود، باید فکری برای اقامتگاه آنان می شد. صحرای سینا طوری بود که روزهایش آفتاب بسیار سوزان و آزار دهنده بود و شبهایش سرمایی استخوان سوز به جان مردم می افتاد، یعنی شب و روزش دو هوای متنقاض داشت. پس مردم دوباره موسی را دوره کردند و از او خواستند تا خداوند فکری برای سرپناه آنان کند و بار دیگر موسی به جایگاهی بلند رفت و دستانش را به آسمان بلند کرد و باز هم همان ذکر را گفت و حالا افراد بنی اسراییل کاملا می دانستند که خداوند اگر بخواهد نعمتی به آنها بدهد فقط و فقط با توسل به برگزیدگانش می دهد و راه تمام نعمت ها و برکات از پنج کلمه ی مقدس می گذرد، موسی می خواند و مومنان با او تکرار می کردند، انگار تمام دشت سینا یک پارچه شده بود عشق محمد و آل محمد و فریاد همه به آسمان بلند بود« الهی یا حمید به حق محمد، یا عالی بحق علی یا فاطرالسموات و الارض بحق فاطمه، یا محسن بحق الحسن و یا ذی القدیم الاحسان بحق الحسین علیه السلام، مأمن و اقامتگاه و مسکنی برای ما برسان» هنوز دستان موسی از دعا پایین نیامده بود ناگهان نسیمی خنک وزیدن گرفت و ابرهایی عجیب که تا به حال هیچ کس نمونه اش را در آسمان ندیده بود روی سر تمام افراد بنی اسرائیل ظاهر شد. این ابرها که «غمام» نام گرفت، عملکردی عجیب داشتند، آنها دقیقا مثل سقف قصرهای باشکوه مصر عمل می کردند، وقتی نور خورشید با شدت می تابید ، غمام مردم را از تابش نور خورشید در امان داشتند و سایه ی این ابرها آنقدر لطیف بود که مردم مدام وزیدن نسیم خنک و مطبوع بهاری را با همان خوشبویی و طراوت حس می کردند و این ابرها در شب مانند ماهتاب پر نور می شدند، انگار چلچراغ های بزرگی بالای سر بنی اسراییل نصب شده باشند، شب به روشنایی روز برایشان بود و هوای شب هم بسیار مطبوع و دلپذیر بود. با وجود غمام، قوم موسی نه گرمای روز و نه سرمای شب را حس می کردند، انگار که نه در صحرای سینا، بلکه در بهشتی آسمانی بودند و این نه اعجاز یک پیامبر بلکه عکس العمل یک عمل نیکو بود. خداوند به بندگانش دستور داده بود که او را بپرستند و از برگزیدگان او که محمد و آل محمد بود یاری جویند و اینک که آنها به خواسته ی خدا پیش رفته بودند، خداوند هم طبق سنت و وعده ی تخلف ناپذیرش، همه ی امور راحتی آنان را فراهم کرده بود. حالا هر روز پرنده سلوی شکار می کردند، پرنده ای که هر روز به یک طعم در کامشان می نشست و از زمین هم دانه های سفید و لذیذ«مَن» برایشان می روید و در طرفه العینی تبدیل به نانی خوشمزه میشد و مسکن بسیار باشکوه و پادشاهی هم پیدا کرده بودند که به هر کجای بیابان می رفتند این سقف هم با آنها حرکت می کرد و بالای سرشان بود و این است عظمت محمد و آل محمد که با توسل به ایشان، بنی اسراییل صاحب همه چیز شدند ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
با سلام مخاطبینی که قصد تهیه ی کتاب «سرگذشت یک ساحر» که همان رمان «تجسم شیطان ۱_۲» هست را دارند به پی وی خانم حسینی پیام بدهند @T_hosynee
گیره حجاب تعداد دانه ای ۱۰ اما سفارش از ۱۰۰تا تا ۵۰۰تا دانه ای ۷۵۰۰ از ۵۰۰تا تا هزارتا دانه ای ۶۰۰۰ توجه کنید درصدی از این هزینه بابت کار های مهدوی انجام خواهد شد مناسب برای کسایی که میرن پیاده روی اربعین برای هدیه دادن به دختر بچه های عراقی... برای ثبت سفارش @benshan
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل_چهار🎬: دوباره بهانه جویان بنی اسراییل به کار افتادند
🎬: قوم بنی اسرائیل در صحرای سینا برای رسیدن به ارض مقدس به پیش می رفت و این پیش روی یکنواخت نبود. خداوند برای آنها رزق طیب می فرستاد، رزقی که هر مؤمن آرزوی رسیدن به آن را دارد حالا این رزق نصیب بنی اسرائیل شده بود و علاوه بر آن دارای مسکنی متحرک شده بودند. خداوند برای این قوم برنامه داشت، اراده کرده بود تمدنی الهی برپا کند، اینک که تمدن چندین هزار ساله ی فرعونیان که همان تمدن ابلیسی بود از بین رفته بود، می بایست تمدنی محکم و معنویی و خدایی برپا شود تا جمیع بشریت به سمت آن رهنمون شوند و این تمدن در ارض مقدس جلوه گری می کرد، برای همین قبل از رسیدن به اورشلیم، موسی می بایست قوم بنی اسراییل را آموزش دهد، آموزش هایی در همه ی ابعاد زندگی که بتوان بر پایه ی آن تمدنی قوی به راه انداخت. پس هراز گاهی دست از سفر می کشیدند و در صحرا اقامتگاه های موقت ایجاد می کردند و موسی توسط نخبگان قوم، همه ی آنها را آموزش می داد، همانطور که قبلا گفتیم حضرت موسی بنی اسرائیل را به گروه های بزرگ و متوسط و کوچک و کوچک تر تقسیم کرد و در آموزش هم این گروه ها برپا بود. حضرت موسی شیپوری داشت که هر آهنگ آن معنای خاصی داشت، یعنی به مرور مردم متوجه این مهم شده بودند و هر بار که موسی بر فراز تپه می رفت و شیپور را می نواخت مردم می‌فهمیدند که معنای این آهنگ چیست، گاهی موسی فرماندهان کل را احضار می کرد و گاهی فرماندهان جز و گاهی هم کل مردم و به این طریق شبکه ی اطلاعاتی دقیق و پیچیده ای شکل گرفته بود. موسی آموزش های سخت و پیچیده ی اطلاعاتی به قومش میداد تا آنها متبحر شوند و در آینده ای نه چندان دور بتوانند بر پایه ی این آموزش ها مملکتی را بگردانند و علاوه بر این انواع و اقسام هنرها را به نخبه ها آموزش می داد و نخبه ها با تشکیل کلاس های پی در پی به مردم آموزش می دادند. قوم بنی اسراییل که سالیان درازی در استضعاف بود و از هر نظر چه علمی و چه مهارتی و چه کلامی و چه اطلاعاتی و چه مادی در فقر بودند، اینک در ادامه ی آن چهل سال مربی گری موسی، باز هم آموزش می دیدند تا زمانی که به ارض مقدس رسیدند، قومی غنی از همه ی علوم باشند. موسی در ابتدا به این مردم مستضعف آموزش خط و خواندن و نوشتن آموخت، حتی آموزش خیاطی، ریختگری،آهنگری، نجاری ومعماری و طراحی و نقاشی و هر آنچه که هنر تا آن زمان بود را به آنان تعلیم داد. آنها اینقدر در انواع هنرها پیشرفت کرده بودند که وقتی موسی هر روز ذکر محمد و آل محمد را می گفت، آنها دوره اش می کردند و از موسی می خواستند که جزییات صورت محمد و پدر و جدش و علی و اولادش را برای آنها شرح دهد و وقتی موسی از خصوصیات ظاهری پیامبر آخرالزمان و وصی بلافصل او سخن می گفت، دست های هنرمند نقاشان به کار می افتاد و چهره های الهی کلمات مقدس را که سر منشا تمام نعمت ها و برکات دنیا هستند به تصویر می کشیدند. این تصاویر آنقدر زیاد شده بود که کل قوم بنی اسرائیل، کلمات مقدس را چونان چهره ی فرزندان خود می شناختند. و این روند کاری بنی اسراییل بود، سفر می کردند و هر چند روز یک جا اقامت می نمودند و تعلیم می دیدند و تقریبا کودک و بزرگ و مرد و زن هر کسی در کاری متبحر شده بودند تا اینکه کم کم این قوم به نزدیکی کوه طورو سینا و وادی شرقی طور رسید، همانجا که موسی یک بار با خداوند گفتگو کرده بود. تعریف این کوه و تقدسش را بارها و بارها از زبان موسی شنیده بودند و حالا نزدیک این وادی مقدس بودند که موسی حالش دگرگون شد و جبرئیل بر او نازل شد و خبر آمد خبری در راه است... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل_پنج🎬: قوم بنی اسرائیل در صحرای سینا برای رسیدن به ارض
🎬: حالا قوم مستضعف موسی مجهز به دانش و تجهیزات و اطلاعاتی شده بود که می توانست تمدنی نو در عالم بر پا کند. تقریبا حدود سه ماه طول کشید که آن ها از دریا به دامنه کوه مقدس طور برسند همان کوهی که یک بار موسی در دامنه آن با خدا صحبت کرده بود و رسالتش را گرفته بود و گویی این بار هم می بایست واقعه ای مقدس در این جا شکل بگیرد، واقعه ای که می رفت امتحانی باشد برای قوم موسی و مجدد تاریخ تکرار شده بود و موسی این بار نه با خانواده که با ششصد هزار نفر از قومش در کنار کوه طور اردو زده بودند. گویی در اینجا اتفاق مهمی قرار بود بیافتد و فرشته ی وحی بر موسی نازل شد و دستور خدا را ابلاغ نمود خداوند دستوری برای ساخت خیمه میعاد یا مسجد سیار داده بود و از موسی خواسته بود در کنار همین کوه مسجدی سیار که در کتاب مقدس در مورد این خیمه نام «عریش موسی» آمده است بنا کند. دستور العملی را خدا برای ساختن خیمه میعاد یا «مَقدَس صحرایی» برای حضور الهی خداوند، به موسی داد. خیمه ای که میتوانستند با خودشان حمل کنند و هر کجا که می خواستند علم کنند. موسی گفت که یکی از افراد بنی اسراییل را به عنوان سرآمد صنعت گران انتخاب کنند تا از قدرت علمی خود برای ساختن آن پرده ها استفاده کنند و به آن ها مهارت و قدرت داد تا نه تنها خیمه میعاد بسازند، بلکه هنر و مهارتشان را به دیگران نیز آموزش دهند. در تورات در مورد کیفیت ساختن آن به تفصیل توضیح میدهد. و علاوه بر دستور ساخت این خیمه میعاد،خداوند به موسی وعده داد که تورات قرار است از آسمان نازل شود. و این واقعه ای بس مهم بود، موسی قرار بود کتاب آسمانی داشته باشد و این کتاب قرار بود دقیقا در همان جایی که موسی یک بار با خداوند بدون واسطه سخن گفته بود، بر او نازل شود. تورات وحی پروردگار بود گویی بنی اسرائیل این آمادگی را پیدا کرده بود که کتابچه ای حاوی دستورالعمل های مختلف و شریعت و قوانین، برایشان نازل شود. یعنی سطحی از پیچیدگی و قدرت تمدنی را پیدا کرده بود که شایسته داشتن کتاب آسمانی بود. کتاب آسمانی که بسیاری از جزئیات و کلیات را در خودش داشت، از احکام غذا خوردن و اخلاق و عبادات گرفته تا آینده پژوهی و... و این خیلی اتفاق مهمی بود، همانطور که الان قران کتاب زندگی ست و مجموع تمام علوم در آن جاریست و منتها مبین ندارد و مبین آن امام معصوم است، تورات نیز این ویژگی را داشت و با این تفاوت که مبین آن، موسی نبی همراه تورات بود. خداوند امر کرده بود که قوم بنی اسرائیل باید مدت سی روز در این مکان می ماندند تا موسی همراه بزرگان و نخبگانی از قوم که انتخاب کرده بود، بروند و از خداوند تورات را بگیرند. موسی گویی آماده بود که قوم یک مرحله ارتقا پیدا کند و آموزشهای نو و جدیدی را دریافت کنند، مثل این بود که قرار است قوم موسی از مرحله ی دروس ابتدایی وارد مراحل پیشرفته تری شوند. قوم بنی اسرائیل می بایست در این مدت سی روز وحدت اجتماعی خود را حفظ می کرد. عامل وحدت بخش و عاملی که به جامعه حیات و روح میداد امام بود، اصلا امام مدار آرامش زمین و مردم زمین است که حول او مردم متحد و آرامند و حالا در غیاب موسی، هارون از جانب خدا به جانشینی موسی منصوب شده بود. مردم با او بیعت کردند و او را به عنوان سر دسته تمدن قرار دادند، انگار واقعه ی غدیر خمی دیگر در جوار کوه طور برپا شده بود و به جای محمد، این موسی بود که دست جانشینش را بالا برد و برای هارون بیعت ستاند. قرار بود موسی در بالای کوه طور، تورات را تحویل بگیرد و بزرگان و نخبگانی هم که همراه موسی می رفتند هم تصدیق کنند که صدای خدا را شنیدند و تورات کتابی از سوی خداوند است و بعد نزد مردم بیایند و هر انچه را دیدند شرح دهند. تاریخ بنی اسرائیل به نقطه ی عطفش نزدیک میشد، نقطه ای که ابتلاء و آزمایش خداوند برای این قوم در آن بود که اگر از آزمایش سربلند بیرون می آمدند به اوج می رسیدند و اگر.... ادامه دارد @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان واقعی «توهم عشق» و داستان واقعی و انلاین«نقاب» در کانال دوم رمان👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۱۹🎬: روزها به سرعت می گذشت و این ایام برای ام البنین گویی کلاس درسی
🎬: حسن و حسین چون نگین انگشتری نوزاد را در برگرفتند و زینب و کلثوم هم از دیدن چهره ی زیبای برادرشان که الان با چشمانی زیبا و درشت به آنها خیره شده بود سر ذوق آمده بودند و می گفتند: این نوزاد گمانم یک ساله به دنیا آمده و میراث دار حیدر کرار است و با این دست و بازو می تواند درب قلعه از جا بکند و با زدن این حرف خنده ریزی کردند. ام البنین با آمدن همسرش علی از بستر نیم خیز شد که حضرت مانع شد و فرمود: راحت باش و استراحت کن... زینب که عباس را روی دستانش گرفته بود به سمت پدر داد و گفت: ببینید چقدر زیباست، نامش را چه می گذارید پدرجان؟! علی، در حالیکه چهره اش از شادی می درخشید نوزاد را در آغوش گرفت و فرمود: نامش را عباس می گذارم، عباس یعنی شیر درنده ، او همچون شیر مراقب خاندان علی ست و سپس شروع به گفتن اذان و اقامه در گوش عباس نمود. عباس با اینکه نوزادی چند ساعته بود با شنیدن هر کلمه از اذان لبخند میزد و دستانش را تکان می داد. بچه ها محو حرکات شیرین برادر نورسیده شان شدند، علی نوزاد را در آغوش گرفت و ناخوداگاه دست به فرق سر او که چون کودکان یک ساله انبوهی از موهای سیاه و نرم داشت کشید و در خود فرو رفت. کودک با چشمان درشت و زیبایش به پدر خیره شده بود و پدر با نگاهی محزون بوسه ای از چشمان عباس گرفت و بعد نگاهش به دست و بازوی عباس کشیده شد و خم شد و بازوی نوزاد را بوسید و ناخوداگاه اشک چشمانش بر روی دست کودک نشست. بچه ها با تعجب حرکات پدر را نگاه می کردند و ام البنین تا این صحنه را دید با خود گفت نکند نوزادم عیبی دارد و من نمی دانم و هراسان تکانی به خود داد و همانطور که با نگاهش دستان عباس را زیر و رو می کرد گفت: چه شده آقای من؟! عیب و نقصی در دست و بازوی پسرمان هست که اینچنین بی تاب شدی و اشک میریزی؟! زینب که خیره به این صحنه بود دانست که این زن و شوهر خلوتی می خواهند چون هیچ نقصی به برادرش عباس نبود، پس همانند همیشه، بچه ها را به سمت خود کشاند و با هم از اتاق بیرون رفتند. حالا ام البنین و علی تنها شده بودند، علی با نگاه مهربانش صورت همسر زیبا و‌جوانش را نگاه کرد و گفت: نه...پسرمان هیچ نقصی ندارد و هر چه دارد همه حُسن است و خوبی... من به یاد واقعه ای از آینده افتادم که حضرت رسول برایم روایت نموده و به این خاطر بود که ناخواسته اشکم روان شد... ام البنین با نگرانی به علی چشم دوخت و گفت: چه واقعه ای؟! کاش برای من هم از آن سخن می گفتید علی بار دیگر عباس را به سینه فشرد و گفت: به من گفته اند،زمانی که عباسم در ایام جوانی ست، همراه حسین به کربلا می رود و در آنجا .... ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۲۰🎬: حسن و حسین چون نگین انگشتری نوزاد را در برگرفتند و زینب و کلثوم
🎬: حالا اتاق خلوت شده بود و علی لب به سخن گشود تا بیش از این ام البنین را منتظر نگذارد. علی خیره به دست و بازوی عباس، شروع کرد به گفتن قصه ی غصه ی کربلا، همان قصه ای که از زبان رسول الله شنیده بود، همان روایتی که از حضرت آدم تا حضرت خاتم، دهان به دهان چرخیده بود و دل تمام انبیاء الهی را سوزانده و به آتش کشیده بود. علی از مظلومیت حسین گفت و ام البنین اشک ریخت، علی از کربلا گفت و العطشی که در آن جاری بود و سپس از سقایی عباس گفت و ام البنین که از رشادت پسرش سر ذوق آمده بود دست و صورت عباس را غرق بوسه کرد. علی گفت و گفت و گفت تا رسید به ظهر عاشورا و تشنگی بی امان بچه ها...علی گفت و گفت و گفت تا رسید به تنهایی و بی کسی حسین...علی سرش را پایین انداخت و از شهادت عباس گفت، از فرقی که شکافته شد، از چشمانی که بر آن نیزه نشست و از دستانی که توسط لاشخورهای انسان نما به یغما رفت. علی گفت و ام البنین اشک ریخت... حالا علی قصه ی شهادت عباس را گفته بود، نگاهش به ام البنین افتاد، ام البنین دست دراز کرد و عباس را در آغوش گرفت و شروع به گریستن کرد و همانطور که گریه می کرد زمزمه میکرد: وا حسینم! وای پاره ی جگرم!وای عزیزم! و سپس بوسه ای بر چشمان عباس زد و گفت: به قربان چشمانت شوم که فدایی حسین زهرا می شود و سپس دستی به بازوی عباس کشید و گفت: عهد می کنم که آنچنان شجاع تو را بار بیاورم وتمام فنون جنگاوری را به تو بیاموزم که لشکری را حریف شوی...عهد می بندم که تو را آنچنان تربیت کنم که برای امام زمانت نه سقا و فرمانده بلکه به تنهایی یک لشکر شوی و بعد نگاهش را به علی دوخت و گفت: فرزندم را برای شهادت در رکاب حسینت پرورش می دهم و به او یاد می دهم تا جان خود را سپر بلای فرزندان فاطمه کند. در این هنگام عباس شروع به دست و پا زدن نمود و انگار می خواست بگوید من از همین الان آماده ی جانبازی در رکاب امامم هستم. علی خدا را شکر کرد و فرمود: بی شک تو همان کسی هستی که قرار است فرزندانت نامشان بر تارک آسمان هستی تا قیام قیامت بدرخشند. با تولد عباس، جمع خانواده ی علی پرشورتر شده بود، فرزندان زهرا با دیدن این برادر کوچکشان شاد و سرحال بودند و بعد از سالها غم و غصه، انگار کسی آمده بود تا غم را از چهره حسین و زینب بزداید. عباس قد می کشید و ام البنین به او رسم ادب می آموخت. عباس بزرگ و بزرگ تر میشد و ام البنین به او شمشیر بازی یاد می داد، او می خواست از همین کودکی از عباس یلی شجاع بسازد... ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل_شش🎬: حالا قوم مستضعف موسی مجهز به دانش و تجهیزات و
🎬: خیمه میعاد آماده شد و در کنار کوه طور برپاشد، حالا وقت رفتن بود، موسی به همراه تعدادی از نخبگان بنی اسراییل که بالغ بر هفتاد نفر بودند باید به سمت کوه طور می رفت تا دوباره با خدا سخن بگوید و این بار خداوند کتاب تورات را که مجموع برنامه ی مدون یک زندگی و تمدنی الهی بود بر او نازل کند و موسی با دستی پر به سمت قومش برگردد و نخبگان بر صحت تورات و سخنان خداوند شهادت دهند و موسی و قومش با برنامه ای تمدن ساز و کامل به اسم «تورات» به سمت اورشلیم بروند و در آنجا دین الهی را برپا کنند و آن را به دیگر دنیا صادر کنند. موسی قبل از رفتن با هارون خلوتی داشت و به او سفارش کرد که تمام توانش را به کار گیرد تا اوضاع بنی اسرائیل در نبود او آرام باشد و آنها با هم متحد و یکدل باشند و این اتحاد تحت هیچ شرایطی بهم نخورد و محور اتحاد در هر جامعه ای امام آن جامعه است و اینک که امام و حجت بنی اسرائیل برای مدت سی روز به کوه طور می رفت، جانشین او که از طرف خدا انتخاب شده بود باید اوضاع را آرام نگه می داشت. موسی و جمع نخبگان آماده حرکت بودند، موسی باز بر فراز بلندی رفت و هارون را به نزد خود خواند و دستش را بالا برد و فرمود: ای قوم بنی اسراییل، بدانید و آگاه باشید خداوند به من امر کرده که به کوه طور بروم و در طول سی روز تورات را تحویل بگیرم و چون در این سی روز در بین شما نیستم، پس به امر خدا جانشینی برای خود انتخاب کردم و بارها گفته ام و باز هم می گویم که هارون از طرف خدا انتخاب و به جانشینی من منصوب شده و وقتی من در بین شما نیستم بر شما واجب است که حول هارون جمع شوید سخنانش را بشنوید و اوامرش را اطاعت کنید، همانا حرف ها هارون حرف من است و حکم و امر هارون، حکم و امر من است . آگاه باشید که در این غیبت مصلحت های زیادیست و خداوند دوست دارد شما را آزمایش کند، پس در مسیر حق و طبق گفتار هارون قدم بردارید تا از این ابتلاء الهی سربلند بیرون آیید تا خداوند نعمت هایش را بر شما افزون گرداند. موسی آخرین وصایایش را نمود و به همراه نخبگان راهی کوه طور شد. بعد از رفتن موسی، حال و هوای بنی اسراییل متغییر بود، انگار این قوم آبستن حوادثی پیش بینی نشده بود. در ظاهر قوم یک پارچه بود، اما اخباری که به گوش هارون می رسید خبر از گروه گروه شدن بنی اسرائیل میداد، البته موسی قبل از رفتن این موارد را به هارون گوشزد کرده بود. به نظر می رسید این قوم به سه گروه تقسیم شدند، یک گروه آنها منافقینی بودند که از همان ابتدا هم ایمان قلبی به موسی پیدا نکرده بودند و در ظاهر او را تصدیق می کردند، اینان همان افراد بهانه جویی بودند که سر هر کاری به موسی و خدایش ایراد می گرفتند و مدام در حال غر زدن بودند، این افراد اینک با نبود موسی زمینه را برای تاخت و تاز مناسب می دیدند و مترصد لحظه ای بودند که خودشان را به رخ بکشند. دسته ی دوم افرادی بودند که به موسی ایمان قلبی داشتند اما از اینکه موسی هارون را به جانشینی خودش منصوب کرده بود بسیار ناراحت بودند، آخر آنها خود را مستحق این مقام می دانستند، این دسته حب ریاست داشتند و اینک که موسی در میانشان نبود، آنها هم بدشان نمی آمد خودی نشان بدهند و زمام امور را از دست جانشین موسی بستانند و خودشان سروری و امامت کنند و اما دسته ی سوم کسانی بودند که به موسی و هارون ایمان داشتند تعدادشان از دو دسته دیگر بیشتر بود اما عوام مردم بودند و تعدادی هم از نخبگان در جمع اینان بود. کار هارون با وجود این سه دسته که حالا دو دسته ی اول به هم نزدیک شده بودند و اتحادی پنهانی بینشان ایجاد شده بود، بسیار سخت به نظر می رسید. اما هارون از هر جهت مناسب جانشینی موسی بود و به هر طریق ممکن سعی کرد که اوضاع را تحت کنترل داشته باشد و با سختی فراوان این اتحاد شکننده را حفظ نمود تا اینکه شمارش روزهای غیبت موسی نزدیک به سی روز رسید و... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕