هدایت شده از آرامش حس حضور خداست
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻اظهار ندامت بلاگر معروف اینستاگرامی
🔹در مورد تعریف نکردن از شهید رئیسی، از ترس انفالو شدن توسط فالوور هاش..
🆔@Tanzsiysii
🍃
🦋🍃@takhooda
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۲۴🎬: عباس با اجازه مادر از خانه بیرون رفت، ساعتی از رفتن عباسش می گذش
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۲۵🎬:
حسن و حسین و عباس، علی، این اولین مظلوم عالم، همو که نفس و جان پیامبر بود، همو که یکی از پنج تن مقدس آل عبا بود را بر دوش می آوردند.
آری مردی با فرقی خونین جلو می آمد که تمام عمرش را برای خدا و برپای اسلام ناب محمدی سپری نموده بود، مردی که جامع اضداد بود و در میدان رزم و جهاد اسدالله الغالب و چون شیری غرّان بود و در محراب عبادت چون مار گزیده نالان بود.
همو که در مقابل یتیمان چون درخت بید می لرزید و هم بازی آنها می شد و در برابر دشمنان چون کوه استوار بود و هیچ کس ، هیچ زمانی را یاد نمی دهد که حیدر کرار به دشمن پشت کرده باشد.
حالا قهرمان بدر و حنین، در آورنده ی دروازه ی خیبر به کین تیغ نامردمانی مردنما فرقش شکافته شده بود و فاصله ی مسجد تا خانه را که آنچنان زیاد نبود، با ضعف و بی حالی هی می نشست و هی بر می خاست و طی می کرد.
علی را به خانه آوردند، ام البنین چون روی زرد و محاسن به خون خضاب شده ی مولایش را دید بر سر زنان ناله کرد و گفت: خاک بر سرم این بود تعبیر آن رؤیای نیمه شب، آری که امشب در دنیا شق القمر شده و ماه روی مولایم رنگی دگر شده...
ام البنین شاعر شده بود و شعر می گفت، گریه امانش را بریده بود که چشمش به فرزندان زهرا افتاد که دور بستر پدر را گرفته بودند و اشک می ریختند.
ام البنین از جا برخواست، اشک صورتش را پاک کرد و با خود گفت: اینک وقت گریه نیست زن! مگر نمی بینی فرزندان زهرا حالشان چگونه دگرگون است، تو باید مرهمی باشی بر قلب جگر گوشه های پیامبر نه اینکه با گریه ات دردشان را بیشتر کنی...
عباس و عبدالله و عثمان هر کدام گوشه ای کز کرده بودند و اشک می ریختند اما تمام هوش و حواس ام البنین پی حسنین و زینبین بود، او اشک عباس را می توانست ببیند اما غم حسین و گریه ی زینب را نه....
علی در بستر مرگ بود و داشت آخرین وصیت هایش را می کرد، ام البنین کنار بستر است و گاهی اشک زینب را پاک می کرد و گاهی دست نوازش بر سر کلثوم می کشید و در ذهنش با خدا واگویه می کرد: خدایا این علی ست که شجاعتش تا قیام قیامت بر تارک هستی می درخشد، این همان علی ست که قصه ی مظلومیتش و گریه های شبانه و ناله هایی که فقط به گوش چاه و نخلستان می رسید غصه ی ملائک آسمانت است، این علی ست که به سمت تو می آید، خدایا من با این فراق چه کنم؟! من با کودکان کوچک و یتیمش چه کنم؟! خدای من! حالا می فهمم که علی اینهمه سال در فراق دلبرش زهرا چه کشیده، خدایا تحمل این جدایی و هجران را به من عطا فرما تا بتوانم مانند شیرزنی مردانه وار فرزندانم را برای سربازی در رکاب حسین زهرا تربیت کنم...
آن شب ام البنین با خدا خیلی سخن گفت و هیچ کس نفهمید چه به خدا گفت ولی او بعد از علی با وجود اینکه جوان بود و خواستگاران زیادی هم داشت دیگر همسری اختیار نکرد.
او بعد از علی در هر مجلس و مسجد و جمعی که حاضر می شد با شعر و خطابه چنان از مناقب علی می گفت تا همگان بدانند که زمین چه گنجینه ی باارزشی از دست داده است او نیت کرده بود تا عمر دارد نفسش برای ولایت و دفاع از ولایت باشد چون الگویش دختر رسول الله بود...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_یک🎬: مثلث اتحادی که یک ضلع آن منافقین و یک ضلع آن گ
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_پنجاه_دو🎬:
داستان جانشینی سامری به تمام بنی اسرائیل رسید، حالا بنی اسراییل سه قسمت شده بودند تعداد اندکی طرفدار هارون و تعدادی هم طرفدار سامری و اما قسمت اعظم بنی اسراییل هم ساکتین بودند که موضع خودشان را اعلام نمی کردند و اگر اینها پا به میدان می گذاشتند و از هارون جانبداری می کردند شاید سامری با همکاری ابلیس نمی توانست جلو برود و دین خدا را دستخوش حیله های شیطانی خود نماید.
حالا که سامری جانشین شده بود، ابلیس می بایست تا برگشت حضرت موسی از چله نشینی کوه طور، چنان کند که تلاش چهل ساله ی موسی به باد رود و قوم بنی اسراییل را جز اعوان و انصار خودش کند پس بلافاصله بعد از انتخاب و انتشار خبر انتخاب سامری با او جلسه ای دو نفره گرفت.
حالا سامری و ابلیس در خیمه ای جدای از بقیه به شور نشسته بودند.
سامری خیره در چشمان پر از آتش ابلیس بود و ابلیس لبخندی زد و گفت: اولا انتخابت را تبریک می گویم دوم اینکه آیا می خواهی همچون موسی عزیز بنی اسراییل شوی و همه ی قوم تو را پیامبر خدا بدانند.
سامری با نیشی باز گفت: با تلاش شما من به کرسی امامت نشستم حال هر چه بگویی گوش می کنم چون میدانم حرفهایت همه درست است، حال بگوچه کنم که مردم به من گرایش پیدا کنند؟!
ابلیس خوشحال از اینکه شخصی مثل سامری که از خواص بود و مردم فضیلت هایش را می دانستند با او هم پیمان شده گفت: موسی به سبب اینکه با خدا سخن گفته بود در بین مردم ارج و قربی عظیم پیدا کرد و تو نیز باید چنین کنی یعنی با خدا سخن بگویی، اصلا مردم ببیند که تو با خدا سخن می گویی و خدا با تو حرف میزند!
سامری با تعجب گفت: من با خدا سخن بگویم درست اما خدا چگونه با من سخن بگوید که مردم هم ببینند؟! مگر خدا گوش به حرف من می کند که بگویم خدایا. با من سخن بگو تا مردم مرا قبول کنند و خدا هم بگوید چششششم سامری چون تو چشم برزخی داری و مکاشفه می دانی و خاک زیر پای جبرییل را که مرده را زنده می کند داری من با تو سخن نی گویم...
ابلیس سرش را نزدیک سامری آورد و گفت: من راهی بلدم که خدا با تو سخن خواهد گفت، در پیش چشمان همین مردم
سامری ابروهایش را بالا داد و گفت: چه راهی زودتر بگو...
ابلیس نفس کوتاهی کشید و گفت: تو باید به خدا جسم دهی، یعنی خدا در بین مردم تجسم پیدا کند، این خدای مجسم از خودش صدایی در می آورد که فقط تو معنای آن را می فهمی و به مردم منتقل می کنی...
سامری سرش را تکان داد و گفت: واضح تر سخن بگو بدانم...
ابلیس نیش خندی زد و گفت: کارهایی که می گویم را مو به مو انجام ده تا بفهمی چه نقشه ای دارم
اول اینکه دستور ساخت کوره ای بزرگ را بده و همزمان فراخوان بده که هر چه طلا در بین بنی اسراییل هست را جمع کنند تا در راه خدا خرج نماییم و چند صنعت گر ماهر هم به اینجا بیاور، توجه داشته باش تمام این کارها در کنتر از یک شبانه روز باید انجام شود تا ما زود به هدفمان برسیم.
سامری که هنوز گیج بود گفت: باشد، طلا ها را جمع می کنم، سنعت گر هم خیالت راحت موسی چنان به این قوم آموزش داده که در هر کاری که فکرش را بکنید مهارت پیدا کرده اند و استادانی حاذق شده اند..ابلیس قهقه ای زد و گفت: چه خوب...پس من هم کوره ی آتش را به پا می کنم که تخصص این کار را دارم
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
❌توجه توجه!
با عرض سلام خدمت مخاطبین گرامی!
آیا هیچ وقت به فکر این افتادین که اینهمه روزانه کار و تلاش می کنید، مقدار ناچیزی از سرمایه تان را جاودانه کنید و چندین هزار برابر آن را برای جایی که همه تهی دست هستند پس انداز کنید؟!
شما می توانید با تقبل یک فرزند معنوی و حمایت از یک کودک یتیم یا کودک بی بضاعت و با پرداخت ماهانه فقط و فقط پنجاه هزارتومان، برکت را به مال و زندگی دنیایتان روانه کنید و توشه ای گرانبها برای آخرت بفرستید.
با انفاق ماهانه این مبلغ ناچیز، سرمایه ای عظیم کسب کنید
توجه داشته باشید هر کس مایل هست حامی شود، شماره حساب مستقیم کودک یتیم و بی بضاعت به شما داده میشه تا هر ماه حمایتتون را مستقیم و بی واسطه به حساب فرزند معنویتان واریز شود
شما با این کار به راحتی می توانید چند فرزند داشته باشید🌹
برای کسب اطلاعات بیشتر به پی وی خانم حسینی پیام بدهید
👇👇
@T_hosynee
ان شاالله که حاجاتتان روا و برکت به زندگیتان نازل شود.
@bartaren
🌺🌿🌺🌿🌺🌿
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_دو🎬: داستان جانشینی سامری به تمام بنی اسرائیل رسید
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_پنجاه_سه🎬:
شور و ولوله ای در بنی اسرائیل افتاده بود، یکی به دنبال صنعت گران بود و گروهی هم مأمور جمع آوری طلا از بین مردم شدند و ابلیس هم کارهای کوره را به سرانجام می رساند .
خیلی زود کوره آماده شد، این دستگاه، کوره ای خاص بود که با تدابیری خاص برپا شده بود و به شکلی بود که محفظه ای بزرگ با چند ورودی سوراخ مانند داشت که مردم باتشریفات خاصی در صف های طولانی جلو می آمدند و بعد از ادای احترام به خداوند طلاهایشان را در سوراخ هایی که در بدنه ی این محفظه تعبیه شده بود میریختند و صدای صنعت گران را که از زیر محفظه به گوش می رسید می شنیدند.
مردم هنوز دقیقا نمی دانستند که قرار است چه بشود، فقط می دانستند که پیامبر تازه شان قرار است معجزه ای برپا نماید.
خیلی زود با هنر صنعت گران بنی اسراییل که عمری در استضعاف بودند و با تلاش موسی به اوج هنر و شکوفایی رسیده بودند، گوساله ای بزرگ و زیبا و طلایی ساختند و به خدمت سامری و آن مرد تاجر که انگار الان عضوی جدا نشدنی از گروه سامری شده بود آوردند.
سامری خلوتی با ابلیس و گاو برگزار کرد و با اشاره به گاو طلایی گفت: فکر می کنید که مردم بنی اسراییل به راحتی این گاو را به عنوان خدا می پذیرند و می پرستند؟! گویا نمی دانید این مردم چهل سال تحت تعلیم موسی بوده اند، آنها معجزات زیادی از خداوند موسی دیده اند، افراد نادان و بی اطلاعی نیستند که به راحتی بتوان آنها را با مجسمه ای زیبا و طلایی فریفت...
ابلیس لبخندی زد و گفت: گویا مرا دست کم گرفته ای؟! من نه تنها تاجری ماهر و قاصدی خوش خبر بلکه ساحری چیره دست هستم، مگر نمی گفتی که هنگام شکافته شدن نیل و ورود به آن جبرییل را دیدی و مشت خاکی از زیر پای او برداشته ای ؟! مگر موسی به تو نگفته که خاک زیر پای جبرییل جانبخش است و اگر آن را به مرده بپاشی زنده می شود و اگر آن را به شوره زار بپاشی تبدیل به باغ و بستان می شود؟!
سامری که از اینهمه اطلاعات این مرد تاجر سر ذوق آمده بود سرش را تند تند تکان داد و گفت: آری که براستی چنین است...
ابلیس قهقه ای زد و گفت: حال آن خاک را برای من بیاور...
سامری فی الفور خاک مورد نظر را که در کیسه ای در گنجینه اش نگه می داشت آورد و به ابلیس داد.
ابلیس آن خاک را میان شکم گاو طلایی قرار داد و ناگهان گاو طلایی شروع به حرکت کرد و کرک و پرهای طلایی بر گردن و دم او رویید که او را شبیه یک گاو واقعی می نمود.
البته این گاو طلایی دارای جان نشد اما مثل یک ربات آهنی حرکت می کرد و ساختارش چنین بود که با وزش نسیمی در کنارش، صدایی مثل خر خر بلند از دهانش خارج می شد.
سامری از اینهمه هنر مرد تاجر به وجد آمده بود، دستور داد تا جارچیان در بوق و کرنا کنند که همه ی قوم در خیمگاه میعاد جمع شوند که خداوند قصد نزول دارد و قرار است تجسم یابد و مردم بنی اسراییل به دیدن این خدا نائل می شوند.
این خبر همچون توپ در بین مردم صدا کرد و بنی اسراییل از کوچک و بزرگ و خرد و کلان همه به سمت خیمگاه میعاد حمله ور شدند و هر کدام بر سرعت خود می افزود تا قبل از دیگری این خدای وعده داده شده را ببیند.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_سه🎬: شور و ولوله ای در بنی اسرائیل افتاده بود، یکی
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_پنجاه_چهار🎬:
حالا همه ی مردم بنی اسراییل در خیمه گاه میعاد جمع شده بودند،
سکویی بلند در صدر خیمه گاه بر پا شده بود که روی آن گاوی طلایی که در کنارش سامری و کمی دورتر هم ابلیس بود، خود نمایی می کرد.
مردم چشم به سکوی پیش رو و گاو طلایی و عظیم الجثه ای دوخته بودند که انگار از چشمانش آتش بیرون میزد، این صحنه آنها را به گذشته می برد، درست زمانی که تحت سلطه ی فرعونیان بودند، آنها چنین خدایانی داشتند، البته تعدادی از مردم بنی اسراییل دلشان چنین خدایی می خواست چون سالها پیش چشمانشان از این دست خداها بود و انها به این سمت کشیده شده بودند.
هیاهویی در بین جمعیت در گرفته بود که سامری در حالیکه عصایی همچون عصای موسی در دست داشت تا بیشتر شبیه پیامبران شود، دستانش را به علامت سکوت بالا برد.
مردم بلافاصله ساکت شدند و سامری در حالیکه سعی می کرد لبخندی ملیح روی لبهایش بنشاند گفت: مژده بر شما قوم بنی اسرائیل باد که خداوند شما را به افتخاری نصیب کرده که تا به حال به هیچ کس چنین سعادتی نداده است، شما همه میدانید که موسی به کوه طور رفت تا با خدا دیدار کند و فرمان خدا را در قالب کتابی برای ما بیاورد، اما موسی بدعهدی کرد و فرار کرد، خداوند و یَهُوَ مهربان که قوم بنی اسراییل را همیشه دوست می دارد و هیچ وقت شما را تنها نگذاشته تا بدعهدی موسی را دید اراده کرد که خود به دیدار شما آید و اینک خداوند در قالب این گوساله ی طلایی تجسم یافته و به سمت شما آمده است و شما به او تعظیم کنید.
همه جا در بهت و سکوت بود که ناگهان پیرمردی از میان بر خواست و گفت: سامری! چه می گویی؟! توقع داری ما باور کنیم که خدای نادیده این گوساله طلایی هست؟! گوساله ای که طلایش را از خودمان جمع کردی و صنعت گران خودمان آن را ساختند، حالا می خواهی ما به این گوساله سجده کنیم؟! آنوقت فرق ما با بت پرستان مصر در چیست؟!
سامری که انتظار این اعتراض را داشت، نگاهی به پیرمرد کرد و با طمأنینه جواب داد: همه ی شما خوب مرا می شناسید، من از مومنان بنی اسرائیل هستم، به من بگویید جز من چه کسی در این قوم چشم برزخی دارد؟ به من بگویید جز من برای چه کسی مکاشفه رخ میدهد و فرشتگان را می بیند؟! به من بگویید چه کسی جبرییل را ملاقات کرد و خاک کف پای او را دارد؟! همانا تمام اینها در من جمع شده نه شخص دیگری...
صدایی از کسی بلند نشد و سامری طبق تعلیم ابلیس پیش رفت و به گوساله اشاره کرد و گفت: آری این گوساله طلایی ساخت دست صنعت گران است، کدام گوساله و مجسمه هست که بتواند حرکت کند و سخن بگوید؟
اما مگر موسی بارها به شما نگفت که خداوند از طریق یک درخت با او سخن گفت؟! حالا خدا می خواهد از طریق این گوساله ی طلایی با شما سخن بگوید.
باور نمی کنید؟!
پس بنگرید..و بعد اشاره ای به گوساله نمود و گوساله شروع به حرکت کرد و در همین حین ابلیس از کمی دورتر نفسش را بیرون داد و این فشار هوا باعث شد صدایی از گلوی گاو طلایی خارج شود.
مردم که چشمانشان از تعجب بیرون زده بود خیره به او بودند که سامری گفت: خداوند اینک با شما سخن گفت و من زبان خدا را می فهمم چون پیامبر اویم، او اینک به شما دستور می دهد که بر او سجده نمایید...
در این هنگام هفتاد هزار تن از بنی اسراییل جلوی گوساله طلایی به خاک افتادند و با این حرکت لبخندی بر لبان کریه ابلیس نشست.
گرچه هفتاد هزار نفر در مقابل کل جمعیت بنی اسراییل تعداد زیادی نبود اما همین برای ابلیس یک پیروزی محسوب می شد چون هنوز اول راه بود...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۲۵🎬: حسن و حسین و عباس، علی، این اولین مظلوم عالم، همو که نفس و جان
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۲۶🎬:
حالا علی از دنیا رفته بود، ام البنین در غم مولا و دلبرش به دور از چشم فرزندان علی، اشک می ریخت و در پیش چشم آنان صلابتی همچون کوه داشت، او به خود تکلیف کرده بود که تا زنده است از علی و فضائلش بگوید آنهم در شرایطی که بردن نام علی جرم بود اما ام البنین همان فاطمه بنت حزام بود که روزگاری در جنگاوری مردان را حریف بود، اینک هم به طریقی دیگر جنگ می کرد.
حالا بعد از علی، کوفه برای اهل بیتش ناامن شده بود پس به تدبیر ولایت زمان کاروان کوچک بنی هاشم با کاروان سالاری امام حسن مجتبی راهی مدینه شد و ام البنین هم در کنار ولیّ زمانش به مدینه بازگشت.
وقت وداع ام البنین و اهل بیت رسول الله در کنار مدفن علی در نجف اشرف، جانسوز بود، حسن و حسین یک طرف مزار مطهر بودند و زینب و کلثوم یک سمت
ام البنین در حالیکه فرزند کوچکش جعفر را در آغوش داشت بالای سر مزار نشسته بود و شعری زیر لب زمزمه می کرد و عباس و عبدالله و عثمان هم پایین قبر مطهر زانوی غم در بغل گرفته بودند، هیچ کدام طاقت دل کندن از اینجا را نداشتند گویی می دانستند این آخرین باریست که قبر مظلوم علی را در آغوش می گیرند.
ام البنین سر به روی قبر نهاد گویی می خواست در گوش علی چیزی بگوید و آرام زمزمه کرد: بعد از تو خاک بر سر دنیا! چگونه فراقت را تحمل کنم مولا؟! تو که عمری پدر برای یتیمان کوفه بودی، اینک یتیمانت نگاه پدرانه را از کجا طلب کنند؟! علی جان...می خواهیم از کوفه برویم...اینجا برای فرزندانت دردناک است...خاطره ی خوبی ندارند...آخر علی در میان مردم کوفه غریب بود، بچه ها فرق شکافته ی پدرشان را دیده اند و مظلومیتش را به دل کشیده اند می خواهیم به مدینه برویم هر چند که کوچه های بنی هاشم هم درد و غصه دارد و آنجا هم مظلومیت تو و زهرا را دیده اند و پهلوی شکسته ی مادرشان را...
اما باید برویم چون فرزندت حسن چنین صلاح دیده...
علی جان می روم اما روح و جانم را در نجف جا میگذارم...میروم اما بدان بر روی حرف و قول خود هستم و تا زنده ام در کنار فرزندان زهرا هستم و جان و مال و فرزندانم را فدایشان خواهم نمود.
بدین ترتیب صفحه ی پر افتخار و درخشان زندگی این بزرگ بانوی اسلام در کنار حضرت علی بسته شد و صفحه ای دیگر همراه با ولایت مظلومی دیگر پیش روی او باز شد.
و کاروان بنی هاشم راهی مدینه شد.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_چهار🎬: حالا همه ی مردم بنی اسراییل در خیمه گاه میعا
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_پنجاه_پنج🎬:
هفتاد هزار نفر از قوم بنی اسرائیل در جلوی گوساله ای طلایی بر خاک افتادند و این خبر به هارون رسید.
مومنانی از بنی اسراییل دور هارون را گرفته بودند و اکثریت بنی اسرائیل مهر سکوت بر لب زده بودند که نه طرفداری از سامری می کردند و نه هوادار هارون بودند چه بسا اگر این ساکتین حرکتی میزدند در همین لحظه اول تکلیف سامری و گوساله طلایی اش مشخص میشد.
هارون برای اینکه وجدان های خواب این ساکتین و منحرفین را بیدار کند، بر بالای بلندی رفت و فریاد زد: مردم!چه زود زحمات موسی را فراموش کردید، چه راحت عهدهایی که خداوند از شما گرفت را به بوته ی نسیان سپردید، آیا موسی بارها و بارها به شما نگفت که هر کجا کارتان گره خورد در زندگی درماندید به محمد و آل محمد متوسل شوید؟! به خدا قسم که امروز خداوند شما را در بوته ی آزمایش قرار داده، ایشان اراده کرده به شما نعماتی بدهد اما بدون امتحان نعمتی به کسی عطا نمی شود اگاه باشید و از راه حق منحرف نشوید، همانا موسی بر خواهد گشت او پیامبر خداست و حرفش حق است و در کلامش صداقت دارد... شما چرا....
سخن هارون در دهانش بود که عده ای از منافقین به سمت او یورش بردند، هارون یاد سفارش های موسی افتاد که فرمود: در نبود من مراقب باشد اتحاد مردم بهم نخورد و دوم اینکه منحرفانی از بین قوم برمی خیزند، تو به راه آنان نرو و جان خویشتن را حفظ نما...
حالا تعدادی دور هارون را گرفته بودند، یکی از آنها که شمشیری برّان در دست داشت جلو امد و گفت: هارون! ما پیامبری از بین خود برگزیدیم و اینک خداوند با ما سخن می گوید دیگر نیازی به تو نداریم، اگر ساکت نشوی همین جا خونت را خواهیم ریخت.
حالا هارون چاره ای جز سکوت و گوشه نشینی نداشت، چون مأمور بود بر وصایای موسی...
و سالیان بعد هم قوم بنی اسماعیل در حق علی دقیقا همان کاری را کردند که بنی اسراییل در حق هارون و این نقطه ی شروع انحراف این اقوام بود.
حالا گوساله طلایی را به میدان اصلی خیمه ها آورده بودند و اعمالی را که ابلیس به سامری آموزش داده بود پیرامون گوساله ی طلایی انجام می دادند، سامری در کنار گاو قرار گرفت وگفت: یهو می گوید من نعمتم را بر شما نازل می کنم و دیگر عهدی از شما نمی گیرم و احتیاج نیست شما به محمد و آل محمد متوسل شوید، هر آنچه می خواهید را مستقیم از گوساله طلایی بخواهید و این حیله ی شیطان بود تا محمد و آل محمد را از یادها ببرد چرا که او کینه و دشمنی شدیدی با این پنج نور مقدس داشت.
حالا بنی اسرائیل با تنی عریان به دور گوساله حرکاتی موزون می کردند و وردهایی را که ابلیس به آنان آموخته بود با هم تکرار می کردند، وردهایی که هر کدام مربوط به سحری و شیطانکی می شد...
ادامه دارد...
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
کتاب شلوار سه خطی نوشته خانم حسینی که گوشه ای از خباثت یهود صهیون و مظلومیت فلسطین را به تصویر کشیده است.
این رمان واقعی آزمایشگاه های مخوفی را که ایران عزیز موفق به نابودی آن شد، به تصویر می کشد
برای تهیه این کتاب جذاب و ارزشمند به آی دی زیر پیام دهید👇👇
@Adm_ketab
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۲۶🎬: حالا علی از دنیا رفته بود، ام البنین در غم مولا و دلبرش به دور ا
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۲۷🎬:
نزدیک ده سال از شهادت مولا علی علیه السلام می گذشت، ده سال که هر روزش به اندازه ی ده سال فرزندان علی را عذاب دادند.
ام البنین به همراه فرزندان علی ساکن مدینه شده بود، در این ده سال چه ظلم ها که بنی هاشم ندیدند و چه ناملایمات که نکشیدند.
چندین بار ولایت زمان، حسن بن علی در معرض ترور قرار گرفت و حتی زخم بر بدن ایشان زدند، انگار هنوز هم کینه های بدر و حنین در دل منافقان دوران بود و عده ای می خواستند تا اهل بیت حضرت رسول را از پا بیاندازند، گویی تازیانه و در نیم سوخته و پهلوی شکسته ی زهرا و فرق شکافته ی علی، هنوز آتش آن کینه را خنک نکرده بود.
مولا علی چنان غریب و مظلوم شده بود که به دستور معاویه او را در منابر مساجد لعن می کردند، هیچ کس نمی بایست نام علی را بیاورد و اگر کسی نام فرزندش را علی می گذاشت، مرگی دردناک را به جان می خرید.
تبلیغات مسموم معاویه آنچنان زیاد شده بود که حالا فرزندان علی هم در نظر مردم خوار کرده بود به طوریکه کسانی که ادعای پیروی از امام حسن را داشتند به او می گفتند« یا مذل المومنین» و این اوج مظلومیت حجت خدا بود، همو که سرور جوانان اهل بهشت بود، همو که یکی از پنج تن آل عبا بود که در مقام آنها آیه ی تطهیر نازل شده بود.
ام البنین در این دوران، غم فرزندان زهرا را بیش از قبل به دل می کشید، فرزندانش قد کشیده بودند و تحت تعلیم مادر، هر کدام برای خود جنگاوری چیره دست شده بودند.
اینک عباس جوانی بلند بالا و قوی هیکل و بسیار زیبا و برازنده شده بود
زمانی که در کوچه پس کوچه های مدینه قدم می زد، یاد و خاطره ی حیدر کرار را در ذهن ها زنده می کرد، همه او را به نام قمر بنی هاشم می شناختند، چرا که مانند ماه در شهر مدینه می درخشید.
ام البنین چندین روز بود که ساکن خانه ی امام حسن شده بود، آخر حال امام این روزها خوش نبود، رنگ رخساره اش به زردی می گرایید و هر روز ضعیف و ضعیف تر می شد و ام البنین دلش نمی آمد حتی لحظه ای امام را تنها بگذارد.
درست است که زینب، این خواهر دلسوخته که همچون مادرش زهرا همیشه پناه و پشتیبان ولایت بود، در کنار برادر حضور داشت، اما ام البنین هم می بایست باشد چرا که حسن او را مادر خطاب می کرد و او با خدایش عهد کرده بود که مادری کند برای فرزندان علی....
حالِ حسن امروز جور دیگری بود، حالا همه می دانستند که جعده دختر اشعث کندی همسر امام، زهری کشنده به خورد امام داده، اما ام البنین امید داشت که طبابت طبیب اثر کند و این بار هم حسن جان سالم به در ببرد، آخر این دفعه ی اول نبود که به حسن زهر می دادند...اما انگار این بار فرق می کرد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼