کتاب شلوار سه خطی نوشته خانم حسینی که گوشه ای از خباثت یهود صهیون و مظلومیت فلسطین را به تصویر کشیده است.
این رمان واقعی آزمایشگاه های مخوفی را که ایران عزیز موفق به نابودی آن شد، به تصویر می کشد
برای تهیه این کتاب جذاب و ارزشمند به آی دی زیر پیام دهید👇👇
@Adm_ketab
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۲۶🎬: حالا علی از دنیا رفته بود، ام البنین در غم مولا و دلبرش به دور ا
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۲۷🎬:
نزدیک ده سال از شهادت مولا علی علیه السلام می گذشت، ده سال که هر روزش به اندازه ی ده سال فرزندان علی را عذاب دادند.
ام البنین به همراه فرزندان علی ساکن مدینه شده بود، در این ده سال چه ظلم ها که بنی هاشم ندیدند و چه ناملایمات که نکشیدند.
چندین بار ولایت زمان، حسن بن علی در معرض ترور قرار گرفت و حتی زخم بر بدن ایشان زدند، انگار هنوز هم کینه های بدر و حنین در دل منافقان دوران بود و عده ای می خواستند تا اهل بیت حضرت رسول را از پا بیاندازند، گویی تازیانه و در نیم سوخته و پهلوی شکسته ی زهرا و فرق شکافته ی علی، هنوز آتش آن کینه را خنک نکرده بود.
مولا علی چنان غریب و مظلوم شده بود که به دستور معاویه او را در منابر مساجد لعن می کردند، هیچ کس نمی بایست نام علی را بیاورد و اگر کسی نام فرزندش را علی می گذاشت، مرگی دردناک را به جان می خرید.
تبلیغات مسموم معاویه آنچنان زیاد شده بود که حالا فرزندان علی هم در نظر مردم خوار کرده بود به طوریکه کسانی که ادعای پیروی از امام حسن را داشتند به او می گفتند« یا مذل المومنین» و این اوج مظلومیت حجت خدا بود، همو که سرور جوانان اهل بهشت بود، همو که یکی از پنج تن آل عبا بود که در مقام آنها آیه ی تطهیر نازل شده بود.
ام البنین در این دوران، غم فرزندان زهرا را بیش از قبل به دل می کشید، فرزندانش قد کشیده بودند و تحت تعلیم مادر، هر کدام برای خود جنگاوری چیره دست شده بودند.
اینک عباس جوانی بلند بالا و قوی هیکل و بسیار زیبا و برازنده شده بود
زمانی که در کوچه پس کوچه های مدینه قدم می زد، یاد و خاطره ی حیدر کرار را در ذهن ها زنده می کرد، همه او را به نام قمر بنی هاشم می شناختند، چرا که مانند ماه در شهر مدینه می درخشید.
ام البنین چندین روز بود که ساکن خانه ی امام حسن شده بود، آخر حال امام این روزها خوش نبود، رنگ رخساره اش به زردی می گرایید و هر روز ضعیف و ضعیف تر می شد و ام البنین دلش نمی آمد حتی لحظه ای امام را تنها بگذارد.
درست است که زینب، این خواهر دلسوخته که همچون مادرش زهرا همیشه پناه و پشتیبان ولایت بود، در کنار برادر حضور داشت، اما ام البنین هم می بایست باشد چرا که حسن او را مادر خطاب می کرد و او با خدایش عهد کرده بود که مادری کند برای فرزندان علی....
حالِ حسن امروز جور دیگری بود، حالا همه می دانستند که جعده دختر اشعث کندی همسر امام، زهری کشنده به خورد امام داده، اما ام البنین امید داشت که طبابت طبیب اثر کند و این بار هم حسن جان سالم به در ببرد، آخر این دفعه ی اول نبود که به حسن زهر می دادند...اما انگار این بار فرق می کرد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_پنج🎬: هفتاد هزار نفر از قوم بنی اسرائیل در جلوی گوس
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_پنجاه_شش🎬:
حالا قوم بنی اسرائیل از راه راست منحرف شده بود ولیّ خدا را کنار زده بود و برای خود پیامبری دروغین برگزیده و خدایی طلایی ساخته بود.
ابلیس قوانین بت پرستی را در قالب پرستش خدا که گوساله تجسم آن بود به خورد قوم داده بود و این قوم روزها طبق قواعد شیطان به دور گوساله می چرخیدند و او را عبادت می کردند.
حالا که این قوم منحرف شده بود، ابلیس خیالش کمی راحت شد، او می خواست به بالای کوه طور برود و این بار نخبگان بنی اسرائیل و خود موسی را بفریبد.
قصه ی موسی و نخبگان و کوه طور هم شنیدنی بود.
موسی وقتی همراه نخبگان حرکت کرد تا به میعادگاه با معبودش برسد، شور و شوقی زیاد داشت، او به راستی عاشق خدا بود، عاشقی که یک بار معشوق با او سخن گفته بود و موسی سرتا پا محو این معشوق دوست داشتنی شده بود.
موسی از شوق سخن گفتن با معشوق آسمانی اش با قدم های بلند حرکت می کرد و آنقدر از شوق لبریز بود که با هر قدم اشک شوق می ریخت.
او آنقدر هیجان رسیدن به وعده گاه را داشت که با سرعت طی مسیر می کرد و آنچنان سرعت داشت که از نخبگان فاصله گرفت، او خستگی نمی شناخت چون در راه وصال، خستگی بر عاشق دلسوخته چیره نمی شود و سکون و استراحت معنایی ندارد، عاشقی که سراپا غرق معشوق شده، آرام نمی گیرد مگر با رسیدن به مراد و معشوقش...
حال موسی برای نخبگان غریب می نمود چرا که آنها از آتش مهری که در وجود موسی شعله می کشید بی خبر بودند.
بالاخره موسی به سر منزل مقصود رسید و از همان بدو ورود به عبادت مشغول شد، او آنچنان غرق خدا شده بود که از اطراف بی خبر بود و روزها روزه می گرفت و شبها راز و نیاز می کرد و اشک شوق می ریخت، چرا که خداوند قرار بود با او سخن بگوید و توارت، این کتاب زندگی و انسان سازی را به او نازل کند و قبل از نزول لازم بود تا موسی یک چله عبادت کند و از همه لحاظ آمادگی فرود تورات را داشته باشد.
در این زمان ابلیس خود را به کوه طور رسانید، او می خواست به هر طریق ممکن که شده مانع نزول تورات شود چرا که می دانست اگر تورات نازل شود و مردم به دستورات آن عمل کنند دیگر نقشه های او نقش بر آب می شود پس می خواست به هر طریق ممکن موسی را نیز فریب دهد و او را به دام خود کشد
پس زمانی که موسی مشغول مناجات با خدا بود ابلیس هم خود را به کوه طور رسانید.
در آن هنگام ملکی از ملائکه آسمان که در آن اطرف بود با تعجب نگاهی به او نمود و از ابلیس پرسید: آیا تو واقعا در این حالت معنوی موسی هم طمع داری که بتوانی اثری در موسی بگذاری؟ موسی در حال مناجات با پروردگارش است، ببین او آنچنان از خود بی خود است و در خدا غرق شده که هیچ التفاتی به اطراف ندارد.
ابلیس خنده بلندی کرد وگفت: فکر می کنی این حال روحانی موسی از حال معنوی پدرش آدم در بهشت بیشتر است؟ به گمانم که چنین نیست، من در بهشت هم رفتم و موفق شدم و آدم ابوالبشر را فریب دادم پس من ناامید نمی شوم و از حالتهای معنوی نمیترسم، اتفاقا کسانی که به سمت حالات معنوی می روند من طمع دارم که از آن سو به زمین بزنمشان.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_شش🎬: حالا قوم بنی اسرائیل از راه راست منحرف شده بود
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_پنجاه_هفت🎬:
موسی بدون آنکه بداند در اطرافش چه می گذرد غرق عبادت پروردگارش بود در این هنگام وحی پروردگار بر او نازل شد
ابلیس کمی جلوتر رفت تا بداند موسی چه به خدا می گوید او می خواست به نحوی حواس موسی را پرت و او را فریب دهد تا به خیال خام خودش مانع نزول تورات شود و روزی را برای موسی رقم زند مثل روز«آدم»...
در این هنگام پروردگار به حضرت موسی فرمود: ای موسی! من نماز و هیچ گونه دعایی را از بندهای قبول نمی کنم الا این که نسبت به عظمت من تواضع کند، من را بزرگ و خودش را کوچک بداند. بندگی کند و در قلبش نسبت به من خوف داشته باشد. روزش را برای ذکر من قرار بدهد و هیچ گاه بر گناهی که انجام میدهد اصرار نکند و سریع توبه کند.
ای موسی، بنده ی من ، نه تنها باید حق من را حفظ کند بلکه باید حق و بزرگی و منزلت اولیاء و دوستانم را هم باید حفظ کند و آنان که من اراده کرده ام را بزرگ دارد چرا که آنان بزرگان اهل زمین و آسمانند.
موسی با تواضع گفت: خداوندا ! برای من این مطلب را باز نما، منظور از اولیایی که باید حقشان را نگه دارم ابراهیم، اسحاق و یعقوب و پیامبران قبل از من است؟
خداوند پاسخ داد: ای موسی! بدان و آگاه باش اراده و منظور اصلی من از این اولیاء و بزرگان، آن هایی است که به خاطر آنها خلقت آدم ایجاد شد و به خاطر آنها بهشت و جهنم آفریده شد، همانا من دو عالم را نیافریدم مگر به بهانه ی وجود این بزرگان...
موسی پرسید: بار الها! آنها چه کسانی هستند؟!
خداوند فرمود: بدان و آگاه باش و به همگان بگو برگزیدگان من محمد و احمد است همانا نام او را از نام خودم برگرفته ام چرا که من «محمود» هستم و او «محمد» است.
هنگامی که پروردگار این عظمت از پیامبر را نشان داد، ابلیس قدمی پیش گذاشت او می خواست حس حسادت موسی را قلقلک دهد همانطور که حس حسادت سامری را برانگیخت و سامری، هارون که نبی خدا بود را کنار زد و خود را جانشین او قرار داد، ابلیس طمع کرده بود که موسی هم چنان کند که نسبت به محمد و آل محمد که اکنون به طور واضح خداوند او را بر همگان برتری داده بود رشک ببرد و موسی اعتراض کند که چرا منِ موسی که عاشقانه تو را دوست دارم و سختی های زیادی در راه هدایت بندگانت کشیدم آن فرد برگزیده نباشم.
ابلیس خواست جلو برود و موسی را وسوسه کند، هنوز قدمی برنداشته بود که حضرت موسی با لحنی سراسر خشوع که عشق به خدا از آن می بارید فرمود : خداوندا تقاضایی از تو دارم که امیدوارم آن را اجابت کنی، من را از امت او قرار بده، دوست دارم نام موسی هم جز امت محمد نوشته شود.
در این هنگام خداوند به او فرمود: ای موسی! بشارت باد بر تو که تو از امت او هستی و ابراهیم هم از امت اوست.
و این شرافت بسیار بزرگی برای موسی بود که به آن مقام بالا رسیده بود که عضو امت پیامبر خاتم باشد.
در این لحظه ابلیس که آمده بود تا فرصتی برای گمراهی موسی به دست بیاورد و اگر موسی ذره ای و کمترین درجه ای از حسادت در وجودش بود میتوانست از همین روزنه باریک در او نفوذ کند؛ اما موسی از تمام حسادتها دور بود و نگاهش به فراتر از آنها بود. و این پاسخش به خوبی نشان میداد که هم پیامبری محمد صلی الله علیه واله را پذیرفته بود و هم می خواست جزء امتش باشد.
ابلیس تا این جواب موسی را شنید به عقب برگشت و متوجه شد که نمیتواند از راه حسادت راهی به موسی پیدا کند و از او ناامید شد.
در این هنگام موسی که از شوق مصاحبت با خدا لبریز شده بود و تمام وجودش غرق و محو در خدا شده بود و عاشق در اوج این حالات چیزی جز آغوش امن معشوق نمی خواهد، از شدت عشقش ملتمسانه نگاهش را به آسمان دوخت و به خدا گفت: خدایا خودت را به من نشان بده، پروردگارا آنچنان مهرت بر دلم سایه افکنده و آتشی در وجودم پدید آورده که جز با دیدن تو آرام نمی گیرم...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_هفت🎬: موسی بدون آنکه بداند در اطرافش چه می گذرد غرق
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_پنجاه_هشت🎬:
موسی به خدا گفت: خدایا خودت را به من نشان بده، آخر بی تاب دیدنت شدم و البته رابطه میان موسی و خدا رابطه فراتر از رابطه پیامبری که مسئولیت اجتماعی دارد با خدا بود. یک رابطه عاشقانه میان عابد و معبود بود.
حضرت موسی در اوج تعلق و عشق معنوی به خدا بود و وقتی این عشق فوران می کند، چنین خواسته ای نامعقول نخواهد بود.
در روابط عاشقانه معنوی این گونه است که اگر عاشق مرحله ای از لذت
حضور را درک کرد متوقف نمی شود چون تمامیت و زیاده خواه است و بیش تر از آن می خواهد بطوریکه اگر معشوق با او صحبت کند، صحبت بیش تر میطلبد و خواسته اش فراتر از صحبت می رود و دیدار معشوق را می طلبد و تا جایی این رابطه پیش میرود که عاشق می خواهد در حقیقت معشوق فانی شود و جدایی بین او و معشوقش نباشد.
همانا عاشق در مقابل معشوق، خودی نمی بیند و همه چیز را در وجود معشوقش میبیند.
حال حضرت موسی این گونه بود که صدای خدا را میشنید و به همان راضی نبود و میخواست بیشتر به خدا نزدیک شود و او را ببیند اما اجابت این درخواست کاملا عملی نبود ولی تا حدی امکان پذیر بود، چون عالم دنیا تا حدی میتواند تجلی خدا را تاب بیاورد و بیشتر از آن حد، ظرفیت ندارد و باید وارد عالم دیگری شد تا بتوان حد بیشتری از خدا را دید. درک بیشتر خدا نیاز به سیر و سلوک در عوالم
مختلف دارد.
در اینجا که خداوند حال و عشق خالص موسی را می دانست فرمود: ای موسی! تو تاب دیدن مرا نخواهی داشت و نمی توانی مرا ببینی، به این کوه بنگر، اینک من خود را به این کوه نشان می دهم ببین چه پیش می آید اگر کوه توانست در اثر تجلی من، سرجایش بایستد پس تو هم میتوانی مرا ببینی.
خدا کمی بیش تر از آنچه که ظرفیت دنیا بود، بر کوه تجلی پیدا کرد و کوه جوری متلاشی شد که مانند اینکه از درون انفجاری شدیدی رخ داد و تکه هایش به دریا رسید.
البته گویا این روایت در عالم مکاشفه برای موسی رخ داد.
در این لحظه حال موسی با حس حضور خداوند و دیدن وضع کوه متغیّر شد و خداوند به ملائکه فرمود: موسی را بگیرید که عنقریب از بین میرود و نابود میشود و ملائکه وارد شدند و موسی را احاطه کردند و موسی فهمید که این جا جایگاه او نیست و این خواسته ای بزرگ بود و از خداوند عذرخواهی کرد که بیش از حد توانش درخواست کرده و پیش روی کرده است.
در این جا شدت حضور پروردگار و تجلی حضورش به حدی بود که روح حضرت موسی تاب نیاورد و از بدنش مفارقت کرد و گویی از خشیت پروردگار و صحنه ای که دید مرد.
و خداوند روحش را برگرداند و موسی از خداوند بابت درخواست زیاد از حدش توبه کرد و خدا به او فرمود: ای موسی! تو پیامبر خوب من هستی و من دوستت دارم.
جبرائیل هم به موسی گفت: من هم با تو هستم و این جا نشان می دهد که مقام جبرئیل چه قدر بالاست که تا جایی که موسی که پیامبر اولوالعظم توانسته بود برود جبرئیل هم در آن مکان حضور داشت.
اما در مقایسه برتری حضرت محمد و موسی میتوان به شبی که پیامبر به معراج رفت، اشاره کرد که جبرئیل تا محدوده خاصی توانست با پیامبر همراهی کند و همان جا بود که همراه موسی بود ولی پیامبر اسلام، از آن جا هم بالاتر رفتند.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۲۷🎬: نزدیک ده سال از شهادت مولا علی علیه السلام می گذشت، ده سال که هر
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۲۸🎬:
بچه های علی همه در خانه ی امام حسن جمع بودند، که ناگهان حال امام حسن متغیر شد و صدا زد، زینب جان تشت را برایم بیاور
ام البنین از جا برخواست تا خواسته امام را اجابت کند اما قبل از آن، زینب تشتی را پیش روی حسن گذاشت، در این هنگام ام البنین دانست که شاید بشود زهر را قی کرد، اما زینب نباید این صحنه ی درد و رنج حسن را میدید.
ام البنین جلو رفت و می خواست زینب را به نحوی به بیرون اتاق بفرستد که ناگهان تشت جلوی امام مملو از خونی سرخ و بسته شد.
ام البنین چشمش به تشت پر از خون بود و وقتی با دقت نگاه کرد با دو دست بر سرش زد و قبل از اینکه چیزی بگوید زینب ناله اش بلند شد: یا رسول الله این جگر پاره پاره ی حسن است که در تشت میریزد، یا اُمّاه کجایی بیایی و ببینی عمری جگری از حسنت خون کردند و اینک تکه های جگرش پیش روی من است.
امام حسن به حالت اغماء بود و او را بر روی بستر خواباندند.
امام اشاره ای به حسین کرد و فرمود: حسین جانم، می دانم که تا ساعتی دیگر از اینجا رفته ام و در جوار پدر و مادر و جدمان هستم، وصیت می کنم که مرا در کنار قبر جدم رسول الله دفن کنید، اما راضی نیستم در مراسم دفنم آشوبی به پا شود و اگر نگذاشتند در آنجا دفن شوم، مرا در بقیع دفن کنید.
با این حرف حسن، انگار آتش به جان فرزندان علی زده بودند، حسین روی برادر را می بوسید و زینبین دست های سرد مجتبی را در دست نوازش می کردند، حسن نگاهش به بالا بود و زیر لب گفت: چه سخت گذشت این زندگی، اما سخت ترین لحظه ی عمرم زمانی بود که دستان پدرم را بسته بودند، کودک بودم و دوست داشتم کاری کنم که پدرم رها شود تا خود را به ذوالفقارش برساند، چون هیچ کس حریف حیدر کرار با ذوالفقارش نمی توانست باشد، اما نمی توانستم کاری کنم کوچک بود، تا دیدم مادر خودش را به پدرم رساند، دلم قرص شد آخر او دختر رسول الله بود و مردم به حرمت پیامبر احترامش را حتما نگه می داشتند، اما وقتی پیش چشمم دست آن نانجیب بالا رفت و بر چهره ی مادرم نشست انگار دنیا پیش چشمم تیره و تار شد...آه از این دنیای غدار....حسن صدایش ضعیف و ضعیف تر شد و ناگهان بوی عطری بهشتی در اتاق پیچید و حسن در حالیکه زیر لب سلام میداد و لبخند میزد چشمان نازنینش را بر هم نهاد.
زینب خود را به روی برادر انداخت و گفت: حسن جانم! حسن مظلومم سلام مرا به جدمان برسان و بگو که امتش چگونه با ما ذریه اش رفتار کردند، سلام مرا به مادر پهلو شکسته ام برسان، سلام مرا به پدر مظلوم و شهیدم برسان...
ام البنین که باورش نمی شد پسرش حسن همو که از جان عزیزترش داشت پر کشیده، بالای سر حسن نشست و واگویه می کرد: رویم سیاه مادر...رویم سیاه نتوانستم درست خدمتت را کنم، رویم سیاه که نتوانستم جانم را فدایت کنم، مرا ببخش پسرم سلام مرا به پدر و مادرت برسان و بگو ام البنین شرمنده است به خدا کاری از دستم بر نمی آمد، به خدا حاضر بودم و خودم و فرزندانم بمیریم اما حسن زنده بماند...
محشری کبری در خانه ی امام حسن مجتبی برپا شده بود، انگار همین دم خانه ی علی را آتش زده اند، انگار همین الان پهلوی زهرا را شکسته اند، انگار همین الان زهرا و علی را کشته اند...داغ حسن ، تمام داغ های قبل از این را زنده کرده بود...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۲۸🎬: بچه های علی همه در خانه ی امام حسن جمع بودند، که ناگهان حال امام
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۲۹
حسین و پسران علی، حسن را غریبانه شستند و کفن نمودند و حسین بر پیکر بی جان برادر نماز خواند، او را در تابوتی قرار دادند و از خانه بیرون آوردند.
حالا همه ی مدینه باخبر شده بود که امام مظلومشان با زهر کینه ی معاویه و به دست جعده دختر اشعث کندی به شهادت رسیده و اینک تازه، مسلمان های غافل فهمیده بودند که چه کسی را از دست داده اند.
مردم پیراهن سیاه بر تن نموده بودند و جلوی در خانه ی امام حسن اجتماع کرده بودند تا در مراسم تشییع ایشان شرکت کنند.
حسین و عباس و پسران دیگر علی زیر تابوت را گرفته بودند، ام البنین با قامتی خم در کنار زینب که چون کوهی کمرش شکسته باشد، قدم برمی داشت.
صدای مویه و زاری از جمع بلند بود، با ندای الله اکبر و لااله الاالله، پیکر مطهر امام مجتبی را به سمت مزار پیامبر می بردند.
زینب نگاهی به تابوت برادر کرد و گفت: تو خیلی مظلوم بودی برادر درست مانند پدر، مانند مادر، اما خدا را شکر که مراسم تشییع برایت برپا شده و مانند مادر شبانه و در گمنامی به خاک سپرده نمی شوی...
راهی تا قبر پیامبر نبود که ناگهان هیاهویی به پا شد، هیاهویی که نشانی از گریه و عزاداری نداشت، زینب از زیر نقاب چشم به پیش رو دوخت، باز هم این زن آشوب گر جلوی راهشان سبز شده بود.
زینب رو به ام البنین گفت: چه خبر شده؟! عایشه اینجا چه می خواهد؟! نکند آمده تا داغ حسن را به ما تسلیت دهد، اما این هیاهویش مرا به یاد جنگ جمل می اندازد، انگار که لباس رزم به تن کرده! نکند می خواهند با کشته ی برادر مظلومم هم بجنگند؟!
در این هنگام عایشه فریاد برآورد: به کجا چنین شتابان؟! خود را به بدون دعوت صاحب خانه فرا خوانده اید؟!
یکی از میان جمعیت فریاد زد: مگر نمی بینید؟ نوه ی پیامبر را کشته اند و اینک می خواهیم او را در جوار مرقد جدش دفن نماییم..
در این هنگام عایشه که انگار سر جنگ داشت فریاد برآورد: حاشا و کلا! به خدا اگر اجازه دهم قدم از قدم بردارید
در این هنگام ام البنین قدمی پیش گذاشت و گفت: ای زن! به چه علت نمی گذاری مراسم تشییع و تدفین نوه ی رسول الله انجام شود؟! چرا خود را محق میدانی که دستور صادر کنی و جلوی تدفین را بگیری؟!
عایشه دندانی بهم سایید و رو به جمع گفت: اینجا خانه ی من است یعنی خانه ی رسول الله بوده و من هم همسر اویم و من اجازه نمی دهم که حسن را در خانه ی من دفن نمایید
ام البنین جلوتر رفت و گفت: گمانم فراموش کرده ای که قبل از اینکه رسول الله همسر تو باشد، پدر فاطمه است و پدر بزرگ حسن،چگونه است که تو را از خانه ی رسول الله سهمی هست اما فرزند و نواده اش سهم ندارند؟! در ضمن مگر سهم تو از خانه چقدر است؟! آیا بیشتر از جایی ست که به مزار پدرت اختصاص دادی؟! اگر تو سهمی داشتی آن را قبلا به پدرت بخشیده ای، پس راه را باز کن و نگذار داغی دیگر بر دل اهل بیت پیامبر بنشیند...
در این هنگام
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۳۰ 🎬:
در این هنگام ناگهان سپاهیانی از پشت سر عایشه ظاهر شد، سپاهیانی که سردسته شان مروان بود و او هم مأمور از طرف معاویه که نگذارد امام حسن را در کنار مزار شریف رسول الله و مسجدالنبی دفن نماید.
مسجد النبی، همان جایی که روزگاری قبل فرزندان علی در آنجا بزرگ شدند و قد کشیدند، همانجا که به امر خداوند تمام درهای خانه ها روبه مسجد بسته شد و فقط درب خانه ی حضرت رسول و امیرالمومنین باز ماند و این حکم خدا بود و خداوند خود فرمان داده بود که فقط معصومین می توانند در خانه اش زندگی کنند و حالا این دری را که خداوند باز کرده بود، دنیا طلبان بی دین بر روی یکی از معصومین که از قضا از اهل بیت پیامبر هم بود می بستند.
مروان قدمی پیش گذاشت و با یک اشاره ی او ، سربازان حرام لقمه اش باران تیر را به سمت تابوت امام مجتبی روانه کردند.
ام البنین با دیدن این صحنه، ترس این را داشت که گزندی به جان زینب برسد، پس خود را جلوی ایشان قرار داد که اگر تیری به سمتشان آمد او سپر جان زینب شود و نگاهش به سمت مردان بود و دل نگران حسین بود و وقتی دید که پسرش عباس همانند مادر، جان خود را محافظ حسین قرار داده و شمشیر از نیام کشیده و تیرها را به این طرف و آن طرف می تاراند، با بغضی در گلو گفت: شیرم حلالت عباس که همانگونه هستی که مادر می خواهد.
و باز هم باران تیر بر سر جنازه ای مقدس باریدن گرفت، صدای شیون زنان و کودکان خاندان پیامبر بلند شد و زینب بود که چون فاطمه خطبه می خواند و میگفت: چه ناجوانمردانه وصیت پیامبر درباره اهل بیتش را زیر پا گذاشتید، مگر پیامبر نفرمود که من می روم و در میان شما دو امانت به جا می گذارم: یکی کتاب خدا و دیگری ذریه و اهل بیتم...ای مردم در این ارض خاکی ذریه ی رسول الله جز ما چه کسی ست؟! شما چرا قران ناطق را با زهر کین و حسدتان کشتید و اینک به پاره های جگر او هم رحم نمی کنید و می خواهید این قران به خون نشسته را ورق ورق نمایید و بعد به خاک سرد گور بسپارید؟! اف برشما که بد مردمی هستید و بد سرنوشتی خواهید داشت.
در این لحظه خون حیدری در رگ های عباس به جوش آمد، صبرش لبریز شده بود و از اینکه میدید چه بی حرمتی به امام شهیدش می کنند شمشیرش را از نیام برکشید و شروع کرد در هوا تکان دادن و گفت: ای نامردان مرد نما! اگر مردمیدان هستید جلو بیایید و با من رو در رو شوید، همانا من وارث ذوالفقار حیدرم، من خون علی در رگ دارم و دشمنان اسلام را به خاک و خون می کشم.
در این هنگام حسین پا پیش گذاشت و دست عباس را گرفت و فرمود: عباسم! آرام باش عزیزم، برادرم امام حسن به من سفارش کرده که اگر در مسیر تشییع جنازه ام چنین اتفاقی افتاد، صبر پیشه کنید و خوددار باشید و با معاندین درگیرنشوید.
و این راه و رسم خاندان مظلوم علی ست، صبر بر مصیبت و بلا، حتی اگر آن مصیبت بستن دستان حیدر باشد، حتی اگر آن بلا آتش در و میخ خونین و پهلویی شکسته و غنچه ای پر پر باشد، حتی اگر آن مصیبت تیرهای فرو رفته بر پیکر امامی مظلوم و شهید باشد...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_هشت🎬: موسی به خدا گفت: خدایا خودت را به من نشان بده
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_پنجاه_نه🎬:
حالا که دوباره روح به کالبد موسی برگشت و موسی خود را در عالمی دید که انگار در آغوش خداست، خداوند باز همان عهد پیشین را از موسی گرفت اما چیزی اضافه تر از این عهد از او خواست یعنی مطلب را تکمیل نمود .
خداوند در این جا بعد از عهد بر محمد و آل او، نام اصحاب پیامبر را میبرد تا افراد خالص مشخص شوند زیرا اساسا در درگاه الهی کمیت ارزشی ندارد و مهم کیفیت است.
و خداوند نه تنها محمد و آل محمد را بر بنی اسرائیل برتری داد بلکه یاران محمد هم بر بنی اسرائیل برتری داد و این خود یک امتحانی دیگر از جانب خداوند بود .
عده ای بودند هنگامی که خدا فرمود:
من بالاترم ریزش پیدا میکنند و عده ای هم هنگامی که سخن از پیروی از پیامبر پیش می آید پا پس می کشند و ریزش میکنند و عده ای هم هنگامی ریزش پیدا می کنند که وصی و جانشین پیامبر که به او وحی نمی شود معرفی میشود و در آخر عده ای که باقی مانده اند زمانی ریزش پیدا میکنند که جانشین پیامبر میگوید از فقیهی که پیامبر و معصوم و نیست پیروی کنید ریزش پیدا می کنند
براستی که خداوند مراحل را تا جایی جلو می برد که ریزش ها تمام شود.
آنهایی که در انتها می مانند انسان های خالص و صاف هستند، دقیقا تعبیر حدیثی ست که می فرماید: در آخرالزمان غربال می شوید و غربال میشوید و در آخر دانه درشت ها باقی می مانند
همانا سرنوشت قوم محمد هم دقیقا مانند قوم موسی است اما در ابعادی بزرگتر و در زمانی دورتر...
موسی پس از سربلندی در تمام امتحانات الهی و در روز ده ذی الحجه، مفتخر به نزول تورات شد.
موسی از اول ذی القعده ساکن کوه طور شد و به عبادت پرداخت و سرانجام در ده ذی الحجة تورات در الواحی سنگی و به طور معجزه آسایی از آسمان بر موسی نازل شد
توراتی که بر الواحی از جنس سنگ نگاشته شده بود و آنچه که بنی اسرائیل به آن احتیاج داشتند، شامل احکام، مواعظ، قصص و... در آن الواح بود یعنی تورات کتابی جامع از تمام علوم و برنامه هایی بود که بنی اسرائیل برای ادامه راه و زندگی به آن احتیاج داشتند.
نگاشته شدن تورات بر آن الواح از بالا به صورت معجزه گونه ای انجام شده
بود و اصلا خود متن تورات و نحوه نزولش هم معجزه گونه بود و در واقع نزول تورات معجزه ای در فرم و محتوا بود.
موسی به سمت قومش آمد و الواح تورات را بر آن عرضه داشت و قسمت های مهم آن را که همان برتری خداوند و سپس محمد و جانشینش و بعد اصحاب محمد بر بنی اسرائیل و کل بشریت را به آنها گفت و نخبگان بنی اسرائیل تا این را شنیدند به شدت عصبانی شدند و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_نه🎬: حالا که دوباره روح به کالبد موسی برگشت و موسی
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_شصت🎬:
موسی الواح تورات را بر هفتاد نفر نخبه ای که با خود آورده بود عرضه داشت.
در این هنگام هیاهویی در جمع افتاد و سپس پیرمردی جلو آمد و گفت: موسی! تو ما را از پایین کوه به بالا کشاندی ابتدا قرار بود سی روز اما بعد چهل روز خود را در روزه و عبادت سر کردی و حالا آمدی اینگونه به ما می گویی؟! تو این همه ریاضت کشیدی، قوم بنی اسرائیل دچار سختی شدند اما حالا محمد و آل او و از آن گذشته اصحاب او برتر از ما شدند؟! ای موسی! آیا تو مطمئنی این الواح از طرف خداوند است و این سخنانی که گفتی را خدا فرموده؟!
همه ی هفتاد نخبه حرف آن پیرمرد را تایید کردند و یکی هم از آخر جمع فریاد زد: اصلا از کجا معلوم که موسی متوهم نشده و تمام این سخنان توهمات و تخیلات او نباشند؟!
در این هنگام موسی نفس بلندی کشید و فرمود: همانا پیامبران از توهم و دروغ بدورند و من هر آنچه گفتم، همه از جانب خدا بود.
در این لحظه همان پیرمرد قدمی جلو نهاد و گفت: ما حرفت را باور نمی کنیم، اگر می خواهی حرفت را باور کنیم از خدا بخواه با تو سخن بگوید و حرفت را تایید کند و ما هم سخنان خدا را با گوش خودمان بشنویم.
نخبگان خواسته ای از موسی داشتند و موسی به جانب کوه طور و عبادتگاهش برگشت و دستانش را به دعا بلند کرد و از او خواست تا اجازه دهد نخبگان قوم صدای خدا را بشنوند تا حجت برآنان تمام شود.
خداوند که مهربانی بی همتاست و همیشه راه راست را با دلیل و برهان به بندگان می نمایاند، خواسته ی موسی را پذیرفت و با او سخن گفت، به طوریکه تمام هفتاد نخبه بنی اسراییل صدای خدا را شنیدند.
موسی دوباره به جانب هفتاد نخبه بازگشت و گفت: حالا که صدای خدا را هم شنیدید، پس با هم به جانب قوم بنی اسرائیل برویم و به آنان مژده ی نزول تورات را بدهیم.
اما باز هم صدای هیاهو و فریاد بلند شد، انگار بهانه های این نخبگان پایان ناپذیر بود و این بار...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕