eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۲۷🎬: نزدیک ده سال از شهادت مولا علی علیه السلام می گذشت، ده سال که هر
🎬: بچه های علی همه در خانه ی امام حسن جمع بودند، که ناگهان حال امام حسن متغیر شد و صدا زد، زینب جان تشت را برایم بیاور ام البنین از جا برخواست تا خواسته امام را اجابت کند اما قبل از آن، زینب تشتی را پیش روی حسن گذاشت، در این هنگام ام البنین دانست که شاید بشود زهر را قی کرد، اما زینب نباید این صحنه ی درد و رنج حسن را میدید. ام البنین جلو رفت و می خواست زینب را به نحوی به بیرون اتاق بفرستد که ناگهان تشت جلوی امام مملو از خونی سرخ و بسته شد. ام البنین چشمش به تشت پر از خون بود و وقتی با دقت نگاه کرد با دو دست بر سرش زد و قبل از اینکه چیزی بگوید زینب ناله اش بلند شد: یا رسول الله این جگر پاره پاره ی حسن است که در تشت میریزد، یا اُمّاه کجایی بیایی و ببینی عمری جگری از حسنت خون کردند و اینک تکه های جگرش پیش روی من است. امام حسن به حالت اغماء بود و او را بر روی بستر خواباندند. امام اشاره ای به حسین کرد و فرمود: حسین جانم، می دانم که تا ساعتی دیگر از اینجا رفته ام و در جوار پدر و مادر و جدمان هستم، وصیت می کنم که مرا در کنار قبر جدم رسول الله دفن کنید، اما راضی نیستم در مراسم دفنم آشوبی به پا شود و اگر نگذاشتند در آنجا دفن شوم، مرا در بقیع دفن کنید. با این حرف حسن، انگار آتش به جان فرزندان علی زده بودند، حسین روی برادر را می بوسید و زینبین دست های سرد مجتبی را در دست نوازش می کردند، حسن نگاهش به بالا بود و زیر لب گفت: چه سخت گذشت این زندگی، اما سخت ترین لحظه ی عمرم زمانی بود که دستان پدرم را بسته بودند، کودک بودم و دوست داشتم کاری کنم که پدرم رها شود تا خود را به ذوالفقارش برساند، چون هیچ کس حریف حیدر کرار با ذوالفقارش نمی توانست باشد، اما نمی توانستم کاری کنم کوچک بود، تا دیدم مادر خودش را به پدرم رساند، دلم قرص شد آخر او دختر رسول الله بود و مردم به حرمت پیامبر احترامش را حتما نگه می داشتند، اما وقتی پیش چشمم دست آن نانجیب بالا رفت و بر چهره ی مادرم نشست انگار دنیا پیش چشمم تیره و تار شد...آه از این دنیای غدار....حسن صدایش ضعیف و ضعیف تر شد و ناگهان بوی عطری بهشتی در اتاق پیچید و حسن در حالیکه زیر لب سلام میداد و لبخند میزد چشمان نازنینش را بر هم نهاد. زینب خود را به روی برادر انداخت و گفت: حسن جانم! حسن مظلومم سلام مرا به جدمان برسان و بگو که امتش چگونه با ما ذریه اش رفتار کردند، سلام مرا به مادر پهلو شکسته ام برسان، سلام مرا به پدر مظلوم و شهیدم برسان... ام البنین که باورش نمی شد پسرش حسن همو که از جان عزیزترش داشت پر کشیده، بالای سر حسن نشست و واگویه می کرد: رویم سیاه مادر...رویم سیاه نتوانستم درست خدمتت را کنم، رویم سیاه که نتوانستم جانم را فدایت کنم، مرا ببخش پسرم سلام مرا به پدر و مادرت برسان و بگو ام البنین شرمنده است به خدا کاری از دستم بر نمی آمد، به خدا حاضر بودم و خودم و فرزندانم بمیریم اما حسن زنده بماند... محشری کبری در خانه ی امام حسن مجتبی برپا شده بود، انگار همین دم خانه ی علی را آتش زده اند، انگار همین الان پهلوی زهرا را شکسته اند، انگار همین الان زهرا و علی را کشته اند...داغ حسن ، تمام داغ های قبل از این را زنده کرده بود... ادامه دارد... @bartaren 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۲۸🎬: بچه های علی همه در خانه ی امام حسن جمع بودند، که ناگهان حال امام
حسین و پسران علی، حسن را غریبانه شستند و کفن نمودند و حسین بر پیکر بی جان برادر نماز خواند، او را در تابوتی قرار دادند و از خانه بیرون آوردند. حالا همه ی مدینه باخبر شده بود که امام مظلومشان با زهر کینه ی معاویه و به دست جعده دختر اشعث کندی به شهادت رسیده و اینک تازه، مسلمان های غافل فهمیده بودند که چه کسی را از دست داده اند. مردم پیراهن سیاه بر تن نموده بودند و جلوی در خانه ی امام حسن اجتماع کرده بودند تا در مراسم تشییع ایشان شرکت کنند. حسین و عباس و پسران دیگر علی زیر تابوت را گرفته بودند، ام البنین با قامتی خم در کنار زینب که چون کوهی کمرش شکسته باشد، قدم برمی داشت. صدای مویه و زاری از جمع بلند بود، با ندای الله اکبر و لااله الاالله، پیکر مطهر امام مجتبی را به سمت مزار پیامبر می بردند. زینب نگاهی به تابوت برادر کرد و گفت: تو خیلی مظلوم بودی برادر درست مانند پدر، مانند مادر، اما خدا را شکر که مراسم تشییع برایت برپا شده و مانند مادر شبانه و در گمنامی به خاک سپرده نمی شوی... راهی تا قبر پیامبر نبود که ناگهان هیاهویی به پا شد، هیاهویی که نشانی از گریه و عزاداری نداشت، زینب از زیر نقاب چشم به پیش رو دوخت، باز هم این زن آشوب گر جلوی راهشان سبز شده بود. زینب رو به ام البنین گفت: چه خبر شده؟! عایشه اینجا چه می خواهد؟! نکند آمده تا داغ حسن را به ما تسلیت دهد، اما این هیاهویش مرا به یاد جنگ جمل می اندازد، انگار که لباس رزم به تن کرده! نکند می خواهند با کشته ی برادر مظلومم هم بجنگند؟! در این هنگام عایشه فریاد برآورد: به کجا چنین شتابان؟! خود را به بدون دعوت صاحب خانه فرا خوانده اید؟! یکی از میان جمعیت فریاد زد: مگر نمی بینید؟ نوه ی پیامبر را کشته اند و اینک می خواهیم او را در جوار مرقد جدش دفن نماییم.. در این هنگام عایشه که انگار سر جنگ داشت فریاد برآورد: حاشا و کلا! به خدا اگر اجازه دهم قدم از قدم بردارید در این هنگام ام البنین قدمی پیش گذاشت و گفت: ای زن! به چه علت نمی گذاری مراسم تشییع و تدفین نوه ی رسول الله انجام شود؟! چرا خود را محق میدانی که دستور صادر کنی و جلوی تدفین را بگیری؟! عایشه دندانی بهم سایید و رو به جمع گفت: اینجا خانه ی من است یعنی خانه ی رسول الله بوده و من هم همسر اویم و من اجازه نمی دهم که حسن را در خانه ی من دفن نمایید ام البنین جلوتر رفت و گفت: گمانم فراموش کرده ای که قبل از اینکه رسول الله همسر تو باشد، پدر فاطمه است و پدر بزرگ حسن،چگونه است که تو را از خانه ی رسول الله سهمی هست اما فرزند و نواده اش سهم ندارند؟! در ضمن مگر سهم تو از خانه چقدر است؟! آیا بیشتر از جایی ست که به مزار پدرت اختصاص دادی؟! اگر تو سهمی داشتی آن را قبلا به پدرت بخشیده ای، پس راه را باز کن و نگذار داغی دیگر بر دل اهل بیت پیامبر بنشیند... در این هنگام ادامه دارد... @bartaren 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🎬: در این هنگام ناگهان سپاهیانی از پشت سر عایشه ظاهر شد، سپاهیانی که سردسته شان مروان بود و او هم مأمور از طرف معاویه که نگذارد امام حسن را در کنار مزار شریف رسول الله و مسجدالنبی دفن نماید. مسجد النبی، همان جایی که روزگاری قبل فرزندان علی در آنجا بزرگ شدند و قد کشیدند، همانجا که به امر خداوند تمام درهای خانه ها روبه مسجد بسته شد و فقط درب خانه ی حضرت رسول و امیرالمومنین باز ماند و این حکم خدا بود و خداوند خود فرمان داده بود که فقط معصومین می توانند در خانه اش زندگی کنند و حالا این دری را که خداوند باز کرده بود، دنیا طلبان بی دین بر روی یکی از معصومین که از قضا از اهل بیت پیامبر هم بود می بستند. مروان قدمی پیش گذاشت و با یک اشاره ی او ، سربازان حرام لقمه اش باران تیر را به سمت تابوت امام مجتبی روانه کردند. ام البنین با دیدن این صحنه، ترس این را داشت که گزندی به جان زینب برسد، پس خود را جلوی ایشان قرار داد که اگر تیری به سمتشان آمد او سپر جان زینب شود و نگاهش به سمت مردان بود و دل نگران حسین بود و وقتی دید که پسرش عباس همانند مادر، جان خود را محافظ حسین قرار داده و شمشیر از نیام کشیده و تیرها را به این طرف و آن طرف می تاراند، با بغضی در گلو گفت: شیرم حلالت عباس که همانگونه هستی که مادر می خواهد. و باز هم باران تیر بر سر جنازه ای مقدس باریدن گرفت، صدای شیون زنان و کودکان خاندان پیامبر بلند شد و زینب بود که چون فاطمه خطبه می خواند و میگفت: چه ناجوانمردانه وصیت پیامبر درباره اهل بیتش را زیر پا گذاشتید، مگر پیامبر نفرمود که من می روم و در میان شما دو امانت به جا می گذارم: یکی کتاب خدا و دیگری ذریه و اهل بیتم...ای مردم در این ارض خاکی ذریه ی رسول الله جز ما چه کسی ست؟! شما چرا قران ناطق را با زهر کین و حسدتان کشتید و اینک به پاره های جگر او هم رحم نمی کنید و می خواهید این قران به خون نشسته را ورق ورق نمایید و بعد به خاک سرد گور بسپارید؟! اف برشما که بد مردمی هستید و بد سرنوشتی خواهید داشت. در این لحظه خون حیدری در رگ های عباس به جوش آمد، صبرش لبریز شده بود و از اینکه میدید چه بی حرمتی به امام شهیدش می کنند شمشیرش را از نیام برکشید و شروع کرد در هوا تکان دادن و گفت: ای نامردان مرد نما! اگر مردمیدان هستید جلو بیایید و با من رو در رو شوید، همانا من وارث ذوالفقار حیدرم، من خون علی در رگ دارم و دشمنان اسلام را به خاک و خون می کشم. در این هنگام حسین پا پیش گذاشت و دست عباس را گرفت و فرمود: عباسم! آرام باش عزیزم، برادرم امام حسن به من سفارش کرده که اگر در مسیر تشییع جنازه ام چنین اتفاقی افتاد، صبر پیشه کنید و خوددار باشید و با معاندین درگیرنشوید. و این راه و رسم خاندان مظلوم علی ست، صبر بر مصیبت و بلا، حتی اگر آن مصیبت بستن دستان حیدر باشد، حتی اگر آن بلا آتش در و میخ خونین و پهلویی شکسته و غنچه ای پر پر باشد، حتی اگر آن مصیبت تیرهای فرو رفته بر پیکر امامی مظلوم و شهید باشد... ادامه دارد... @bartaren 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_هشت🎬: موسی به خدا گفت: خدایا خودت را به من نشان بده
🎬: حالا که دوباره روح به کالبد موسی برگشت و موسی خود را در عالمی دید که انگار در آغوش خداست، خداوند باز همان عهد پیشین را از موسی گرفت اما چیزی اضافه تر از این عهد از او خواست یعنی مطلب را تکمیل نمود . خداوند در این جا بعد از عهد بر محمد و آل او، نام اصحاب پیامبر را میبرد تا افراد خالص مشخص شوند زیرا اساسا در درگاه الهی کمیت ارزشی ندارد و مهم کیفیت است. و خداوند نه تنها محمد و آل محمد را بر بنی اسرائیل برتری داد بلکه یاران محمد هم بر بنی اسرائیل برتری داد و این خود یک امتحانی دیگر از جانب خداوند بود . عده ای بودند هنگامی که خدا فرمود: من بالاترم ریزش پیدا میکنند و عده ای هم هنگامی که سخن از پیروی از پیامبر پیش می آید پا پس می کشند و ریزش میکنند و عده ای هم هنگامی ریزش پیدا می کنند که وصی و جانشین پیامبر که به او وحی نمی شود معرفی میشود و در آخر عده ای که باقی مانده اند زمانی ریزش پیدا میکنند که جانشین پیامبر میگوید از فقیهی که پیامبر و معصوم و نیست پیروی کنید ریزش پیدا می کنند براستی که خداوند مراحل را تا جایی جلو می برد که ریزش ها تمام شود. آنهایی که در انتها می مانند انسان های خالص و صاف هستند، دقیقا تعبیر حدیثی ست که می فرماید: در آخرالزمان غربال می شوید و غربال میشوید و در آخر دانه درشت ها باقی می مانند همانا سرنوشت قوم محمد هم دقیقا مانند قوم موسی است اما در ابعادی بزرگتر و در زمانی دورتر... موسی پس از سربلندی در تمام امتحانات الهی و در روز ده ذی الحجه، مفتخر به نزول تورات شد. موسی از اول ذی القعده ساکن کوه طور شد و به عبادت پرداخت و سرانجام در ده ذی الحجة تورات در الواحی سنگی و به طور معجزه آسایی از آسمان بر موسی نازل شد توراتی که بر الواحی از جنس سنگ نگاشته شده بود و آنچه که بنی اسرائیل به آن احتیاج داشتند، شامل احکام، مواعظ، قصص و... در آن الواح بود یعنی تورات کتابی جامع از تمام علوم و برنامه هایی بود که بنی اسرائیل برای ادامه راه و زندگی به آن احتیاج داشتند. نگاشته شدن تورات بر آن الواح از بالا به صورت معجزه گونه ای انجام شده بود و اصلا خود متن تورات و نحوه نزولش هم معجزه گونه بود و در واقع نزول تورات معجزه ای در فرم و محتوا بود. موسی به سمت قومش آمد و الواح تورات را بر آن عرضه داشت و قسمت های مهم آن را که همان برتری خداوند و سپس محمد و جانشینش و بعد اصحاب محمد بر بنی اسرائیل و کل بشریت را به آنها گفت و نخبگان بنی اسرائیل تا این را شنیدند به شدت عصبانی شدند و... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_نه🎬: حالا که دوباره روح به کالبد موسی برگشت و موسی
🎬: موسی الواح تورات را بر هفتاد نفر نخبه ای که با خود آورده بود عرضه داشت. در این هنگام هیاهویی در جمع افتاد و سپس پیرمردی جلو آمد و گفت: موسی! تو ما را از پایین کوه به بالا کشاندی ابتدا قرار بود سی روز اما بعد چهل روز خود را در روزه و عبادت سر کردی و حالا آمدی اینگونه به ما می گویی؟! تو این همه ریاضت کشیدی، قوم بنی اسرائیل دچار سختی شدند اما حالا محمد و آل او و از آن گذشته اصحاب او برتر از ما شدند؟! ای موسی! آیا تو مطمئنی این الواح از طرف خداوند است و این سخنانی که گفتی را خدا فرموده؟! همه ی هفتاد نخبه حرف آن پیرمرد را تایید کردند و یکی هم از آخر جمع فریاد زد: اصلا از کجا معلوم که موسی متوهم نشده و تمام این سخنان توهمات و تخیلات او نباشند؟! در این هنگام موسی نفس بلندی کشید و فرمود: همانا پیامبران از توهم و دروغ بدورند و من هر آنچه گفتم، همه از جانب خدا بود. در این لحظه همان پیرمرد قدمی جلو نهاد و گفت: ما حرفت را باور نمی کنیم، اگر می خواهی حرفت را باور کنیم از خدا بخواه با تو سخن بگوید و حرفت را تایید کند و ما هم سخنان خدا را با گوش خودمان بشنویم. نخبگان خواسته ای از موسی داشتند و موسی به جانب کوه طور و عبادتگاهش برگشت و دستانش را به دعا بلند کرد و از او خواست تا اجازه دهد نخبگان قوم صدای خدا را بشنوند تا حجت برآنان تمام شود. خداوند که مهربانی بی همتاست و همیشه راه راست را با دلیل و برهان به بندگان می نمایاند، خواسته ی موسی را پذیرفت و با او سخن گفت، به طوریکه تمام هفتاد نخبه بنی اسراییل صدای خدا را شنیدند. موسی دوباره به جانب هفتاد نخبه بازگشت و گفت: حالا که صدای خدا را هم شنیدید، پس با هم به جانب قوم بنی اسرائیل برویم و به آنان مژده ی نزول تورات را بدهیم. اما باز هم صدای هیاهو و فریاد بلند شد، انگار بهانه های این نخبگان پایان ناپذیر بود و این بار... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت🎬: موسی الواح تورات را بر هفتاد نفر نخبه ای که با خود
🎬: باز هم صدای فریاد و آشوب از جمع بلند شد. حضرت موسی بر بلندی قرار گرفت و فرمود: چه شده؟! چرا باز هم قیل و قال می کنید؟! مگر نخواستید که صدای یَهُو را بشنوید؟! من جلوی چشمان شما با خدا سخن گفتم و همه ی شما صدای خداوند را شنیدید، پس دوباره برای چه فریادتان را بلند کردید؟! اینبار جوانی از نخبگان جلو امد و گفت: ای موسی! آری صدای خداوند را شنیدیم اما قانع نشدیم و هنوز شکی خوره وار بر جانمان افتاده و تا ایمان قلبی پیدا نکنیم نمی توانیم با تو همراه شویم و نزد قوم برگردیم و به آنها بگوییم که این الواح سنگی از طرف خدا نازل شده اند. موسی خیره به آن مرد گفت: آیا نظر همه ی شما همین است؟! و اگر این است من چکار باید بکنم تا ایمان و اعتقاد قلبی برای شما ایجاد شود؟! اصلا چه باید بشود که نشده تا شما از بهانه جویی دست بردارید؟! در این هنگام همه ی نخبگان حرف آن جوان را تایید کردند و یکی از میان فریاد زد: ای موسی! ما تا خود یَهُو را به چشم خویش نبینیم و تا خداوند را با چشم سر مشاهده نکنیم، هرگز اعتقاد قلبی پیدا نمی کنیم. موسی واقعا نمی دانست با اینهمه بهانه چه کند پس رو به نخبگان فرمود: این خواسته ایست بس بزرگ، به خدا قسم من هم همین تقاضا را از خدا داشتم اما جنس تقاضای من با شما فرق می کرد، من از سر شوق و از زیادی عشق می خواستم خداوند را ببینم اما شما به خاطر لجاجت این خواسته را دارید، همانا خداوند در برابر خواسته ی من ، گوشه ای از وجود خود را به کوه نشان داد و کوه سنگی و عظیم از هم پاشید، این خواسته ی بزرگی ست اما من این خواسته را از خدا می خواهم. همه جا ساکت شده بود و موسی دستانش را به آسمان بلند کرده بود و از خدا خواست تا خود را به این مردم نشان دهد. در این هنگام خداوند گوشه ای بسیار کوچک از وجود نورانی اش را به کوه طور نمایاند و ناگهان رعد و برقی بسیار شدید و عجیب بر کوه نشست و امتدادش به اطراف پخش شد و از عظمت این پرتو تمام نخبگان بنی اسرائیل در چشم بهم زدنی مردند و سوختند و پودر شدند و اثری از آنها برجای نماند و حتی از قدرت این نور و بازگشت آن از کوه به اطراف باعث شد که موسی هم از جا کنده شود و به شدت بر دیواره ی کوه برخورد کند و کناره ی کوه بر زمین افتد در حالیکه دردی شدید در استخوان هایش پیچیده بود. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_یک🎬: باز هم صدای فریاد و آشوب از جمع بلند شد. حضرت مو
🎬: موسی دست به کوه گرفت و از جا بلند شد و نگاهش به یارانش افتاد، مؤمنانی که همراه او از کوه بالا آمدند و قرار بود شاهد باشند بر نزول تورات و شهادت بدهند بر راستی گفتار موسی و صداقت این پیامبر مظلوم، اما حالا همه ی شاهدها تبدیل به تلی از خاکستر شده بودند، البته حقشان بود چون زیاده خواهی و بهانه جویی که رنگ و بویی از وسوسه ی شیطان داشت، داشتند، اما....اما به این ترتیب کار موسی سخت میشد، آنهم با قوم بهانه جویی مثل بنی اسرائیل! به این ترتیب مردم بنی اسرائیل حرفهای موسی را قبول نمی کردند و زحمات چهل ساله ی موسی بر باد میرفت. پس موسی دوباره به جانب کوه طور و عبادتگاهش شتافت و همانطور که اشک از چشمانش روان بود با حالتی مستاصل دستانش را به آسمان بلند کرد و فرمود: خداوندا! الها! پروردگارا! قوم من بد کردند، اما تو را به عظمت محمد و آل محمد آنها را ببخش و بار دیگر آنان را زنده گردان تا همراه من به بین قوم بنی اسراییل بیایند. موسی فریادش به آسمان بلند شد و فرمود: خداوندا این مؤمنانی بودند که در تربیت آنها سخت کوشیدم، خداوندا به حرمت محمد و جانشینش علی از گناهشان درگذر که تو مهربانی بر گنهکاران و بخشنده ای عصیان کاران و آنان را زنده گردان. در این هنگام خداوند دعای موسی کلیم الله را اجابت کرد، چرا که رابطه ی موسی و خدا جدای از نبی و خداوند، عاشق و معشوق بود و خداوند هم موسی را بسیار دوست می داشت و از طرفی موسی کسی را واسطه قرار داده بود که دنیا برای وجود نازنین آنها خلق شده بود و در یک لحظه کالبد پودر شده ی نخبگان به حالت اول در آمد و روح آنها را از ملکوت به جسمشان برگردانده شد. حالا نخبگان برگشته از عالم ملکوت، مانند انسان های مجنون دور موسی را گرفته بودند و گریه و زاری می کردند و همه بر سر و سینه میزدند و از گناهشان استغفار می طلبیدند و همان مردجوان که اعتراض کرده بود در حالیکه بر سر میزد جلوی پای موسی خود را بر زمین انداخت و گفت: ما اشتباه می کردیم، ما در اشتباهی بس مهلک بودیم، خدا را شکر که ما را دوباره به دنیا برگشتیم تا جبران مافات کنیم، وقتی صاعقه از کوه به ما برخورد کرد، روح ما را به آسمان بردند، تمام فرشتگان آسمان بر سر ما آتش می ریختند و ما مغضوب قهر خدا و ملائکه بودیم تا آنکه ما را شفاعت کردند و ما دیدیم به خدا قسم که تمام آسمان تحت سیطره ی محمد و علی و فرزندان او بود. به خدا قسم که تمام ملائکه آسمان گوش به فرمان محمد و علی بودند، به خدا قسم که به امر محمد ما را به این دنیا برگرداندند، حالا ما می دانیم که نه تنها همه کاره ی این عالم بلکه همه کاره ی تمام عوالم، این دنیا و آن دنیا و آسمان و زمین کسی جز محمد و آل محمد نیست... آن جوان می گفت و تمام جمع نخبگان بر سر و سینه میزدند و این هفتاد نفر از آن دنیا برگشته از دل و جان عشق محمد و علی را به دل گرفته بودند چرا که حقایق عوالم را با چشم خود دیده بودند. موسی از این اتفاق شاد شد و خدا را شکر کرد که بالاخره نخبگان قومش هدایت شدند آنهم چه هدایت شدنی و حالا وقت برگشت به میان قوم بود در این هنگام که هنوز شیرینی سخنان نخبگان و هدایت آنها، درست بر جان موسی ننشسته بود که قاصدی از غیب آمد و با خبرش تلخی شدیدی در جان موسی ریخت... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۳۰ 🎬: در این هنگام ناگهان سپاهیانی از پشت سر عایشه ظاهر شد، سپاهیانی
🎬: وقتی که حسین علیه السلام به عباس فرمان داد که صبر پیشه کند، عباس دستی به روی چشم گذاشت و شمشیر را به نیام برگرداند و قدمی عقب گذاشت تا پشت سر حسین قرار گیرد. آخر او جوری تربیت شده بود که روی حرف ولایت زمانش حرف نزند، آری او پرورش یافته ی دست ام البنین بود و سخن حسین و زینب و فرزندان زهرا برایش حجت بود. گویی امام منتظر چنین حرکت زشتی از سمت مزدوران بنی امیه بود، اما وصیت حسن علیه السلام بود که در مراسم تشییعش آشوبی به پا نشود و عباس سر تعظیم فرود آورد و این عمل جز از افراد شجاع که دارای اصول و ارزش های ثابت و بلندی هستند بر نمی آید. نگاه ام البنین از تابوت حسن که اینک مملو از تیرهای کینه و حسد بنی امیه شده بود به سمت حسین و عباس کشیده شد، ام البنین با دیدن این مصیبت زیر لب گفت: خیلی دوست داشتم فریاد بکشم عباسم! پسر دلاورم! ای شبه حیدر کرار! بر این جمع پلید حمله ببر و از کیان اهل بیت دفاع کن و آنها را بکش، چرا که اینها باز مانده ی همان هایی هستند که دست علی را بستند و پهلوی زهرا را شکستند، اینها جیره خوار همان کسی هستند که پول خرج کرد تا حسن را مسموم و شهید کنند، اینها اگر زنده بمانند آنقدر کینه از علی دارند که به حسین هم رحم نمی کنند حتی تو را هم اربا اربا خواهند کرد چرا که نشانی از علی بر جبین داری، پس بکششان تا نسلشان از روی زمین جمع شود، اما...اما پسرم عباس! تو خوب وظیفه ی خود را می شناسی و رعایت و وصیت امام حسن و اطاعت از امام حسین را بر همه چیز ارجح تر می دانی و واجب می شماری... عایشه و مروان و سربازان بنی امیه راه ورود به مسجد النبی را سد کردند و به ناچار، جمعیت عزادار با تابوتی که تیرها از همه جایش بیرون زده بود به سمت بقیع حرکت کرد، گویی زهرا و فرزندانش بعد از مرگ هم باید مظلوم باشند... ادامه دارد... @bartaren 🌺🖤🌺🖤🌺🖤
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_دو🎬: موسی دست به کوه گرفت و از جا بلند شد و نگاهش به
🎬: هنوز شیرینی توبه کردن و برگشت نخبگان در کام موسی ننشسته بود که اینبار پیک غیب فرود آمد و به موسی از اوضاع و احوال قومش پس از غیبت چهل روزه ی او گفت موسی با ناراحتی و تعجب سخنان پیک حق را گوش می کرد و پیک حق قدم به قدم انحراف قوم موسی را شرح داد، انگار فیلمی سینمایی در جلوی چشمان موسی آورده بودند و او می دید که هارون را کنار زدند و سامری بر تخت ریاست نشست و با کمک ابلیس گوساله ای طلایی ساخت و اعمال و عبادات شیطانی و سحر و ساحری رواج داد و حالا قوم او در خلال چهل روز اعتکاف و غیبت موسی گوساله پرست شده بودند. موسی از خدا پرسید: حال که اتفاقات را متوجه شدم سوالی برایم پیش آمده و آن این که گوساله از سامری است ولی صدایش از کجا آمده است؟ خداوند فرمود: از من بود یعنی اراده پروردگار بود که گوساله صدا داشته باشد چون دیدم قومت از من روی برگرداندند به سوی گوساله طلایی، پس امتحانشان را بیشتر کردم. چون انسان موجودی مختار است پس باید زمینه اختیارش هم چه در خوبی و چه در بدی فراهم بشود. اگر بخواهد خیلی بد شود، باید شرایط گمراهی او فراهم باشد و اگر هم بخواهد به راه صالح برود، باید شرایط رستگاری او فراهم باشد. پس خداوند فرصت و شرایط راه نادرست یا درست رفتن انسان را همیشه مهیا می کند و پیامبران و شیاطین هم از هدایت کنندگان به سمت خیر و شر هستند. اساسا خدای متعال با جو گیری مخالف است و اگر در میان قوم مومنان جو گیری وجود داشته باشند از سمت خدا راه برگشتن و خطا رفتنشان توسط فتنه ها و رسانه ها تسهیل میشود تا جو بشکند و مومنین خالص مشخص شوند. موسی تا این را شنید انگار که دنیا بر سرش خراب شده باشد به نخبگان امر کرد که هر چه زودتر به پایین کوه بروند خود با عصبانیت و تأسف پیشاپیش قوم با سرعتی بسیار زیاد در حرکت بود. موسی آنچنان شتابان قدم بر می داشت که چند بار می خواست بر زمین سرنگون شود. و خیلی زود به پایین کوه رسید و هنگامی که موسی میان قوم رفت و صحنه پیش رویش را دید چندین برابر بیشتر عصبانی شد همانا که درست گفته اند شنیدن کی بود مانند دیدن! موسی چهل سال انواع تلاش ها و هدایت ها و معجزات را برای هدایت آنها به کار گرفته بود و در چهل روز تمام آن چهل سال تلاش از بین رفته بود. او باید تکلیف همه را روشن میکرد، از گوساله و سامری گرفته تا سجده کنندگان به گوساله و ساکتین و اندک افرادی که در کنار هارون مانده بودند. مردم که ناگهان متوجه حضور موسی و هفتاد نخبه همراهش شدند از تعجب چشمانشان از حدقه بیرون زده بود و مهر سکوت بر دهان زده بودند و به یک باره کل بیابان ساکت شد موسی با حالتی عصبانی به میان مردم رفت او می خواست در مرحله اول سراغ سه نفر را بگیرد اول هارون، دوم سامری و سوم گوساله طلایی که خدای قومش شده بود. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕