eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از آرامش حس حضور خداست
21.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺همه با هم میزبان زائران امام رضا باشیم🌺 افتخار این را داریم که برای ششمین سال متوالی میزبان زائرین اقا امام رضا ع باشیم. عزیزانی که دوست دارند ما را در انجام این کار خدا پسندانه همراهی کنند لطفا هر مبلغ که تمایل دارند را به این شماره کارت واریز کنند و با امام رضا ع معامله کنن. مطمئن باشند هر مقدار کمکی که در این راه برای خدمت‌رسانی خرج کنند چندین برابر برمیگرده، این خاندان کسی را بدهکار خودشون نمیکنند . ان‌شاءالله توشه ی آخرتتون باشه 🙏 5029087002103557 هیئت مذهبی خادمین مهدیه صاحب الزمان
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۳۴🎬: حالا عمال بنی امیه به دستور یزید مأموریت داشتند تا از حسین که ام
🎬: شب هنگام بود، کاروان حسین در تب و تاب رفتن و ام البنین در بین کاروان مانند مرغی سرگشته می چرخید و هر دم با عزیزی هم کلام میشد. او دل از هیچ کدام این کاروان نمی کند. گاهی دست به گردن زینب می انداخت و با او از درد این هجران واگویه می کرد، گاهی مانند دخترکی دست به دامان کلثوم میشد و می خواست لحظاتی بیشتر در کنارش باشد. گاهی سر در گوش رباب و سکینه می برد و سفارش رقیه را می کرد تا رباب برایش مادری کند، آخر ام البنین به رقیه علاقه ی عجیبی داشت هر وقت در کنار رقیه بود انگار حسین در کنارش بود، آخر این دختر همیشه بوی پدر را می داد و حسین به او نگاه می کرد و حرف مادر را میزد و ام البنین ناخوداگاه با دیدن رقیه فکر می کرد او شبیه ترین به زهراست و مهری عجیب و شدید به این فاطمه ی کوچک داشت. گاهی علی اصغر را در آغوش می گرفت و رایحه ی تن او را به جان می کشید آخر نمی دانست کی دوباره کودکش را خواهد دید، می خواست سیر او را ببوید و ببوسد تا زمانی که علی اصغر دوباره برمی گردد رایحه اش را در جان خود ذخیره کند. ام البنین نمی دانست به سمت کدامین عزیز برود، در همین حین ندای حرکت سر دادند و اهل کاروان هر کدام سوار مرکب خود شدند، حسین در حالیکه ابوالفضل و سه پسر دیگر ام البنین دوره اش کرده بودند به سمت او آمد. ام البنین نگاهی به پسران علی کرد، قدمی جلو نهاد و گوشه ی عبای حسین را گرفت و گفت: امان از درد فراق! همانا بعد از رفتن پدرت علی و برادرت حسن تمام امید نفس کشیدنم شما بودید، حال به من بگو چگونه این فراق را تاب بیاورم، پسرم حسین! به خدا قسم من بی تو می میرم... بغضی شدید گلوی ام البنین را گرفت و مانع ادامه ی حرفش شد، حسین با کلام الهی اش او را دلداری داد و به خدا سکینه و آرامش بود کلمه به کلمه ی امام و هر کلمه ای که بر زبان جاری می کرد، انگار آرامشی بر قلب ام البنین مینشاند. حسین خداحافظی کرد و کمی جلوتر رفت تا به دیگر اهل کاروان برسد و عباس جلو آمد و دست به گردن مادر انداخت. ام البنین همانطور که نگاهی به قد و قامت رشید پسرش می انداخت گفت: عباسم! عزیز دل مادر، حسین را اول به خدا میسپارم و بعد به تو...فراموش نکن من تو را به دنیا نیاوردم، من تو را تربیت و بزرگ نکردم مگر برای سربازی حسین، پس پسرم هر کجا که رفتی، باید سپر بلای حسین باشی...فراموش نکن تو چشم و چراغ و ماه بنی هاشم هستی برای حسین و فرزندانش پشتیبان باش تا من از تو راضی باشم. عباسم، هوادار زینب و کلثوم و رقیه و سکینه و... باش و نگذار احساس تنهایی کنند. عباس با شنیدن این سخنان دستی به روی چشم نهاد و گفت: به روی چشم مادر، قول میدهم چشم و سر و دست و جانم را برای مولایم حسین فدا کنم و در این هنگام عثمان و عبدالله و جعفر هم مادر را دوره کردند ام البنین نگاهی به پسران جوان و رشیدش کرد و گفت: الهی که از چشم زخم به دور باشید عزیزان من، همانا تمام سفارشاتی که به عباس کردم به شما هم می کنم، مبادا دست از مولایتان بشوید، من شما را تربیت کردم و جنگاوری را به کمال یادتان دادم تا ذخیره ی روزهای بی کسی حسین باشید .. ادامه دارد... @bartaren 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_شش🎬: گوساله به سخن درآمد و با کلامی آشکار که همه بشنو
🎬: مردم با حکم خدا و به اشاره موسی دسته دسته جلو می آمدند و از آن آب خوردند و کناری ایستادند. بعد از اینکه همه از آب خوردند موسی نگاهی معنا دار به جمع کرد و در این لحظه مردم متوجه شدند عده ای از مردم بینی و دهانشان سیاه شده، همه آنها را به یکدیگر نشان میدادند و عجیب اینکه تعداد این افراد هفتاد هزار نفر بود در این زمان از جانب خداوند ندا رسید: ای موسی! همانا کسانی که بینی و دهانشان سیاه شده همان مرتدین قوم بنی اسرائیل هستند. همه ی مردم خود را از گروه مرتدین کنار کشیدند و حالا مرتدین یک جا جمع شده بودند. موسی نگاهی به آنان کرد و گفت: شما شرم نکردید خدای یکتا را که اینهمه نعمت به شما داد و با معجزات بیشمارش به شما لطف کرد و شما را بر فرعونیان برتری داد و از چنگ فرعونیان نجات داد و از نیل گذراند، کافر شدید و گوساله ای را که می دانستید ساخت دست سامری ست پرستیدید؟! در این هنگام چند نفر به نمایندگی از همه ی مرتدین جلو آمدند و گفتند: ای موسی! این خطای ما را ببخش و واسطه بشو تا خداوند از گناه ما درگذرد که ما بسیار پشیمان و شرمنده ایم... موسی آهی کشید و فرمود: همانا خداوند بخشنده و مهربان است،اگر شما واقعا پشیمان شده باشید و توبه کنید خداوند از گناه شما می گذرد همانا او توبه پذیر است، اما عقوبت دنیایی این گناهتان را باید ببینید. یکی از مرتدین لبخندی زد و گفت: ما خداوند بزرگ و توبه پذیر را شکر می کنیم حال بگو که عقوبت دنیایی ما چیست؟! باید همانند سامری تبعید شویم و زندگی حقیرانه ای در تنهایی داشته باشیم؟! موسی سری تکان داد و گفت: نه! شما به خاطر انکار خدا و ارتدادتان مستحق مرگید، ان شاالله خداوند در آن سرا شما را می بخشد و به خاطر توبه تان از دوزخ دورتان خواهد داشت. همه جا را سکوت فرا گرفته بود، گویا که جمع مرتدین راضی به این مرگ بودند، چرا که کاری از دستشان ساخته نبود. در این هنگام موسی رو به گروه ساکتین کرد و فرمود: خداوند مقدر کرده هم اینک گروه مرتدین به دست شمایی که در زمان فتنه ی سامری ساکت بودید از بین بروند و کشته شوند. در این هنگام... ادامه دارد @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_هفت🎬: مردم با حکم خدا و به اشاره موسی دسته دسته جلو م
🎬: زمانی که موسی به گروه ساکتین چنین گفت همهمه ای در کل دشت سینا پیچید، هر کس حرفی میزد و زمزمه ی اعتراض ها بلند شد. موسی بر فراز تپه ای رفت و صدایش را بلند نمود و فرمود: چه شده؟! شما را چه می شود؟! آیا باز هم می خواهید با حکم خدا به جدال برخیزید؟؛ همانا این دستور خداست که گروه مرتدین به دست شما ساکتین کشته شوند. در این لحظه پیرمردی جلو آمد و گفت: یا موسی! اگر مرتدین را به خاطر ارتدادشان حکم کشتن دادید و این عذابی دنیایست برای آنها، چرا حکم عذابی بدتر به ما می دهید؟! ما که نه سامری را تایید کردیم و نه گوساله ی طلایی را پرستیدم، پس چرا باید با کشتن برادر و پدر و خویشان خودکه مرتد شدند ما را عذاب دهید؟! همانا عذاب ما بدتر است، چرا که مرتدین می میرند اما ما زنده می مانیم و صحنه ی کشته شدن عزیزانمان به دست خودمان همیشه در پیش چشم ماست و آینه ی دقمان خواهد بود. در این هنگام موسی سری تکان داد و گفت: درست است شما گوساله طلایی را نپرستیدید اما در مقابل عمل شیطانی مرتدین ساکت ماندید نه آنها را از عمل بدشان نهی کردید و نه به گروه مومنان پیوستید تا با تکیه بر شما جلوی فساد را بگیرند، یعنی امر به معروف و نهی از منکر را کنار گذاشتید و این هم مستوجب عقوبتی سخت است و شما هم باید تنبیه شوید و خداوند اراده کرده که به دست شما مرتدین کشته شوند، فقط تنها کاری که می توانید بکنید این است که بزرگان و عزیزان درگاه خدا را واسطه قرار دهید تا این کار را برای شما سهل کنند. در این هنگام گروه ساکتین دست به دعا برداشتند و خدا را به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین و اولادشان قسم دادند تا خدا این امر خطیر را بر آنها آسان کند و سپس شمشیر به دست گرفتند و پیش رفتند. موسی فرمان حمله را صادر کرد، مرتدین یک جا جمع شده بودند، گروهی از ساکتین پیش رفتند و تعدادی از مرتدین را کشتند و همانا دعایشان مستجاب شده بود و کشتن نزدیکان مرتدشان برای ساکتین آسان شد. دسته ی دوم ساکتین به پیش می رفتند تا گروهی دیگر از مرتدین را بکشند که ناگهان جوانی از بین مرتدین بیرون آمد و فریاد زد... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_هشت🎬: زمانی که موسی به گروه ساکتین چنین گفت همهمه ای
🎬: جوانی از میان مرتدین پیش آمد، دستانش را به حالت دعا بالا برد، ناخوداگاه گروه ساکتین که پیش می آمدند تا آنها را بکشند متوقف شدند. جوان فریاد بر آورد: ای گروه عصیان کار! آیا سخنان و سفارشات موسی را از یاد برده اید؟ آیا عهدهایی را که موسی از طرف خدا از ما می گرفت فراموش کرده اید؟! اگر فراموش کردید من آنها را به یادتان می آورم. آیا در خاطر دارید که موسی می گفت هر کجا که در کارتان گره افتاد، هر کجا که مشکل داشتید، هر کجا که گناه کردید و خواستید توبه کنید، هر وقت هر حاجتی از خدا داشتید، پروردگار را به بهترین بندگانش سوگند دهید و بزرگانی را که خداوند عزت بخشیده واسطه کنید! یادتان هست که می گفت هر چه خوبی و برکت است از این بزرگان و زیر نظر آنهاست، پس بیایید خداوند را به پیامبر آخرالزمان محمد و جانشینش علی و اولاد محمد قسم دهیم، بیایید دست به دامان محمد و علی بزنیم، شاید خداوند توبه مان را در همین دنیا پذیرفت و از کشته شدنمان صرف نظر کرد. در این هنگام دستان تمام مرتدین به آسمان بلند شد و همه با هم و یکصدا فریاد می زدند: یا حمید بحق محمد یاعالی بحق علی، یا فاطر السموات والارض بحق فاطمه، یا محسن بحق حسن، یا قدیم الاحسان بحق حسین الهی العفو... نام پنج کلمه ی مقدس که در صحرای سینا پیچید، انگار بوی گل محمدی فضا را گرفت و بارانی با طراوت نم نم بر سر مردم فرود می آمد. در این هنگام فرشته ی وحی به موسی نازل شد و فرمود: خداوند می فرمایند که من به حرمت پنج کلمه ی مقدس از گناه گروه مرتدین گذشتم و جانشان را به آنان بخشیدم، همانا اگر از همان اول محمد و آل محمد را واسطه قرار می دادند، همان دفعه ی اول آنها را می آمرزیدم و از خطایشان می گذشتم. موسی پس از شنیدن وحی بر فراز تپه رفت، عصایش را بالا برد و فریاد زد: مژده باد بر شما که خداوند از گناهتان گذشت، ایشان به واسطه ی محمد و علی و اولادش، شما را مورد رحمت خود قرار داد، همانا او بخشنده و مهربان است و پنج کلمه ی مقدس، برگزیدگان اویند و خداوند زمین و این دنیا را نیافرید مگر به بهانه ی وجود مقدس این پنج کلمه.... تا موسی این سخن را زد هیاهویی در صحرای سینا به پا شد، مرتدین خوشحال از این بودند که از مرگ نجات یافتند و بقیه ی قوم هم خوشحال بودند که دیگر کشته شدن عزیزانشان را پیش چشمشان نمی بینند. جمعیت گرداگرد موسی حلقه زدند، موسی می بایست دوباره از آنها عهد بگیرد، این فرمان خداوند متعال بود که هر چند وقت یکبار این عهد را تجدید کند اما اینبار عهدشان محکم تر و وسیع تر بود پس موسی فریاد برآورد تا صدایش در کل صحرا بپیچد و فرمود.. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۳۵🎬: شب هنگام بود، کاروان حسین در تب و تاب رفتن و ام البنین در بین کا
🎬: زنهای کاروان بر محمل نشستند، زینب کنار شتر ایستاده بود و می خواست سوار شود که عباس با شتاب خود را رساند و برادران عباس به اقتدا بر او دور زینب را گرفتند، یکی چادرش را جمع میکرد، دیگری دست زینب را گرفته بود و عباس هم زانویش را جلوی زینب قرار داد و گفت: قدم بر زانوی برادر نه و سوار بر شتر شو... زینب که با تمام وجود این شیرپسر حیدر را دوست داشت فرمود: نمی خواهم زحمتی بر دوشت باشم عباس بوسه ای از دست خواهر گرفت و گفت: تو رحمتی خواهرم، تو فرزند زهرایی و بوی بهشت را می دهی و من فدایی فرزندان زهرا هستم. زینب هم سوار شد و مردان هم سوار بر اسب در اطراف کاروان حرکت کردند. ام البنین که مانند باران بهاری اشک میریخت و با دستان لرزان دست تکان میداد، گاهی رقیه سر از محمل بیرون میکرد و گاهی سکینه برایش دست تکان میداد، صدای علی اصغر را که فقط دو ماه از تولدش می گذشت می شنید و چشمش به دنبال ذوالجناح بود، عباس سایه به سایه ی حسین در حرکت بود، گویی از همین ابتدای راه می خواست سربازی جان بر کف و فدایی مولایش باشد. ام البنین گریه می کرد و با خود واگویه می نمود:در رفتن جان از بدن،گویند هر نوعی سخن، من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود. ام البنین حس می کرد که این آخرین بار است که حسینش را می بیند و چیزی درون دلش نهیب می زد که قمر بنی هاشم را سیر بنگر که دیگر او را نخواهی دید، اما نمی خواست قبول کند که این سفر، همان سفری ست که علی در زمان تولد عباس از آن سخن گفت و به او گفته بود که عباسش سر و دست و چشم و جان فدای حسین می کند و حسینش را تشنه لب سر می برند، اما نه...نه... این سفر آن سفر آخر نمی تواند باشد چرا که آن واقعه در محلی به نام نینوا در عراق عرب به وقوع می پیوندد حال آنکه حسین اینک قصد مکه و خانه ی خدا کرده است. ام البنین همانطور که چشم به رد رفتن کاروان داشت گفت: نه ...حسین قصد حج کرده، مثل باقی سالها که حاجی خانه ی خدا می شد، اینک هم میرود، حجش را به جا می آورد و قربانی اش را می دهد و برمی گردد. ام البنین در همین فکر بود که ام السلمه نزدیک او شد و گفت: کجایی ام البنین؟! بیا به خانه برویم... ام البنین نگاهی به این زن مهربان کرد، زنی سالخورده که عمری در محضر رسول الله به سر کرده بود، نمود و گفت: ای مادر مومنان! حسینم رفت...می خواهم تا چشم کار می کند نگاهم را به آنها بدوزم و تا صدای کاروان می آید اینجا بایستم، آخر آنها رفتند و تمام دل و جان مرا با خود بردند. ام السلمه گفت: خدا به خیر کند، انگار قلبم از قفس تن می خواهد خارج شود، گویی حسین،قلب مرا نیز با خود برد، نمی دانم این حس و حال می خواهد مرا از چه آگاه کند... ام البنین زیر لب گفت: چقدر احساساتمان شبیه هم است...آخر هر دو دلداده ی حسین هستیم ادامه دارد... @bartaren 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
تلاوت ۷،۰۰۰،۰۰۰ آیت الکرسی برای سلامتی و تعجیل در فرج امام زمان (ع) و آقای خامنه ای عزیز، سهم شما به اندازه عشق شما❤️و ارسال به دیگران لطفاً قطع کننده پویش نباشید، پیروزی نزدیک است .ان شاءالله 🤲
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۳۶🎬: زنهای کاروان بر محمل نشستند، زینب کنار شتر ایستاده بود و می خوا
🎬: نزدیک چهار ماه از رفتن کاروان حسین به سمت مکه می گذشت، طبق خبرهایی که جسته و گریخته به گوش بنی هاشم می رسید، گویا حسین در مکه هم امنیت نداشته و مأموران یزید قصد جانش را می کنند و از طرفی مردم عراق او را به سمت خود می خوانند و حسین رهسپار عراق عرب می شود. ام البنین از وقتی این خبر را شنیده بود، شبانه روز در بی قراری بود، گویا هر لحظه منتظر خبری ناگوار بود، چرا که حسین در راه کوفه بود و این بدان معنا بود که انگار به روزهای سخت و نفس گیر، روزهایی که پیامبر و علی از آمدن آن خبر داده بودند، نزدیک می شدند. اما حال امروز ام البنین خیلی متفاوت بود، روز دهم محرم بود، ام البنین بعد از خواندن نماز صبح بود که بی قرار بی قرار شده بود، مانند مرغی سرکنده طول و عرض خانه را طی می کرد. دلش پر از آشوب بود، وقت عصر شده بود و نمی توانست بیش از این در خانه بماند، باید به جایی می رفت تا شاید این بی قراری فرو کش کند. پس چادر به سر کرد، او می خواست به نزد ام السلمه برود و با او کمی سخن گوید تا بلکه آرام گیرد. پس از خانه بیرون رفت و فاصله ی خانه ی علی تا خانه ی ام السلمه را با قدم های بزرگ طی کرد و خود را به در رسانید و با شتاب شروع به در زدن نمود. اندکی بعد صدای مهربان ام السلمه بلند شد که می گفت: کیستی؟! چرا چنین به در می کوبی؟ در باز شد و ام البنین روبنده را از رخسار بالا داد و ام السلمه چهره ی رنگ پریده و نگران ام البنین را دید ام السلمه با دیدن ام البنین گفت: خواهرم ام البنین! چه شده؟! چرا اینچنین هراسانی؟ ام البنین خودش را در آغوش ام السلمه انداخت و شروع کرد به های های گریه کردن، ام السلمه انگار از درون پر از آشوب ام البنین خبر داشت، با دست پشت او را نوازش کرد و گفت: گریه کن ام البنین! من هم امروز زیاد گریه کرده ام، نمی دانم مرا چه شده؟! از صبح دلم به هول و ولاست.. ام البنین در بین هق هقش گفت: من هم همین گونه ام، به گمانم دلم برای حسین تنگ شده، هر کجا را می نگرم انگار حسین را می بینم، دوست دارم مرغ روحم از قفس تن بیرون بیاید و خود را به حسین رساند تا گلی از گوشه ی جمالش بچیند و آرام گیرد. ام السلمه، ام البنین را به داخل دعوت کرد و فرمود: بیا داخل عزیزم! بیا با هم دو رکعت نماز حاجت برای رفع این حالاتمان بخوانیم و از خدا بخواهیم تا حسین را زودتر به ما برساند، همانا همیشه حضرت رسول به من توصیه می کرد که در حالت نگرانی نماز گذارم تا آرام گیرم. ام البنین در میان گریه، لبخندی زد و گفت: چه خوب گفتی ای مادر مومنان، برویم تا با مناجات با خدا دلمان را آرام سازیم و با زدن این حرف هر دو به داخل تنها اتاق خانه رفتند و ام السلمه دو جانماز پهن کرد و هر دو زن مشغول راز و نیاز با پروردگار شدند. ام البنین سلام نماز را داد و دستش را به دعا بلند کرد: خداوندا! فراق حسین مرا از پا می اندازد، تو را به حسین قسم که حسین را به ما برسان...ام البنین تمام فکر و ذکرش حسین بود و حتی لحظه ای نگفت پسرانم را به من برسان، فقط حسین را از خدا خواست و ناگهان چشمش به ام السلمه افتاد، انگار این زن مهربان بعد از نماز خواب افتاده بود، صورتش روی جانماز بود و در خوابی عمیق فرو رفته بود، ناگهان بوی عطر محمدی در اتاق پیچید و پشت سرش... ادامه دارد... @bartaren 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_نه🎬: جوانی از میان مرتدین پیش آمد، دستانش را به حالت
🎬: موسی نگاهی به کل بنی اسراییل نمود و گفت: ای قوم بنی اسرائیل! من برای گرفتن تورات به کوه طور رفتم و یک چله کنار شما نبودم، علی رغم تمام سفارش هایی که نمودم و حتی جانشینی که انتخاب خدا بود و بر جا گذاشتم و از شما برای او بیعت گرفتم، شما بر عهد خود پایبند نبودید، هارون را کنار زدید و بر او شوریدید و سپس رو به گوساله پرستی آوردید و سامری را به پیامبری برگزیدید و دقیقا روبه روی خدا ایستادید، اما اینک که به واسطه ی بزرگانی که خدا برگزیده، شما از عقوبت کارتان نجات پیدا کردید و توبه تان پذیرفته شد، باید دوباره با هم عهدهای پیشین را مرور کنیم و عهدی تازه و محکم ببندیم ، این عهد را باید با خونتان تضمین کنید و هیچ وقت از آن عدول نکنید و بدانید این عهد قسمتی از الواح تورات و بخش مهم کتاب خداست که بر من نازل شده و باید اجرایش نمود. ای قوم موسی! آگاه باشید که این اراده ی خداوند است تا عهدتان را تجدید کنید و همه ی شما موظفید این عهد را به گوش فرزندان و نوه ها و نتیجه ها یی که بعد ازشما می آیند برسانید، یعنی باید نسل به نسل این عهد تجدید شود و همه ی بنی اسرائیل از الان تا آخر بر این عهد واقف و استوار باشند، چه من درمیان شما باشم و چه نباشم. حالا سکوت تمام بیابان را فرا گرفته بود و همه ی چشم ها به موسی خیره شده بود. موسی نفسی تازه کرد و ادامه داد: خداوند اراده کرده که محمد را برگزیند او بهترین مردم است و جانشین او علی بن ابیطالب برگزیده شده و اولاد محمد نیز برگزیده اند و بدانید که یاران محمد هم برگزیده اند و محمد و آل محمد و اصحابش در نزد خدا از همه ی ما برترند، این خواست خداست و ما سر تعظیم فرود می آوریم و عهد می بندیم که این برتری را دهان به دهان و گوش به گوش، به همگان برسانیم و زمانی که پیامبر برگزیده ظهور کرد، ما در لشکر او سربازی کنیم و به یاری او بشتابیم و بر دشمنانش بتازیم و افتخار نماییم که جزیی از امت رسول خاتم هستیم، پس هرگاه زندگی بر شما سخت گرفت به یاد داشته باشید که دست به دامان محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین و اولاد و اصحابش بزنیم، حال در پیشگاه خدا در این بیابان سینا سر به سجده بنهید و در سجده این عهد را تکرار کنید که خداوند می خواهد شما را در این حالت ببیند و عهد شما را بشنود. موسی چنین گفت و منتظر بود تا قومش به سجده بروند، اما در کمال تعجب فقط همان عده ی قلیل مومنین اطاعت کردند و قسمت اعظم بنی اسراییل، صاف ایستادند و مانند مجسمه ای گچی به موسی خیره شدند. موسی با تعجب به جمع اشاره کرد و فرمود: چرا بر جای خود ایستادید؟! مگر نشنیدید چه گفتم؟! در این هنگام پچ‌پچی در جمع پیچید موسی که منتظر پاسخ بود گفت: آیا چیزی هست که من نمی دانم؟! دلیل تمردتان از حکم خدا چیست؟! در این هنگام مردی از بین جمعیت فریاد زد: ای موسی! ما به این حکم تو اعتراض داریم، ما خدا را میپرستیم و از او بابت نعماتش تشکر می کنیم، و اقرار می کنیم که تو پیامبر برگزیده هستی اما نمی توانیم اقرار کنیم پیامبر آخرالزمان را که او را ندیده ایم از تو برتر است و نمی توانیم بپذیریم که اصحاب این پیامبر از ما که اصحاب تو هستیم برترند، پس نه سجده می کنیم و نه عهد می بندیم، تمام تورات را قبول داریم و به آن عمل می کنیم به جز آن قسمتی که محمد و آل او را بر ما برتری داده... موسی از اینهمه تکبر و پر رویی قومش عصبانی شده بود، این قوم می بایست تنبیه شود، اما چگونه؟! در این هنگام فرشته ی وحی به او نازل شد و... ادامه دارد.... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨