#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_پنج🎬: تکلیف هارون و مومنین مشخص شد، آنها برحق بودند و
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_شصت_شش🎬:
گوساله به سخن درآمد و با کلامی آشکار که همه بشنوند گفت: همانا پروردگار من منزه تر ا ز آن است که گوساله یا درختی به آ ن احاطه نماید
یا در مکانی باشد، بدانید و آگاه باشید اصلا این اتفاق نیافتاده بود که خدا در من حلول کند، اما سامری دم مرا به دیواری متصل کرده بود و از جانب دیگر دیوار در زمین سوراخی کنده بود و یکی از یاران خودش را آنجا گذاشته بود که از دهان خود در بُر میدمید و با مردم سخن میگفت. اجنه بود را در آن پنهان کرده بود.
ای موسی بنی اسرائیل با عبادت من خوار شدند زیرا در صلوات فرستادن بر محمد و آل محمد سستی کردند دوستی با ایشان را انکار کردند و به پیامبر آخرالزمان و وصی برحقش اعتقاد پیدا نکردند و این تقصیر و گناه آنها باعث شد تا توفیق پرستش خدا از آنها سلب شود و مرا بپرستند.
به این ترتیب گوساله هم فرآیند تفصیلی ساخت خودش را توضیح داد و هم علت معنوی درون بنی اسرائیل که موجب این اتفاق شده بود را به آنها تذکر داد.
در این هنگام موسی گوساله را ریزریز کرد، سوزاند و آب نمود و هر آنچه از آن مانده بود، را در آب ریخت و این اراده خداوند بود که این بت باید در معرض همه عموم و سامری از بین میرفت و ذره ذره و تحقیر میشد تا همه بدانند که خداوندی جر خدای یکتا وجود ندارد و این خدا در هیچ جسمی تجسم نمی یابد.
اکنون موسی، تکلیف هارون و سامری و گوساله ی طلایی را مشخص کرده بود و حالا نوبت مرتدین بود.
موسی بر فراز تپه ای رفت و فریاد برآورد، ای قوم بنی اسرائیل اینک یک فرصت به شما می دهم، هر آنچه از شما که فریب سامری را خوردید و خدا را تکفیر نمودید و مرتد شدید و به گوساله پرستی روی آوردید، خودتان نزد من بیایید و اعتراف کنید به ارتدادتان...
همهمه ای در بین قوم افتاد و هر کسی چیزی می گفت و در آخر هیچ کس حاضر نشد که خود را معرفی کند و باز موسی از آنها خواست تا خود پا پیش بنهند.
اما هیچ کس گوساله پرستی را گردن نمی گرفت و همه با هم فریاد می زدند ما به یهو، خدای یکتا ایمان داشتیم، انگار نه انگار که تا ساعتی قبل هفتاد هزار نفر از این قوم به دور گوساله می چرخیدند و با اعمال شیطانی شان او را عبادت می کردند.
اما موسی مأمور بود تا مرتدین را شناسایی کند و آنها را به سزای اعمالشان برساند ولی کار سخت شده بود، هیچ کس قبول نمی کرد که مرتد شده، در این هنگام فرشته ی وحی بر موسی فرود آمد و فرمان پروردگار را به او ابلاغ کرد: ای موسی! به قومت بگو تا همه ی آنها از آبی که باقیمانده ی گوساله را در آن ریختی بخورند که در این حکم سرّی نهفته است
موسی رو به مردم کرد و گفت: همه ی شما موظفید جرعه ای از این آب بخورید...
ادامه دارد...
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۳۳🎬: ده سال از زمان شهادت امام حسن می گذشت، ده سالی که به سختی گذشت و
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۳۴🎬:
حالا عمال بنی امیه به دستور یزید مأموریت داشتند تا از حسین که امام شیعیان بود و البته خلافت حق او بود، بیعت بستاند و این بیعت به هر قیمتی باید گرفته می شد، حتی در ازای جنگ و خون ریزی...
امام حسین که خوب می دانست انتهای نیت امویان چیست، قصد مکه نمود، که هم از شر قاصدان یزید در امان باشد و هم حج به جا آورد.
اما این سفر باید شبانه و بی سر وصدا انجام میشد.
اواخر سال شصت هجری بود، حسین در خانه ی پدری نشسته بود و اهل بیت و خواهران و برادرانش را دور خود جمع نمود و به همه اعلام کرد که قصد رفتن به مکه را دارد.
فرزندان علی با او همراه شدند و قرار شد با سرعت بار سفر ببندند و فردا شب به قصد مکه از مدینه خارج شوند.
ام البنین با شنیدن این خبر به نزد حسین شتافت، حسین فارغ از همه جا مشغول نماز شب بود.
ام البنین جلوی در نشست تا نماز حسین تمام شود.
حالا ام البنین سراپا چشم شده بود، او انگار که قامت علی را پیش رو می دید و وقتی که حسین به سجده می افتاد، حس می کرد حسن پیش رویش است.
ام البنین دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: الهی که تمام هست و نیستم فدای تو شود ای پسرم حسین! الهی به قربان قد و بالایت شوم که اینچنین جلوی پروردگار در خضوع و خشوع است، خدا را شکر که لیاقت داد تا مادری کنم برای سرور جوانان اهل بهشت و کاش به چشم زهرا بیایم و در آن سرا مرا به کنیزی قبول کند.
حسین زودتر از همیشه نمازش را تمام کرد، چون حس کرد کسی در انتظارش است و با دیدن ام البنین لبخندی زد وگفت: سلام مادر جان! چرا دم در نشسته ای؟! داخل شو...چه شده که این وقت شب اینجایی؟!
ام البنین جلو رفت و همانطور که قربان صدقه ی حسین می رفت گفت: شنیدم که قصد سفر داری، درست است که سنی از من گذشته و پای سفرم لنگ است، اما دلم در گرو دل توست و تمام وجودم در بند مهر فرزندان زهراست، من هم می خواهم همراه شما باشم و آمده ام تا از شما اجازه همراهی بگیرم.
حسین لبخندش پررنگ تر شد و گفت: تو حق مادری به گردن من داری و همیشه همراه و همسنگر علی و اولادش بودی، من هم خیلی دوست دارم مادری همچون ام البنین در این سفر همراهی ام کند تا مرهمی باشد بر دل زینب و فرزندانم در روزهای سخت، اما مادرجان! شما باید بمانید، مصلحت است که شما بمانید و حافظ اموال فرزندان علی باشید، شما باید بمانید تا فرزندان علی از سفر برگردند.
ام البنین که الگوی ادب و نزاکت بود، با اینکه دوست داشت در این سفر همراه حسین و زینب و پسرانش باشد، اما چون دید حسین از اوخواست تا بماند، دست بر چشم نهاد و همچون همیشه گوش به فرمان ولایت زمانش بود
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
هدایت شده از آرامش حس حضور خداست
21.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺همه با هم میزبان زائران امام رضا باشیم🌺
افتخار این را داریم که برای ششمین سال متوالی میزبان زائرین اقا امام رضا ع باشیم.
عزیزانی که دوست دارند ما را در انجام این کار خدا پسندانه همراهی کنند لطفا هر مبلغ که تمایل دارند را به این شماره کارت واریز کنند و با امام رضا ع معامله کنن. مطمئن باشند هر مقدار کمکی که در این راه برای خدمترسانی خرج کنند چندین برابر برمیگرده، این خاندان کسی را بدهکار خودشون نمیکنند . انشاءالله توشه ی آخرتتون باشه 🙏
5029087002103557
هیئت مذهبی خادمین مهدیه صاحب الزمان
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۳۴🎬: حالا عمال بنی امیه به دستور یزید مأموریت داشتند تا از حسین که ام
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۳۵🎬:
شب هنگام بود، کاروان حسین در تب و تاب رفتن و ام البنین در بین کاروان مانند مرغی سرگشته می چرخید و هر دم با عزیزی هم کلام میشد.
او دل از هیچ کدام این کاروان نمی کند.
گاهی دست به گردن زینب می انداخت و با او از درد این هجران واگویه می کرد، گاهی مانند دخترکی دست به دامان کلثوم میشد و می خواست لحظاتی بیشتر در کنارش باشد.
گاهی سر در گوش رباب و سکینه می برد و سفارش رقیه را می کرد تا رباب برایش مادری کند، آخر ام البنین به رقیه علاقه ی عجیبی داشت هر وقت در کنار رقیه بود انگار حسین در کنارش بود، آخر این دختر همیشه بوی پدر را می داد و حسین به او نگاه می کرد و حرف مادر را میزد و ام البنین ناخوداگاه با دیدن رقیه فکر می کرد او شبیه ترین به زهراست و مهری عجیب و شدید به این فاطمه ی کوچک داشت.
گاهی علی اصغر را در آغوش می گرفت و رایحه ی تن او را به جان می کشید آخر نمی دانست کی دوباره کودکش را خواهد دید، می خواست سیر او را ببوید و ببوسد تا زمانی که علی اصغر دوباره برمی گردد رایحه اش را در جان خود ذخیره کند.
ام البنین نمی دانست به سمت کدامین عزیز برود، در همین حین ندای حرکت سر دادند و اهل کاروان هر کدام سوار مرکب خود شدند، حسین در حالیکه ابوالفضل و سه پسر دیگر ام البنین دوره اش کرده بودند به سمت او آمد.
ام البنین نگاهی به پسران علی کرد، قدمی جلو نهاد و گوشه ی عبای حسین را گرفت و گفت: امان از درد فراق! همانا بعد از رفتن پدرت علی و برادرت حسن تمام امید نفس کشیدنم شما بودید، حال به من بگو چگونه این فراق را تاب بیاورم، پسرم حسین! به خدا قسم من بی تو می میرم...
بغضی شدید گلوی ام البنین را گرفت و مانع ادامه ی حرفش شد، حسین با کلام الهی اش او را دلداری داد و به خدا سکینه و آرامش بود کلمه به کلمه ی امام و هر کلمه ای که بر زبان جاری می کرد، انگار آرامشی بر قلب ام البنین مینشاند.
حسین خداحافظی کرد و کمی جلوتر رفت تا به دیگر اهل کاروان برسد و عباس جلو آمد و دست به گردن مادر انداخت.
ام البنین همانطور که نگاهی به قد و قامت رشید پسرش می انداخت گفت: عباسم! عزیز دل مادر، حسین را اول به خدا میسپارم و بعد به تو...فراموش نکن من تو را به دنیا نیاوردم، من تو را تربیت و بزرگ نکردم مگر برای سربازی حسین، پس پسرم هر کجا که رفتی، باید سپر بلای حسین باشی...فراموش نکن تو چشم و چراغ و ماه بنی هاشم هستی برای حسین و فرزندانش پشتیبان باش تا من از تو راضی باشم.
عباسم، هوادار زینب و کلثوم و رقیه و سکینه و... باش و نگذار احساس تنهایی کنند.
عباس با شنیدن این سخنان دستی به روی چشم نهاد و گفت: به روی چشم مادر، قول میدهم چشم و سر و دست و جانم را برای مولایم حسین فدا کنم و در این هنگام عثمان و عبدالله و جعفر هم مادر را دوره کردند
ام البنین نگاهی به پسران جوان و رشیدش کرد و گفت: الهی که از چشم زخم به دور باشید عزیزان من، همانا تمام سفارشاتی که به عباس کردم به شما هم می کنم، مبادا دست از مولایتان بشوید، من شما را تربیت کردم و جنگاوری را به کمال یادتان دادم تا ذخیره ی روزهای بی کسی حسین باشید ..
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_شش🎬: گوساله به سخن درآمد و با کلامی آشکار که همه بشنو
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_شصت_هفت🎬:
مردم با حکم خدا و به اشاره موسی دسته دسته جلو می آمدند و از آن آب خوردند و کناری ایستادند.
بعد از اینکه همه از آب خوردند موسی نگاهی معنا دار به جمع کرد
و در این لحظه مردم متوجه شدند عده ای از مردم بینی و دهانشان سیاه شده، همه آنها را به یکدیگر نشان میدادند و عجیب اینکه تعداد این افراد هفتاد هزار نفر بود
در این زمان از جانب خداوند ندا رسید: ای موسی! همانا کسانی که بینی و دهانشان سیاه شده همان مرتدین قوم بنی اسرائیل هستند.
همه ی مردم خود را از گروه مرتدین کنار کشیدند و حالا مرتدین یک جا جمع شده بودند.
موسی نگاهی به آنان کرد و گفت: شما شرم نکردید خدای یکتا را که اینهمه نعمت به شما داد و با معجزات بیشمارش به شما لطف کرد و شما را بر فرعونیان برتری داد و از چنگ فرعونیان نجات داد و از نیل گذراند، کافر شدید و گوساله ای را که می دانستید ساخت دست سامری ست پرستیدید؟!
در این هنگام چند نفر به نمایندگی از همه ی مرتدین جلو آمدند و گفتند: ای موسی! این خطای ما را ببخش و واسطه بشو تا خداوند از گناه ما درگذرد که ما بسیار پشیمان و شرمنده ایم...
موسی آهی کشید و فرمود: همانا خداوند بخشنده و مهربان است،اگر شما واقعا پشیمان شده باشید و توبه کنید خداوند از گناه شما می گذرد همانا او توبه پذیر است، اما عقوبت دنیایی این گناهتان را باید ببینید.
یکی از مرتدین لبخندی زد و گفت: ما خداوند بزرگ و توبه پذیر را شکر می کنیم حال بگو که عقوبت دنیایی ما چیست؟! باید همانند سامری تبعید شویم و زندگی حقیرانه ای در تنهایی داشته باشیم؟!
موسی سری تکان داد و گفت: نه! شما به خاطر انکار خدا و ارتدادتان مستحق مرگید، ان شاالله خداوند در آن سرا شما را می بخشد و به خاطر توبه تان از دوزخ دورتان خواهد داشت.
همه جا را سکوت فرا گرفته بود، گویا که جمع مرتدین راضی به این مرگ بودند، چرا که کاری از دستشان ساخته نبود.
در این هنگام موسی رو به گروه ساکتین کرد و فرمود: خداوند مقدر کرده هم اینک گروه مرتدین به دست شمایی که در زمان فتنه ی سامری ساکت بودید از بین بروند و کشته شوند.
در این هنگام...
ادامه دارد
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_هفت🎬: مردم با حکم خدا و به اشاره موسی دسته دسته جلو م
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_شصت_هشت🎬:
زمانی که موسی به گروه ساکتین چنین گفت همهمه ای در کل دشت سینا پیچید، هر کس حرفی میزد و زمزمه ی اعتراض ها بلند شد.
موسی بر فراز تپه ای رفت و صدایش را بلند نمود و فرمود: چه شده؟! شما را چه می شود؟! آیا باز هم می خواهید با حکم خدا به جدال برخیزید؟؛ همانا این دستور خداست که گروه مرتدین به دست شما ساکتین کشته شوند.
در این لحظه پیرمردی جلو آمد و گفت: یا موسی! اگر مرتدین را به خاطر ارتدادشان حکم کشتن دادید و این عذابی دنیایست برای آنها، چرا حکم عذابی بدتر به ما می دهید؟! ما که نه سامری را تایید کردیم و نه گوساله ی طلایی را پرستیدم، پس چرا باید با کشتن برادر و پدر و خویشان خودکه مرتد شدند ما را عذاب دهید؟! همانا عذاب ما بدتر است، چرا که مرتدین می میرند اما ما زنده می مانیم و صحنه ی کشته شدن عزیزانمان به دست خودمان همیشه در پیش چشم ماست و آینه ی دقمان خواهد بود.
در این هنگام موسی سری تکان داد و گفت: درست است شما گوساله طلایی را نپرستیدید اما در مقابل عمل شیطانی مرتدین ساکت ماندید نه آنها را از عمل بدشان نهی کردید و نه به گروه مومنان پیوستید تا با تکیه بر شما جلوی فساد را بگیرند، یعنی امر به معروف و نهی از منکر را کنار گذاشتید و این هم مستوجب عقوبتی سخت است و شما هم باید تنبیه شوید و خداوند اراده کرده که به دست شما مرتدین کشته شوند، فقط تنها کاری که می توانید بکنید این است که بزرگان و عزیزان درگاه خدا را واسطه قرار دهید تا این کار را برای شما سهل کنند.
در این هنگام گروه ساکتین دست به دعا برداشتند و خدا را به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین و اولادشان قسم دادند تا خدا این امر خطیر را بر آنها آسان کند و سپس شمشیر به دست گرفتند و پیش رفتند.
موسی فرمان حمله را صادر کرد، مرتدین یک جا جمع شده بودند، گروهی از ساکتین پیش رفتند و تعدادی از مرتدین را کشتند و همانا دعایشان مستجاب شده بود و کشتن نزدیکان مرتدشان برای ساکتین آسان شد.
دسته ی دوم ساکتین به پیش می رفتند تا گروهی دیگر از مرتدین را بکشند که ناگهان جوانی از بین مرتدین بیرون آمد و فریاد زد...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_هشت🎬: زمانی که موسی به گروه ساکتین چنین گفت همهمه ای
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_شصت_نه🎬:
جوانی از میان مرتدین پیش آمد، دستانش را به حالت دعا بالا برد، ناخوداگاه گروه ساکتین که پیش می آمدند تا آنها را بکشند متوقف شدند.
جوان فریاد بر آورد: ای گروه عصیان کار! آیا سخنان و سفارشات موسی را از یاد برده اید؟ آیا عهدهایی را که موسی از طرف خدا از ما می گرفت فراموش کرده اید؟! اگر فراموش کردید من آنها را به یادتان می آورم.
آیا در خاطر دارید که موسی می گفت هر کجا که در کارتان گره افتاد، هر کجا که مشکل داشتید، هر کجا که گناه کردید و خواستید توبه کنید، هر وقت هر حاجتی از خدا داشتید، پروردگار را به بهترین بندگانش سوگند دهید و بزرگانی را که خداوند عزت بخشیده واسطه کنید! یادتان هست که می گفت هر چه خوبی و برکت است از این بزرگان و زیر نظر آنهاست، پس بیایید خداوند را به پیامبر آخرالزمان محمد و جانشینش علی و اولاد محمد قسم دهیم، بیایید دست به دامان محمد و علی بزنیم، شاید خداوند توبه مان را در همین دنیا پذیرفت و از کشته شدنمان صرف نظر کرد.
در این هنگام دستان تمام مرتدین به آسمان بلند شد و همه با هم و یکصدا فریاد می زدند: یا حمید بحق محمد یاعالی بحق علی، یا فاطر السموات والارض بحق فاطمه، یا محسن بحق حسن، یا قدیم الاحسان بحق حسین الهی العفو...
نام پنج کلمه ی مقدس که در صحرای سینا پیچید، انگار بوی گل محمدی فضا را گرفت و بارانی با طراوت نم نم بر سر مردم فرود می آمد.
در این هنگام فرشته ی وحی به موسی نازل شد و فرمود: خداوند می فرمایند که من به حرمت پنج کلمه ی مقدس از گناه گروه مرتدین گذشتم و جانشان را به آنان بخشیدم، همانا اگر از همان اول محمد و آل محمد را واسطه قرار می دادند، همان دفعه ی اول آنها را می آمرزیدم و از خطایشان می گذشتم.
موسی پس از شنیدن وحی بر فراز تپه رفت، عصایش را بالا برد و فریاد زد: مژده باد بر شما که خداوند از گناهتان گذشت، ایشان به واسطه ی محمد و علی و اولادش، شما را مورد رحمت خود قرار داد، همانا او بخشنده و مهربان است و پنج کلمه ی مقدس، برگزیدگان اویند و خداوند زمین و این دنیا را نیافرید مگر به بهانه ی وجود مقدس این پنج کلمه....
تا موسی این سخن را زد هیاهویی در صحرای سینا به پا شد، مرتدین خوشحال از این بودند که از مرگ نجات یافتند و بقیه ی قوم هم خوشحال بودند که دیگر کشته شدن عزیزانشان را پیش چشمشان نمی بینند.
جمعیت گرداگرد موسی حلقه زدند، موسی می بایست دوباره از آنها عهد بگیرد، این فرمان خداوند متعال بود که هر چند وقت یکبار این عهد را تجدید کند اما اینبار عهدشان محکم تر و وسیع تر بود
پس موسی فریاد برآورد تا صدایش در کل صحرا بپیچد و فرمود..
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۳۵🎬: شب هنگام بود، کاروان حسین در تب و تاب رفتن و ام البنین در بین کا
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۳۶🎬:
زنهای کاروان بر محمل نشستند، زینب کنار شتر ایستاده بود و می خواست سوار شود که عباس با شتاب خود را رساند و برادران عباس به اقتدا بر او دور زینب را گرفتند، یکی چادرش را جمع میکرد، دیگری دست زینب را گرفته بود و عباس هم زانویش را جلوی زینب قرار داد و گفت: قدم بر زانوی برادر نه و سوار بر شتر شو...
زینب که با تمام وجود این شیرپسر حیدر را دوست داشت فرمود: نمی خواهم زحمتی بر دوشت باشم
عباس بوسه ای از دست خواهر گرفت و گفت: تو رحمتی خواهرم، تو فرزند زهرایی و بوی بهشت را می دهی و من فدایی فرزندان زهرا هستم.
زینب هم سوار شد و مردان هم سوار بر اسب در اطراف کاروان حرکت کردند.
ام البنین که مانند باران بهاری اشک میریخت و با دستان لرزان دست تکان میداد، گاهی رقیه سر از محمل بیرون میکرد و گاهی سکینه برایش دست تکان میداد، صدای علی اصغر را که فقط دو ماه از تولدش می گذشت می شنید و چشمش به دنبال ذوالجناح بود، عباس سایه به سایه ی حسین در حرکت بود، گویی از همین ابتدای راه می خواست سربازی جان بر کف و فدایی مولایش باشد.
ام البنین گریه می کرد و با خود واگویه می نمود:در رفتن جان از بدن،گویند هر نوعی سخن، من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود.
ام البنین حس می کرد که این آخرین بار است که حسینش را می بیند و چیزی درون دلش نهیب می زد که قمر بنی هاشم را سیر بنگر که دیگر او را نخواهی دید، اما نمی خواست قبول کند که این سفر، همان سفری ست که علی در زمان تولد عباس از آن سخن گفت و به او گفته بود که عباسش سر و دست و چشم و جان فدای حسین می کند و حسینش را تشنه لب سر می برند، اما نه...نه... این سفر آن سفر آخر نمی تواند باشد
چرا که آن واقعه در محلی به نام نینوا در عراق عرب به وقوع می پیوندد حال آنکه حسین اینک قصد مکه و خانه ی خدا کرده است.
ام البنین همانطور که چشم به رد رفتن کاروان داشت گفت: نه ...حسین قصد حج کرده، مثل باقی سالها که حاجی خانه ی خدا می شد، اینک هم میرود، حجش را به جا می آورد و قربانی اش را می دهد و برمی گردد.
ام البنین در همین فکر بود که ام السلمه نزدیک او شد و گفت: کجایی ام البنین؟! بیا به خانه برویم...
ام البنین نگاهی به این زن مهربان کرد، زنی سالخورده که عمری در محضر رسول الله به سر کرده بود، نمود و گفت: ای مادر مومنان! حسینم رفت...می خواهم تا چشم کار می کند نگاهم را به آنها بدوزم و تا صدای کاروان می آید اینجا بایستم، آخر آنها رفتند و تمام دل و جان مرا با خود بردند.
ام السلمه گفت: خدا به خیر کند، انگار قلبم از قفس تن می خواهد خارج شود، گویی حسین،قلب مرا نیز با خود برد، نمی دانم این حس و حال می خواهد مرا از چه آگاه کند...
ام البنین زیر لب گفت: چقدر احساساتمان شبیه هم است...آخر هر دو دلداده ی حسین هستیم
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼