eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_نه🎬: جوانی از میان مرتدین پیش آمد، دستانش را به حالت
🎬: موسی نگاهی به کل بنی اسراییل نمود و گفت: ای قوم بنی اسرائیل! من برای گرفتن تورات به کوه طور رفتم و یک چله کنار شما نبودم، علی رغم تمام سفارش هایی که نمودم و حتی جانشینی که انتخاب خدا بود و بر جا گذاشتم و از شما برای او بیعت گرفتم، شما بر عهد خود پایبند نبودید، هارون را کنار زدید و بر او شوریدید و سپس رو به گوساله پرستی آوردید و سامری را به پیامبری برگزیدید و دقیقا روبه روی خدا ایستادید، اما اینک که به واسطه ی بزرگانی که خدا برگزیده، شما از عقوبت کارتان نجات پیدا کردید و توبه تان پذیرفته شد، باید دوباره با هم عهدهای پیشین را مرور کنیم و عهدی تازه و محکم ببندیم ، این عهد را باید با خونتان تضمین کنید و هیچ وقت از آن عدول نکنید و بدانید این عهد قسمتی از الواح تورات و بخش مهم کتاب خداست که بر من نازل شده و باید اجرایش نمود. ای قوم موسی! آگاه باشید که این اراده ی خداوند است تا عهدتان را تجدید کنید و همه ی شما موظفید این عهد را به گوش فرزندان و نوه ها و نتیجه ها یی که بعد ازشما می آیند برسانید، یعنی باید نسل به نسل این عهد تجدید شود و همه ی بنی اسرائیل از الان تا آخر بر این عهد واقف و استوار باشند، چه من درمیان شما باشم و چه نباشم. حالا سکوت تمام بیابان را فرا گرفته بود و همه ی چشم ها به موسی خیره شده بود. موسی نفسی تازه کرد و ادامه داد: خداوند اراده کرده که محمد را برگزیند او بهترین مردم است و جانشین او علی بن ابیطالب برگزیده شده و اولاد محمد نیز برگزیده اند و بدانید که یاران محمد هم برگزیده اند و محمد و آل محمد و اصحابش در نزد خدا از همه ی ما برترند، این خواست خداست و ما سر تعظیم فرود می آوریم و عهد می بندیم که این برتری را دهان به دهان و گوش به گوش، به همگان برسانیم و زمانی که پیامبر برگزیده ظهور کرد، ما در لشکر او سربازی کنیم و به یاری او بشتابیم و بر دشمنانش بتازیم و افتخار نماییم که جزیی از امت رسول خاتم هستیم، پس هرگاه زندگی بر شما سخت گرفت به یاد داشته باشید که دست به دامان محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین و اولاد و اصحابش بزنیم، حال در پیشگاه خدا در این بیابان سینا سر به سجده بنهید و در سجده این عهد را تکرار کنید که خداوند می خواهد شما را در این حالت ببیند و عهد شما را بشنود. موسی چنین گفت و منتظر بود تا قومش به سجده بروند، اما در کمال تعجب فقط همان عده ی قلیل مومنین اطاعت کردند و قسمت اعظم بنی اسراییل، صاف ایستادند و مانند مجسمه ای گچی به موسی خیره شدند. موسی با تعجب به جمع اشاره کرد و فرمود: چرا بر جای خود ایستادید؟! مگر نشنیدید چه گفتم؟! در این هنگام پچ‌پچی در جمع پیچید موسی که منتظر پاسخ بود گفت: آیا چیزی هست که من نمی دانم؟! دلیل تمردتان از حکم خدا چیست؟! در این هنگام مردی از بین جمعیت فریاد زد: ای موسی! ما به این حکم تو اعتراض داریم، ما خدا را میپرستیم و از او بابت نعماتش تشکر می کنیم، و اقرار می کنیم که تو پیامبر برگزیده هستی اما نمی توانیم اقرار کنیم پیامبر آخرالزمان را که او را ندیده ایم از تو برتر است و نمی توانیم بپذیریم که اصحاب این پیامبر از ما که اصحاب تو هستیم برترند، پس نه سجده می کنیم و نه عهد می بندیم، تمام تورات را قبول داریم و به آن عمل می کنیم به جز آن قسمتی که محمد و آل او را بر ما برتری داده... موسی از اینهمه تکبر و پر رویی قومش عصبانی شده بود، این قوم می بایست تنبیه شود، اما چگونه؟! در این هنگام فرشته ی وحی به او نازل شد و... ادامه دارد.... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد🎬: موسی نگاهی به کل بنی اسراییل نمود و گفت: ای قوم ب
🎬: جبرئیل به موسی نازل شد و فرمان خدا را به او ابلاغ کرد، اراده ی خداوند بلند مرتبه بود که محمد و علی و اولاد و اصحاب ایشان را گرامی دارد، پس همه باید به این فرمان گردن نهند. به فرمان خداوند، جبرئیل قسمتی از کوه طور را که به اندازه ی یک فرسخ در یک فرسخ بود از کوه جدا کرد و این قلوه سنگ بزرگ را به حالت معلق روی هوا، بالای سر قوم بنی اسرائیل نگه داشت و باز فرمان داد که سجده کنند و در سجده اقرار به برگزیدگی و بزرگی محمد و آل محمد کنند و فرمود هر کس که این کار را نکند این سنگ را در آنی برسرشان فرود می آورند و سنگ افتادن همان و به جهنم واصل شدن همان، زیرا کسی که با این قلوه سنگ بمیرد دچار عذاب خداوند تا ابد خواهد شد. موسی این سخنان را به قومش گفت، بنی اسراییل که خود شاهد جدا شدن آن قلوه سنگ بزرگ از کوه طور بودند، هراسی از این صحنه در دلشان افتاده بود و وقتی مشاهده کردند که این سنگ بالای سرشان قرار گرفته تا در صورت تمرد از فرمان خدا بر سرشان فرود آید، بیشتر ترسیدند و در این هنگام ناگهان همه ی منافقین به غلط کردن افتادند و به یک باره بر خاک افتادند. منافقینی که تازه بخشیده شده بودند، آنچنان مهر گوساله طلایی در دلشان لانه کرده بود و تیر ترکش ابلیس بر جانشان نشسته بود که به هیچ وجه نمی خواستند زیر بار سروری محمد و آل او بروند اما اینک مجبور بودند و از ترس از دست دادن جانشان به سجده افتادند و هر چه که موسی می گفت تکرار می کردند: الهی یا حمید به حق محمد... مؤمنان به حالت خضوع و خشوع در سجده بودند و عهدی دوباره با خدا می بستند و منافقین چون خوب می دانستندکه این عهد را ظاهری می بندند و از اعماق دل و قلبشان نیست بنابراین می ترسیدند که خدا از اعماق دلشان با خبر باشد و سنگ را به سر آنان فرود اورد پس به حالتی به سجده افتادند که یکی از گونه هایشان بر خاک بود و با یک چشم صخره ی بالای سرشان را نگاه می کردند. اما اراده ی خداوند بود که آنان را عقوبت نکند، زیرا خداوند بر اساس ظاهر در دنیا با بندگان رفتار می کرد و باطن عمل در قیامت آشکار می شود. کوه طور بالای سر بنی اسرائیل بود و همه منتظر بودند پایان این اتفاق را ببینند. در این هنگام ناگهان بنی اسرائیل دیدند که این صخره ی کنده شده از کوه طور دو تکه شد، یک تکه اش شبیه مروارید سفید شد و عروج کرد به آسمان و آن ها در کمال تعجب دیدند که آسمان شکافته شد و حرکت آن را تا جایی که دیگر دیده نشد دنبال کردند و قطعه دیگر به یک باره مانند کوه آتشین به سوی زمین هبوط کرد، زمین را شکافت و در زمین فرو رفت و از دید بنی اسرائیل خارج شد. بنی اسرائیل پس از این اتفاق سر از سجده برداشتند و شخصی جلو آمد و با تعجب از موسی پرسید: ای نبی خدا! این چه بود، چرا صخره کوه به دونیم شد و آن دو نیم چه بودند؟ موسی در پاسخ آنها سری تکان داد و فرمود : ای مردم! بدانید که آن تکه ای که مروارید شد و به آسمان رفت نماد مومنان شما بود که در این جا پیمان و میثاق را پذیرفتند و قلبشان نسبت به آن متواضع شد و صعود آن به این معناست که آن ها در آخرت اوج پیدا می کنند و به بهشت میروند. اما آن گوی آتشین نماد منافقین و متمردین شماست که هبوط آن به معنی سرنوشت جهنمی است که آن ها در آخرت پیدا می کنند... حالا بنی اسرائیل عهدشان را بستند، هر چند که با اجبار و تهدید، و صاحب شریعت و کتاب تورات بودند و آماده ی ورود به ارض مقدس ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_یک🎬: جبرئیل به موسی نازل شد و فرمان خدا را به او اب
🎬: حالا بنی اسرائیل آماده ی ورود به ارض مقدس بود، اما بد نیست واقعه ای را روایت کنیم که در همین صحرای سینا و قبل از رسیدن موسی به ارض مقدس اتفاق افتاد‌. خداوند برای ارتقاء مقام حضرت موسی و آموزش دادن علومی بسیار ارزشمند، به موسی امر کرد تا به همراه یوشع بن نون که بعدها جانشین حضرت موسی شد، به سمت مردی عالم و دانا و خردمند بروند و از همراهی او علوم مختلف و مفید و نایابی را فرا گیرند. پس موسی سفارش های لازم را به قومش کرد و به انها گفت اندکی در این مکان صبر کنند تا موسی آن عالم دین و دانشمند زمان را که خدا فرموده بود پیدا کند و از علم او برای پیشرفت و ارتقاء خود و قومش بهره بگیرد. موسی و یوشع به راه افتادند، خداوند به موسی فرموده بود که ان دانشمند را در جایی به نام «مجمع البحرین» پیدا خواهید کرد و نشانی دیگری که عنوان کرده بود این بود که در آنجا چشمه ای وجود دارد به نام «عین الحیاه» این چشمه معروف به چشمه ی آب حیات بود یعنی آب این چشمه به هر چیز مرده ای که می خورد آن مورد جان می گرفت و زنده میشد و خداوند وسیله ای دیگر برای راهنمایی موسی از آسمان نازل کرد تا او زودتر و راحت تر به مجمع البحرین برسد و آن وسیله سبدی بود که داخلش یک ماهی نمک سود وجود داشت و این ماهی آنها را به راه درست هدایت می کرد. خداوند به موسی وحی کرده بود که هر کجا ماهی نمک سود را با آب شستی و این ماهی زنده شد،بدان که آنجا چشمه ی آب حیات است و شما می توانید آن عالم و دانشمند را که از پیامبران خداست و نامش«خضر نبی» ست در آنجا بیابید. موسی و یوشع به راه افتادند، از بیابان گذشتند و به کوهستان رسیدند، از کوه بالا رفتند و میانه ی کوه مرتعی سرسبز و بسیار خوش آب و هوا یافتند. موسی که خیلی خسته شده بود به یوشع گفت: برادرم یوشع، من خسته شده ام، دیگر توان راه رفتن ندارم، همینجا که اینقدر باصفاست اندکی استراحت می کنیم و کاش غذایی برای خوردن داشتیم، صدای شرشر آب از پشت آن صخره می آید، بد نیست آبی خنک بخوریم یوشع نگاهی به سبد ماهی کرد و گفت: چطور است ماهی را بشورم و قسمتی از آن را بپزیم و بخوریم؟ موسی سری تکان داد و گفت: فکر خوبی ست یوشع که جوانی شاداب بود گفت: شما استراحت کنید، من ماهی را میشورم تا طعامی آماده کنم و این حرف را زد و سبد را برداشت و به سمت چشمه رفت. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۳۷🎬: نزدیک چهار ماه از رفتن کاروان حسین به سمت مکه می گذشت، طبق خبرها
🎬: ام البنین خیره به زنی بود که روزگاری هم بالین رسول آخرین بود که ناگهان بوی عطری عجیب در فضا پیچید و پشت سرش عرق بر صورت ام اسلمه نشست با چشمان بسته فریاد میزد«یاحسین...یا حسین شهید...یا حسین مظلوم» تا این کلام از دهان ام السلمه خارج شد انگار بندی درون قلب ام البنین از هم پاره شد و به سمت ام السلمه رفت و اندکی شانه اش را تکان داد و گفت: ام المؤمنین! خواهرم...چه می گویی؟! تو خوابی یا بیدار؟! ام السلمه چشمانش را گشود و تا ام البنین را روبه رویش دید هراسان برجای خود نشست و گفت: کجا رفت؟! سرورم کجا رفت؟! همین جا بود... ام البنین با تعجب گفت: چه کسی اینجا بود؟! چرا اینگونه هراسانی؟! آن حرفها چه بود در خواب می گفتی؟! ام السلمه اشک ریزان گفت: به خدا رسول الله اینجا بود، مرا به نام صدا نمود و بعد ناگهان شروع کرد بر سر و سینه اش زدن و گفت: کمکم کن بلند شوم ام البنین... ام البنین زیر بازوی ام السلمه را گرفت و متعجب از حرکات او بود. ام السلمه گوشه ی اتاق رفت، درب صندوقچه ای که آنجا بود را گشود، بقچه ای سبز رنگ از داخل صندوقچه بیرون آورد، گره های بقچه را از هم باز کرد و بوی عطر سیب در فضا پیچید. ام السلمه از داخل آن پارچه سبز، شیشه ای بیرون آورد، شیشه ای که گویا درونش خاک بود، خاکی که قطره های خون تازه روی آن به چشم می خورد. ام السلمه تا این را دید شروع کرد بر سر و سینه زدن، روی خود را می خراشید و حسین حسین می کرد. ام البنین روبه روی ام السلمه زانو زد با دستانی که از گریه می لرزید دست ام اسلمه را گرفت و گفت: چه شده ام المومنین! چرا چنین می کنی؟ حضرت رسول در خواب به تو چه گفت؟! این شیشه ی خاک و خون چیست. ام السلمه محکم بر سرش کوبید و گفت: رسول الله به خوابم آمد و گفت حسین را بدون یار و یاور کشتند...حسین را در صحرایی کنار آب روان تشنه لب سربریدند... ام البنین با دست بر دهان خود کوبید و گفت: نه نه....امکان ندارد...مگر عباس مرده باشد که حسین را تشنه و تنها سر ببرند، خاکم به سر اینطور نگو ام المومنین... ام السلمه اشاره به شیشه کرد و گفت: درون این شیشه خاک جایی به نام نینواست، این را حضرت رسول به من داد و فرمود: ام السلمه هر وقت این خاک آغشته به خون شد بدان آن روز حسینم را کشته اند... ام البنین با شنیدن این حرف فریادش بلند شد، دست خودش نبود دور اتاق می گشت و فریاد واحسینا سر میداد. ام السلمه درب شیشه را باز کرد و صورت خود را به خون درون شیشه آغشته کرد و فریاد یا ذبیح الله سر داد ناله ی ام البنین و ام السلمه به بیرون رسید و خیلی زود تمام اهل مدینه خود را به خانه ی ام السلمه رساندند و با این دو بزرگ بانوی اسلام در غم حسین گریستند. ادامه دارد... 🖤🖤🖤🖤🖤
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۳۸🎬: ام البنین خیره به زنی بود که روزگاری هم بالین رسول آخرین بود که
🎬: یک سال و نیم از زمانی که خاک درون شیشه به خون آغشته شده و رنگ سرخ درآمده بود و ام السلمه خبر شهادت حسین را داده بود می گذشت. یک سال و اندی که هر روزش به اندازه ی صد سال بر ام البنین اثر می کرد، این زن مهربان که عاشق زهرا و فرزندانش بود و عملا نشان داده بود که جان و عمر و فرزندانش را فدای اولاد زهرا می کند، حالا در برزخی سوزان گرفتار شده بود. هیچ کس خبر درستی از واقعه ی عاشورا نداشت، فقط می دانستند که حسین کشته شده، اما ام البنین نمی خواست باور کند که دیگر حسینش در این دنیا نیست. آخر حسین، عباس را داشت، عباسی که مشق شمشیر زنی و جنگاوری را زیر دست مادر فراگرفته بود و از علی در شجاعت و پهلوانی نَسَب داشت، ام البنین باور نمی کرد که عباس و برادران او که در دلاوری شهره ی مدینه بودند،زنده باشند و حسین بی یاور و تنها بماند و تشنه لب شهیدش کنند. او به خود امید می داد که دوباره حسین را می بیند و برای همین بیشتر اوقات دست عبیدالله پسر عباسش را می گرفت و خود را به ورودی شهر مدینه می رساند و ساعتها در انتظار خبری از حسین چشم به راه بیابان داشت، آخر شنیده بود حسین اسیر بیابان شده است و بعد از اینکه امیدش به آمدن قاصد و نشانه ای از سمت حسینش نا امید میشد به سمت بقیع میرفت و بر سر مزار حسنش واگویه ها می کرد و از درد فراق و ظلم دنیا می گفت، او که از قدیم طبع شعر داشت، اینک با اینهمه غصه شعرش بیشتر گل میکرد و می گفت: پسرم حسن! رفتی و ما را در این دنیای دون تنها گذاشتی، آیا از آن بالا حواست به حسین هست؟! می گویند که او را در کنار نهر فرات که مهریه ی مادرت بود تشنه سر بریدند...من نمی خواهم باور کنم چرا که عباسم به قیمت از دست رفتن دست و سر و چشمش اجازه نمی داد که مولایش حسین تشنه بماند و از طرفی مگر میشود آب از آنِ مادر باشد و از پسر دریغش کنند و با زدن ابن حرف ناله اش بلند شد و گفت: آری می شود! مگر مسجد النبی خانه ی پدربزرگت نبود؟! مگر مادرت سهمی از آن خانه نداشت و تو را از آن خانه محروم کردند و تیر بر پیکر بی جان و نازنینت زدند. کار ام البنین انتظار کشیدن بود و چه سخت و طاقت فرسا بود این انتظار... باز هم صبح دیگری از افق سر زد، ام البنین همانطور که زیر لب شعری در هجران حسینش می سرود و نم نم گریه می کرد، کارهای خانه را انجام داد. سبوی آب را به دست گرفت تا از آب چاه پر کند که ناگهان ندایی از بیرون شنید: آهای مردم مدینه... ادامه دارد @bartaren 🖤🖤🖤🖤🖤
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_دو🎬: حالا بنی اسرائیل آماده ی ورود به ارض مقدس بود،
🎬: یوشع دستی داخل آب چشمه برد و خنکای آب بر جانش نشست و انگار به سراسر وجودش ریخته شد و احساس شادی و سر زندگی وجودش را گرفت و اینقدر این حس زیبا و چشیدنی بود که او دوست داشت کل تنش را به آب بسپارد، اما با خود گفت اول ماهی را بشورم و بعد خود را در آب این چشمه ی. جان بخش صفا دهم. پس با اینکه نمی توانست دل از آب بکند، به طرف سبد رفت و ماهی را در دست گرفت و کنار چشمه نشست و ماهی را داخل آب برد، ناگهان به یکباره ماهی تکان خورد، یوشع تعجب کرد و فکر می کرد اشتباه حس کرده و بار دیگر ماهی را در آب فرو برد و این بار ماهی در دستان یوشع شروع به تقلا کرد، انگار ماهی نمک سود زنده شده بود. یوشع ماهی را محکم گرفته بود که مبادا فرار کند و ماهی آنقدر خودش را تکان داد که تیزی باله هاش به دست یوشع گرفت و دستش را زخمی نمود و یک لحظه یوشع حواسش پی زخم دستش رفت که ماهی لغزید و از دست یوشع افتاد و شنا کنان در آی چشمه به پیش رفت و از چشم یوشع محو شد. یوشع با ناامیدی به رد رفتن ماهی خیره شد و زیر لب گفت: ماهی از دستم گریخت، حالا چیزی برای غذا نداریم و اینقدر در گیر نبود ماهی شد که اصلا توجه نکرد که این ماهی نمک سود بود و با آب چشمه زنده شد یوشع که حالا دستش از ماهی کوتاه شده بود نگاهی به آب چشمه کرد و دوباره آن حس جانبخش در وجودش زنده شد و خود را نزدیک چشمه رساند و کنار چشمه نشست و دست و پاهایش را به آب چشمه سپرد حالا سرشار از حس زندگی شده بود،حسی که تا این زمان نچشیده بود یوشع مدام کفی از آب پر می کرد و بر سر وصورتش میزد و انگار در عالمی دیگر بود و فکرش از هر چه دور و برش بود تهی شده بود و اصلا از یاد برده بود که موسی کمی آن طرف تر مشغول استراحت است و مناظر رسیدن غذا... لحظات به سرعت می گذشت و حال یوشع انقدر خوش بود که نمی دانست چه مدت گذشته که ناگهان با صدای موسی که از پشت سرش بلند شد به خود امد: کجایی یوشع؟! مانند کودکان آب بازی می کنی؟! برخیز تا برویم، راه طولانی ست، انگار فراموش کرده ای برای چه آمده ایم. یوشع با حالت دستپاچگی از آب بیرون آمد و همانطور که لباس هایش را مرتب می کرد گفت: ببخشید، آب این چشمه آنقدر روحبخش بود که مرا از دنیا غافل کرد، برویم...حرکت کنیم یوشع و‌موسی حرکت کردند بدون آنکه یوشع یادش باشد که از قضیه ی زنده شدن ماهی چیزی بگوید. چند فرسخی کخ جلو رفتند موسی به یوشع گفت: خیلی گرسنه مان شده، رفتی که ماهی را آماده ی خوردن نمایی و به گمان فراموش کردی.. در این هنگام، یوشع تازه یاد ماهی نمک سود افتاد که در آب چشمه زنده شده بود، پس با حالت شرمندگی داستان ماهی را تعریف کرد و گفت که فراموش کرده همان موقع بگوید. موسی به سرعت به عقب برگشت و‌گفت: باید خود را به ان چشمه برسانیم، همانا آن چشمه عین الحیات بوده که ماهی مرده جان گرفته و آنجا همان مجمع البحرین هست که قرار است ما با آن معلم فرهیخته دیدار کنیم. یوشع سری تکان داد و گفت: برگردیم، اما یک سوال دارم، ایشان چگونه معلمی ست که به نبی خدا درس می دهد. موسی لبخندی زد و گفت: خداوند میفرمایید که ما از رحمتمان علمی به ایشان دادیم که قرار است این علم را به شما بیاموزد و من باید این معلم بزرگ را ببینم و ثابت کنم که لیاقت فراگرفتن این علم را دارم. یوشع و موسی با سرعت حرکت کردند و خود را به چشمه ی آب حیات رساندند و در این همگام مردی بلند بالا با لباسی سفید و چهره ای نورانی را در کنار چشمه یافتند ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_سه🎬: یوشع دستی داخل آب چشمه برد و خنکای آب بر جانش
🎬: موسی آرام آرام پیشرفت و یوشع هم به دنبالش، تا اینکه به یک قدمی آن مرد نورانی رسیدند و موسی سرش را بالا گرفت و گفت: سلام ای مرد خدا! من آمده ام تا از آن علمی که خداوند به شما آموزش داده، به من هم یاد دهید و من نیز بهره ای از آن علم ببرم. خضر نگاهی از سر مهر به آن دو نمود و فرمود: سلام بر موسی کلیم الله و سلام بر برادرم یوشع بن نون، من مایلم که این علم را به تو آموزش دهم منتها خداوند مرا به امری موکل کرده که تو طاقت فرا گرفتن آن را نداری و ظرفیت بهره از این علم در وجود تو نیست پس از این علم صرفنظر کن موسی نفس کوتاهی کشید و فرمود: خدا به من از علم تو سخن گفت و من می خواهم آن را فراگیرم، پس امتحانی کنید و ببینید فراگیری ما چگونه است، شاید ظریفیتش را پیدا کردیم. حضرت خضر به آن دو اشاره کرد تا بنشینند و سپس خودش چون استادی روبه روی آنان قرار گرفت و فرمود: گفتن این علم پیش زمینه ای دارد، یعنی برای ورود به این علم باید ظرفیتش را ایجاد کرد. موسی سری تکان داد و فرمود: بفرمایید، ما سراپا گوشیم، هر آنچه صلاح می دانید انجام دهید. حضرت خضر روی تخته سنگی که اطرافش پر از چمن های شاداب و گلهای رنگارنگ بود نشست و مشغول صحبت شد: بدان و آگاه باش که خداوند این جهان را خلقت نکرد مگر به بهانه ی وجود نازنین پنج کلمه ی مقدس، اولین آنها محمد، خاتم پیامبران است که در راه تبلیغ اسلام شکنجه های فراوان می شود و او را سنگ میزنند و خاکستر بر سر مبارکش میریزند و در آخر او را شهید می کنند، دومین آنها علی بن ابیطالب است که حق او را غصب می کنند و سالها او را از جایگاهش دور می کنند و در آخر در سجده ی نماز، شمشیر به فرق مبارکش می زنند و ملکوتی میشود، سومین آنان بانویی مکرمه است، فاطمه نام دارد او سرور زنان اهل بهشت است مردم به خانه اش حمله می کنند و درب خانه را می سوزانند و پهلویش می شکنند و او را با مظلومیت به شهادت می رسانند، چهارمین و پنجمین آنها حسنین هستند که سرور جوانان اهل بهشتند، حسن نیز مانند پدرش از حق خود محروم و پس از سختی های زیاد با زهر کین نامردمان به شهادت می رسد و اما حسین...چه بگویم از حسین که او را در حالیکه خانواده و زن و فرزند همراهش است محاصره می کنند، در کنار نهر آبی که از آن اوست با لبی تشنه سر از بدنش جدا می کنند، فرزندانش را می کشند و آنها را ارباً اربا می کنند و اهل بیتش را به اسارت می برند... هر سخنی که خضر می زد قطره اشکی از چشم موسی و یوشع میریخت تا اینکه خضر به شهادت حسین رسید، انگار کنار چشمه ی آب حیات، حسینیه ای برپا شده بود که خضر روضه خوانش بود و موسی و یوشع عزادارانش...هنوز خضر به نیمه های داستان کربلا نرسیده بود که موسی و یوشع برسر زنان حسین حسین می گفتند و از ته دل ناله می زدند، انگار این مشیت خداست که در زمان های مهم تاریخ باید کسی روضه ی حسین را بخواند تا کاری بزرگ به سرانجام رسد، جایی حضرت آدم برحسین گریه کرد و توبه اش قبول شد، سپس نوح و ابراهیم و حالا موسی...و این اراده ی خداست تا پیامبران هنگام ابتلا و ارتقا مقام باید گریهِ کن حسین باشند. خضر می گفت و گریه می کرد، موسی و یوشع می شنیدند و بر سر و سینه میزدند و سپس خضر از فضائل محمد و آل محمد گفت و احادیث قدسی را برای آن دو روایت کرد، آنچنان که موسی به شوق امده بود و رو به خضر گفت: ای مرد پرهیزگار برای من دعا کنید که جزء یاران محمد و آل محمد باشم و این درخواست به ان معنا بود که موسی به مقام خضوع در مقابل محمد و آل محمد رسیده است و این یعنی که خضر می تواند آموزش هایش را شروع کند. خضر پس از این مجلس، از جای برخواست و رو به موسی و یوشع گفت: درسی که به شما می دهم عملی ست، همراه من شوید اما این همراهی شرط دارد و شرط ان این است که تا زمانی خودم لب به سخن نگشودم شما حق ندارید از من سؤال کنید و اگر عملی را انجام دادم که به مذاقتان سازگار نبود حق اعتراض ندارید، چرا که من از خود کاری را انجام نمی دهم و هر عملی که انجام دهم خواسته ی خداوند متعال است که به من امر نموده، یعنی من اسباب ان کار هستم موسی و یوشع قول دادند همراه او شوند و شرط را نیز پذیرفتند ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آیا می‌دانید ماجرای شعر مشهور؛ ''با آل علی هر که در افتاد ور افتاد'' چیست و این اثر از چه کسی هست؟ این شعر را سید اشرف الدین حسینی (مدیر نشریه نسیم شمال) خطاب به نیکلای اول سزار یا تزار روسیه سرود....... بعد از اینکه نیکلای فرمان داد که حرم مطهر رضوی (ع) گلوله باران شود وگفت: حرم را زیر و رو می‌کنم تا ببینم چه کسی جلوی من را می‌گیرد... بحالت مستی توهین می‌کرد. دین و مذهب ما را نشانه می‌گرفت. اما همان شب بطور نامحسوس و بطور معجزه آسایی که هیچ پزشکی علتش را نفهید به درک واصل شد. صبح که منتظر دستورش بودن با جنازه......... روبرو شدند. اکثریت فرماندهان یا جنون گرفتن یا فرار کردن، بعضی‌ها هم بقدرت اهلبیت سلام‌الله علیها پی‌برده و متاثر شدند... در همان روز بطور ناباورانه طبع شعر آقا سید اشرف‌الدین شعله‌ور می‌شود. شعر کامل را بدین ترتیب سرودند: دیشب به سرم باز هوای دگـر افتـاد در خواب مرا سوی خراسان گذر افتاد چشمم به ضریـح شه والا گهر افتاد این شعر همان لحظه مرا در نظر افتاد: با آل‌علی هرکه درافتـاد، ورافتاد این قبر غریبُ الغُـرَبا، خسرو طوس است این قبر مُعین الضعفا، شمس شموس است خاک در او ملجأ ارواح و نفـوس است باید ز ره صدق بر این خاک درافتاد با آل علی هرکه درافتاد، ورافتاد حـوران بهشتی زده اندر حرمش صف خیل ملَک از نور، طبق‌ها همه بر کف شاهـان به ادب در حرمش گشته مشرف اینجاست که تاج از سر هر تاجوَر افتاد با آل علی هر که درافتاد، ورافتاد اولاد علی شافع یوم عرصاتند دارای مقامات رفیـعُ الدرجاتند در روز قیامت همـه اسباب نجاتند ای وای بر آن کس که به این آل درافتاد با آل علـی هـرکه درافتاد، ورافتاد کام و دهن از نام علی یافت حـلاوت گل در چمن از نام علی یافت طراوت هر کس که به این سلسله بنمود عداوت در روز جزا جایگهش در سقر افتاد با آل علی هرکه درافتاد ورافتاد هرکس که به این سلسله پاک جفا کرد بد کرد و نفهمید و غلط کرد و خطا کـرد دیدی که یزید از ستم و کینه چه‌ها کرد آخر به درک رفت و به روحش شرر افتاد با آل‌علی هرکه درافتاد، ورافتاد ‌ای قبله هفتم که تویی مظهر یاهو ای حجت هشتم که تویی ضامن آهو ما جمله نمـودیم به سوی حرمت رو از عشق تو در قلب و دل ما شرر افتاد با آل‌علی هرکه درافتاد، ورافتاد... @bartaren