#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_هشت🎬: زمانی که موسی به گروه ساکتین چنین گفت همهمه ای
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_شصت_نه🎬:
جوانی از میان مرتدین پیش آمد، دستانش را به حالت دعا بالا برد، ناخوداگاه گروه ساکتین که پیش می آمدند تا آنها را بکشند متوقف شدند.
جوان فریاد بر آورد: ای گروه عصیان کار! آیا سخنان و سفارشات موسی را از یاد برده اید؟ آیا عهدهایی را که موسی از طرف خدا از ما می گرفت فراموش کرده اید؟! اگر فراموش کردید من آنها را به یادتان می آورم.
آیا در خاطر دارید که موسی می گفت هر کجا که در کارتان گره افتاد، هر کجا که مشکل داشتید، هر کجا که گناه کردید و خواستید توبه کنید، هر وقت هر حاجتی از خدا داشتید، پروردگار را به بهترین بندگانش سوگند دهید و بزرگانی را که خداوند عزت بخشیده واسطه کنید! یادتان هست که می گفت هر چه خوبی و برکت است از این بزرگان و زیر نظر آنهاست، پس بیایید خداوند را به پیامبر آخرالزمان محمد و جانشینش علی و اولاد محمد قسم دهیم، بیایید دست به دامان محمد و علی بزنیم، شاید خداوند توبه مان را در همین دنیا پذیرفت و از کشته شدنمان صرف نظر کرد.
در این هنگام دستان تمام مرتدین به آسمان بلند شد و همه با هم و یکصدا فریاد می زدند: یا حمید بحق محمد یاعالی بحق علی، یا فاطر السموات والارض بحق فاطمه، یا محسن بحق حسن، یا قدیم الاحسان بحق حسین الهی العفو...
نام پنج کلمه ی مقدس که در صحرای سینا پیچید، انگار بوی گل محمدی فضا را گرفت و بارانی با طراوت نم نم بر سر مردم فرود می آمد.
در این هنگام فرشته ی وحی به موسی نازل شد و فرمود: خداوند می فرمایند که من به حرمت پنج کلمه ی مقدس از گناه گروه مرتدین گذشتم و جانشان را به آنان بخشیدم، همانا اگر از همان اول محمد و آل محمد را واسطه قرار می دادند، همان دفعه ی اول آنها را می آمرزیدم و از خطایشان می گذشتم.
موسی پس از شنیدن وحی بر فراز تپه رفت، عصایش را بالا برد و فریاد زد: مژده باد بر شما که خداوند از گناهتان گذشت، ایشان به واسطه ی محمد و علی و اولادش، شما را مورد رحمت خود قرار داد، همانا او بخشنده و مهربان است و پنج کلمه ی مقدس، برگزیدگان اویند و خداوند زمین و این دنیا را نیافرید مگر به بهانه ی وجود مقدس این پنج کلمه....
تا موسی این سخن را زد هیاهویی در صحرای سینا به پا شد، مرتدین خوشحال از این بودند که از مرگ نجات یافتند و بقیه ی قوم هم خوشحال بودند که دیگر کشته شدن عزیزانشان را پیش چشمشان نمی بینند.
جمعیت گرداگرد موسی حلقه زدند، موسی می بایست دوباره از آنها عهد بگیرد، این فرمان خداوند متعال بود که هر چند وقت یکبار این عهد را تجدید کند اما اینبار عهدشان محکم تر و وسیع تر بود
پس موسی فریاد برآورد تا صدایش در کل صحرا بپیچد و فرمود..
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۳۵🎬: شب هنگام بود، کاروان حسین در تب و تاب رفتن و ام البنین در بین کا
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۳۶🎬:
زنهای کاروان بر محمل نشستند، زینب کنار شتر ایستاده بود و می خواست سوار شود که عباس با شتاب خود را رساند و برادران عباس به اقتدا بر او دور زینب را گرفتند، یکی چادرش را جمع میکرد، دیگری دست زینب را گرفته بود و عباس هم زانویش را جلوی زینب قرار داد و گفت: قدم بر زانوی برادر نه و سوار بر شتر شو...
زینب که با تمام وجود این شیرپسر حیدر را دوست داشت فرمود: نمی خواهم زحمتی بر دوشت باشم
عباس بوسه ای از دست خواهر گرفت و گفت: تو رحمتی خواهرم، تو فرزند زهرایی و بوی بهشت را می دهی و من فدایی فرزندان زهرا هستم.
زینب هم سوار شد و مردان هم سوار بر اسب در اطراف کاروان حرکت کردند.
ام البنین که مانند باران بهاری اشک میریخت و با دستان لرزان دست تکان میداد، گاهی رقیه سر از محمل بیرون میکرد و گاهی سکینه برایش دست تکان میداد، صدای علی اصغر را که فقط دو ماه از تولدش می گذشت می شنید و چشمش به دنبال ذوالجناح بود، عباس سایه به سایه ی حسین در حرکت بود، گویی از همین ابتدای راه می خواست سربازی جان بر کف و فدایی مولایش باشد.
ام البنین گریه می کرد و با خود واگویه می نمود:در رفتن جان از بدن،گویند هر نوعی سخن، من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود.
ام البنین حس می کرد که این آخرین بار است که حسینش را می بیند و چیزی درون دلش نهیب می زد که قمر بنی هاشم را سیر بنگر که دیگر او را نخواهی دید، اما نمی خواست قبول کند که این سفر، همان سفری ست که علی در زمان تولد عباس از آن سخن گفت و به او گفته بود که عباسش سر و دست و چشم و جان فدای حسین می کند و حسینش را تشنه لب سر می برند، اما نه...نه... این سفر آن سفر آخر نمی تواند باشد
چرا که آن واقعه در محلی به نام نینوا در عراق عرب به وقوع می پیوندد حال آنکه حسین اینک قصد مکه و خانه ی خدا کرده است.
ام البنین همانطور که چشم به رد رفتن کاروان داشت گفت: نه ...حسین قصد حج کرده، مثل باقی سالها که حاجی خانه ی خدا می شد، اینک هم میرود، حجش را به جا می آورد و قربانی اش را می دهد و برمی گردد.
ام البنین در همین فکر بود که ام السلمه نزدیک او شد و گفت: کجایی ام البنین؟! بیا به خانه برویم...
ام البنین نگاهی به این زن مهربان کرد، زنی سالخورده که عمری در محضر رسول الله به سر کرده بود، نمود و گفت: ای مادر مومنان! حسینم رفت...می خواهم تا چشم کار می کند نگاهم را به آنها بدوزم و تا صدای کاروان می آید اینجا بایستم، آخر آنها رفتند و تمام دل و جان مرا با خود بردند.
ام السلمه گفت: خدا به خیر کند، انگار قلبم از قفس تن می خواهد خارج شود، گویی حسین،قلب مرا نیز با خود برد، نمی دانم این حس و حال می خواهد مرا از چه آگاه کند...
ام البنین زیر لب گفت: چقدر احساساتمان شبیه هم است...آخر هر دو دلداده ی حسین هستیم
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۳۶🎬: زنهای کاروان بر محمل نشستند، زینب کنار شتر ایستاده بود و می خوا
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۳۷🎬:
نزدیک چهار ماه از رفتن کاروان حسین به سمت مکه می گذشت، طبق خبرهایی که جسته و گریخته به گوش بنی هاشم می رسید، گویا حسین در مکه هم امنیت نداشته و مأموران یزید قصد جانش را می کنند و از طرفی مردم عراق او را به سمت خود می خوانند و حسین رهسپار عراق عرب می شود.
ام البنین از وقتی این خبر را شنیده بود، شبانه روز در بی قراری بود، گویا هر لحظه منتظر خبری ناگوار بود، چرا که حسین در راه کوفه بود و این بدان معنا بود که انگار به روزهای سخت و نفس گیر، روزهایی که پیامبر و علی از آمدن آن خبر داده بودند، نزدیک می شدند.
اما حال امروز ام البنین خیلی متفاوت بود، روز دهم محرم بود، ام البنین بعد از خواندن نماز صبح بود که بی قرار بی قرار شده بود، مانند مرغی سرکنده طول و عرض خانه را طی می کرد.
دلش پر از آشوب بود، وقت عصر شده بود و نمی توانست بیش از این در خانه بماند، باید به جایی می رفت تا شاید این بی قراری فرو کش کند.
پس چادر به سر کرد، او می خواست به نزد ام السلمه برود و با او کمی سخن گوید تا بلکه آرام گیرد.
پس از خانه بیرون رفت و فاصله ی خانه ی علی تا خانه ی ام السلمه را با قدم های بزرگ طی کرد و خود را به در رسانید و با شتاب شروع به در زدن نمود.
اندکی بعد صدای مهربان ام السلمه بلند شد که می گفت: کیستی؟! چرا چنین به در می کوبی؟
در باز شد و ام البنین روبنده را از رخسار بالا داد و ام السلمه چهره ی رنگ پریده و نگران ام البنین را دید
ام السلمه با دیدن ام البنین گفت: خواهرم ام البنین! چه شده؟! چرا اینچنین هراسانی؟
ام البنین خودش را در آغوش ام السلمه انداخت و شروع کرد به های های گریه کردن، ام السلمه انگار از درون پر از آشوب ام البنین خبر داشت، با دست پشت او را نوازش کرد و گفت: گریه کن ام البنین! من هم امروز زیاد گریه کرده ام، نمی دانم مرا چه شده؟! از صبح دلم به هول و ولاست..
ام البنین در بین هق هقش گفت: من هم همین گونه ام، به گمانم دلم برای حسین تنگ شده، هر کجا را می نگرم انگار حسین را می بینم، دوست دارم مرغ روحم از قفس تن بیرون بیاید و خود را به حسین رساند تا گلی از گوشه ی جمالش بچیند و آرام گیرد.
ام السلمه، ام البنین را به داخل دعوت کرد و فرمود: بیا داخل عزیزم! بیا با هم دو رکعت نماز حاجت برای رفع این حالاتمان بخوانیم و از خدا بخواهیم تا حسین را زودتر به ما برساند، همانا همیشه حضرت رسول به من توصیه می کرد که در حالت نگرانی نماز گذارم تا آرام گیرم.
ام البنین در میان گریه، لبخندی زد و گفت: چه خوب گفتی ای مادر مومنان، برویم تا با مناجات با خدا دلمان را آرام سازیم و با زدن این حرف هر دو به داخل تنها اتاق خانه رفتند
و ام السلمه دو جانماز پهن کرد و هر دو زن مشغول راز و نیاز با پروردگار شدند.
ام البنین سلام نماز را داد و دستش را به دعا بلند کرد: خداوندا! فراق حسین مرا از پا می اندازد، تو را به حسین قسم که حسین را به ما برسان...ام البنین تمام فکر و ذکرش حسین بود و حتی لحظه ای نگفت پسرانم را به من برسان، فقط حسین را از خدا خواست و ناگهان چشمش به ام السلمه افتاد، انگار این زن مهربان بعد از نماز خواب افتاده بود، صورتش روی جانماز بود و در خوابی عمیق فرو رفته بود، ناگهان بوی عطر محمدی در اتاق پیچید و پشت سرش...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_نه🎬: جوانی از میان مرتدین پیش آمد، دستانش را به حالت
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_هفتاد🎬:
موسی نگاهی به کل بنی اسراییل نمود و گفت: ای قوم بنی اسرائیل! من برای گرفتن تورات به کوه طور رفتم و یک چله کنار شما نبودم، علی رغم تمام سفارش هایی که نمودم و حتی جانشینی که انتخاب خدا بود و بر جا گذاشتم و از شما برای او بیعت گرفتم، شما بر عهد خود پایبند نبودید، هارون را کنار زدید و بر او شوریدید و سپس رو به گوساله پرستی آوردید و سامری را به پیامبری برگزیدید و دقیقا روبه روی خدا ایستادید، اما اینک که به واسطه ی بزرگانی که خدا برگزیده، شما از عقوبت کارتان نجات پیدا کردید و توبه تان پذیرفته شد، باید دوباره با هم عهدهای پیشین را مرور کنیم و عهدی تازه و محکم ببندیم ، این عهد را باید با خونتان تضمین کنید و هیچ وقت از آن عدول نکنید و بدانید این عهد قسمتی از الواح تورات و بخش مهم کتاب خداست که بر من نازل شده و باید اجرایش نمود.
ای قوم موسی! آگاه باشید که این اراده ی خداوند است تا عهدتان را تجدید کنید و همه ی شما موظفید این عهد را به گوش فرزندان و نوه ها و نتیجه ها یی که بعد ازشما می آیند برسانید، یعنی باید نسل به نسل این عهد تجدید شود و همه ی بنی اسرائیل از الان تا آخر بر این عهد واقف و استوار باشند، چه من درمیان شما باشم و چه نباشم.
حالا سکوت تمام بیابان را فرا گرفته بود و همه ی چشم ها به موسی خیره شده بود.
موسی نفسی تازه کرد و ادامه داد: خداوند اراده کرده که محمد را برگزیند او بهترین مردم است و جانشین او علی بن ابیطالب برگزیده شده و اولاد محمد نیز برگزیده اند و بدانید که یاران محمد هم برگزیده اند و محمد و آل محمد و اصحابش در نزد خدا از همه ی ما برترند، این خواست خداست و ما سر تعظیم فرود می آوریم و عهد می بندیم که این برتری را دهان به دهان و گوش به گوش، به همگان برسانیم و زمانی که پیامبر برگزیده ظهور کرد، ما در لشکر او سربازی کنیم و به یاری او بشتابیم و بر دشمنانش بتازیم و افتخار نماییم که جزیی از امت رسول خاتم هستیم، پس هرگاه زندگی بر شما سخت گرفت به یاد داشته باشید که دست به دامان محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین و اولاد و اصحابش بزنیم، حال در پیشگاه خدا در این بیابان سینا سر به سجده بنهید و در سجده این عهد را تکرار کنید که خداوند می خواهد شما را در این حالت ببیند و عهد شما را بشنود.
موسی چنین گفت و منتظر بود تا قومش به سجده بروند، اما در کمال تعجب فقط همان عده ی قلیل مومنین اطاعت کردند و قسمت اعظم بنی اسراییل، صاف ایستادند و مانند مجسمه ای گچی به موسی خیره شدند.
موسی با تعجب به جمع اشاره کرد و فرمود: چرا بر جای خود ایستادید؟! مگر نشنیدید چه گفتم؟!
در این هنگام پچپچی در جمع پیچید
موسی که منتظر پاسخ بود گفت: آیا چیزی هست که من نمی دانم؟! دلیل تمردتان از حکم خدا چیست؟!
در این هنگام مردی از بین جمعیت فریاد زد: ای موسی! ما به این حکم تو اعتراض داریم، ما خدا را میپرستیم و از او بابت نعماتش تشکر می کنیم، و اقرار می کنیم که تو پیامبر برگزیده هستی اما نمی توانیم اقرار کنیم پیامبر آخرالزمان را که او را ندیده ایم از تو برتر است و نمی توانیم بپذیریم که اصحاب این پیامبر از ما که اصحاب تو هستیم برترند، پس نه سجده می کنیم و نه عهد می بندیم، تمام تورات را قبول داریم و به آن عمل می کنیم به جز آن قسمتی که محمد و آل او را بر ما برتری داده...
موسی از اینهمه تکبر و پر رویی قومش عصبانی شده بود، این قوم می بایست تنبیه شود، اما چگونه؟!
در این هنگام فرشته ی وحی به او نازل شد و...
ادامه دارد....
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد🎬: موسی نگاهی به کل بنی اسراییل نمود و گفت: ای قوم ب
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_هفتاد_یک🎬:
جبرئیل به موسی نازل شد و فرمان خدا را به او ابلاغ کرد، اراده ی خداوند بلند مرتبه بود که محمد و علی و اولاد و اصحاب ایشان را گرامی دارد، پس همه باید به این فرمان گردن نهند.
به فرمان خداوند، جبرئیل قسمتی از کوه طور را که به اندازه ی یک فرسخ در یک فرسخ بود از کوه جدا کرد و این قلوه سنگ بزرگ را به حالت معلق روی هوا، بالای سر قوم بنی اسرائیل نگه داشت و باز فرمان داد که سجده کنند و در سجده اقرار به برگزیدگی و بزرگی محمد و آل محمد کنند و فرمود هر کس که این کار را نکند این سنگ را در آنی برسرشان فرود می آورند و سنگ افتادن همان و به جهنم واصل شدن همان، زیرا کسی که با این قلوه سنگ بمیرد دچار عذاب خداوند تا ابد خواهد شد.
موسی این سخنان را به قومش گفت، بنی اسراییل که خود شاهد جدا شدن آن قلوه سنگ بزرگ از کوه طور بودند، هراسی از این صحنه در دلشان افتاده بود و وقتی مشاهده کردند که این سنگ بالای سرشان قرار گرفته تا در صورت تمرد از فرمان خدا بر سرشان فرود آید، بیشتر ترسیدند و در این هنگام ناگهان همه ی منافقین به غلط کردن افتادند و به یک باره بر خاک افتادند.
منافقینی که تازه بخشیده شده بودند، آنچنان مهر گوساله طلایی در دلشان لانه کرده بود و تیر ترکش ابلیس بر جانشان نشسته بود که به هیچ وجه نمی خواستند زیر بار سروری محمد و آل او بروند اما اینک مجبور بودند و از ترس از دست دادن جانشان به سجده افتادند و هر چه که موسی می گفت تکرار می کردند: الهی یا حمید به حق محمد...
مؤمنان به حالت خضوع و خشوع در سجده بودند و عهدی دوباره با خدا می بستند و منافقین چون خوب می دانستندکه این عهد را ظاهری می بندند و از اعماق دل و قلبشان نیست بنابراین می ترسیدند که خدا از اعماق دلشان با خبر باشد و سنگ را به سر آنان فرود اورد پس به حالتی به سجده افتادند که یکی از گونه هایشان بر خاک بود و با یک چشم صخره ی بالای سرشان را نگاه می کردند.
اما اراده ی خداوند بود که آنان را عقوبت نکند، زیرا خداوند بر اساس ظاهر در دنیا با بندگان رفتار می کرد و باطن عمل در قیامت آشکار می شود.
کوه طور بالای سر بنی اسرائیل بود و همه منتظر بودند پایان این اتفاق را ببینند.
در این هنگام ناگهان بنی اسرائیل دیدند که این صخره ی کنده شده از کوه طور دو تکه شد، یک تکه اش شبیه مروارید سفید شد و عروج کرد به آسمان و آن ها در کمال تعجب دیدند که آسمان شکافته شد و حرکت آن را تا جایی که دیگر دیده نشد دنبال کردند و قطعه دیگر به یک باره مانند کوه آتشین به سوی زمین هبوط کرد، زمین را شکافت و در زمین فرو رفت و از دید بنی اسرائیل خارج شد.
بنی اسرائیل پس از این اتفاق سر از سجده برداشتند و شخصی جلو آمد و با تعجب از موسی پرسید: ای نبی خدا! این چه بود، چرا صخره کوه به دونیم شد و آن دو نیم چه بودند؟ موسی در پاسخ آنها سری تکان داد و فرمود : ای مردم! بدانید که آن تکه ای که مروارید شد و به آسمان رفت نماد مومنان شما بود که در این جا پیمان و میثاق را پذیرفتند و قلبشان نسبت به آن متواضع شد و صعود آن به این معناست که آن ها در آخرت اوج
پیدا می کنند و به بهشت میروند. اما آن گوی آتشین نماد منافقین و متمردین شماست که هبوط آن به معنی سرنوشت جهنمی است که آن ها در آخرت پیدا می کنند...
حالا بنی اسرائیل عهدشان را بستند، هر چند که با اجبار و تهدید، و صاحب شریعت و کتاب تورات بودند و آماده ی ورود به ارض مقدس
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_یک🎬: جبرئیل به موسی نازل شد و فرمان خدا را به او اب
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_هفتاد_دو🎬:
حالا بنی اسرائیل آماده ی ورود به ارض مقدس بود، اما بد نیست واقعه ای را روایت کنیم که در همین صحرای سینا و قبل از رسیدن موسی به ارض مقدس اتفاق افتاد.
خداوند برای ارتقاء مقام حضرت موسی و آموزش دادن علومی بسیار ارزشمند، به موسی امر کرد تا به همراه یوشع بن نون که بعدها جانشین حضرت موسی شد، به سمت مردی عالم و دانا و خردمند بروند و از همراهی او علوم مختلف و مفید و نایابی را فرا گیرند.
پس موسی سفارش های لازم را به قومش کرد و به انها گفت اندکی در این مکان صبر کنند تا موسی آن عالم دین و دانشمند زمان را که خدا فرموده بود پیدا کند و از علم او برای پیشرفت و ارتقاء خود و قومش بهره بگیرد.
موسی و یوشع به راه افتادند، خداوند به موسی فرموده بود که ان دانشمند را در جایی به نام «مجمع البحرین» پیدا خواهید کرد و نشانی دیگری که عنوان کرده بود این بود که در آنجا چشمه ای وجود دارد به نام «عین الحیاه» این چشمه معروف به چشمه ی آب حیات بود یعنی آب این چشمه به هر چیز مرده ای که می خورد آن مورد جان می گرفت و زنده میشد و خداوند وسیله ای دیگر برای راهنمایی موسی از آسمان نازل کرد تا او زودتر و راحت تر به مجمع البحرین برسد و آن وسیله سبدی بود که داخلش یک ماهی نمک سود وجود داشت و این ماهی آنها را به راه درست هدایت می کرد.
خداوند به موسی وحی کرده بود که هر کجا ماهی نمک سود را با آب شستی و این ماهی زنده شد،بدان که آنجا چشمه ی آب حیات است و شما می توانید آن عالم و دانشمند را که از پیامبران خداست و نامش«خضر نبی» ست در آنجا بیابید.
موسی و یوشع به راه افتادند، از بیابان گذشتند و به کوهستان رسیدند، از کوه بالا رفتند و میانه ی کوه مرتعی سرسبز و بسیار خوش آب و هوا یافتند.
موسی که خیلی خسته شده بود به یوشع گفت: برادرم یوشع، من خسته شده ام، دیگر توان راه رفتن ندارم، همینجا که اینقدر باصفاست اندکی استراحت می کنیم و کاش غذایی برای خوردن داشتیم، صدای شرشر آب از پشت آن صخره می آید، بد نیست آبی خنک بخوریم
یوشع نگاهی به سبد ماهی کرد و گفت: چطور است ماهی را بشورم و قسمتی از آن را بپزیم و بخوریم؟
موسی سری تکان داد و گفت: فکر خوبی ست
یوشع که جوانی شاداب بود گفت: شما استراحت کنید، من ماهی را میشورم تا طعامی آماده کنم و این حرف را زد و سبد را برداشت و به سمت چشمه رفت.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۳۷🎬: نزدیک چهار ماه از رفتن کاروان حسین به سمت مکه می گذشت، طبق خبرها
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۳۸🎬:
ام البنین خیره به زنی بود که روزگاری هم بالین رسول آخرین بود که ناگهان بوی عطری عجیب در فضا پیچید و پشت سرش عرق بر صورت ام اسلمه نشست با چشمان بسته فریاد میزد«یاحسین...یا حسین شهید...یا حسین مظلوم»
تا این کلام از دهان ام السلمه خارج شد انگار بندی درون قلب ام البنین از هم پاره شد و به سمت ام السلمه رفت و اندکی شانه اش را تکان داد و گفت: ام المؤمنین! خواهرم...چه می گویی؟! تو خوابی یا بیدار؟!
ام السلمه چشمانش را گشود و تا ام البنین را روبه رویش دید هراسان برجای خود نشست و گفت: کجا رفت؟! سرورم کجا رفت؟! همین جا بود...
ام البنین با تعجب گفت: چه کسی اینجا بود؟! چرا اینگونه هراسانی؟! آن حرفها چه بود در خواب می گفتی؟!
ام السلمه اشک ریزان گفت: به خدا رسول الله اینجا بود، مرا به نام صدا نمود و بعد ناگهان شروع کرد بر سر و سینه اش زدن و گفت: کمکم کن بلند شوم ام البنین...
ام البنین زیر بازوی ام السلمه را گرفت و متعجب از حرکات او بود.
ام السلمه گوشه ی اتاق رفت، درب صندوقچه ای که آنجا بود را گشود، بقچه ای سبز رنگ از داخل صندوقچه بیرون آورد، گره های بقچه را از هم باز کرد و بوی عطر سیب در فضا پیچید.
ام السلمه از داخل آن پارچه سبز، شیشه ای بیرون آورد، شیشه ای که گویا درونش خاک بود، خاکی که قطره های خون تازه روی آن به چشم می خورد.
ام السلمه تا این را دید شروع کرد بر سر و سینه زدن، روی خود را می خراشید و حسین حسین می کرد.
ام البنین روبه روی ام السلمه زانو زد با دستانی که از گریه می لرزید دست ام اسلمه را گرفت و گفت: چه شده ام المومنین! چرا چنین می کنی؟ حضرت رسول در خواب به تو چه گفت؟! این شیشه ی خاک و خون چیست.
ام السلمه محکم بر سرش کوبید و گفت: رسول الله به خوابم آمد و گفت حسین را بدون یار و یاور کشتند...حسین را در صحرایی کنار آب روان تشنه لب سربریدند...
ام البنین با دست بر دهان خود کوبید و گفت: نه نه....امکان ندارد...مگر عباس مرده باشد که حسین را تشنه و تنها سر ببرند، خاکم به سر اینطور نگو ام المومنین...
ام السلمه اشاره به شیشه کرد و گفت: درون این شیشه خاک جایی به نام نینواست، این را حضرت رسول به من داد و فرمود: ام السلمه هر وقت این خاک آغشته به خون شد بدان آن روز حسینم را کشته اند...
ام البنین با شنیدن این حرف فریادش بلند شد، دست خودش نبود دور اتاق می گشت و فریاد واحسینا سر میداد.
ام السلمه درب شیشه را باز کرد و صورت خود را به خون درون شیشه آغشته کرد و فریاد یا ذبیح الله سر داد
ناله ی ام البنین و ام السلمه به بیرون رسید و خیلی زود تمام اهل مدینه خود را به خانه ی ام السلمه رساندند و با این دو بزرگ بانوی اسلام در غم حسین گریستند.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
🖤🖤🖤🖤🖤
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۳۸🎬: ام البنین خیره به زنی بود که روزگاری هم بالین رسول آخرین بود که
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۳۹🎬:
یک سال و نیم از زمانی که خاک درون شیشه به خون آغشته شده و رنگ سرخ درآمده بود و ام السلمه خبر شهادت حسین را داده بود می گذشت.
یک سال و اندی که هر روزش به اندازه ی صد سال بر ام البنین اثر می کرد، این زن مهربان که عاشق زهرا و فرزندانش بود و عملا نشان داده بود که جان و عمر و فرزندانش را فدای اولاد زهرا می کند، حالا در برزخی سوزان گرفتار شده بود.
هیچ کس خبر درستی از واقعه ی عاشورا نداشت، فقط می دانستند که حسین کشته شده، اما ام البنین نمی خواست باور کند که دیگر حسینش در این دنیا نیست.
آخر حسین، عباس را داشت، عباسی که مشق شمشیر زنی و جنگاوری را زیر دست مادر فراگرفته بود و از علی در شجاعت و پهلوانی نَسَب داشت، ام البنین باور نمی کرد که عباس و برادران او که در دلاوری شهره ی مدینه بودند،زنده باشند و حسین بی یاور و تنها بماند و تشنه لب شهیدش کنند.
او به خود امید می داد که دوباره حسین را می بیند و برای همین بیشتر اوقات دست عبیدالله پسر عباسش را می گرفت و خود را به ورودی شهر مدینه می رساند و ساعتها در انتظار خبری از حسین چشم به راه بیابان داشت، آخر شنیده بود حسین اسیر بیابان شده است و بعد از اینکه امیدش به آمدن قاصد و نشانه ای از سمت حسینش نا امید میشد به سمت بقیع میرفت و بر سر مزار حسنش واگویه ها می کرد و از درد فراق و ظلم دنیا می گفت، او که از قدیم طبع شعر داشت، اینک با اینهمه غصه شعرش بیشتر گل میکرد و می گفت: پسرم حسن! رفتی و ما را در این دنیای دون تنها گذاشتی، آیا از آن بالا حواست به حسین هست؟! می گویند که او را در کنار نهر فرات که مهریه ی مادرت بود تشنه سر بریدند...من نمی خواهم باور کنم چرا که عباسم به قیمت از دست رفتن دست و سر و چشمش اجازه نمی داد که مولایش حسین تشنه بماند و از طرفی مگر میشود آب از آنِ مادر باشد و از پسر دریغش کنند و با زدن ابن حرف ناله اش بلند شد و گفت: آری می شود! مگر مسجد النبی خانه ی پدربزرگت نبود؟! مگر مادرت سهمی از آن خانه نداشت و تو را از آن خانه محروم کردند و تیر بر پیکر بی جان و نازنینت زدند.
کار ام البنین انتظار کشیدن بود و چه سخت و طاقت فرسا بود این انتظار...
باز هم صبح دیگری از افق سر زد، ام البنین همانطور که زیر لب شعری در هجران حسینش می سرود و نم نم گریه می کرد، کارهای خانه را انجام داد.
سبوی آب را به دست گرفت تا از آب چاه پر کند که ناگهان ندایی از بیرون شنید: آهای مردم مدینه...
ادامه دارد
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤