#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۳۷🎬: نزدیک چهار ماه از رفتن کاروان حسین به سمت مکه می گذشت، طبق خبرها
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۳۸🎬:
ام البنین خیره به زنی بود که روزگاری هم بالین رسول آخرین بود که ناگهان بوی عطری عجیب در فضا پیچید و پشت سرش عرق بر صورت ام اسلمه نشست با چشمان بسته فریاد میزد«یاحسین...یا حسین شهید...یا حسین مظلوم»
تا این کلام از دهان ام السلمه خارج شد انگار بندی درون قلب ام البنین از هم پاره شد و به سمت ام السلمه رفت و اندکی شانه اش را تکان داد و گفت: ام المؤمنین! خواهرم...چه می گویی؟! تو خوابی یا بیدار؟!
ام السلمه چشمانش را گشود و تا ام البنین را روبه رویش دید هراسان برجای خود نشست و گفت: کجا رفت؟! سرورم کجا رفت؟! همین جا بود...
ام البنین با تعجب گفت: چه کسی اینجا بود؟! چرا اینگونه هراسانی؟! آن حرفها چه بود در خواب می گفتی؟!
ام السلمه اشک ریزان گفت: به خدا رسول الله اینجا بود، مرا به نام صدا نمود و بعد ناگهان شروع کرد بر سر و سینه اش زدن و گفت: کمکم کن بلند شوم ام البنین...
ام البنین زیر بازوی ام السلمه را گرفت و متعجب از حرکات او بود.
ام السلمه گوشه ی اتاق رفت، درب صندوقچه ای که آنجا بود را گشود، بقچه ای سبز رنگ از داخل صندوقچه بیرون آورد، گره های بقچه را از هم باز کرد و بوی عطر سیب در فضا پیچید.
ام السلمه از داخل آن پارچه سبز، شیشه ای بیرون آورد، شیشه ای که گویا درونش خاک بود، خاکی که قطره های خون تازه روی آن به چشم می خورد.
ام السلمه تا این را دید شروع کرد بر سر و سینه زدن، روی خود را می خراشید و حسین حسین می کرد.
ام البنین روبه روی ام السلمه زانو زد با دستانی که از گریه می لرزید دست ام اسلمه را گرفت و گفت: چه شده ام المومنین! چرا چنین می کنی؟ حضرت رسول در خواب به تو چه گفت؟! این شیشه ی خاک و خون چیست.
ام السلمه محکم بر سرش کوبید و گفت: رسول الله به خوابم آمد و گفت حسین را بدون یار و یاور کشتند...حسین را در صحرایی کنار آب روان تشنه لب سربریدند...
ام البنین با دست بر دهان خود کوبید و گفت: نه نه....امکان ندارد...مگر عباس مرده باشد که حسین را تشنه و تنها سر ببرند، خاکم به سر اینطور نگو ام المومنین...
ام السلمه اشاره به شیشه کرد و گفت: درون این شیشه خاک جایی به نام نینواست، این را حضرت رسول به من داد و فرمود: ام السلمه هر وقت این خاک آغشته به خون شد بدان آن روز حسینم را کشته اند...
ام البنین با شنیدن این حرف فریادش بلند شد، دست خودش نبود دور اتاق می گشت و فریاد واحسینا سر میداد.
ام السلمه درب شیشه را باز کرد و صورت خود را به خون درون شیشه آغشته کرد و فریاد یا ذبیح الله سر داد
ناله ی ام البنین و ام السلمه به بیرون رسید و خیلی زود تمام اهل مدینه خود را به خانه ی ام السلمه رساندند و با این دو بزرگ بانوی اسلام در غم حسین گریستند.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
🖤🖤🖤🖤🖤
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۳۸🎬: ام البنین خیره به زنی بود که روزگاری هم بالین رسول آخرین بود که
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۳۹🎬:
یک سال و نیم از زمانی که خاک درون شیشه به خون آغشته شده و رنگ سرخ درآمده بود و ام السلمه خبر شهادت حسین را داده بود می گذشت.
یک سال و اندی که هر روزش به اندازه ی صد سال بر ام البنین اثر می کرد، این زن مهربان که عاشق زهرا و فرزندانش بود و عملا نشان داده بود که جان و عمر و فرزندانش را فدای اولاد زهرا می کند، حالا در برزخی سوزان گرفتار شده بود.
هیچ کس خبر درستی از واقعه ی عاشورا نداشت، فقط می دانستند که حسین کشته شده، اما ام البنین نمی خواست باور کند که دیگر حسینش در این دنیا نیست.
آخر حسین، عباس را داشت، عباسی که مشق شمشیر زنی و جنگاوری را زیر دست مادر فراگرفته بود و از علی در شجاعت و پهلوانی نَسَب داشت، ام البنین باور نمی کرد که عباس و برادران او که در دلاوری شهره ی مدینه بودند،زنده باشند و حسین بی یاور و تنها بماند و تشنه لب شهیدش کنند.
او به خود امید می داد که دوباره حسین را می بیند و برای همین بیشتر اوقات دست عبیدالله پسر عباسش را می گرفت و خود را به ورودی شهر مدینه می رساند و ساعتها در انتظار خبری از حسین چشم به راه بیابان داشت، آخر شنیده بود حسین اسیر بیابان شده است و بعد از اینکه امیدش به آمدن قاصد و نشانه ای از سمت حسینش نا امید میشد به سمت بقیع میرفت و بر سر مزار حسنش واگویه ها می کرد و از درد فراق و ظلم دنیا می گفت، او که از قدیم طبع شعر داشت، اینک با اینهمه غصه شعرش بیشتر گل میکرد و می گفت: پسرم حسن! رفتی و ما را در این دنیای دون تنها گذاشتی، آیا از آن بالا حواست به حسین هست؟! می گویند که او را در کنار نهر فرات که مهریه ی مادرت بود تشنه سر بریدند...من نمی خواهم باور کنم چرا که عباسم به قیمت از دست رفتن دست و سر و چشمش اجازه نمی داد که مولایش حسین تشنه بماند و از طرفی مگر میشود آب از آنِ مادر باشد و از پسر دریغش کنند و با زدن ابن حرف ناله اش بلند شد و گفت: آری می شود! مگر مسجد النبی خانه ی پدربزرگت نبود؟! مگر مادرت سهمی از آن خانه نداشت و تو را از آن خانه محروم کردند و تیر بر پیکر بی جان و نازنینت زدند.
کار ام البنین انتظار کشیدن بود و چه سخت و طاقت فرسا بود این انتظار...
باز هم صبح دیگری از افق سر زد، ام البنین همانطور که زیر لب شعری در هجران حسینش می سرود و نم نم گریه می کرد، کارهای خانه را انجام داد.
سبوی آب را به دست گرفت تا از آب چاه پر کند که ناگهان ندایی از بیرون شنید: آهای مردم مدینه...
ادامه دارد
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_دو🎬: حالا بنی اسرائیل آماده ی ورود به ارض مقدس بود،
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_هفتاد_سه🎬:
یوشع دستی داخل آب چشمه برد و خنکای آب بر جانش نشست و انگار به سراسر وجودش ریخته شد و احساس شادی و سر زندگی وجودش را گرفت
و اینقدر این حس زیبا و چشیدنی بود که او دوست داشت کل تنش را به آب بسپارد، اما با خود گفت اول ماهی را بشورم و بعد خود را در آب این چشمه ی. جان بخش صفا دهم.
پس با اینکه نمی توانست دل از آب بکند، به طرف سبد رفت و ماهی را در دست گرفت و کنار چشمه نشست و ماهی را داخل آب برد، ناگهان به یکباره ماهی تکان خورد، یوشع تعجب کرد و فکر می کرد اشتباه حس کرده و بار دیگر ماهی را در آب فرو برد و این بار ماهی در دستان یوشع شروع به تقلا کرد، انگار ماهی نمک سود زنده شده بود.
یوشع ماهی را محکم گرفته بود که مبادا فرار کند و ماهی آنقدر خودش را تکان داد که تیزی باله هاش به دست یوشع گرفت و دستش را زخمی نمود و یک لحظه یوشع حواسش پی زخم دستش رفت که ماهی لغزید و از دست یوشع افتاد و شنا کنان در آی چشمه به پیش رفت و از چشم یوشع محو شد.
یوشع با ناامیدی به رد رفتن ماهی خیره شد و زیر لب گفت: ماهی از دستم گریخت، حالا چیزی برای غذا نداریم و اینقدر در گیر نبود ماهی شد که اصلا توجه نکرد که این ماهی نمک سود بود و با آب چشمه زنده شد
یوشع که حالا دستش از ماهی کوتاه شده بود نگاهی به آب چشمه کرد و دوباره آن حس جانبخش در وجودش زنده شد و خود را نزدیک چشمه رساند و کنار چشمه نشست و دست و پاهایش را به آب چشمه سپرد
حالا سرشار از حس زندگی شده بود،حسی که تا این زمان نچشیده بود
یوشع مدام کفی از آب پر می کرد و بر سر وصورتش میزد و انگار در عالمی دیگر بود و فکرش از هر چه دور و برش بود تهی شده بود و اصلا از یاد برده بود که موسی کمی آن طرف تر مشغول استراحت است و مناظر رسیدن غذا...
لحظات به سرعت می گذشت و حال یوشع انقدر خوش بود که نمی دانست چه مدت گذشته که ناگهان با صدای موسی که از پشت سرش بلند شد به خود امد: کجایی یوشع؟! مانند کودکان آب بازی می کنی؟! برخیز تا برویم، راه طولانی ست، انگار فراموش کرده ای برای چه آمده ایم.
یوشع با حالت دستپاچگی از آب بیرون آمد و همانطور که لباس هایش را مرتب می کرد گفت: ببخشید، آب این چشمه آنقدر روحبخش بود که مرا از دنیا غافل کرد، برویم...حرکت کنیم
یوشع وموسی حرکت کردند بدون آنکه یوشع یادش باشد که از قضیه ی زنده شدن ماهی چیزی بگوید.
چند فرسخی کخ جلو رفتند موسی به یوشع گفت: خیلی گرسنه مان شده، رفتی که ماهی را آماده ی خوردن نمایی و به گمان فراموش کردی..
در این هنگام، یوشع تازه یاد ماهی نمک سود افتاد که در آب چشمه زنده شده بود، پس با حالت شرمندگی داستان ماهی را تعریف کرد و گفت که فراموش کرده همان موقع بگوید.
موسی به سرعت به عقب برگشت وگفت: باید خود را به ان چشمه برسانیم، همانا آن چشمه عین الحیات بوده که ماهی مرده جان گرفته و آنجا همان مجمع البحرین هست که قرار است ما با آن معلم فرهیخته دیدار کنیم.
یوشع سری تکان داد و گفت: برگردیم، اما یک سوال دارم، ایشان چگونه معلمی ست که به نبی خدا درس می دهد.
موسی لبخندی زد و گفت: خداوند میفرمایید که ما از رحمتمان علمی به ایشان دادیم که قرار است این علم را به شما بیاموزد و من باید این معلم بزرگ را ببینم و ثابت کنم که لیاقت فراگرفتن این علم را دارم.
یوشع و موسی با سرعت حرکت کردند و خود را به چشمه ی آب حیات رساندند و در این همگام مردی بلند بالا با لباسی سفید و چهره ای نورانی را در کنار چشمه یافتند
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_سه🎬: یوشع دستی داخل آب چشمه برد و خنکای آب بر جانش
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_هفتاد_چهار🎬:
موسی آرام آرام پیشرفت و یوشع هم به دنبالش، تا اینکه به یک قدمی آن مرد نورانی رسیدند و موسی سرش را بالا گرفت و گفت: سلام ای مرد خدا! من آمده ام تا از آن علمی که خداوند به شما آموزش داده، به من هم یاد دهید و من نیز بهره ای از آن علم
ببرم.
خضر نگاهی از سر مهر به آن دو نمود و فرمود: سلام بر موسی کلیم الله و سلام بر برادرم یوشع بن نون، من مایلم که این علم را به تو آموزش دهم منتها خداوند مرا به امری موکل کرده که تو طاقت فرا گرفتن آن را نداری و ظرفیت بهره از این علم در وجود تو نیست پس از این علم صرفنظر کن
موسی نفس کوتاهی کشید و فرمود: خدا به من از علم تو سخن گفت و من می خواهم آن را فراگیرم، پس امتحانی کنید و ببینید فراگیری ما چگونه است، شاید ظریفیتش را پیدا کردیم.
حضرت خضر به آن دو اشاره کرد تا بنشینند و سپس خودش چون استادی روبه روی آنان قرار گرفت و فرمود: گفتن این علم پیش زمینه ای دارد، یعنی برای ورود به این علم باید ظرفیتش را ایجاد کرد.
موسی سری تکان داد و فرمود: بفرمایید، ما سراپا گوشیم، هر آنچه صلاح می دانید انجام دهید.
حضرت خضر روی تخته سنگی که اطرافش پر از چمن های شاداب و گلهای رنگارنگ بود نشست و مشغول صحبت شد: بدان و آگاه باش که خداوند این جهان را خلقت نکرد مگر به بهانه ی وجود نازنین پنج کلمه ی مقدس، اولین آنها محمد، خاتم پیامبران است که در راه تبلیغ اسلام شکنجه های فراوان می شود و او را سنگ میزنند و خاکستر بر سر مبارکش میریزند و در آخر او را شهید می کنند، دومین آنها علی بن ابیطالب است که حق او را غصب می کنند و سالها او را از جایگاهش دور می کنند و در آخر در سجده ی نماز، شمشیر به فرق مبارکش می زنند و ملکوتی میشود، سومین آنان بانویی مکرمه است، فاطمه نام دارد او سرور زنان اهل بهشت است مردم به خانه اش حمله می کنند و درب خانه را می سوزانند و پهلویش می شکنند و او را با مظلومیت به شهادت می رسانند، چهارمین و پنجمین آنها حسنین هستند که سرور جوانان اهل بهشتند، حسن نیز مانند پدرش از حق خود محروم و پس از سختی های زیاد با زهر کین نامردمان به شهادت می رسد و اما حسین...چه بگویم از حسین که او را در حالیکه خانواده و زن و فرزند همراهش است محاصره می کنند، در کنار نهر آبی که از آن اوست با لبی تشنه سر از بدنش جدا می کنند، فرزندانش را می کشند و آنها را ارباً اربا می کنند و اهل بیتش را به اسارت می برند...
هر سخنی که خضر می زد قطره اشکی از چشم موسی و یوشع میریخت تا اینکه خضر به شهادت حسین رسید، انگار کنار چشمه ی آب حیات، حسینیه ای برپا شده بود که خضر روضه خوانش بود و موسی و یوشع عزادارانش...هنوز خضر به نیمه های داستان کربلا نرسیده بود که موسی و یوشع برسر زنان حسین حسین می گفتند و از ته دل ناله می زدند، انگار این مشیت خداست که در زمان های مهم تاریخ باید کسی روضه ی حسین را بخواند تا کاری بزرگ به سرانجام رسد، جایی حضرت آدم برحسین گریه کرد و توبه اش قبول شد، سپس نوح و ابراهیم و حالا موسی...و این اراده ی خداست تا پیامبران هنگام ابتلا و ارتقا مقام باید گریهِ کن حسین باشند.
خضر می گفت و گریه می کرد، موسی و یوشع می شنیدند و بر سر و سینه میزدند و سپس خضر از فضائل محمد و آل محمد گفت و احادیث قدسی را برای آن دو روایت کرد، آنچنان که موسی به شوق امده بود و رو به خضر گفت: ای مرد پرهیزگار برای من دعا کنید که جزء یاران محمد و آل محمد باشم و این درخواست به ان معنا بود که موسی به مقام خضوع در مقابل محمد و آل محمد رسیده است و این یعنی که خضر می تواند آموزش هایش را شروع کند.
خضر پس از این مجلس، از جای برخواست و رو به موسی و یوشع گفت: درسی که به شما می دهم عملی ست، همراه من شوید اما این همراهی شرط دارد و شرط ان این است که تا زمانی خودم لب به سخن نگشودم شما حق ندارید از من سؤال کنید و اگر عملی را انجام دادم که به مذاقتان سازگار نبود حق اعتراض ندارید، چرا که من از خود کاری را انجام نمی دهم و هر عملی که انجام دهم خواسته ی خداوند متعال است که به من امر نموده، یعنی من اسباب ان کار هستم
موسی و یوشع قول دادند همراه او شوند و شرط را نیز پذیرفتند
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
آیا میدانید ماجرای شعر مشهور؛
''با آل علی هر که در افتاد ور افتاد'' چیست و این اثر از چه کسی هست؟
این شعر را سید اشرف الدین حسینی (مدیر نشریه نسیم شمال) خطاب به نیکلای اول سزار یا تزار روسیه سرود.......
بعد از اینکه نیکلای فرمان داد که حرم مطهر رضوی (ع) گلوله باران شود وگفت: حرم را زیر و رو میکنم تا ببینم چه کسی جلوی من را میگیرد...
بحالت مستی توهین میکرد. دین و مذهب ما را نشانه میگرفت.
اما همان شب بطور نامحسوس و بطور معجزه آسایی که هیچ پزشکی علتش را نفهید به درک واصل شد. صبح که منتظر دستورش بودن با جنازه......... روبرو شدند.
اکثریت فرماندهان یا جنون گرفتن یا فرار کردن، بعضیها هم بقدرت اهلبیت سلامالله علیها پیبرده و متاثر شدند...
در همان روز بطور ناباورانه طبع شعر آقا سید اشرفالدین شعلهور میشود.
شعر کامل را بدین ترتیب سرودند:
دیشب به سرم باز هوای دگـر افتـاد
در خواب مرا سوی خراسان گذر افتاد
چشمم به ضریـح شه والا گهر افتاد
این شعر همان لحظه مرا در نظر افتاد:
با آلعلی هرکه درافتـاد، ورافتاد
این قبر غریبُ الغُـرَبا، خسرو طوس است
این قبر مُعین الضعفا، شمس شموس است
خاک در او ملجأ ارواح و نفـوس است
باید ز ره صدق بر این خاک درافتاد
با آل علی هرکه درافتاد، ورافتاد
حـوران بهشتی زده اندر حرمش صف
خیل ملَک از نور، طبقها همه بر کف
شاهـان به ادب در حرمش گشته مشرف
اینجاست که تاج از سر هر تاجوَر افتاد
با آل علی هر که درافتاد، ورافتاد
اولاد علی شافع یوم عرصاتند
دارای مقامات رفیـعُ الدرجاتند
در روز قیامت همـه اسباب نجاتند
ای وای بر آن کس که به این آل درافتاد
با آل علـی هـرکه درافتاد، ورافتاد
کام و دهن از نام علی یافت حـلاوت
گل در چمن از نام علی یافت طراوت
هر کس که به این سلسله بنمود عداوت
در روز جزا جایگهش در سقر افتاد
با آل علی هرکه درافتاد ورافتاد
هرکس که به این سلسله پاک جفا کرد
بد کرد و نفهمید و غلط کرد و خطا کـرد
دیدی که یزید از ستم و کینه چهها کرد
آخر به درک رفت و به روحش شرر افتاد
با آلعلی هرکه درافتاد، ورافتاد
ای قبله هفتم که تویی مظهر یاهو
ای حجت هشتم که تویی ضامن آهو
ما جمله نمـودیم به سوی حرمت رو
از عشق تو در قلب و دل ما شرر افتاد
با آلعلی هرکه درافتاد، ورافتاد...
@bartaren
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۳۹🎬: یک سال و نیم از زمانی که خاک درون شیشه به خون آغشته شده و رنگ سر
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۴۰🎬:
کوزه ی آب به دست ام البنین بود، می خواست آن را در سایه ی دیوار قرار دهد که صدایی از بیرون به گوش رسید، صدای مردی که آشنا می نمود و فریاد می زد: آهای اهل مدینه! کاروانی که رفته بود، باز گشته، به زودی کاروان به دروازه ی مدینه می رسد
ای مردم مدینه! دیگر در مدینه نمانید که جای ماندن نیست، حسین کشته شد از این روست که اشک های من جاری است.
پیکرش در کربلا غرقه به خون است
و سرش را بر سر نیزه میگرداندند.
برخیزید...برخیزید و به استقبال کاروان ماتم زده ی بنی هاشم بروید.
تا این صدا به گوش ام البنین رسید، کوزه ی آب از دستش بر زمین افتاد و مانند قلبش صد تکه شد.
ام البنین هراسان به سمت اتاق رفت، متوجه نشد چگونه چادر و روبنده به سر کرد، در را باز کرد و پا درون کوچه گذاشت، عبیدالله پسر کوچک عباس که حال مادربزرگ را چنین دید صدا زد: کجا می روی مادر! من نیز با تو می آیم.
ام البنین آنقدر آشفته بود که انگار صدای میوه ی دلش را نشنید.
داخل کوچه که شد، گویی قیامت کبری به پا شده بود، از هر طرف صدای گریه و ناله بلند بود، اینجا محله ی بنی هاشم بود و ظلم های زیادی به چشم خویش دیده بود اما خبری که هم اینک در همه جا پیچیده بود، مصیبتی عظیم بود که تا به حال کل عالم به خودش ندیده بود.
مردم با شتاب به سمت دروازه ی شهر می رفتند، ام البنین با پای برهنه و هروله کنان به پیش می رفت، چند بار پر چادرش زیر پایش رفت و به صورت زمین خورد، هر بار ام البنین دست به دیوار می گرفت و برمی خواست و زیر لب می گفت: ام البنین بمیرد و روز بی حسین را نبیند...این صحنه خیلی آشنا بود، آدم را می برد به سالهای صدر اسلام، همان زمان که حضرت رسول را با سم جفا به شهادت رساندند، همان زمان که دستان مردی که مردانگی از نام او گرفته شده بود را بستند و مادری پشت سر ولیّ زمانش می دوید و کودکانش در پی او زمین خوردنش را می دیدند.
حالا هم یک «نامادری» که تمام روح و جانش در وجود بچه های هوویش خلاصه شده بود به دنبال خبری از فرزند خوانده اش می دوید و بر زمین می افتاد، انگار رمق پاهای ام البنین امید به زنده ماندن حسین بود و اینک با این خبر، رمق از پاهای او گرفته شده بود.
دوباره بر زمین افتاد و اینبار تیغ تیز خاری که در خاک کوچه بود بر پای برهنه اش فرو رفت و ام البنین اصلا درد و سوزش آن را حس نکرد چرا که می خواست خود را به کاروان فرزندانش برساند، بوی پیراهن یوسف به مشامش رسیده بود یوسفی که گرگ های زمانه او را دریده بودند، پیراهنی کهنه و وصله دار که یادگار مادر بود برای حسینش...
ام البنین بار دیگر دست به دیوار گرفت و از جا برخاست و متوجه نشد که با هر قدمی برمی دارد قطره های خونی که از پایش جاری بود بر زمین می ریزد و رد خون، کف کوچه بر جای می ماند و عبیدالله صدا میزد: مادر بزرگ جگرم آتش گرفت صبر کن زیر بغلت را بگیرم...
و کاش زینب در این لحظه گذارش به این کوچه نیافتد چرا که این کوچه و این رد خون، او را از مصیبت حسین به غصه ی مادر می کشاند
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_چهار🎬: موسی آرام آرام پیشرفت و یوشع هم به دنبالش،
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_هفتاد_پنج🎬:
خضر به راه افتاد و موسی و یوشع هم همراه او شدند، کمی جلوتر رفتند خضر اشاره نمود و فرمود: می خواهم به سمت دریا برویم و با زدن این حرف چند قدم برداشت و دریایی خروشان جلویشان پدیدار شد.
کشتی ها و قایق های مختلفی مشغول بارگیری و رفت و آمد بودند.
خضر به سمت کشتی ای رفت که بارگیری کرده بود و مسافرینش هم تکمیل بود و آماده ی حرکت بود.
ناخدا فریاد زد: لنگر را جمع کنید!
خضر با شتاب جلو رفت و گفت: برادر می شود من و همراهانم با شما بیاییم؟! ما هم قصد سفر داریم و اگر امکان دارد لطف کنید و ما را هم جای دهید.
ناخدا سری تکان داد و گفت: ببینید! گوش تا گوش کشتی مسافر نشسته است، سخت می توانم جای خالی پیدا کنم، شما با کشتی بعدی بیایید.
خضر با لحنی مضطرانه گفت: من باید همراه شما شوم، معلوم نیست کشتی بعدی کی حرکت کند، مهربانی بکار دهید و روی مرا زمین نزنید.
ناخدا که گویی آدمی منصف و رقیق القلب بود، نفس کوتاهی کشید و گفت: با اینکه برایم مشکل ساز می شود، اما نمی خواهم دلتان را بشکنم و خللی در کار و برنامه تان ایجاد شود، بفرمایید سوار شوید.
خضر تشکری کرد و هر سه با هم سوار شدند و موسی در دل به بزرگواری و مهربانی ناخدای کشتی آفرین می گفت.
هر سه جایی برای خود پیدا کردند و کنار هم نشستند، حالا کشتی در میان امواج دریا بود، خضر نگاهی به اطراف کرد و آرام به طوریکه جلب توجه نکند از جا برخاست.
موسی با نگاهش او را دنبال می کرد و متوجه شد خضر به سمت قسمتی از کشتی میرود که هیچمسافری نبود، شاید ورود مسافرین به آنجا ممنوع بود.
موسی کنجکاو شده بود که خضر می خواهد چه کند، پس او هم از جا برخواست و درست به مکانی رفت که خضر رفته بود.
موسی خود را به خضر رسانید و در کمال تعجب دید خضری در مکانی که کاملا از دید بقیه پنهان بود نشسته و مشغول کاریست.
موسی خودش را جلوتر کشانید و دید خضر با ابزار نوک تیزی که در زیر لباسش پنهان کرده بود، کشتی را سوراخ کرد، سوراخ آنقدر بزرگ بود که باعث می شد از قیمت کشتی بیافتد و شاید حادثه ای پیش بیاید.
خضر بعد از اینکه سوراخ را ایجاد کرد، پارچه ای درون آن جای داد که کسی به سرعت متوجه این سوراخ نشود.
موسی که عدالتخواهی در ذاتش بود و به خاطر همین عدالتخواهی بود که روزگاری از مصر گریزان شد، تا دید خضر چنین کرد، چنان خشمگین شد که صورتش به سرخی میگرایید پس رو به خضر نمود و گفت...
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_هفتاد_شش🎬:
موسی با عصبانیتی که در چهره اش موج میزد رو به خضر گفت: چه می کنید یا خضر؟! کشتی این ناخدای مهربان را سوراخ می کنید تا یک زمانی در جایی غرق شوند؟! این از عدالت به دور است، مگر شما با هزاران خواهش از او نخواستید که ما را سوار کشتی کنند؟! مگر کشتی مملو از جمعیت نبود و ظرفیتش پر نشده بود؟! اما این ناخدای رئوف چون فکر می کرد ما انسان های خداترس و مؤمنی هستیم ما را با احترام سوار نمود و آیا این است جواب خوبی؟ آیا در جواب محبت این شخص باید کشتی را سوراخ کنی تا با اهلش غرق شوند؟!
در اینجا طبیعت عدالتخواهانه ی موسی به او نهیب میزد که چنین جلوی خضر قد علم کند، اما این عدالتخواهی عجولانه و شتاب زده بود و وقتی عدالتخواهی عجولانه رخ بنماید جلوی پروژه ی خداوند را می گیرد.
هر چه که موسی عصبانی بود و با تندی سخن می گفت، خضر آرام بود و با آرامش گوش میکرد و گذاشت موسی حرفش را به کمال بزند، سپس با طمأنینه گفت: مگر من به شما نگفتم که تو را طاقت و صبر همراهی با من نیست؟! مگر همین چند ساعت پیش با هم قول و قرار نکردی و پیمان نبستی که صبور باشی و تا من از دلایل کارم نگفتم، تو نه سوالی بپرسی و نه اعتراضی کنی؟! حالا تو را چه می شود که عهد و پیمانت را نادیده گرفتی؟!
در این هنگام موسی با شرمندگی سرش را پایین انداخت و گفت: مرا ببخش ای بزرگ مرد، یک لحظه پیمانم را فراموش کردم و تو به خاطر فراموشی عهد مرا مؤاخذه نکن که خود شرمگینم، این بار را ببخش و گذشت کن ای خضر!
خضر نفس کوتاهی کشید و گفت: پس دیگر عهدی که بستی را فراموش نکن، این بار چنین شد و دیگر انجام نده
موسی چشمی گفت و در همین حین کشتی به ساحل رسید و مسافران پیاده شدند و وقتی که خضر و همراهانش می خواستند پیاده شوند عوامل داخل کشتی با احترامی زیاد از آنها خدا حافظی کردند.
خضر این بار به سمت شهری که در ساحل دریا بود رفت و چندین خیابان و کوچه و پس کوچه را طی کرد و سپس به میدانی خاکی رسید، تعدادی زیادی بچه مشغول بازی و هیاهو بودند، در بین این بچه ها، کودکی بود بلند بالا با صورتی زیبا و گونه هایی گلگون، مشخص بود از همه با هوش تر است، چرا که دیگر کودکان از او حرف شنوی داشتند.
خضر کنار دیواری که مشرف به میدان بازی بچه ها ایستاد و با نگاه خیره اش آن کودک را دنبال می کرد.
موسی و یوشع هم از نگاه های پی در پی خضر به آن کودک،محو آن کودک شده بودند و موسی را در دل به آن کودک آفرین می گفت و برای پدر و مادرش خوشحال بود که چنین فرزندی دارند که ناگهان...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕