eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_چهار🎬: موسی آرام آرام پیشرفت و یوشع هم به دنبالش،
🎬: خضر به راه افتاد و موسی و یوشع هم همراه او شدند، کمی جلوتر رفتند خضر اشاره نمود و فرمود: می خواهم به سمت دریا برویم و با زدن این حرف چند قدم برداشت و دریایی خروشان جلویشان پدیدار شد. کشتی ها و قایق های مختلفی مشغول بارگیری و رفت و آمد بودند. خضر به سمت کشتی ای رفت که بارگیری کرده بود و مسافرینش هم تکمیل بود و آماده ی حرکت بود. ناخدا فریاد زد: لنگر را جمع کنید! خضر با شتاب جلو رفت و گفت: برادر می شود من و همراهانم با شما بیاییم؟! ما هم قصد سفر داریم و اگر امکان دارد لطف کنید و ما را هم جای دهید. ناخدا سری تکان داد و گفت: ببینید! گوش تا گوش کشتی مسافر نشسته است، سخت می توانم جای خالی پیدا کنم، شما با کشتی بعدی بیایید. خضر با لحنی مضطرانه گفت: من باید همراه شما شوم، معلوم نیست کشتی بعدی کی حرکت کند، مهربانی بکار دهید و روی مرا زمین نزنید. ناخدا که گویی آدمی منصف و رقیق القلب بود، نفس کوتاهی کشید و گفت: با اینکه برایم مشکل ساز می شود، اما نمی خواهم دلتان را بشکنم و خللی در کار و برنامه تان ایجاد شود، بفرمایید سوار شوید. خضر تشکری کرد و هر سه با هم سوار شدند و موسی در دل به بزرگواری و مهربانی ناخدای کشتی آفرین می گفت. هر سه جایی برای خود پیدا کردند و کنار هم نشستند، حالا کشتی در میان امواج دریا بود، خضر نگاهی به اطراف کرد و آرام به طوریکه جلب توجه نکند از جا برخاست. موسی با نگاهش او را دنبال می کرد و متوجه شد خضر به سمت قسمتی از کشتی میرود که هیچ‌مسافری نبود، شاید ورود مسافرین به آنجا ممنوع بود. موسی کنجکاو شده بود که خضر می خواهد چه کند، پس او هم از جا برخواست و درست به مکانی رفت که خضر رفته بود. موسی خود را به خضر رسانید و در کمال تعجب دید خضری در مکانی که کاملا از دید بقیه پنهان بود نشسته و مشغول کاریست. موسی خودش را جلوتر کشانید و دید خضر با ابزار نوک تیزی که در زیر لباسش پنهان کرده بود، کشتی را سوراخ کرد، سوراخ آنقدر بزرگ بود که باعث می شد از قیمت کشتی بیافتد و شاید حادثه ای پیش بیاید. خضر بعد از اینکه سوراخ را ایجاد کرد، پارچه ای درون آن جای داد که کسی به سرعت متوجه این سوراخ نشود. موسی که عدالتخواهی در ذاتش بود و به خاطر همین عدالتخواهی بود که روزگاری از مصر گریزان شد، تا دید خضر چنین کرد، چنان خشمگین شد که صورتش به سرخی میگرایید پس رو به خضر نمود و گفت... ادامه دارد.. @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
🎬: موسی با عصبانیتی که در چهره اش موج میزد رو به خضر گفت: چه می کنید یا خضر؟! کشتی این ناخدای مهربان را سوراخ می کنید تا یک زمانی در جایی غرق شوند؟! این از عدالت به دور است، مگر شما با هزاران خواهش از او نخواستید که ما را سوار کشتی کنند؟! مگر کشتی مملو از جمعیت نبود و ظرفیتش پر نشده بود؟! اما این ناخدای رئوف چون فکر می کرد ما انسان های خداترس و مؤمنی هستیم ما را با احترام سوار نمود و آیا این است جواب خوبی؟ آیا در جواب محبت این شخص باید کشتی را سوراخ کنی تا با اهلش غرق شوند؟! در اینجا طبیعت عدالتخواهانه ی موسی به او نهیب میزد که چنین جلوی خضر قد علم کند، اما این عدالتخواهی عجولانه و شتاب زده بود و وقتی عدالتخواهی عجولانه رخ بنماید جلوی پروژه ی خداوند را می گیرد. هر چه که موسی عصبانی بود و با تندی سخن می گفت، خضر آرام بود و با آرامش گوش میکرد و گذاشت موسی حرفش را به کمال بزند، سپس با طمأنینه گفت: مگر من به شما نگفتم که تو را طاقت و صبر همراهی با من نیست؟! مگر همین چند ساعت پیش با هم قول و قرار نکردی و پیمان نبستی که صبور باشی و تا من از دلایل کارم نگفتم، تو نه سوالی بپرسی و نه اعتراضی کنی؟! حالا تو را چه می شود که عهد و پیمانت را نادیده گرفتی؟! در این هنگام موسی با شرمندگی سرش را پایین انداخت و گفت: مرا ببخش ای بزرگ مرد، یک لحظه پیمانم را فراموش کردم و تو به خاطر فراموشی عهد مرا مؤاخذه نکن که خود شرمگینم، این بار را ببخش و گذشت کن ای خضر! خضر نفس کوتاهی کشید و گفت: پس دیگر عهدی که بستی را فراموش نکن، این بار چنین شد و دیگر انجام نده موسی چشمی گفت و در همین حین کشتی به ساحل رسید و مسافران پیاده شدند و وقتی که خضر و همراهانش می خواستند پیاده شوند عوامل داخل کشتی با احترامی زیاد از آنها خدا حافظی کردند. خضر این بار به سمت شهری که در ساحل دریا بود رفت و چندین خیابان و کوچه و پس کوچه را طی کرد و سپس به میدانی خاکی رسید، تعدادی زیادی بچه مشغول بازی و هیاهو بودند، در بین این بچه ها، کودکی بود بلند بالا با صورتی زیبا و گونه هایی گلگون، مشخص بود از همه با هوش تر است، چرا که دیگر کودکان از او حرف شنوی داشتند. خضر کنار دیواری که مشرف به میدان بازی بچه ها ایستاد و با نگاه خیره اش آن کودک را دنبال می کرد. موسی و یوشع هم از نگاه های پی در پی خضر به آن کودک،محو آن کودک شده بودند و موسی را در دل به آن کودک آفرین می گفت و برای پدر و مادرش خوشحال بود که چنین فرزندی دارند که ناگهان... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۴۰🎬: کوزه ی آب به دست ام البنین بود، می خواست آن را در سایه ی دیوار ق
🎬: ام البنین خودش را به بشیر رساند، همان مردی که هم آوازی خوش داشت و هم اشعار زیبا می سرود، اما اینک نغمه ی صدایش پر از غم بود و اشعارش دل آدم را آتش میزد ام البنین همانطور که نفس نفس میزد گفت: بشیر! برایم بگو چه شده؟! این چه شعریست که می خوانی؟! حسینم کجاست؟! بشیر که انگار روی نگاه کردن در چشمان ام البنین را نداشت گفت: بانوی بزرگوار! پسرانت را در کرببلا شهید کردند، عبدالله، عثمان....ام البنین به میان حرف بشیر دوید و گفت: من از حسین می پرسم و تو از پسرانم می گویی؟! بگو حسینم چه شده؟! بشیر اشک از چشمانش روان شد و گفت: من در کربلا نبودم، از شام همراه کاروان بنی هاشم شدم،اما می گویند عباست را کشتند، تیر به دو چشمش زدند و دستانش را قطع کردند... اینبار ام البنین با صدای بلند تری سوال کرد: بشیر! نگفتم عباسم چه شد، از تو می پرسم حسینم چه شده؟! بغض گلوی بشیر را چنگ میزد و با صدایی گرفته تر از قبل گفت: حسین را با لب تشنه در حالیکه در کنار فرات بود کشتند و شمر جلوی چشمان زیبنب و اهل بیتش سر از تن مبارکش جدا کرد و ... تا این حرف از دهان بشیر بیرون آمد، ام البنین که انگار تا آن لحظه انتظار داشت، کسی به او بگوید که حسین زنده است و هر چه گفته اند و شنیده است، همه خواب بوده است، در حالیکه با دو دست بر سر می کوبید و حسین حسین می کرد به سمت دروازه ی مدینه می دوید آنقدر غرق ماتم بود که باز چندین بار بر زمین خورد بر خواست. ام البنین می دوید و ذکر لبش حسین بود، روی می خراشید واحسینا می گفت، تا اینکه به کاروانی غم زده رسید. بشیر که به دنبال او می دوید صدا زد کجا میروی ام البنین؟! ام البنین گریه کنان گفت: می خواهم فرزندان زهرا را بیینم... بشیر گفت: فقط زینب و کلثوم مانده اند، پاره های جگر زهرا را کرکسانی خون آشام با ظلم و قساوت از هم دریده اند. آن خیمه ی روبه رو، خیمه ی زینب است، آخر او سپهسالار کاروان حسین بود...آخر تمام مردان کاروان کشته شدند و فقط سجاد با بدنی تبدار زنده مانده و زینب مرد این کاروان است. ام البنین با جگری آتش گرفته از غم به سمت خیمه رفت، همانطور که پرده ی خیمه را بالا میزد گفت: پاره ی جگرم، امید زندگی ام، کجایی دخترم زینب.... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
تبلیغاتی شغلی و فرهنگی؛ تک پلان یا بیشتر، در ابعاد و موضوع دلخواه شما ثابت و متحرک ثابت و متحرک و ادیت ویدئوی شما و... https://eitaa.com/joinchat/3480028338Ccccc921992
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۴۱🎬: ام البنین خودش را به بشیر رساند، همان مردی که هم آوازی خوش داشت
🎬: پرده ی اشک جلوی چشمان ام البنین را گرفته بود اما آینه ی چشمانش از پس این پرده پیرزنی را میدید که قدش خمیده بود و تکیه به عصا داده بود و اما آغوشش برای ام البنین باز بود. ام البنین که فکر می کرد خیمه را اشتباه آمده گفت: به من گفتند خیمه ی زینب اینجاست، به گمانم اشتباه نشانی دادند، بگو تو کیستی و زینبم کجاست... زینب قدمی پیش آمد و گفت: سلام مادر! منم زینبت، نگاه به قد کمانم نکن،من همان زینبم..غم بزرگی کشیدیم ام البنین، غمی بزرگتر از شهادت حسن و تیرباران پیکرش، غمی بزرگتر از فرق به خون نشسته ی پدرم، غمی بزرگتر از پهلوی بشکسته ی مادرم... زینب خود در آغوش ام البنین انداخت و شروع به گریستن کرد، گویی او بوی حسین و عباسش را از ام البنین طلب می نمود و ام البنین هم سخت او را در آغوش گرفته بود،چرا که زینب نشانی از حسین داشت. زینب ناله اش بلند شد: تا به اینجا که آمدم، علی رغم تمام بلاهایی که به سرم آمد، خم به ابرو نیاوردم و نگذاشتم کسی اشکم را ببیند، آخر زینبِ دلسوخته شده بود امید یک کاروان ماتم زده و اسیر، اگر من می شکستم، هیچ کس زنده نمی ماند، اگر من گریه می کردم، دیگران دق می کردند، اما....اما...حالا می خواهم در آغوش نامادری که همچون مادر مرا پرورش داد و سرشار از مهرم نمود، واگویه کنم. می خواهم بگویم وقتی علی اکبرم را همان که شبیه ترین به پیامبر بود، ارباً اربا دیدم، قلبم در سینه سنگینی می کرد و می خواست از قفس تنم بیرون بزند. وقتی قاسم و عون و جعفر و عثمان و تمام پاره های جگرم به میدان می رفتند و سرشان بر نی میشد، مرغ روح زینب به تلاطم بود و اگر مقدر خداوند نبود، روح زینب هم همراه با عزیزانش به ملکوت میرفت و امیدم به بودن حسین و عباس بود مادرم....ای مهربان! آیا می دانی عباس و باقی پسرانت را کشتند؟! ام البنین ناله اش بلند شد و گفت: اگر هزاران پسر هم داشتم فدای یک تار موی حسینم می کردم، خاک بر سرم که اینک من زنده ام و حسین در این دنیا نیست، زینبم! فقط یک سؤال دارم، من عباس و برادرانش را به دنیا نیاوردم مگر برای سربازی در رکاب ولیّ خدا، من آنان را تربیت نکردم و جنگاوری نیاموختم مگر آنکه ذخیره ای شوند برای روزهای سخت و بی کسی حسین...آیا تربیتم به جا بوده؟! آیا پسرانم مرا سرافراز کردند؟! آیا آنگونه که من آرزو دارم پسرانم فدایی ذبیح الله شدند؟! بگو بدانم ام البنین اینک سربلند است یا سر افکنده؟! زینب که صورتش از اشک چشمانش خیس شده بود، بوسه ای بر پیشانی ام البنین زد، قطرات اشک زینب بر صورت ام البنین نشست و اشک های دو شیر زن مدینه در هم آمیخت زینب با صدایی گرفته از بغض فرمود: مژده می دهم که تو خوب مادری بود، تو خوب استاد و معلمی بودی، فرزندانت هر کدام در کرببلا صحنه هایی خلق کردند که کسی به پایشان نمی رسد. عباس برای حسین و فرزندانش دو چشم و دو دستش فدا کرد، عباسم همچون پدرم علی فرقش شکافته شد، تا او زنده بود قامت حسین راست بود، اما خودم دیدم، زمانی که بر بالای پیکر بی دست عباس ایستاد، ناله زد: خدایا کمرم شکست... مادر جان! به خدا قسم که عباس پناه حسین بود و حسین پناه عباس...هر مصیبتی که به حسین می رسید، سر در آغوش عباس می برد. ام البنین! مرحبا بر تو چه شاه پسرهایی تربیت کردی، وقتی قامت عباس را در لباس رزم میدیدم، به یاد پدرم علی می افتادم، حقا که عباس برازنده ی مادری چون توست و نمی دانی چه برمن و حسینم گذشت پس از شهادت عباس...نمی دانی ام البنین...عباس سقای دشت نینوا بود، امید کودکان تشنه لب در عباس خلاصه می شد، وقتی عباس کشته شد، هیچ کس جرأت نداشت به خیمگاه و پیش بچه ها این خبر را ببرد...آخر عباس برای طفلان کربلا همانند علی بود برای یتیمان کوفه... زینب می گفت و ام البنین قربان صدقه ی عباسش می رفت....ام البنین می گفت و زینب می گریست... ادامه دارد... @bartaren 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_شش🎬: موسی با عصبانیتی که در چهره اش موج میزد رو به
🎬: در این هنگام، ان پسر زیبا رو که مهتر دیگر کودکان بود به کوچه ای دیگر رفت و بالافاصله خضر به دنبالش روان شد و موسی و یوشع هم به دنبال خضر رفتند پسرک از این کوچه به آن کوچه می رفت و در هر کجا با بچه ای صحبت می کرد و نطقی می نمود و می گذشت و مشخص بود بچه ای باهوش است، بالاخره بعد از گذشت دقایقی، پسرک به سمت ساحل دریا رفت، خضر هم به دنبالش پسر کنار آب دریا و ساحل نشست و پاهایش را در شن های نرم ساحل فرو برد و هر وقت موج آب می آمد، آب را روی پاهایش میریخت و پسر خیره به دریا بود و خضر خیره به پسر..‌ خضر اطراف را از نظر گذارند و وقتی دید که کسی اطرافشان نیست، مانند یک شکارچی چابک و فرز خود را به پسرک رساند و دست به گردن پسرک انداخت و شروع کرد به فشار دادن. موسی با دیدن این صحنه رو به یوشع گفت: جناب خضر چه میکند؟! یوشع هم که متعجب شده بود شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دانم من از کارهای این معلم مرموز سر در نمی آورم...به نظرم می خواهد بلایی بر سر پسرک بیاورد موسی گفت: وقتی خضر پسرک را می پایید فکر می کردم مهر او را به دل دارد اما انگار می خواهد او را بکشد، باید جلو بروم و مانع این کار بد شوم و با زدن این حرف قدمی پیش گذاشت و می خواست مانع کار خضر شود که همچنان مشغول فشار دادن گلوی پسرک بود یوشع دست موسی را گرفت و گفت: نه جلو نرو، شاید خضر... هنوز حرف در دهان یوشع بود که موسی خود را به خضر رسانید و وقتی بالای سر او رسید متوجه شد که ان پسر نفس نمی کشد و سفیدی چشمانش پیدا شده و آثار مرگ در او مشهود است. خضر مطمئن شد پسر دار فانی را وداع کرده از جا برخواست و لباسش را تکاند و به راه افتاد ناگهان موسی با عصبانیت خودش را به او رساند و روبه رویش ایستاد و گفت: این چکاری بود که کردی مرد؟! پسر به این زیبایی و باهوشی را کشتی؟! نگفتی شاید او پدر و مادری داشته باشد؟! نمی گویی بعد از مرگ این پسر چه بر سر پدر و مادرش می آید؟! این از جوانمردی به دور است، کودکی بی گناه و بی دفاع را در جایی خلوت گیر بیاندازی و او را بکشی... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_هفت🎬: در این هنگام، ان پسر زیبا رو که مهتر دیگر کود
🎬: موسی از خشم لبریز بود و خضر باز هم با آرامشی در نگاهش به او خیره شد و با طمأنینه ای که مختص او بود گفت: باز هم که عهدت را فراموش کردی! چرا صبر نمی کنی؟ مگر قرار نشد تا خودم لب به سخن باز نکردم سوالی نپرسی و در قبال کارهای من اعتراض نکنی؟! ای موسی! بارها گفته ام و باز هم میگویم، هر چه که من می کنم نه از جانب من است بلکه فرمان پروردگار است، پروردگار گاهی چیزی را مقدر می کند و برای این تقدیر اسبابی لازم است، گاهی اسباب آن تقدیر عواملی از طبیعت است و گاهی بهانه ای کوچک و در این قضایا من اسباب هستم، باید هرآنچه را که خدا به من دستور داده انجام دهم. موسی که باز عهدش را فراموش کرده بود و عدالتخواهی عجولانه اش کار دستش داده بود،سرش را پایین انداخت و گفت: مرا عفو کنید یا خضر، این بار هم چشم پوشی کنید، من بعد مراقبت می کنم که سخنی اضافه و حرکتی عجولانه نکنم، اگر بار دیگر چنین حرکتی کردم، دیگر بر خودم فرض می کنم که از همراهی شما محروم بمانم خضر نفس کوتاهی کشید و گفت: باشد، خودت عهدی دوباره بستی، پس همراه من شو دوباره موسی خوشحال از این بخشش ، چشمی گفت و به یوشع اشاره کرد و از ساحل دریا دور شدند در حالیکه جسم بی جان پسرک بر لب دریا افتاده بود و از آن طرف چند نفر شتابان به سمت پیکر پسرک می آمدند. هر سه پیامبر خدا با هم قدم بر می داشتند، گویی خضر طی الارض داشت، چرا که تا چشم بر هم می زدند از دیاری به دیار دیگر می رسیدند. حالا در شهر دیگر پا گذاشته بودند، هر سه خسته و کوفته و گرسنه و تشنه بودند. یوشع درب خانه ای را زد، پیرزنی درب را گشود و با ترشرویی به او خیره شد و گفت: برای چه درب خانه ی مرا زدید؟! یوشع همانطور که دست هایش را بهم می مالید گفت: ببخشید مزاحم شدم، من و دو همراهم راه طولانی آمده ایم هم گرسنه و هم تشنه ایم، اگر شما پیاله ای آب به ما بدهید، از شما سپاسگزاریم. پیر زن اخم هایش را در هم کشید و همانطور که عصایش را به عنوان تهدید تکان میداد گفت: اینجا آبی به شما نمی رسد، زود از اینجا دور شوید تا با همین عصا شما را زخمی نکرده ام. یوشع و موسی و خضر که این برخورد تند را دیدند، سری تکان دادند و از آن خانه فاصله گرفتند.. ادامه دارد.. @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۴۲🎬: پرده ی اشک جلوی چشمان ام البنین را گرفته بود اما آینه ی چشمانش ا
🎬: هر دو زن زیر خیمه ای پر از غم و اندوه، مجلس عزا به پا کرده بودند. ام البنین سراغ رقیه را گرفت و باران اشک چشمان زینب بیشتر باریدن گرفت و گفت: مادرجان! تو که خوب می دانی حسین برای رقیه هم پدر بود و هم مادر،اصلا تمام دنیای رقیه در حسین خلاصه میشد، از روز عاشورا تا زمانی که ما به شام بلا رسیدیم، هر روز و هر شب این دخترک بهانه ی پدر را می گرفت و نانجیب ها سر پدر و عمو و برادر و عزیزانش را بر نی زده بودند و در پیش چشم همه بود، حواسم به رقیه بود که جایی باشد،سرها را نبیند آخر می دانستم او چقدر وابسته به پدر است، اما مگر میشد ندید؟! و هر بار که رقیه می دید و باز باران بهانه هایش باریدن می گرفت، تازیانه و غلاف شمشیر بود که بالا می رفت و بر سر این دختر می نشست! ام البنین! چه بگویم از مصیبت هایی که کشیدیم؟! فقط این را بدان رقیه را در شام جا گذاشتیم، وقتی با بدنی تبدار در خرابه های شام بهانه ی پدر را گرفت، سر حسینم را در تشتی گذاشتند و پیش روی او قرار دادند... رقیه سر پدر را در آغوش گرفت و آرام گرفت و به خوابی آرامبخش فرو رفت و دیگر بیدار نشد. ام البنین! رقیه شباهتی عجیب به مادرم زهرا داشت و وقتی غساله می خواست او را غسل دهد رد تازیانه بر سینه و بازو و پهلوی او نمایان بود، گویی که زهرای سه ساله است... به خدا قسم اگر آن روز که درب خانه ی پدرم علی را آتش میزدند کسی جلویشان را می گرفت، هیچ کس جرأت نداشت خیمه های حسین را در کربلا آتش زند. اگر وقتی تازیانه بالا رفت و بر بدن مادرم نشست کسی آن دست مهاجم را می شکست و آن تازیانه را خرد می کرد، هیچ کس نمی توانست سیلی به کودکان کربلا بزند و با تازیانه اسیران اهل بیت را آزار دهد... به خدا قسم که کربلایی پیش نمی آمد، اگر سقیفه ای نبود و چه مظلوم بود حسینم....چه مظلوم بودند برادران و عزیزانم، چه مظلوم بودند پدر و مادرم، چه مظلوم بود جدم محمد و چه مظلومند آل طه... ناله ی ام البنین بلند شد و همانطور که با مشت بر سینه اش میزد گفت: وای برمن! خدا مرا مرگ دهد که رقیه ام را کشتند که یادگار حسینم را کشتند، آخ که پسران حسینم را کشتند، پس طفل شیرخواره ام ، علی اصغرم را به من برسانید تا او را در آغوش کشم و بوی حسین را از علی اصغر طلب کنم. تا ام البنین این سخن را گفت صدای ناله ی زینب بلند شد و... ادامه دارد... @bartaren 🖤🖤🖤🖤🖤