#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_هشت🎬: موسی از خشم لبریز بود و خضر باز هم با آرامشی
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_هفتاد_نه🎬:
هر سه نفر در کوچه پس کوچه های شهر با دل گرسنه و لب تشنه پیش می رفتند.
اینبار گذارشان به بازار افتاد و خضر جلوی دکانی ایستاد و از صاحب دکان نان و خوراکی طلب کرد تا در ازای آن پول دهد، صاحب دکان که جوانی قوی هیکل بود نگاهی به ان سه نفر کرد و گفت: شما از ساکنان این شهر هستید؟!
خضر سری تکان داد و گفت: نه ما غریبه ایم و امروز خسته و تشنه و گرسنه گذارمان به اینجا افتاده و...
خضر نبی سخن می گفت که ان مرد به میان کلامش دوید و گفت: ما در این شهر به غریبه ها چیزی نمی فروشیم، اگر جانتان را دوست دارید، سریع از این شهر بیرون روید وگرنه چنان کنیم که در عمرتان ندیده باشید.
هر سه نفر با پریشانی به پیش رفتند و در هر خانه ای را که زدند یا جلوی هر دکانی ایستادند، هیچ کس روی خوش به آنها نشان نداد و کار به جایی رسید که عده ای می خواستند با چوب و چماق به دنبال آنها روانه شوند.
پس ناگزیر راه خروج شهر را در پیش گرفتند، هنوز از شهر خارج نشده بودند که خضر دیواری را که نیمه مخروبه بود و جوی آبی از کنارش می گذشت نشان داد و گفت: لختی در اینجا بیاسایید.
هر سه به سمت دیوار رفتند و ابتدا مشتی آب خوردند و سپس کنار دیوار نشستند.
خضر نگاهی به اطراف کرد و بعد نگاهش به دیوار کشیده شد و از جا برخواست، دیوار کمی کج شده بود.
خضر دستش را روی دیوار کشید و زیر لب دعایی زمزمه کرد و یکباره دیوار صاف شد و سپس خضر به موسی و یوشع اشاره کرد و گفت: بیایید کمک کنید، کمی گِل درست کنید تا این دیوار را مرمت نماییم.
موسی و یوشع چشمی گفتند و هر سه نفر شروع به کار کردند، اما سوالی، سخت ذهن موسی را مشغول کرده بود، او کمی تحمل کرد و آن سوال را نپرسید و درست زمانی که دیوار کاملا مرمت شد و هر سه نفر خسته تر از قبل سر جایشان نشستند، موسی طاقت از کف داد و گفت: ای خضر نبی!
من همراه شما شدم تا از علمتان بهره مند شوم،چرا که شما استادی برگزیده هستید، اما نمی دانم این عمل شما برای چیست؟!
در آن کشتی که ناخدایش با ما با احترام و مهربانی بر خورد کرد کشتی اش سوراخ شد و در این شهر که همه با خصومت با ما رفتار کردند و چیزی به ما برای خوردن ندادند و اگر اصرار می کردیم بیم کتک خوردنمان هم می رفت، شما با مهربانی و عطوفت این دیوار را مرمت کردید...آخر مردم این شهر سزاوار چنین نیکی ای هستند؟! حداقل بابت مرمت این دیوار مزدی از مردم شهر طلب می کردید...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_نه🎬: هر سه نفر در کوچه پس کوچه های شهر با دل گرسنه
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_هشتاد🎬:
موسی دوباره لب به سؤال و اعتراض گشوده بود.
خضر لبخندی زد و باز با طمأنیه گفت: باز هم صبر نکردی، پس طبق گفته ی خودت دیگر این مصاحبت و همراهی به پایان رسید، به یاد می آوری که در واقعه ی آن پسر خودت گفتی اگر دیگر سؤالی پرسیدی، از همراهی من محروم خواهی شد؟!
موسی سرش را پایین انداخت و گفت: آری! همانا خودم این مجازات را گفتم و خود نیز به آن پایبندم، حالا که مصاحبت ما با یکدیگر تمام شده، می شود دلیل کارهایی را که انجام دادید بفرمایید؟!
خضری سری تکان داد و گفت: آری! همه را به تو می گویم، ای موسی تو راهی را به خلاف نرفتی و اشتباهی مرتکب نشدی، تو مردی عدالت خواه هستی و این عدالت خواهی عجولانه باعث می شد در میانه ی راه به من اعتراض کنی و از طرفی باید بیاموزی که همیشه در مسائل خُرد نبینی و کلان را ببینی، اگر اینگونه باشی از عدالتخواهی عجولانه در امانی...
بدان تمام کارهایی که کردم همه به امر خدا بود و من سببی بودم برای تقدیری که خداوند مقدر کرده بود و در اینکه من سبب این کارها باشم حکمت هایی نهفته بود که به تو خواهم گفت، در اول راه که سوار ان کشتی شدیم بدین علت آن کشتی را سوراخ کردم که صاحبانش موحدانی مستضعف بودند و تمام سرمایه ی زندگی شان همین کشتی بود که با آن امرار معاش می کردند و از طرفی ان شهر حاکمی داشت که در پی مصادره ی کشتی های بی عیب و نقص بود و امروز قرار بود این کشتی توسط سربازان حاکم بازبینی شود و اگر سالم می بود ان کشتی را به نفع حاکم مصادره می کردند، من با ایجاد آن سوراخ در عرشه ی کشتی باعث شدم که سربازان گمان کنند این کشتی معیوب و مستعمل است و دیگر آن را مصادره نکنند.
موسی سری تکان داد و گفت: که اینطور..
خضر لبخندی زد و گفت: پس دیدی ما هم عدالت خواهی در ذاتمان است اما خُرد نمی بینیم و وقایع کلان و بزرگ را می بینیم
موسی گفت: آری، درست است، اما آن پسر پاک و معصوم را به چه سبب کشتید؟!
خضر نفس کوتاهی کشید و گفت: وقتی در طالع آن پسر نگاه کردم، آینده اش را دیدم، او هم اکنون پدر و مادر موحد و یکتا پرستی داشت و گویا اگر به سن بزرگسالی می رسید، با اختیار خودش راه کفر را می رفت و به خداوند کافر میشد و نه تنها خود کافر می شد بلکه پدر و مادرش هم از راه خدا پرستی منحرف می کرد و آنها را نیز به ضلالت می کشاند و خداوند که مهربانی بی همتاست به پاس ایمان آن پدر و مادر مومن تقدیر نمود که عمر کودک در همین سن به پایان برسد تا هم خودش مومن و پاک از دنیا برود و هم پدر و مادرش موحد بمانند و در عوض این پسر، خداوند دختری پاک و موحد به پدر و مادرش عطا می کند که از نسل آن دختر هفتاد پیامبرمتولد می شود، گاهی یک مصلحت والاتر در واری یک مصلحت ظاهریست که ما از آن خبر نداریم، پس مقدر خدا بود که عمرش در همین سن تمام شود، می توانست سبب مرگ آن پسرک، غرق شدن در آب دریا باشد، اما به امر خدا این سبب، من شدم تا هم تقدیر خدا به سرانجام رسد و هم تو را امتحان کنم.
موسی که از اینهمه حکمت متعجب شده بود، سری تکان داد و گفت: چه مهربان است خداوند بی همتا و چه غافلیم ما بندگان، حال برایم بگو داستان این دیوار مخروبه چه چیزی هست؟!
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هشتاد🎬: موسی دوباره لب به سؤال و اعتراض گشوده بود. خضر لب
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_هشتاد_یک🎬:
خضر دستی به دیوار کشید و گفت: و اما این دیوار مخروبه...اینجا متعلق به دو بچه یتیم است که هنوز کودک هستند و به سن بلوغ نرسیدند، زیر این دیوار گنج باارزشی نهفته است که اگر الان برملا شود، ان گنج از دست کودکان یتیم بیرون می آید، من این دیوار را ترمیم کردم تا زمانی که پسران یتیم به سن بلوغ رسیدند، گنج به دست خودشان برسد.
و این گنج، گنجینه ای بس گرانبهاست، لوحی از طلاست که بر روی آن عباراتی نوشته شده است و ان عبارات این است، «ابتدا با لااله الا الله ، محمد رسول الله شروع میشود و در ذیل ان نوشته شده:
عجب دارم از کسی که می داند مرگ حق است و چگونه خوشگذرانی می کند.
عجب دارم از کسی که دست قضا و قدر الهی را در حوادث می بیند و چگونه می ترسد و اندوهناک می شود و غصه ی این دنیا را می خورد.
عجب دارم از کسی که حالت متغییر دنیا را می بیند و به این دنیا دلخوش می کند و تکیه می کند
عجب دارم از کسی که یقین به عذاب آخرت دارد و باز هم گناه می کند»
.
خضر نفسی تازه کرد و همانطور که به موسی و یوشع خیره شده بود گفت: اینجا پایان مصاحبت ماست و این اندکی از علمی بود که تو صبر نکردی تا بتوانی همراهی کنی و بیاموزی، همانا اگر صبر می کردی هفتاد اتفاق عجیب و علم شگفت انگیز را در پیش چشم تو به تصویر می کشیدم.
در این هنگام خضر از جا بلند شد و موسی و یوشع به دنبالش روان شدند و در چشم بهم زدنی به ساحل دریا رسیدند، خضر پرنده ی کوچکی را که روی دریا بالا و پایین می رفت نشان داد، پرنده پایش را به آب دریا می زد و برمی خواست و صدایی می داد.
خضر گفت: می دانی آن پرستک روی آب چه می گوید؟! همانا ما را خطاب قرار می دهد و می گوید: به خداوند بزرگ سوگند که علم شما در مقابل علم الهی نیست مگر به اندازه ی آبی که من از این اقیانوس با چنگالم برداشتم، آری علم خداوند بی نهایت است که به هر کس بخواهد می بخشد و همانا پنج کلمه ی مقدس کسانی هستند که از این علم بهره ها برده اند و علم الهی در دستان محمد و جانشینش علی ست...
موسی باز سرش را به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا مرا از امت محمد قرار بده و بعد از خضر خداحافظی کردند و به سمت صحرای سینا حرکت نمودند تا واقعه های بعدی رقم بخورد.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۴۳🎬: هر دو زن زیر خیمه ای پر از غم و اندوه، مجلس عزا به پا کرده بودند
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۴۴🎬:
زینب که انگار هنوز داغ علی اصغر را باور نکرده بود گفت: ام البنین! علی اکبر را کشتند، تمام جوانان بنی هاشم یکی یکی رفتند و پر پر شدند، عباس هم رفت، کودکان تا متوجه شهادت عمو عباس شدند، ناله شان بلند شد، انگار آنها هم می دانستند که عباس برای حسین، یک برادر و سرباز و علمدار نبود، عباس به تنهایی خودش یک لشکر بود.
عباس رفت و حسینِ تنها، پیش روی سپاه کفر ایستاد و فریاد زد« هل من ناصر ینصرنی؟!» آیا کسی نیست مرا یاری کند ؟! در این هنگام ناله ی علی اصغر هم بلند شد و شروع به دست و پا زدن و بی تابی نمود گویا می خواست بگوید، تا من هستم تو تنها نیستی...گویا می خواست ثابت کند که او هم دست کمی از علی اکبر ندارد و شاید مقدر خداوند بود که علی اصغر هم به میدان برود و این طفل شیرخواره سندی بر مظلومیت حسین باشد و تا قیام قیامت باقی بماند، آری علی اصغر بی قراری می کرد، حسین صدای طفلش را شنید و به خیمگاه آمد، رباب طفل تشنه لبش را به حسین سپرد و حسین علی را در پارچه ای سبز پیچید و عمامه ی رسول الله را بر سر نهاد تا به مردم گوشزد کند که به مصاف نواده ی پیامبر آمدند و به این طفل معصوم آب رسانند.
وقتی حسین با این هیبت به میدان رفت، فریادی از جمع بلند شد که حسین اینقدر تنها شده که دست به دامان قرآن زده و در لباس پیامبر، قرآن به میدان آورده، در این هنگام علی اصغر روی دستان حسین بالا رفت و سپاه دشمن تازه فهمید که حسین کوچکترین فرزندش را برای طلب جرعه ای آب آورده و ناگهان تیر سه شعبه ی حرمله بر گلوی نازک علی اصغر نشست...
زینب به اینجای حرفش که رسید ناله اش بلند شد و ام البنین که انتظار اینهمه قساوت از مردمی که ادعای مسلمانی می کردند را نداشت شروع کرد بر سر و سینه زدن و گفت: به خدا که اینها نوادگان سقیفه اند و کینه ی بدر و احد و حنین از علی داشتند و کینه ی پدر را از فرزند ستاندند، اگر آن روز که نامردمانی به خانه ی زهرای مرضیه حمله کردند و طفل شش ماهه ی زهرا را نمی کشتند، کی جرأت می کردند که علی اصغر شیر خواره را در کربلا بکشند.
ام البنین آنقدر گریست که بیهوش بر زمین افتاد، از صدای ناله ی این دو زن، زنان داغدیده ی دیگر به خیمه ی زینب آمدند و مجلس عزای حسین برپا کرده بودند که صدایی از بیرون به گوش رسید..
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤🖤
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۴۴🎬: زینب که انگار هنوز داغ علی اصغر را باور نکرده بود گفت: ام البنین
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۴۵🎬:
در این هنگام صدای بشیر بلند شد: ای اهل مدینه! به استقبال کاروانی دلسوخته آمدید، کاروانی که با حسین رفت و بی حسین برگشت
کاروانی که بزرگترین مردان را در خود داشت و اینک فقط یک مرد به همراه دارد، آری علی بن حسین، زین العابدین می خواهد با شما سخن بگوید.
تا این سخن از دهان بشیر بیرون آمد، زنان داخل خیمه، کمک کردند و ام البنین را به هوش آوردند، همه با هم به بیرون خیمه رفتند چون یادگار حسین، ولیّ زمان می خواست سخن بگوید.
مردم مدینه جمع شده بودند، زنان موی پریشان می کردند و روی می خراشیدند.
بشیر چهار پایه ای در دست داشت، جلوی خیمه امام بر زمین نهاد و امام درحالیکه اشک صورت مبارکش را پوشیده بود با عصایی در دست بیرون آمد و روی چهار پایه نشست.
مردم باورشان نمیشد این پیرمرد پیش رو همان علی اوسط، سجاد بن حسین باشد، آخر او در سن و سال جوان بود اما اینک فقط بعد از گذشت یک سال و اندی، موی سپید کرده بود و عصا به دست داشت
ناله ی مردم بلند بود، امام دست بالا برد تا همه سکوت کنند و فرمود: حمد و سپاس خداوند را سزاست که پروردگار عالمیان است. او مالک روز جزا و آفریننده همه خلایق است. همان خدایی که هم آنچنان مقامش بلند و رفیع است که در آسمانهای بلند مرتبه، رفعت گرفته است و هم آنچنان به ما نزدیک است که شاهد زمزمهها بوده، آنها را میشنود. ما او را در سختیهای بزرگ و آسیبهای روزگار و درد و رنج حوادث ناگوار و مصائب دلخراش و بلاهای جانسوز و مصیبتهای بزرگ، سخت، رنجآور و بنیانسوز سپاس میگزاریم. ای مردم! خداوند متعال - که جمیع مراتب حمد مخصوص اوست - ما را به مصیبتهای بزرگ مبتلا فرمود و در اسلام شکافی بس بزرگ پدید آمد. آری حضرت اباعبدالله حسین(علیهالسلام) و عترتش کشته شدند!! اهل حرم، زنان و اطفال او اسیر گردیدند و سر او را بر سر نیزه زدند و در شهرها به گردش در آوردند و این مصیبتی است که همانند ندارد. ای مردم! کدام مرد شما بعد از قتل حضرتش شادی میکند؟ یا کدامین چشم از شما، اشک خود را نگه میدارد و از ریختن آن بخل میورزد؟ آری آسمانهای هفتگانه در قتل او گریستند!! و دریاها با امواج خود بر او زاری نمودند و آسمانها نیز با همه ارکان وجودی خویش، در عزای او ماتم گرفتند. زمین از همه جوانب خود و درختان با تمامی شاخهها و ماهیها و تمام لجههای دریاها و ملائکه مقرب الهی و تمام اهل آسمانها برای او گریستند. ای مردم!! کدامین قلب است که در شهادت حضرت از هم نگسلد؟ یا کدامین دل است که برای او ناله نکند؟ یا کدامین گوش است که این شکاف که در اسلام وارد شد را بشنود و آرام بگیرد؟!! ای مردم!! ما بهسان فرزند ترک و کابل، حالمان چنان شد که رانده شده، از هم پراکنده، بدون حمایت و از وطن خود دور افتاده بودیم و این همه در حالی بود که نه جرمی مرتکب شده بودیم و نه کار زشت و مکروهی از ما سر زده بود و نه شکستی شکافی در اسلام وارد کرده بودیم. آری، هرگز بمانند این را در روزگار پدران پیشین خود نشنیده بودیم و این یک امر نوظهور و بدعتی جدید بود. قسم به خدای سبحان!! اگر پیامبر به اینان به هماناندازه که سفارش ما را کرد و ما را وصی خود قرار داد، توصیه جنگ و قتال با ما میکرد، از آنچه با ما کردند، بیشتر نمیتوانستند بکنند!!! انا لله و انا الیه راجعون؛ چه مصیبت بزرگی و چه فاجعه دلسوز و دردناک و رنجدهنده و ناگوار و تلخ و جانسوزی!!! ما، این همه را که به ما رسید به حساب خدا منظور میکنیم چرا که او شکستناپذیر و انتقامگیر است
زین العابدین می گفت و ام البنین بر سینه میزد...گویا هنوز هم باور نداشت که حسینش در این دنیا نیست
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤🖤
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هشتاد_یک🎬: خضر دستی به دیوار کشید و گفت: و اما این دیوار
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_هشتاد_دو🎬:
موسی به میان قومش بازگشت، حالا آنها تورات را که کتاب آسمانی و برنامه ی انسان ساز و راه و رسم زندگی درست را در خود داشت، در دست داشتند و استاد و پیامبری همچون موسی هم در کنارشان بود.
بنی اسرائیل حالا صاحب تورات و شریعت و قانون بودند و از طرفی آموزش های مختلفی در امور نظامی، اطلاعاتی و مهارت های زندگی دیده بودند و هر روز این آموزش ها انجام و تکرار میشد
وحدت اجتماعی بنی اسراییل پس از مجازات سامری و توبه خطاکاران دوباره ایجاد شده بود و از طرفی خداوند عهد و میثاقی محکم از آنها گرفته بود.
آنها چند منزل بیشتر به اریحا که اولین ورودی بیت المقدس بود، نداشتند و بنی اسراییل در آستانه ی ورود به ارض مقدس بودند و این یعنی نزدیک به زمان وراثت زمین و اقامه ی دین خدا و دریافت نعمت های بیشماری که خداوند به آنها وعده داده بود، بودند.
آنها راهی تا رسیدن به تمام این نعمات و سرزمین موعود نداشتند اما لازمه ی ورود مومنانه به ارض مقدس، کسب طهارت لازم بود و بنی اسراییل خیال می کردند، قدرت بالای نظامی برای ورود به ارض مقدس کفایت می کند در صورتی که این کافی نبود.
به دستور موسی، تمام افراد و گروه های بنی اسراییل حرکت کردند، چند منزلی به پیش رفتند و دوباره موسی دستور سکونت موقت را صادر کرد.
جمع در ولوله و هیجانی زیاد بود، همه منتظر بودند تا بدانند بالاخره ورود به ارض مقدس کی صورت می گیرد که باز موسی بر بالای بلندی رفت و طنین صدایش در دشت پیچید: ای قوم بنی اسرائیل، اینک ما در یک قدمی ارض مقدس هستیم، فراموش نکنید که شما در مصر برده ای بیش نبودید، خداوند به یاری شما آمد و با معجزات گوناگون، عذاب هایی بر فرعونیان فرود آورد و شما را از آن عذاب ها در امان داشت تا همه بدانند که راه حق و حقیقت نه به بت پرستی بلکه به خدا و ایمان به او ختم می شود، سپس دریا را برایتان شکافت و شما را نجات داد و فرعونیان را یکجا به کام مرگ کشاند، پس از آن در این بیابان بی آب و علف، برایتان آبی جوشان و گوارا فراهم کرد و «مَن» از زمین رویاند و «سلوی» را از آسمان برایتان روزی نمود و هر روز نان خوشمزه می خورید و گوشت بریان پرنده به دندان می کشید، اینها نعماتی ست که نباید فراموش کنید، شما با وجود تمام این نعمات و آن معجزات گمراه شدید و گوساله ی سامری را بر خدای یکتا ترجیح دادید اما وقتی پشیمان شدید باز رحمت خداوند شامل حالتان شد و خداوند توبه تان را قبول کرد و حالا به نزدیکی بیت المقدس رسیده ایم، فراموش نکنید که مأموریت اصلی شما از ورود به ارض مقدس چیست، همانا شما برگزیده شده اید تا به این زمین سرشار از نعمات وارد شوید تا حکومت الهی تشکیل دهید و دین خدا را اقامه کنید و پس از آن تلاش کنیدو برای حکومت پیامبر آخرالزمان زمینه سازی نمایید، بارها گفته ام و باز هم می گویم، شما برگزیده نشده اید مگر برای اینکه زمینه ی ظهور محمد را فراهم کنید، شما باید ذخیره ای باشید برای خدمت به پیامبر آخرالزمان و جانشینش علی علیه السلام و بدانید بالاترین افتخار موسی این است که جزئی از امت محمد صلی الله علیه واله باشد، پس همه وارد ارض مقدس شوید و مراقب باشید که دوباره مرتد نشوید.
در اینجا خداوند به طور رسمی فرمان ورود به ارض مقدس را صادر کرده بود. همه قوم باید یکپارچه و با طهارت به ارض مقدس ورود میکردند و این چیزی بود که خدا بر آنها نوشته بود و اراده پروردگار بر انجام این کار قرار گرفته بود.
حدود سال۱۴۴۳ قبل از میلاد بود که بنی اسرائیل به بیابانی به نام «قادش َبرنیع» رسیدند.
نزدیکترین بخش صحرایی صحرای سینا که در مرزهای جنوبی کنعان قرار دارد، در واقع آن جا نزدیکترین منطقه جغرافیایی چسبیده به اریحا بود که امروزه هم آثار حضور بنی اسرائیل در آن مکان شناسایی شده است.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#امشب در قصر دلم بر مسند عشقم که دیروز علی(ع) #ولایت گرفت و قدرت نمایی می کرد ، اینک #مهدی (عج) نشسته و معشوق وار و مثل پدری مهربان سرم را به آغوش محبتش گرفته و چه عطایم کند؟!نمی دانم.
در ذی الحجه خجسته ای علی(ع) انتخاب شد و اینک در ربیع خجسته ای مهدی (عج) #لباس ولایت وسیادت بر تن مبارکش می نماید.
درست است که آنزمان ،مردمانش ،غدیر را زود فراموش کردند و مولایمان بیست و پنج سال خون جگر خورد و دم نزد ، اما اینک ولایت مداران زمان ، دور ولایت را گرفته اند و نخواهیم گذاشت تا آن واقعه تکرار شود...
کجایی مولای خوبم؟!
کجایی ای نواده ی علی (ع)؟!
به کدامین سو به طرفت رو کنم؟! میخواهم در سالروز امامتت ،بیعتم را تازه نمایم و این بیعت را با خونم ضمانت کنم...
آری غدیر ثانی است و دل من از شادی رقصان و قلبم پای کوبان،چشمانم اشک بار و ضمیرم در انتظار، در انتظار اینکه بیایی به نزدمان ای قائم(عج) بر حق...
دستهای شیعیانت را به هم گره بزنی و در این عید مبارک غدیرثانی ،همه را عقد اخوت بخوانی تا همه برادروار یاورت شویم و «یرثها عبادی الصالحین» را به تصویر واقعیت بکشانیم....شب عید است و دلم شادی کنان عیدی میخواهد...
مهدیا؛ آمدن عید مبارک بادت...
عیدی ما همگی، نرود از یادت..
#ط-حسینی
🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿
@bartaren
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هشتاد_دو🎬: موسی به میان قومش بازگشت، حالا آنها تورات را
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_هشتاد_سه🎬:
بنی اسرائیل در قادش برنیع، ساکن شدند، حضرت موسی دستور داد تا دوازده نفر از قبیله های مختلف بنی اسراییل انتخاب شوند، دوازده نفر که می بایست آموزش های اطلاعاتی و نظامی جامع و کاملی دیده باشند.
پس با دقت و حساسیت زیاد از هر قبیله یک نفر انتخاب شد که هم از لحاظ جسمی قوی هیکل بود و هم فنون جنگاوری داشت و هم زیرک و باهوش بود.
این دوازده نفر به نزد موسی رفتند.
حضرت موسی در جلسه ای خصوصی به آنها مأموریت داد که به طور ناشناس و طبق آموزش هایی که به آنها داده بودند، وارد بیت المقدس شوند و درباره ی مردم، شهر، ورودی های شهر، حاکمان، سربازان، فرماندهان و راه های نفوذ به شهر و راه های شکست آنها تحقیق کنند.
این دوازده نفر مامور بودند که از تمام حرکات و سکنات شهر اطلاعات کسب کنند تا موسی بتواند بر پایه ی آن اطلاعات حمله ی همه جانبه ای به شهر داشته باشد و با کمترین تلفات، شهر بیت المقدس را تصرف کند.
شاید اطلاعات جمع آوری شده طوری بود که اصلا نیاز به حمله ی آنچنانی هم نبود، ولی این روند یهود بود، اول تمام تحرکات دشمن را زیر نظر می گیرد و از تمام مسائل سرّی و نظامی آنها سردر می آورند و سپس با توجه به اطلاعات کسب شده، نقشه ای ماهرانه ریخته می شود تا به پیروزی دست یابند و قوم یهود که چندین سال تحت تعلیم موسی بود، در این موارد به اوج و خلاقیت رسیده بود و گویی این امور نسل به نسل به انها منتقل شد و یک قانون نانوشته بین یهود شد.
دوازده نفر در حالیکه هر کدام خود را به شکلی دراورده بودند با هویتی ناشناخته وارد بیت المقدس شدند.
چند روز از رفتن نفوذی های یهود به ارض مقدس می گذشت که کم کم زمزمه های در بین مردم افتاد و همه فهمیدند که آن دوازده نفر به کجا رفته اند و مأموریتشان چیست.
همه در انتظار بازگشت جاسوس ها بودند، روزها به کندی می گذشت، موسی به آن افراد تاکید کرده بود که به محض وارد شدن به قوم، به نزد او روند و از اطلاعاتی را که کسب کرده اند در بین مردم سخن نگویند چرا که آن اطلاعات باید محرمانه می ماند و البته مصلحت های دیگری هم در بین بود.
اما مردم بنی اسرائیل هر روز در انتظار ورود جاسوسان بودند تا اینکه بالاخره آنها از گرد راه رسیدند.
پسری نوجوان که بسیار کنجکاو بود و همین حس کنجکاوی باعث شده بود که روزها دیده بانی دهد تا بفهمد کی ماموران بنی اسراییل می آیند، از دور مشاهده کرد که تعدادی به سمت قوم می آیند و بی شک همان ها بودند که انتظارشان را داشتند، پس فریاد برآورد که: بیایید...ماموران موسی رسیدند...
چند نفری در آن نزدیکی بودند و با شنیدن این حرف به ان سمت روانه شدند و طولی نکشید جمعیتی در آنجا جمع شد و با رسیدن سواران یهود، همه گرداگرد آنها حلقه زدند و هر کسی سوالی می کرد که....
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨