#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۴۳🎬: هر دو زن زیر خیمه ای پر از غم و اندوه، مجلس عزا به پا کرده بودند
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۴۴🎬:
زینب که انگار هنوز داغ علی اصغر را باور نکرده بود گفت: ام البنین! علی اکبر را کشتند، تمام جوانان بنی هاشم یکی یکی رفتند و پر پر شدند، عباس هم رفت، کودکان تا متوجه شهادت عمو عباس شدند، ناله شان بلند شد، انگار آنها هم می دانستند که عباس برای حسین، یک برادر و سرباز و علمدار نبود، عباس به تنهایی خودش یک لشکر بود.
عباس رفت و حسینِ تنها، پیش روی سپاه کفر ایستاد و فریاد زد« هل من ناصر ینصرنی؟!» آیا کسی نیست مرا یاری کند ؟! در این هنگام ناله ی علی اصغر هم بلند شد و شروع به دست و پا زدن و بی تابی نمود گویا می خواست بگوید، تا من هستم تو تنها نیستی...گویا می خواست ثابت کند که او هم دست کمی از علی اکبر ندارد و شاید مقدر خداوند بود که علی اصغر هم به میدان برود و این طفل شیرخواره سندی بر مظلومیت حسین باشد و تا قیام قیامت باقی بماند، آری علی اصغر بی قراری می کرد، حسین صدای طفلش را شنید و به خیمگاه آمد، رباب طفل تشنه لبش را به حسین سپرد و حسین علی را در پارچه ای سبز پیچید و عمامه ی رسول الله را بر سر نهاد تا به مردم گوشزد کند که به مصاف نواده ی پیامبر آمدند و به این طفل معصوم آب رسانند.
وقتی حسین با این هیبت به میدان رفت، فریادی از جمع بلند شد که حسین اینقدر تنها شده که دست به دامان قرآن زده و در لباس پیامبر، قرآن به میدان آورده، در این هنگام علی اصغر روی دستان حسین بالا رفت و سپاه دشمن تازه فهمید که حسین کوچکترین فرزندش را برای طلب جرعه ای آب آورده و ناگهان تیر سه شعبه ی حرمله بر گلوی نازک علی اصغر نشست...
زینب به اینجای حرفش که رسید ناله اش بلند شد و ام البنین که انتظار اینهمه قساوت از مردمی که ادعای مسلمانی می کردند را نداشت شروع کرد بر سر و سینه زدن و گفت: به خدا که اینها نوادگان سقیفه اند و کینه ی بدر و احد و حنین از علی داشتند و کینه ی پدر را از فرزند ستاندند، اگر آن روز که نامردمانی به خانه ی زهرای مرضیه حمله کردند و طفل شش ماهه ی زهرا را نمی کشتند، کی جرأت می کردند که علی اصغر شیر خواره را در کربلا بکشند.
ام البنین آنقدر گریست که بیهوش بر زمین افتاد، از صدای ناله ی این دو زن، زنان داغدیده ی دیگر به خیمه ی زینب آمدند و مجلس عزای حسین برپا کرده بودند که صدایی از بیرون به گوش رسید..
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤🖤
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۴۴🎬: زینب که انگار هنوز داغ علی اصغر را باور نکرده بود گفت: ام البنین
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۴۵🎬:
در این هنگام صدای بشیر بلند شد: ای اهل مدینه! به استقبال کاروانی دلسوخته آمدید، کاروانی که با حسین رفت و بی حسین برگشت
کاروانی که بزرگترین مردان را در خود داشت و اینک فقط یک مرد به همراه دارد، آری علی بن حسین، زین العابدین می خواهد با شما سخن بگوید.
تا این سخن از دهان بشیر بیرون آمد، زنان داخل خیمه، کمک کردند و ام البنین را به هوش آوردند، همه با هم به بیرون خیمه رفتند چون یادگار حسین، ولیّ زمان می خواست سخن بگوید.
مردم مدینه جمع شده بودند، زنان موی پریشان می کردند و روی می خراشیدند.
بشیر چهار پایه ای در دست داشت، جلوی خیمه امام بر زمین نهاد و امام درحالیکه اشک صورت مبارکش را پوشیده بود با عصایی در دست بیرون آمد و روی چهار پایه نشست.
مردم باورشان نمیشد این پیرمرد پیش رو همان علی اوسط، سجاد بن حسین باشد، آخر او در سن و سال جوان بود اما اینک فقط بعد از گذشت یک سال و اندی، موی سپید کرده بود و عصا به دست داشت
ناله ی مردم بلند بود، امام دست بالا برد تا همه سکوت کنند و فرمود: حمد و سپاس خداوند را سزاست که پروردگار عالمیان است. او مالک روز جزا و آفریننده همه خلایق است. همان خدایی که هم آنچنان مقامش بلند و رفیع است که در آسمانهای بلند مرتبه، رفعت گرفته است و هم آنچنان به ما نزدیک است که شاهد زمزمهها بوده، آنها را میشنود. ما او را در سختیهای بزرگ و آسیبهای روزگار و درد و رنج حوادث ناگوار و مصائب دلخراش و بلاهای جانسوز و مصیبتهای بزرگ، سخت، رنجآور و بنیانسوز سپاس میگزاریم. ای مردم! خداوند متعال - که جمیع مراتب حمد مخصوص اوست - ما را به مصیبتهای بزرگ مبتلا فرمود و در اسلام شکافی بس بزرگ پدید آمد. آری حضرت اباعبدالله حسین(علیهالسلام) و عترتش کشته شدند!! اهل حرم، زنان و اطفال او اسیر گردیدند و سر او را بر سر نیزه زدند و در شهرها به گردش در آوردند و این مصیبتی است که همانند ندارد. ای مردم! کدام مرد شما بعد از قتل حضرتش شادی میکند؟ یا کدامین چشم از شما، اشک خود را نگه میدارد و از ریختن آن بخل میورزد؟ آری آسمانهای هفتگانه در قتل او گریستند!! و دریاها با امواج خود بر او زاری نمودند و آسمانها نیز با همه ارکان وجودی خویش، در عزای او ماتم گرفتند. زمین از همه جوانب خود و درختان با تمامی شاخهها و ماهیها و تمام لجههای دریاها و ملائکه مقرب الهی و تمام اهل آسمانها برای او گریستند. ای مردم!! کدامین قلب است که در شهادت حضرت از هم نگسلد؟ یا کدامین دل است که برای او ناله نکند؟ یا کدامین گوش است که این شکاف که در اسلام وارد شد را بشنود و آرام بگیرد؟!! ای مردم!! ما بهسان فرزند ترک و کابل، حالمان چنان شد که رانده شده، از هم پراکنده، بدون حمایت و از وطن خود دور افتاده بودیم و این همه در حالی بود که نه جرمی مرتکب شده بودیم و نه کار زشت و مکروهی از ما سر زده بود و نه شکستی شکافی در اسلام وارد کرده بودیم. آری، هرگز بمانند این را در روزگار پدران پیشین خود نشنیده بودیم و این یک امر نوظهور و بدعتی جدید بود. قسم به خدای سبحان!! اگر پیامبر به اینان به هماناندازه که سفارش ما را کرد و ما را وصی خود قرار داد، توصیه جنگ و قتال با ما میکرد، از آنچه با ما کردند، بیشتر نمیتوانستند بکنند!!! انا لله و انا الیه راجعون؛ چه مصیبت بزرگی و چه فاجعه دلسوز و دردناک و رنجدهنده و ناگوار و تلخ و جانسوزی!!! ما، این همه را که به ما رسید به حساب خدا منظور میکنیم چرا که او شکستناپذیر و انتقامگیر است
زین العابدین می گفت و ام البنین بر سینه میزد...گویا هنوز هم باور نداشت که حسینش در این دنیا نیست
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤🖤
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هشتاد_یک🎬: خضر دستی به دیوار کشید و گفت: و اما این دیوار
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_هشتاد_دو🎬:
موسی به میان قومش بازگشت، حالا آنها تورات را که کتاب آسمانی و برنامه ی انسان ساز و راه و رسم زندگی درست را در خود داشت، در دست داشتند و استاد و پیامبری همچون موسی هم در کنارشان بود.
بنی اسرائیل حالا صاحب تورات و شریعت و قانون بودند و از طرفی آموزش های مختلفی در امور نظامی، اطلاعاتی و مهارت های زندگی دیده بودند و هر روز این آموزش ها انجام و تکرار میشد
وحدت اجتماعی بنی اسراییل پس از مجازات سامری و توبه خطاکاران دوباره ایجاد شده بود و از طرفی خداوند عهد و میثاقی محکم از آنها گرفته بود.
آنها چند منزل بیشتر به اریحا که اولین ورودی بیت المقدس بود، نداشتند و بنی اسراییل در آستانه ی ورود به ارض مقدس بودند و این یعنی نزدیک به زمان وراثت زمین و اقامه ی دین خدا و دریافت نعمت های بیشماری که خداوند به آنها وعده داده بود، بودند.
آنها راهی تا رسیدن به تمام این نعمات و سرزمین موعود نداشتند اما لازمه ی ورود مومنانه به ارض مقدس، کسب طهارت لازم بود و بنی اسراییل خیال می کردند، قدرت بالای نظامی برای ورود به ارض مقدس کفایت می کند در صورتی که این کافی نبود.
به دستور موسی، تمام افراد و گروه های بنی اسراییل حرکت کردند، چند منزلی به پیش رفتند و دوباره موسی دستور سکونت موقت را صادر کرد.
جمع در ولوله و هیجانی زیاد بود، همه منتظر بودند تا بدانند بالاخره ورود به ارض مقدس کی صورت می گیرد که باز موسی بر بالای بلندی رفت و طنین صدایش در دشت پیچید: ای قوم بنی اسرائیل، اینک ما در یک قدمی ارض مقدس هستیم، فراموش نکنید که شما در مصر برده ای بیش نبودید، خداوند به یاری شما آمد و با معجزات گوناگون، عذاب هایی بر فرعونیان فرود آورد و شما را از آن عذاب ها در امان داشت تا همه بدانند که راه حق و حقیقت نه به بت پرستی بلکه به خدا و ایمان به او ختم می شود، سپس دریا را برایتان شکافت و شما را نجات داد و فرعونیان را یکجا به کام مرگ کشاند، پس از آن در این بیابان بی آب و علف، برایتان آبی جوشان و گوارا فراهم کرد و «مَن» از زمین رویاند و «سلوی» را از آسمان برایتان روزی نمود و هر روز نان خوشمزه می خورید و گوشت بریان پرنده به دندان می کشید، اینها نعماتی ست که نباید فراموش کنید، شما با وجود تمام این نعمات و آن معجزات گمراه شدید و گوساله ی سامری را بر خدای یکتا ترجیح دادید اما وقتی پشیمان شدید باز رحمت خداوند شامل حالتان شد و خداوند توبه تان را قبول کرد و حالا به نزدیکی بیت المقدس رسیده ایم، فراموش نکنید که مأموریت اصلی شما از ورود به ارض مقدس چیست، همانا شما برگزیده شده اید تا به این زمین سرشار از نعمات وارد شوید تا حکومت الهی تشکیل دهید و دین خدا را اقامه کنید و پس از آن تلاش کنیدو برای حکومت پیامبر آخرالزمان زمینه سازی نمایید، بارها گفته ام و باز هم می گویم، شما برگزیده نشده اید مگر برای اینکه زمینه ی ظهور محمد را فراهم کنید، شما باید ذخیره ای باشید برای خدمت به پیامبر آخرالزمان و جانشینش علی علیه السلام و بدانید بالاترین افتخار موسی این است که جزئی از امت محمد صلی الله علیه واله باشد، پس همه وارد ارض مقدس شوید و مراقب باشید که دوباره مرتد نشوید.
در اینجا خداوند به طور رسمی فرمان ورود به ارض مقدس را صادر کرده بود. همه قوم باید یکپارچه و با طهارت به ارض مقدس ورود میکردند و این چیزی بود که خدا بر آنها نوشته بود و اراده پروردگار بر انجام این کار قرار گرفته بود.
حدود سال۱۴۴۳ قبل از میلاد بود که بنی اسرائیل به بیابانی به نام «قادش َبرنیع» رسیدند.
نزدیکترین بخش صحرایی صحرای سینا که در مرزهای جنوبی کنعان قرار دارد، در واقع آن جا نزدیکترین منطقه جغرافیایی چسبیده به اریحا بود که امروزه هم آثار حضور بنی اسرائیل در آن مکان شناسایی شده است.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#امشب در قصر دلم بر مسند عشقم که دیروز علی(ع) #ولایت گرفت و قدرت نمایی می کرد ، اینک #مهدی (عج) نشسته و معشوق وار و مثل پدری مهربان سرم را به آغوش محبتش گرفته و چه عطایم کند؟!نمی دانم.
در ذی الحجه خجسته ای علی(ع) انتخاب شد و اینک در ربیع خجسته ای مهدی (عج) #لباس ولایت وسیادت بر تن مبارکش می نماید.
درست است که آنزمان ،مردمانش ،غدیر را زود فراموش کردند و مولایمان بیست و پنج سال خون جگر خورد و دم نزد ، اما اینک ولایت مداران زمان ، دور ولایت را گرفته اند و نخواهیم گذاشت تا آن واقعه تکرار شود...
کجایی مولای خوبم؟!
کجایی ای نواده ی علی (ع)؟!
به کدامین سو به طرفت رو کنم؟! میخواهم در سالروز امامتت ،بیعتم را تازه نمایم و این بیعت را با خونم ضمانت کنم...
آری غدیر ثانی است و دل من از شادی رقصان و قلبم پای کوبان،چشمانم اشک بار و ضمیرم در انتظار، در انتظار اینکه بیایی به نزدمان ای قائم(عج) بر حق...
دستهای شیعیانت را به هم گره بزنی و در این عید مبارک غدیرثانی ،همه را عقد اخوت بخوانی تا همه برادروار یاورت شویم و «یرثها عبادی الصالحین» را به تصویر واقعیت بکشانیم....شب عید است و دلم شادی کنان عیدی میخواهد...
مهدیا؛ آمدن عید مبارک بادت...
عیدی ما همگی، نرود از یادت..
#ط-حسینی
🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿
@bartaren
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هشتاد_دو🎬: موسی به میان قومش بازگشت، حالا آنها تورات را
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_هشتاد_سه🎬:
بنی اسرائیل در قادش برنیع، ساکن شدند، حضرت موسی دستور داد تا دوازده نفر از قبیله های مختلف بنی اسراییل انتخاب شوند، دوازده نفر که می بایست آموزش های اطلاعاتی و نظامی جامع و کاملی دیده باشند.
پس با دقت و حساسیت زیاد از هر قبیله یک نفر انتخاب شد که هم از لحاظ جسمی قوی هیکل بود و هم فنون جنگاوری داشت و هم زیرک و باهوش بود.
این دوازده نفر به نزد موسی رفتند.
حضرت موسی در جلسه ای خصوصی به آنها مأموریت داد که به طور ناشناس و طبق آموزش هایی که به آنها داده بودند، وارد بیت المقدس شوند و درباره ی مردم، شهر، ورودی های شهر، حاکمان، سربازان، فرماندهان و راه های نفوذ به شهر و راه های شکست آنها تحقیق کنند.
این دوازده نفر مامور بودند که از تمام حرکات و سکنات شهر اطلاعات کسب کنند تا موسی بتواند بر پایه ی آن اطلاعات حمله ی همه جانبه ای به شهر داشته باشد و با کمترین تلفات، شهر بیت المقدس را تصرف کند.
شاید اطلاعات جمع آوری شده طوری بود که اصلا نیاز به حمله ی آنچنانی هم نبود، ولی این روند یهود بود، اول تمام تحرکات دشمن را زیر نظر می گیرد و از تمام مسائل سرّی و نظامی آنها سردر می آورند و سپس با توجه به اطلاعات کسب شده، نقشه ای ماهرانه ریخته می شود تا به پیروزی دست یابند و قوم یهود که چندین سال تحت تعلیم موسی بود، در این موارد به اوج و خلاقیت رسیده بود و گویی این امور نسل به نسل به انها منتقل شد و یک قانون نانوشته بین یهود شد.
دوازده نفر در حالیکه هر کدام خود را به شکلی دراورده بودند با هویتی ناشناخته وارد بیت المقدس شدند.
چند روز از رفتن نفوذی های یهود به ارض مقدس می گذشت که کم کم زمزمه های در بین مردم افتاد و همه فهمیدند که آن دوازده نفر به کجا رفته اند و مأموریتشان چیست.
همه در انتظار بازگشت جاسوس ها بودند، روزها به کندی می گذشت، موسی به آن افراد تاکید کرده بود که به محض وارد شدن به قوم، به نزد او روند و از اطلاعاتی را که کسب کرده اند در بین مردم سخن نگویند چرا که آن اطلاعات باید محرمانه می ماند و البته مصلحت های دیگری هم در بین بود.
اما مردم بنی اسرائیل هر روز در انتظار ورود جاسوسان بودند تا اینکه بالاخره آنها از گرد راه رسیدند.
پسری نوجوان که بسیار کنجکاو بود و همین حس کنجکاوی باعث شده بود که روزها دیده بانی دهد تا بفهمد کی ماموران بنی اسراییل می آیند، از دور مشاهده کرد که تعدادی به سمت قوم می آیند و بی شک همان ها بودند که انتظارشان را داشتند، پس فریاد برآورد که: بیایید...ماموران موسی رسیدند...
چند نفری در آن نزدیکی بودند و با شنیدن این حرف به ان سمت روانه شدند و طولی نکشید جمعیتی در آنجا جمع شد و با رسیدن سواران یهود، همه گرداگرد آنها حلقه زدند و هر کسی سوالی می کرد که....
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۴۵🎬: در این هنگام صدای بشیر بلند شد: ای اهل مدینه! به استقبال کاروانی
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت_پایانی🎬:
روزها و ماه ها و سالها از واقعه ی عاشورا می گذشت اما برای ام البنین هر لحظه اش انگار عاشورا بود، برنامه ی روزانه ی ام البنین اینچنین بود که دست نوه اش، یادگار عباسش را می گرفت و به سمت بقیع می رفت، سر مزار حسنش می نشست و روضه ی حسین و عباس می خواند.
هر روز مردم مدینه به دنبال شنیدن نوحه ها و شعرهایی که ام البنین می سرود و می خواند، به سمت بقیع می آمدند، دور او را می گرفتند و همراه با او برای مظلوم ترین مظلوم عالم عزاداری می کردند.
ام البنین دختری فرهیخته و با کمالات بود که پا به خانه ی امیرالمومنین گذاشت و در مکتب علی درس ولایت و بصیرت گرفت و روز به روز بالنده تر شد، او کسی بود که عباس را پرورش داد، عباسی که تمام وجودش را فدای ولایت زمانش کرد، شاید بشود گفت او رنگ و بویی از زینب داشت و شبیه دختر خوانده اش بود، چرا که او هم مثل زینب مصیبت های فراوانی کشید، او هم فرق خونین علی را دید و جگر پاره پاره ی حسن و مظلومیت حسین را...او پس از واقعه ی کربلا همانند فرزندش عباس، علمدار اسلام محمدی در مدینه شده بود، او از برپایی مجالس عزاداری هدفی والا داشت و می دانست باید آنقدر از حسین و واقعه ی عاشورا بگوید تا همه به ذات کثیف حاکمان اموی پی ببرند برای همین روزها در بقیع و شبها در کوچه پس کوچه های مدینه اشعار جانسوز می خواند و مردم را آگاه می کرد تا به همگان برساند مظلومیت اولاد علی را و شرارت معاویه و یزید و بنی امیه را...
روزی از روزها، ام البنین دست عبیدالله بن عباس را گرفت و به سمت بقیع رفت، همچون همیشه کنار مزار حسن نشست و شروع به نوحه سرایی کرد، مردم به رسم همیشه دور او را گرفتند و ام البنین روایت می کرد و همه بر سینه میزدند، در این هنگام سربازی از ماموران حکومتی وارد بقیع شد و رو به او گفت: ام البنین! آیا عزاداری ات دیگر بس نیست؟! به گمانم وقتش است به این مرثیه ها پایان دهی وگرنه...
ام البنین چون شیری شرزه از جا بلند شد و گفت: اولا دیگر مرا ام البنین نخوانید، من پسرانی داشتم که به دست ناکسانی کشته شدند، دیگر پسری ندارم، شنیده ام عباسم را دست قطع کردند و برفرقش عمود آهنین فرود آوردند، آااخ بمیرم برای ماه بنی هاشم بمیرم برای ستاره هایم که یکی یکی چیده شدند بمیرم برای حسینم که تشنه لب و بی کس ماند، من فاطمه ام...زمانی ام البنین بودم که پسر داشتم و خوشحال بودم پسران فاطمه زهرا مرا مادر خطاب می کردند، الان کجا هستند پسرانم...برای من خط و نشان نکش من آنکسی هستم که عباس را پرورش دادم، اگر عباس اینجا بود تو نمی توانستی اینچنین رجز بخوانی...بنگر پسران مرا، جلوی پایت را نگاه کن، پسرم حسن را ببین که در اینجا خفته و پسران دیگرم دور از وطن در دیاری غریب مأوا گرفته اند، دیگر مرا ام البنین نخوانید و سپس آنقدر گریه کرد که از هوش رفت
چند زن زیر بازوی ام البنین را گرفتند و او را از بقیع به سمت خانه اش بردند.
بسترش را پهن کردند و ام البنین را روی بستر خواباندند، فضل و عبیدالله کنار مادربزرگ بودند و نگران حالش...
یکی از زنها نگاهی به رنگ رخساره ی ام البنین نمود و گفت: من به دنبال طبیب می روم، حال این زن دلسوخته اصلا خوب نیست، باید هر طور شده به هوشش بیاوریم.
عبیدالله که سخت دلبسته ی ام البنین بود و امید داشت که زیر دست و تحت تعلیم مادربزرگ، جنگاوری بیاموزد و نام عباس را زنده کند، کنار بستر نشست و دست مادربزرگ را در دست گرفت و آرام گفت: مادرجان! به هوش بیا...یادت است چقدر عمویم حسین را دوست داشتی، تو را به جان عمویم حسین چشمانت را باز کن..
و نام حسین معجزه کرد، ام البنین چشمانش را گشود، اما نگاهش رو به قبله بود، ناگهان لبخندی بر چهره نشاند، دست روی سینه نهاد و زیر لب گفت: السلام علیک یا رسول الله...السلام علیک یا علی بن ابیطالب، السلام علیک یا فاطمه زهرا و لبخندش پررنگ تر شد و گفت سلام حسینم...سلام پسرانم...سلام نور چشمانم و این را گفت و چشمانش را بست و به خواب شیرینی فرو رفت، خوابی که او را به ملکوت پیوند می زد و در کنار عزیزانش می برد، او را به جایی می برد دیگر از ظلم ظالمان خبری نبود، دیگر آنجا نه پهلویی می شکست و نه غنچه ای پرپر می شد، نه فرقی شکافته می شد و نه جگری پاره پاره، نه حسینش را سر می بریدند و نه عباسش را اربا اربا می کردند، آنجا آرامش بود و خدا....
ام البنین در ماه جمادی الثانی در حالیکه نزدیک سه سال از واقعه ی عاشورا می گذشت دیده از جهان فرو بست و بدن مطهرش در کنار مزار بی شمع و چراغ، امام حسن مأوا گرفت
او با زندگی اش ثابت کرد که یک مادرترین نامادری دنیاست...
«یا ام البنین دست ما را به حرمت دستان قلم شده ی عباست بگیر و کمکمان کن که تا آخر عمر همچون شما ولایت پذیر و حامی و فدایی ولایت بمانیم و دعا فرما تا به حرمت دعایت، مهدی زهرا قدم رنجه نماید و انتقام حسینت را بستاند»
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هشتاد_سه🎬: بنی اسرائیل در قادش برنیع، ساکن شدند، حضرت موسی
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_هشتاد_چهار🎬:
مردم دور مأموران مخفی موسی را گرفته بودند و هر کسی سوالی می پرسید، همهمه ای در گرفته بود، در این هنگام جناب یوشع از راه رسیدند و تا اوضاع را چنین دیدند، صدا زدند: آهای مردم! به کنار بروید و راه را برای مأموران بنی اسرائیل باز کنید، به راستی که آنها خسته اند، بگذارید نفسی تازه کنند و به نزد نبی خدا بروند و گزارش کارشان را بدهند و سپس رو به آن دوازده نفر نمود و گفت: شما که خوب به حقیقت امر آگاهید و سفارش های حضرت موسی را فراموش نکردید و می دانید، اطلاعات این تجسس را فقط باید در اختیار پیامبر خدا بگذارید و به احدی چیزی نگویید.
به این ترتیب حلقه ای که گرداگرد مأموران مخفی ایجاد شده بود، اندکی باز شد و آنها به سمت خیمگاه میعاد حرکت کردند.
یوشع هم با آنان حرکت کرد، هنوز گرد و خاک رفتن آنان فرو ننشسته بود که مردی از میان فریاد زد: دیدی چه می گفتند؟!
می گفتند بیت المقدس باغ و بستان های سرسبزی دارد، یعنی از هر طرف چشمه ای می جوشد و آنقدر سرسبز پر از نعمت است که حتی دیوارهای باغ ها از زیادی نعمت و ثمر درختان به رنگ سبز درآمده و زیر بار درختان پنهان شده است.
یکی دیگر ادامه ی حرف آن مرد را گرفت و گفت: آری میگفتند درختان تاک آنجا خوشه های انگوری دارد که چهار مرد قوی هیکل باید یک خوشه را حمل کنند.
مردی دیگر از آن سوتر فریاد زد این که چیزی نیست، خبر آوردند مردمش آنچنان تنومند هستند که نخل های سر به فلک کشیده به قد آنها نمی رسد و آن دیگری گفت: می گویند حاکم این شهر قدش به آسمان می رسد و پهنای هر شانه اش اندازه این کوه طور هست و راستی، همسرش هم یکی از دختران حضرت آدم است که عمری دراز داشته و او هم قوی هیکل است و فرزندان اینا هر کدام اندازه ی صدها نفر از قوم بنی اسرائیل هستند.
پیرمردی عصایش را محکم به زمین کوبید و گفت: وای بر ما اگر بخواهیم با آنها رودر رو شویم، بی شک هر کدام از آنها، هزاران جنگجوی بنی اسرائیلی را حریف است.
هر کس حرفی میزد و انقدر یک کلاغ چهل کلاغ کردند که تمام این حرفها در بین مردم گشت و از دهانی به دهانی دیگر و گوش به گوش رسید و هنوز ساعتی از آمدن مأموران مخفی موسی نگذشته بود که کل بنی اسرائیل را شایعه های عجیب و غریب پر کرد و صدای ناله و گریه ی زنان به آسمان بلند بود و زنها شیون می کردند و از موسی می خواستند که به آنها رحم کند و از رودر رو شدن مردانشان با این غول های بیت المقدس منصرف شوند
ادامه دارد
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨