#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_نود_پنج🎬: موسی قبل از ترک خیمه باز دوباره حرفش را تکرار
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_نود_شش🎬:
برای هر امتی که از سمت خداوند هدایتی بیاید و نسبت به آن اتمام حجت شود و سپس فرمان برای انجام کاری صادر شود و انجام ندهند و عصیان کنند، نتیجه آن «تیه» یا سرگردانی آن امت است.
اگر امتی عصیان کنند حتی اگر پیامبر و ولی خدا هم با آن ها باشد، بازهم در سرگردانی خواهند بود و در واقع ولی خدا هم به درد آنها مبتلا خواهد شد. زجر و سختی و فشار تیه به واسطه عمل و گناه امت به ولی خدا که هیچ گناهی نکرده هم واردمیشود یا به عبارتی وقتی آتش به جنگل گرفت تر و خشک با هم می سوزد.
میتوان گفت تیه یک سنت است و در هر قومی و هر عصر و زمانی متناسب با دستور آن قوم است. اگر دستور مکانی باشد دچار تیه مکانی میشوند مانند بنی اسرائیل که مامور به ورود به ارض مقدس شدند و چون عصیان کردند دچار سرگردانی در مکان شدند.
گاهی امتی مامور به اطاعت از شخص میشوند مانند امت رسول الله که مامور به اطاعت از حضرت امیر و سایر معصومین بودند و هنگامی که از دستور سرپیچی کردند، دچار سرگردانی در اشخاص شدند که باعث شد خلفای ستمگری بر آنها حکومت کنند.
گاهی هم امتی به انجام کاری در زمان خاصی امر میشوند که تیه ایشان سرگردانی در زمان میشود.
امام علی میفرمایند: ای مردم اگر به نصرت و یاری حق نشتابید و در مقابل طاغوت نایستید وبه سمت من علی نیایید، مانند بنی اسرائیل مبتلا به تیه میشوید. به خودم قسم بعد از من به تیه و سرگردانی و حیرت فراگیر زمانی و مکانی در افراد گرفتار و مبتلا به ائمه جور خواهید شد و اگر تاریخ را کنکاش کنید می بینید که هنگامی مردم ولی معصوم را نخواستند کار به جایی رسید که حاکم وقت در بالای کعبه اتاقی ساخت حوضی از شراب در آ ن قرار داد و در آن حوض با کنیزش شنا کرد و به سمت قرآن تیر پرتاب کرد و خدا را به مبارزه طلبید و این تیه و سرگردانی مردمی بود که به ولی خدا
پشت کرده بودند.
پس این سنت خداست و تاریخ هم درسی ست که پیش از ما اتفاق افتاده و ما باید از آن عبرت بگیریم.
مولا علی رو به مردم زمانش می فرمایند:
هنگامی که شما را در هر زمانی به جنگ فرا میخوانم بهانه گرمی و سردی هوا و کشت و زرع خود را می آورید و از انجام دستور من سر باز میزنید، من از دست شما چه کار کنم؟ مگر شما با من بیعت نکردید؟ یادتان است که مانند یال متراکم کفتار جلوی منزل من جمع شدید جوری که نزدیک بود حسن و حسین زیر نفرات شما از بین بروند؟ غدیر که هیچ، بیعت بعد از عثمان را به خاطر دارید؟ اصرار کردم که بهتر از من پیدا کنید و گفتید فقط تو و من امیری هستم که امتم از من فرمان نمی برند و دستورم خوانده نمی شود.«
حضرت علی گاهی مردم را تشویق به رفتن به جنگ میکردند ولی امت همراهی نمیکردند. گاهی آنها را تهدید می کردند که: به خدا قسم! من می فهمم که چگونه می توان شما را به راه آورد، من زورگویی و خدعه را بلدم. اگر تقوا نبود ، از تمام عرب در فریبکاری پیش بودم. اما شما باید خودتان
بخواهید و نمی توانم اجبارتان کنم و گاهی دعا می کردند که: خدایا من را از این امت بگیر و بدتر از من را به ایشان بده.
اواخر عمر مبارک امیرالمومنین، ایشان با گریه میفرمودند:
أین عمار؟
أین مالک؟ أین بن تیهان؟ این ذو شهادتین کجایند؟ مردان مردی که آن زمان با ما بودند و اگر الان با من بودند ، تنها نمی ماندم. شما مرد نیستید. شما نامردان مردنما هستید. مردم پس از شنیدن این سخنان در ظاهر ابراز پشیمانی و ندامت می کردند اما حرکتی نمی کردند و هیچ تغییری در رفتارشان ایجاد نمیشد.
ایشان در جایی دیگر می فرمایند شنیدم که در تحت امر من خلخال از پای زن یهودی کشیده اند و اگر کسی مرد باشد باید از این غصه جان دهد.
اینها شاهدی بر تیه اشخاص است که هنگامی که امتی امر بر اطاعت از ولی میشوند و حجت بر آنها تمام می شود و از انجام آن سرپیچی می کنند پس دچار حاکمان ظالم و ستم گر میشوند تا زمانی که خودشان بخواهند و تصمیم بگیرند که اوضاع را تغییر دهند.
آری بنی اسرائیل دچار تیه شدند و این اراده خداوند بود که آنها را تنبیه کند، آنها مَن و سلوی و غمام را داشتند اما روزگارشان هر روز و هر لحظه و هر دقیقه یکسان می گذشت تا جایی که از این وضعیت به تنگ امدند و خود را به موسی رساندند و گفتند: ای موسی! ما از خوردن من و سلوی خسته شده ایم، ما از غمام خسته شده ایم، ما می خواهیم یک جا خانه بسازیم ، سیب و پیاز و نخود و عدس و حبوبات بکاریم و غذاهای معمول را دوباره تجربه کنیم و این خواهش باز هم معنای هبوطی دیگر میداد که می خواستند به شرایط زندگی قبل برگردند و البته نوعی اعتراض پنهانی به این سرگردانی بود.
روزی از روزها مردم دور موسی را گرفته بودند که ناگهان از خیمه ی هارون صدای ناله بلند شد.
موسی خود را سراسیمه به خیمه رساند و پیکر بی جان هارون، این پیامبر مظلوم و مهربان را در وسط خیمه دید.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_نود_شش🎬: برای هر امتی که از سمت خداوند هدایتی بیاید و نسب
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_نود_هفت🎬:
هارون همچون فرشته ای راحت خوابیده بود، دیگر از آنهمه رنجی که بنی اسراییل به پایش می ریخت آزاد شده بود، او چشم از این دنیا فرو بست و گویا هنوز دلنگران موسی بود، چرا که این قوم لجوج گرچه بعد از فرورفتن در تیه پشیمان شده بودند و توبه کرده بودند، اما هنوز با رفتارشان موسی را آزار می دادند.
موسی پیکر مطهر برادر را غسل داد وکفن نمود و به دل سرد خاک به امانت سپرد و حالا موسی تنهاتر از همیشه در مقابل انبوه بهانه های بنی اسرائیل بود.
مردم از تیه و بیابانی یکنواخت خسته شده بودند و در خواست ساکن شدن در یکجا و خوردن غذاهای متنوع به غیر از مَن و سلوی را داشتند.
موسی در مقابل این سخنان، آهی کشید و گفت: ای مردم، شما دچار تنبیه خدا شده اید و باید سالیانی سرگردان باشید، اگر بخواهید به شهری برگردید و مانند قبل زندگی کنید، اختیار با خودتان است اما بدانید که ساکن شدن در یکجا و ساختن خانه و استفاده از عدس و نخود و گندم و سبزیجات و... همانا هبوط شما و برگشت به عقب است، اگر چنین کنید نعمت هایی مثل مَن و سلوی و غمام از شما گرفته می شود چون این نعمات، غذاهای بهشتی ست که برای صعود به شما داده شده ودر صورت هبوط و نزول، آنها از شما گرفته می شوند.
موسی هر چند وقت یکبار عهد قبل را از بنی اسرائیل می گرفت و انها که کمی متنبه شده بودند عهد می بستند تا راه خدا را بروند و محمد و آل و اصحابش را گرامی دارند و زمینه را برای ظهور آنان فراهم سازند، اما خداوند اراده کرده بود تا آنها برای مدت مشخصی در تیه باشند و این نسل لجوج برود و نسلی مومن پا بگیرد.
سالها در سرگردانی می گذشت، روزی موسی کنار تپه ای در نزدیکی خیمه گاه میعاد نشسته بود که جوانی زیبا که جامه ای سفید و درخشان برتن داشت را دید که به او نزدیک می شود.
جوان پیش آمد و متواضعانه سلام کرد، موسی لبخندی زد و گفت: سلام خدا بر تو باد، توکیستی و اینجا چه میکنی؟! فکر می کنم از بنی اسرائیل نیستی!
جوان که لبخندی ملیح بر چهره داشت سری تکان داد و گفت: آری درست حدس زدید ای نبی خدا! من ملک الموت هستم و از جانب خداوند مأموریت دارم که اینک جان تو را بستانم و تو را از درد و رنج تنهایی و سرگردانی در تیه نجات بخشم.
موسی از جا برخواست وگفت:ای فرشته ی خدا! از کدام قسمت بدنم می خواهی جان مرا بستانی؟!
ملک الموت نگاهی مهربان به او انداخت و گفت:از دهان مبارکت...
موسی نفس کوتاهی کشید وگفت: چگونه جان مرا از دهانم می گیری در حالیکه من با این دهان ذکر خدا را گفته ام؟!
ملک الموت سری تکان داد وگفت: پس از دستانت جانت را می گیرم
موسی دستانش را جلو برد و گفت: چگونه از دستانم جانم را می گیری در حالیکه من با این دست ها الواح تورات را گرفتم و آن را به بنی اسراییل عرضه داشتم
ملک الموت گفت: پس از چشم هایت جانت را می ستانم.
موسی دست به روی چشمش نهاد وگفت:چشمانی که مدام نعمات خداوند را میدید و بزرگی اورا یاد می کرد و مدام در پی خداوند بود چگونه میتواند جانم مرا از این نقطه ستانی؟
ملک الموت قدمی پیش نهاد وگفت:از گوش هایت،جانت را می گیرم
موسی سری تکان داد و گفت: چگونه از گوش هایی که کلام خداوند را با آن شنیدم می خواهی جانم را بستانی؟
ملک الموت اشاره ای به پاهای موسی کرد و گفت: از پاهایت جانت را میستانم.
موسی دستی به پاهایش کشید وگفت: من با این پاها خود را به کوه طور رساندم و به دیدار خداوند رفتم آیا سزاوار است که جانم را از پاهایم بستانی؟!
در این هنگام به ملک الموت وحی شد : ای فرشته ی مرگ! دست نگه دار و بگذار موسی خودش از تو بخواهد که جانش را بستانی، گویا کاری نکرده دارد که می خواهد به انجام برساند.
ملک الموت چشمی گفت و از نظر ناپدید شد، موسی که متوجه شد ساعات اخر عمر مبارکش است به سمت خیمه ی میعاد رفت و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_نود_هفت🎬: هارون همچون فرشته ای راحت خوابیده بود، دیگر از
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_نود_هشت🎬:
موسی به چند نفر امر کرد تا به تمام بنی اسرائیل برساند که در خیمه ی میعاد جمع شوند و خیلی زود خیمه گاه مملو از جمعیت شد، مردم دسته دسته و گروه گروه پیش می آمدند و در بین جمع پچپچی در گرفته بود که: مطمئنا اتفاق مهمی رخ داده که موسی فراخوان عمومی داده است، عده ای می گفتند احتمالا قرار است لطف خدا شامل حالمان شود و از این تنبیه تیه خلاص شویم و عده ای هم میگفتند شاید موسی می خواهد دوباره عهد قدیم را تجدید کند و ما را به خدمت محمد و آل محمد بخواند.
موسی با سر و مویی سپید و قدی کمان، در حالیکه به عصایش تکیه داده بود وارد خیمه شد و بالای جایگاه قرار گرفت.
با ایستادن موسی بر آن سکو به یک باره همهمه ی جمع فرو نشست موسی نفسش را آرام بیرون داد و نگاهی به تک تک مردم نمود و فرمود: به نام خداوند یکتا، همو که دنیا و تمام عالم را آفرید تا در خدمت بنی بشر باشند و پیامبران را برگزید تا به تمام انسان ها یاری رسانند که راه کمال و رسیدن به خدا را طی کنند.
خداوندی که موسی را خلق کرد و او را از سبدی که در رود نیل سرگردان بود به قصر فرعون و دامان مادر خوانده ام آسیه فرستاد و موسی رشد کرد و در وقت معهود به میان بنی اسراییل برگشت، خداوند لطفش را در حق شما کامل نمود و به شما نعمات زیادی داد و از بردگی نجاتتان داد، او شما را برگزید و به سمت ارض مقدس خواند تا نعمتش را بر شما افزون نماید و راه رسیدن شما را به کلمات مقدس هموار نمود، اما شما خود باعملکردتان،مرا و خود را گرفتار تیه کردید و اینک در اینجا سرگردانید و موسی تنهای تنهاست.
ای مردم! می خواهم باز شما تجدید عهد نمایید، همان عهد قدیمی و به بزرگواری و سروری محمد و آل او سرنهید که آنان برگزیدگان درگاه ربوبی اند، اگر شما دست به دامن آنان بزنید برای خودتان سودی سرشار دارد و در بزرگی و مقام آنان اثری ندارد و اگر آنان را تکذیب کنید، خود را خوار کردید وگرنه کلمات مقدس، بر دو عالم سروری می کنند چه شما در کنارشان باشید و چه نباشید.
در این هنگام نوای سلام و صلوات به محمد و آلش در فضا پیچید و بنی اسرائیل دوباره عهد بستند.
موسی رو به یوشع بن نون کرد و او را به کنار خود فراخواند،یوشع جلو رفت و موسی دست او را گرفت وگفت: ای قوم من! زمان، زمان فراق است و موسی به ملکوت نزد پروردگار خوانده شده است، بدانید که پس از من یوشع جانشین من و پیامبر خداست، آنچه با من کردید با او نکنید...حرفش را به گوش جان بسپارید و اوامرش را اجرا کنید که ایشان حرفی لغو نمیزند و هر چه که می گوید از جانب خداست.
سخنان موسی بوی فراق میداد، صدای گریه ی مردم بلند شده بود، حالا وقت جدایی بود، جدایی از پیامبری مهربان و مظلوم که اینک در تنهایی و در بیابان و تیه می خواست از میانشان برود.
موسی عصایش به همراه صندوقچه ای از وصایایش را به یوشع داد، یوشع عصا را در دست گرفت و سرش پایین بود و شانه های لرزانش نشان از گریه ی بی امانش داشت و صدای ناله ی مردم بلند و بلندتر میشد.
پرده ی اشک جلوی دیدگان همه ی بنی اسراییل را گرفته بود به طوریکه وقتی موسی خیمه میعاد را ترک کرد کسی متوجه رفتن او نشد.
موسی به سرعت از خیمه گاه بیرون زد و راهی را در پیش گرفت که از قومش دور شود.
رفت و رفت و رفت تا اینکه به جایی رسید که تا هر کجا چشم کار می کرد بیابان بود و شوره زار و خبری از هیچ بنی بشری نبود.
موسی با خدای خود سخن می گفت و قدم برمی داشت، در این هنگام مردی را دید که در وسط بیابان مشغول حفر چیزی بود، موسیِ مهربان جلو رفت و فرمود: در این بیابان خشک چه میکنی برادر؟!
آن مرد همانطور که عرق از سرو صورتش میچکید دسته ی بیل را به شانه اش تکیه داد و گفت: می خواهم قبری حفر کنم...
موسی بیل را گرفت و گفت: تو کمی استراحت کن، معلوم است خسته شده ای،بگذار بقیه ی قبر را من حفر کنم تا در این لحظات کار خیری انجام داده باشم و مشغول حفر شد.
خیلی زود قبر و لحد آماده شد، موسی بیل را به آن مرد داد و گفت: بگذار من در اینجا بخوابم تا ببینم قبر راحتی هست یا نه و برای کسی که در ان دفن می شود باعث برکت باشد چرا که موسی در آن می خوابد.
موسی در قبر خوابید و در این لحظه به اذن پروردگار پرده ها کنار رفت و خداوند جایگاه موسی را در آن دنیا به او نشان داد.
موسی که عمری عاشقانه خدا را دوست می داشت اینکه خود را در مقام قرب ربوبی و آرامشی عجیب یافته بود، طاقت از کف داد و برای دیدار خدا بی تاب شده بود، در همان حال خوابیده، دستانش را بالا برد و گفت: خدایا مرا به خودت پیوند زن
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_نود_هفت🎬: هارون همچون فرشته ای راحت خوابیده بود، دیگر از
در این هنگام آن مرد قبر کن، به شکل جوانی زیبا درآمد، جوانی زیبا و آشنا که کسی جز ملک الموت نبود و با اجازه موسی جانش را ستاند و سپس در همان قبر او را دفن نمود و سرانجام موسی کلیم الله این پیامبر مهربان و مظلوم بنی اسراییل پس از عمری مجاهدت در راه خدا به ملکوت اعلی پیوست و مقدر خداوند بود که قبر او از انظار پنهان بماند و حتی بنی اسراییل نداند که قبر پیامبری که آنهمه عذابش دادند در کجاست و با ظهور نواده ی محمد، جای قبر این پیامبر که عاشقانه محمد و آلش را دوست میداشت و خود را سربازی در رکاب محمد و علی می دانست آشکار خواهد شد.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
🌕✨🌕✨🌕✨
با عرض سلام خدمت تمامی مخاطبین و همراهان گرامی!
همانطور که می دانید به جایی از داستان روایت انسان رسیدیم که حضرت موسی از میان مردم قومش رفت
دلم برای مظلومیتش گرفت و اشکم جاری شد، ان شاالله این پیامبر گرامی این نوشته را از ما بپذیرند
بزرگواران به جای حساس داستان نزدیک می شویم و در ادامه ی داستان، واقعیت هایی بیان می شود که خیییلی زیاد به عصر ما و این لحظه ای که در آن هستیم شباهت دارد و می تواند باعث بیداری افراد شود
لطفا تبلیغ کانال را بفرمایید تا تعداد بیشتری از این مطالب فوق العاده مهم استفاده کنند.
با تشکر........ط_سادات حسینی
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
در این هنگام آن مرد قبر کن، به شکل جوانی زیبا درآمد، جوانی زیبا و آشنا که کسی جز ملک الموت نبود و با
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_نود_نه🎬:
یوشع در نود سالگی جانشین موسی شد، کمکم نسل قدیم بنی اسراییل همان ها که بت پرستی فرعونیان را دیده بودند و تجملات مصریان بر ذائقه ی بدنشان خوش نشسته بود، آنها که تمرد می کردند از اوامر پروردگار و در کنارش آن کودکان نامشروعی که زمانی در بنی اسراییل به دنیا امدند همه و همه دارفانی را وداع کردند و تمام نسل قبل از بین رفته بودند و همه قوم از نسل جدید، متولدین و بزرگ شدگان تیه بودند.
تنها یوشع و کالب از نسل قبل بودند که تمام وقایع از مصر تا تیه را به نسل جدید منتقل کرده بودند. فرصت تربیتی فوق العاده ای در اختیار یوشع بود که این نسل از ابتدای رشدشان نزد انبیاء بزرگ شوند و تمام عهد و میثاقها را بپذیرند و به آن پایبند باشند.
واین اراده ی خداوند بود تا نسل سرکش از بین بروند و نسلی مؤمن پا به دنیا نهند تا برنامه های خداوند را به پیش ببرند، آری صبر خداوند زیاد است و اگر ما در این زمان امر ظهور را وانهیم و امام زمانمان را فراموش کنیم، دیری نمی پاید که ما هم دچار تیه می شویم و خداوند امام زمانش را نگه می دارد تا نسلی در خور سربازی او روی زمین پا بگیرد
در زمان یوشع بزرگترین کاری که نسل قبل موفق به انجام آن نشد ورود مومنانه به ارض مقدس بود که سرانجام باید انجام می شد و حتما به صورت جمعی و قومی باید این اتفاق می افتاد، این نسل فرصت مغتنمی داشت که شانس خودش را برای ورود مؤمنانه به ارض مقدس امتحان کنند.
دو اتفاق این ورود را برای بنی اسرائیل در دسترس قرار داد.
اول این که امپراطوری مصر تحت
فرمانروایی آمن هوتپ سوم در حال زوال و فروپاشی بود و کنعان و فلسطین نیز در حالت آشوب و ناپایداری بودند، شاهان دست نشانده آمن هوتپ به طور پنهانی با مهاجمان از شمال و شرق در ارتباط بودند و این برای بنی اسرائیل سخت کوش و صحرانشین که عمری برای چنین زمانی تعلیم دیده بودند، لحظه بسیار مناسبی بود که وارد شوند و سرزمین موعود را به تصرف در بیاورند.
دوم این که از بنی اسرائیل نسل جوان و مومنی به وجود آمده بود که تجربه مصر، بت پرستی و لذت های خاصی که در مصر بود را در خاطر نداشتند و افراد سختی کشیده ای بودند. پس خودشان نزد یوشع و کالب آمدند و آمادگی خود را برای ورود به ارض مقدس اظهار کردند. آن ها میخواستند کار ناتمام نسل قبل را تمام و کوتاهی آن ها را جبران کنند.
جوانان بنی اسراییل به صورت خود جوش گروه گروه به خیمگاه میعاد وارد می شدند و برای وارد شدن به ارض مقدس اظهار آمادگی می کردند و یوشع هم همچون موسی از آن ها پیمان گرفت که فرماندهی او را بپذیرند، عهدهایشان را تجدید کنند و آماده ورود به ارض مقدس شوند، همانا که عهد همان عهد قبل بود و باید نسل جدید بنی اسراییل هم برتری محمد و آل و اصحاب او را به تمامی میپذیرفتند.
بعد از این بیعت، اعلام آمادگی و آرایش نیرو بلافاصله و در چشم بهم زدنی عصر حیرت و سرگشتگی تمام شد و ناگاه «تیه» به پایان رسید، گویا که آنان در خواب بودند و الان چشم گشوده بودند و تا چشم گشودند خودشان را در آستانه ورود به ارض مقدس و در مقابل دروازهه ی اریحا یافتند.
شور و شوقی در بین همه افتاده بود و حکم خداوند بود که همه با هم می بایست به ارض مقدس داخل شوند و این ورود یک ورود همگانی و البته مؤمنانه بود و خداوند شرطی را برای ورود از دروازه ای که چون نور میدرخشید، گذاشته بود که هر کس این شرط را نمی پذیرفت نمی توانست از آن دروازه عبور کند
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_نود_نه🎬: یوشع در نود سالگی جانشین موسی شد، کمکم نسل قدیم
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد🎬:
دروازه ای نورانی و عظیم باز شده بود، دروازه ای که یک طرف آن بیابان«تیه» بود و طرف دیگرش ورود به اریحا
یعنی برای عبور از تیه، می بایست از این دروازه بگذرند که در قران و روایات از آن به «باب حطه» یاد شده است.
یوشع امر خداوند را به بنی اسرائیل گفت و بر بالای بلندی قرار گرفت و فرمود: ای بنی اسرائیل! مژده باد بر شما که تیه و سرگردانی تمام شد، اینک این دروازه ی نورانی که در پیش رو دارید، راهی ست برای عبور از تیه و ورود به ارض مقدس، بدانید و آگاه باشید که خداوند امر کرده خروج از تیه و ورود به ارض مقدس باید جمعی و مؤمنانه باشد، یعنی همه ی بنی اسرائیل با همراهی هم از این دروازه خارج می شوند و باید همگی ابتدا قبل از خروج از تیه، در کنار دروازه به سجده بیافتید و مدح محمد و علی را بگویید و سپس با خشوع وارد ارض مقدس شوید که وعده ی خداست هر کس اینگونه وارد ارض مقدس شود خداوند به حرمت محمد و آلش گناهان او را می بخشد.
بی شک هیچ امر خداوند لغو و بیهوده نیست و حتما برای این سجده کردن دلیلی وجود دارد و وقتی تاریخ را کنکاش می کنیم و روایات اهل بیت را بررسی می کنیم، می بینیم که طبق روایت از جانب معصومین، خدواند متعال قبل از ورود از دورازه طلایی باب حطه ، دو طرف این دروازه تمثال هایی از صورتهای حضرت محمد و جانشین برحقش حضرت علی قرار داده بود و به کل بنی اسرائیل کوچک و بزرگ و خورد و کلان امر کرد به آن ها سجده کنید برای تعظیم آن مثالها، و تازه کنید بر خود بیعت ایشان و محبت به آنها را و به یاد آورید عهد و پیمان ولایت و اعتقاد به فضیلت محمد و آل محمد صل الله علیه واله را که در این دوره چندین بار از آنها اخذ کرده است و در واقع گرفتن عهد دوباره و تجدید پیمان برای ورود به ارض مقدس است.
طبق آیات قرآن این سجده و خضوع در برابر کلمات و تمثالها را باید به لفظ به زبان بیاورندیعنی هم عملی انجام دهند و هم زبانی اقرار کنند که: این
تعظیم ما به دستور خدا برای تعظیم مثال محمد و آل محمد و اعتقاد ما به ولایت محمد و علی ست.
در نتیجه این تعظیم و اقرار به ولایت و محبت محمد و آل محمد، خداوند گناهان آن ها را محو میکند و آنها پاک و طاهر به ارض مقدس وارد میشوند.
در واقع اظهار محبت به آل طه و اعتقاد به ولایت ایشان رمز عبور از دورازه طلایی است.
و شما که با داستان روایت انسان همراه بودید خوب می دانید که این سجده اولین سجده بر تمثال نیست.
اگر به ابتدای داستان برگردیم می بینید که ابتدا این سجده توسط ملائکه به حضرت آدم بود به دلیل این که مقدر خداوند بود که از آدم کلماتی متولد میشود و الان این سجده توسط بنی اسرائیل به خود کلمات است و این نشان دهنده ارتقاء رتبه بشر در بندگی خداست و امکان تجلی کلمات برای او بیشتر شده است.
اثر این سجده هم بخشیده شدن گناهان است هرچند که نسل جدید هنوز مرتکب خطا و گناهی نشده اند ولی با توجه به گناهان تمدنی که پدرانشان مرتکب شده بودند در صورت انجام این مأموریت گناه نسلهای پیشین آنها که در انجام مسئولیت هایشان سستی کرده بودند نیز بخشیده می شود
زیرا لازمه ورود، ورود محسنانه است و با طهارت باید انجام شود تا بتوانند به واسطه این طهارت اقامه و حکومت دینی ایجاد کنند. این اتفاق در صورت وقوع مهم ترین اتفاق بنی اسرائیل به حساب می آید.
حالا پس از فرود آمدن امر الهی برخلاف انتظار از نسل جدید حلال زاده بنی اسرائیل که با تربیت دینی و انقلابی قد کشیده بودند و نه بت پرستی دیده بودند و نه سمت آن رفته بودند اما...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد🎬: دروازه ای نورانی و عظیم باز شده بود، دروازه ای که یک طرف
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_یک🎬:
اما انگار لجاجت مانند ویروسی در درون برخی افراد قبایل بنی اسراییل نهادینه شده بود.
آنان حاضر نبودند در مقابل تمثال محمد صل الله علیه واله و علی علیه السلام سجده کنند، چرا که آنان هم خود را برتر می دانستند.
خداوند به انان دستور داده بود که به کلمات مقدس سجده کنند و این سجده را به زبان هم بیاورند و اقرار به ولایت کلمات مقدس نمایند و از دروازه ی طلایی بگذرند.
اما افرادی ازبنی اسرائیل نه تنها سجده نکردند و با زبان هم اقرار به ولایت محمد و آل او ننمودند بلکه بدتر از آن عمل کردند و به شکل توهین آمیزی در حالیکه پشتشان را به دروازه طلایی کرده بودند مسخره کنان می گفتند: گندم سرخی که ما قوت خود کنیم، نزد ما محبوب تر است از سجده بر کلماتی که هنوز ندیده ایم و می گویند برترین مخلوقات هستند.
این اقدام لجوجانه و از سر تکبر نسل جدید بنی اسرائیل از نظر الهی با اقدام کفر آمیز فرعون تفاوتی ندارد؛ طغیان فرعون از جهت کفر بود و طغیان اینان از جهت معنوی در نتیجه عذاب آن ها نزد پروردگار حتی سخت تر از فرعون نیز خواهد بود، زیرا حجت به طور کامل بر آنها تمام شده بود و آنان سرنوشت پدرانشان را در اثر لجاجت دیده بودند و داعیه ی خدا پرستی داشتند اما اینک به راه ابلیس می رفتند.
در این هنگام بود که خداوند مقدر کرد تا عذاب رجز بر آنها نازل شود و در عرض یک روز صد و بیست هزار نفر از آنها هلاک شدند، هلاکتی که در ظاهر به نام طاعون بود و در حقیقت قهر و غضب الهی بود.
تنها کسانی از بنی اسرائیل باقی ماندند که یا در آینده موفق به توبه میشدند و یا از سلب آنها افرادی متولد می شدند که به نبوت حضرت محمدص و ولایت امیرالمومنین علیه السلام اعتقاد و ایمان داشتند.
در واقع پاکسازی قومی توسط خداوند انجام شد و سجده بر کلمات مانند کشتی نوح عمل کرد و هرکسی که به کلمات سجده نکرد و بی احترامی نمود از میان رفت و گویا این غربال خداوند بود و مقدر است که این غربال الهی در هر عصر و زمانی به راه باشد و بی شک در زمان ما هم هست و این حدیث امام معصوم است که مومنین در آخرالزمان غربال می شوند و غربال میشوند تا دانه درشت ها و مخلص ترین ها برای یاری آخرین نواده از نسل کلمات مقدس برجا بمانند.
حالا بنی اسرائیل غربال شد و هر کس که اقرار به ولایت محمد و علی و اولادش کرد و از این کلمات مقدس یاری خواست، نجات یافت و از دروازه ی طلایی که خروج از تیه بود، خارج شد.
حالا پیش رویشان دژ مستحکم اریحا بود که یوشع به کمک مومنین می بایست این دژ را تسخیر نماید، زیرا مردم این سرزمین سالیان درازی بود که یاغی شده بودند و گردن به امر ابلیس نهاده بودند، حالا می بایست آنجا نیز پاکسازی شود تا حکومتی الهی برپا گردد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
✍به مانند پیامبران
(کمی طولانیست ولی ارزش مطالعه را دارد)
مدل تربیتی و مدیریتی رهبر انقلاب، شباهت زیادی به روش انبیا دارد. انبیا وقتی با مردم دوران خود روبهرو میشدند، باطلِ رایج را نادیده نمیگرفتند؛ بلکه به آن نزدیک میشدند، آن را بررسی و نقد میکردند و بعد، حق را آشکار میکردند. مثل حضرت ابراهیم (ع) که در زمانهی خورشیدپرستی، ستارهپرستی و ماهپرستی زندگی میکرد.
او قدم به قدم با مردم پیش میآمد؛ ابتدا همان خورشید و ماه و ستاره را بهانهی گفتگو قرار داد، اما در نهایت با منطق و صبر نشان داد که اینها نمیتوانند معبود حقیقی باشند، و به این ترتیب راه را برای پذیرش خدای واحد باز کرد.
✅رهبر انقلاب هم در موضوعات اجتماعی و سیاسی همین الگو را دنبال میکنند. یکی از نمونههای روشن، بحث «مذاکره با آمریکا» است. موضع ایشان از ابتدای رهبری تاکنون روشن بوده:
🔻آمریکا قابل اعتماد نیست.
🔻مذاکره با او نفعی ندارد.
👈اما در مقاطعی خاص، با شروطی مشخص، اجازه مذاکره داده میشود تا تجربهای عینی برای مردم و نخبگان شکل بگیرد.
به بیانی دیگر، اجازه داده میشود تا در میدان عمل، بطلان ادعای مذاکره با آمریکا آشکار شود.
👈نمونهاش برجام بود؛ یک تجربهی تاریخی که نشان داد حتی با بیشترین انعطاف ایران، باز هم آمریکا به تعهداتش پایبند نمیماند. این همان روش «تربیت تجربی» است؛ یعنی مردم و مسئولان نه فقط با سخنرانی، بلکه با لمس واقعیت، به حقیقت برسند.
در ماجرای جنگ ۱۲ روزهی اخیر هم همین منطق دیده شد.
در حالیکه رهبر انقلاب مذاکرهی مستقیم با آمریکا را «غیرشرافتمندانه» خوانده بودند، اما اجازهی مذاکرات غیرمستقیم داده شد.
چرا؟ چون این مسیر میتواند هم کارکرد دیپلماتیک محدود خود را داشته باشد، هم در نهایت برای همه روشن کند که حتی در چنین شرایطی، آمریکا چیزی جز زیادهخواهی و بدعهدی ندارد.
به بیان ساده، رهبر انقلاب مذاکره را نه بهعنوان یک «راهحل»، بلکه بهعنوان یک «فرصت برای آشکار شدن حقیقت» میبینند. درست مثل همان منطق پیامبرانه: نزدیک شدن به اندیشههای رایج، نقد آنها از درون، و در نهایت، تثبیت حقیقت در ذهن جامعه.
↙️اما چند نکته جدی دیگر هم وجود دارد:
اول آنکه پس از این تربیت اجتماعی و روشن شدن ابعاد عدم انتفاع مذاکرات، رهبری باب هر نوع گفتگو و مذاکره را با دولت کنونی آمریکا بستند و آینده ای ۲۰ یا ۳۰ ساله را برای تغییر رویکرد موجود و حاکم بر آمریکا متصور شدند که اگر این وضعیت عوض شد شاید مجددا باب گفتگویی را بتوان باز کرد.
دوم، معظم له با ظرافت دقیقی، بحث ایجاد دوقطبی مذاکره و عدم مذاکره در کشور را مسدود کردند و با تحلیلی روان از شرایط حال حاضر کشور و تبیین منطقی گفتمان حاکم بر دولت آمریکا، استدلالاً، مباحث مربوط به این موضوع را نیز برای همیشه در کشور بستند.
سوم.
پاسخ قاطع معظم له به فشار جریان موسوم به سوپرانقلابی بود که مدتها با فشار رسانهای در پی تحمیل خواستهشان در تغییر فتوای رهبری در حرمت دستیابی به سلاح هستهای بود که مجددا با منطقی روشن و البته محکم این نوع فشارها را هم منکوب کردند.
✅✅خلاصه کلام اینکه:
این رهبر حکیم، تحمیل ناپذیرند...
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_یک🎬: اما انگار لجاجت مانند ویروسی در درون برخی افراد قبایل
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_دو🎬:
لشکریان بنی اسراییل به سرفرماندهی یوشع دور تا دور دژ مستحکم اریحا را گرفتند، انها می بایست آرایش نظامی لازم را انجام می دادند و با نقشه ای حساب شده به پیش می رفتند و بی شک یاری خداوند هم شامل حالشان می شد و اولین دژ از ارض مقدس را تسخیر می کردند.
خبر حمله ی قریب الوقوع بنی اسراییل به حاکم شهر اریحا که فردی مستکبر و مفسد بود رسید، او باید کاری می کرد، چون آوازه ی بنی اسرائیل و امدادهای غیبی که به آنها رسیده بود در همه جا پیچیده بود و کمتر کسی بود که این معجزات به گوشش نخورده باشد و هر کسی از شنیدن این تعاریف ترس در دلش می افتاد.
حاکم اریحا با حالتی پریشان عرض تالارش را بی هدف می پیمود و سخت در فکر بود که چگونه و با چه نیرویی جلوی بنی اسرائیل بیاستد.
در این هنگام وزیر او که گوشه ی تالار ایستاده بود و حرکات حاکم را تعقیب می کرد گلویی صاف نمود و گفت: جناب حاکم! من دلیل نگرانی شما را نمی دانم، می گویند بنی اسراییل می خواهد به شهر ما حمله کند، خوب بکند، ما که از این جنگ ها کم نداشتیم، ما با وجود سربازان ورزیده که فنون نظامی را به کمال میدانند در مقابل این بیابان گردهای بنی اسرائیل سر فرو نخواهیم آورد.
حاکم روبه روی وزیرش ایستاد و گفت: تو چه میفهمی که من از چه بابت نگرانم...می گویی سربازان ورزیده داریم، آیا سربازان ما از سربازان فرعون ورزیده ترند؟! آیا امکانات جنگی ما از امگانات فرماندهی مصر بزرگ بیشتر است؟! مگر نشنیدی که چندین سال پیش چگونه فرعون و لشکر عظیمش را دریا بلعید؟!
آیا این کار را به طریق دیگری نمی توانند با ما بکنند؟! نیروی آنها در قدرت معنویشان است چرا این را نمی فهمی و اینقدر ساده انگارانه به موضوع نگاه می کنی، من مطمئنم اگر با این گروه رودر رو شویم همان بلایی که سر فرعون آمد، صد برابر بدتر سر ما خواهد آمد.
وزیر که انگار درستی حرفهای حاکم را تصدیق میکرد سری تکان داد و اندکی به فکر فرو رفت و یکباره گفت: یافتم...یافتم...
حاکم ابروهایش را در هم کشید و گفت: باز چه می گویی؟
وزیر لبخندی زد و گفت: شما از قدرت معنوی اینها حرف می زنید، پس ما باید با نیرویی معنوی در مقابل آنها بایستیم و چه نیرویی بالاتر از بلعم باعورا...
حاکم قدمی به تختش نزدیک شد و گفت: آن مرد مستجاب الدعوه را می گویی؟! آن را که ما به بیرون شهر راندیم و کنج عزلت گزیده است.
وزیر سری تکان داد و گفت: اشکال نداره، از او دلجویی می کنیم و انقدر اصرار می کنیم تا تطمیع شود.
حاکم گفت: مثلا بلعم به تنهایی چه کند؟!
وزیر گفت: همان کاری که موسی با عصایش بر سر نیل آورد، بلعم هم با دعایش بر سر بنی اسراییل می آورد.
شنیده ام که او سالها ریاضت کشیده و مدتها عبادت خدای نادیده را نموده و مردم می گویند او نامی از نام های خداوند که اسم اعظم است را می داند که با توسل به ان نام هر دعایی که کند مستجاب می شود، باید به او بگوییم تا دعا کند و بلایی از آسمان بر سر بنی اسرائیل نازل شود تا آنها هنوز به اریحا وارد نشده، کن فیکون شوند.
حاکم نیشخندی زد و گفت: آفرین! بگویید بلعم را به اینجا بیاورند.
وزیر که بسیار تیز بین بود گفت: نه اینگونه درست نیست، شما باید شخصا به نزد او بروید و از او دلجویی کنید و سپس خواسته تان را مطرح نمایید، در مقابل مردان با ایمان باید خضوع به خرج داد سرورم!
حاکم سری تکان داد و گفت: پس سور و سات رفتن فراهم کنید چون باید هر چه زودتر با بلعم دیدار کنم.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_دو🎬: لشکریان بنی اسراییل به سرفرماندهی یوشع دور تا دور دژ
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_سه🎬:
حاکم شهر اریحا با کبکبه و دبدبه ی بسیار به سمت مکانی رفت که بلعم باعورا در آنجا ساکن شده بود.
قاصدان حاکم، خبر ورود او را به اقامتگاه بلعم دادند و بلعم که مردی مؤمن بود و روزگار را در عبادت خداوند می گذراند، بدون کوچکترین توجهی به این مطلب، به عبادتش مشغول بود.
حاکم وارد اتاق بلعم شد و نگاهی به اطراف کرد و همانطور که گلویش را صاف می کرد تا بلعم متوجه حضور او شود گفت: این مکان در حد شأن یک مرد پرهیزگار نیست، دستور می دهم خانه ای در خور تو برایت فراهم کنند.
بلعم سرش را به سمت او گردانید و گفت: فراموش کردید که خودتان مرا به این مکان تبعید نمودید آنهم به خاطر اینکه من خدای یکتای نادیده را می پرستیدم و شما هم بت های ساخته دست خودتان را...
حاکم قدمی به بلعم نزدیک شد و گفت: انسان گاهی اشتباه می کند و گاهی هم فراموش می کند.
اینک شما مرا به همان خدای نادیده ات ببخش، شنیده ام که در مرام شما این است که از خطای دیگران به خاطر بزرگواری ات در میگذری، پس برای ما هم چنین کن.
بلعم به سمت حاکم گشت و به او اشاره کرد وگفت: تو را بخشیدم، حالا چه شده که به اینجا آمدی؟!
حاکم مانند آدم عادی روی زمین نشست چون اینک مجبور بود چنین کند تا بتواند بلعم را با خود همراه کند و سپس گفت: شاید خبرها به تو رسیده باشد، عده ای طغیان گر شهر اریحا را محاصره کرده اند و عنقریب است تا به اینجا حمله کنند، ما از تو می خواهیم شما که مستجاب الدعوه هستی اینبار دعایی در حق این دشمنان بکن و از خدایت بخواه تا آنها را همان بیرون دروازه های شهر زمین گیر و نابود سازد، اگر تو چنین کنی، ما هم این محبتت را جبران می کنیم و هرآنچه که تو بخواهی همان خواهد شد.
بلعم نگاهی از زیر چشم به حاکم کرد و گفت: چرا سخن لغو میزنی؟! من خوب می دانم آنان که پشت دروازه های اریحا اردو زده اند از مؤمنان هستند، انها همان خدایی را می پرستند که من می پرستم و قصدشان نابودی نظام سلطه و ظلم شماست و می خواهند مردم این دیار را با خدای یکتا آشنا کنند، پس آنها در عقیده به من نزدیکند و بلعم هیچ وقت برای نزدیکانش دعای نابودی و نفرین نخواهد کرد.
حاکم بار دیگر به سخن درآمد، او می خواست تمام تلاشش را کند تا بلعم را به نوعی وادار نماید تا بنی اسراییل را نفرین کند، اما بلعم قاطعانه، خواسته ی حاکم را رد کرد.
در این لحظه، وزیر که شاهد این گفتگو بود جلو آمد و چیزی در گوش حاکم زمزمه کرد، حاکم از جا برخواست و همانطور که خاک لباسش را می تکاند گفت: من میروم، تو فکرهایت را بکن و خیلی زود به من جواب بده.
حاکم این را گفت و بدون آنکه منتظر جواب بلعم شود از خانه او بیرون آمد.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨