#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
در این هنگام آن مرد قبر کن، به شکل جوانی زیبا درآمد، جوانی زیبا و آشنا که کسی جز ملک الموت نبود و با
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_نود_نه🎬:
یوشع در نود سالگی جانشین موسی شد، کمکم نسل قدیم بنی اسراییل همان ها که بت پرستی فرعونیان را دیده بودند و تجملات مصریان بر ذائقه ی بدنشان خوش نشسته بود، آنها که تمرد می کردند از اوامر پروردگار و در کنارش آن کودکان نامشروعی که زمانی در بنی اسراییل به دنیا امدند همه و همه دارفانی را وداع کردند و تمام نسل قبل از بین رفته بودند و همه قوم از نسل جدید، متولدین و بزرگ شدگان تیه بودند.
تنها یوشع و کالب از نسل قبل بودند که تمام وقایع از مصر تا تیه را به نسل جدید منتقل کرده بودند. فرصت تربیتی فوق العاده ای در اختیار یوشع بود که این نسل از ابتدای رشدشان نزد انبیاء بزرگ شوند و تمام عهد و میثاقها را بپذیرند و به آن پایبند باشند.
واین اراده ی خداوند بود تا نسل سرکش از بین بروند و نسلی مؤمن پا به دنیا نهند تا برنامه های خداوند را به پیش ببرند، آری صبر خداوند زیاد است و اگر ما در این زمان امر ظهور را وانهیم و امام زمانمان را فراموش کنیم، دیری نمی پاید که ما هم دچار تیه می شویم و خداوند امام زمانش را نگه می دارد تا نسلی در خور سربازی او روی زمین پا بگیرد
در زمان یوشع بزرگترین کاری که نسل قبل موفق به انجام آن نشد ورود مومنانه به ارض مقدس بود که سرانجام باید انجام می شد و حتما به صورت جمعی و قومی باید این اتفاق می افتاد، این نسل فرصت مغتنمی داشت که شانس خودش را برای ورود مؤمنانه به ارض مقدس امتحان کنند.
دو اتفاق این ورود را برای بنی اسرائیل در دسترس قرار داد.
اول این که امپراطوری مصر تحت
فرمانروایی آمن هوتپ سوم در حال زوال و فروپاشی بود و کنعان و فلسطین نیز در حالت آشوب و ناپایداری بودند، شاهان دست نشانده آمن هوتپ به طور پنهانی با مهاجمان از شمال و شرق در ارتباط بودند و این برای بنی اسرائیل سخت کوش و صحرانشین که عمری برای چنین زمانی تعلیم دیده بودند، لحظه بسیار مناسبی بود که وارد شوند و سرزمین موعود را به تصرف در بیاورند.
دوم این که از بنی اسرائیل نسل جوان و مومنی به وجود آمده بود که تجربه مصر، بت پرستی و لذت های خاصی که در مصر بود را در خاطر نداشتند و افراد سختی کشیده ای بودند. پس خودشان نزد یوشع و کالب آمدند و آمادگی خود را برای ورود به ارض مقدس اظهار کردند. آن ها میخواستند کار ناتمام نسل قبل را تمام و کوتاهی آن ها را جبران کنند.
جوانان بنی اسراییل به صورت خود جوش گروه گروه به خیمگاه میعاد وارد می شدند و برای وارد شدن به ارض مقدس اظهار آمادگی می کردند و یوشع هم همچون موسی از آن ها پیمان گرفت که فرماندهی او را بپذیرند، عهدهایشان را تجدید کنند و آماده ورود به ارض مقدس شوند، همانا که عهد همان عهد قبل بود و باید نسل جدید بنی اسراییل هم برتری محمد و آل و اصحاب او را به تمامی میپذیرفتند.
بعد از این بیعت، اعلام آمادگی و آرایش نیرو بلافاصله و در چشم بهم زدنی عصر حیرت و سرگشتگی تمام شد و ناگاه «تیه» به پایان رسید، گویا که آنان در خواب بودند و الان چشم گشوده بودند و تا چشم گشودند خودشان را در آستانه ورود به ارض مقدس و در مقابل دروازهه ی اریحا یافتند.
شور و شوقی در بین همه افتاده بود و حکم خداوند بود که همه با هم می بایست به ارض مقدس داخل شوند و این ورود یک ورود همگانی و البته مؤمنانه بود و خداوند شرطی را برای ورود از دروازه ای که چون نور میدرخشید، گذاشته بود که هر کس این شرط را نمی پذیرفت نمی توانست از آن دروازه عبور کند
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_نود_نه🎬: یوشع در نود سالگی جانشین موسی شد، کمکم نسل قدیم
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد🎬:
دروازه ای نورانی و عظیم باز شده بود، دروازه ای که یک طرف آن بیابان«تیه» بود و طرف دیگرش ورود به اریحا
یعنی برای عبور از تیه، می بایست از این دروازه بگذرند که در قران و روایات از آن به «باب حطه» یاد شده است.
یوشع امر خداوند را به بنی اسرائیل گفت و بر بالای بلندی قرار گرفت و فرمود: ای بنی اسرائیل! مژده باد بر شما که تیه و سرگردانی تمام شد، اینک این دروازه ی نورانی که در پیش رو دارید، راهی ست برای عبور از تیه و ورود به ارض مقدس، بدانید و آگاه باشید که خداوند امر کرده خروج از تیه و ورود به ارض مقدس باید جمعی و مؤمنانه باشد، یعنی همه ی بنی اسرائیل با همراهی هم از این دروازه خارج می شوند و باید همگی ابتدا قبل از خروج از تیه، در کنار دروازه به سجده بیافتید و مدح محمد و علی را بگویید و سپس با خشوع وارد ارض مقدس شوید که وعده ی خداست هر کس اینگونه وارد ارض مقدس شود خداوند به حرمت محمد و آلش گناهان او را می بخشد.
بی شک هیچ امر خداوند لغو و بیهوده نیست و حتما برای این سجده کردن دلیلی وجود دارد و وقتی تاریخ را کنکاش می کنیم و روایات اهل بیت را بررسی می کنیم، می بینیم که طبق روایت از جانب معصومین، خدواند متعال قبل از ورود از دورازه طلایی باب حطه ، دو طرف این دروازه تمثال هایی از صورتهای حضرت محمد و جانشین برحقش حضرت علی قرار داده بود و به کل بنی اسرائیل کوچک و بزرگ و خورد و کلان امر کرد به آن ها سجده کنید برای تعظیم آن مثالها، و تازه کنید بر خود بیعت ایشان و محبت به آنها را و به یاد آورید عهد و پیمان ولایت و اعتقاد به فضیلت محمد و آل محمد صل الله علیه واله را که در این دوره چندین بار از آنها اخذ کرده است و در واقع گرفتن عهد دوباره و تجدید پیمان برای ورود به ارض مقدس است.
طبق آیات قرآن این سجده و خضوع در برابر کلمات و تمثالها را باید به لفظ به زبان بیاورندیعنی هم عملی انجام دهند و هم زبانی اقرار کنند که: این
تعظیم ما به دستور خدا برای تعظیم مثال محمد و آل محمد و اعتقاد ما به ولایت محمد و علی ست.
در نتیجه این تعظیم و اقرار به ولایت و محبت محمد و آل محمد، خداوند گناهان آن ها را محو میکند و آنها پاک و طاهر به ارض مقدس وارد میشوند.
در واقع اظهار محبت به آل طه و اعتقاد به ولایت ایشان رمز عبور از دورازه طلایی است.
و شما که با داستان روایت انسان همراه بودید خوب می دانید که این سجده اولین سجده بر تمثال نیست.
اگر به ابتدای داستان برگردیم می بینید که ابتدا این سجده توسط ملائکه به حضرت آدم بود به دلیل این که مقدر خداوند بود که از آدم کلماتی متولد میشود و الان این سجده توسط بنی اسرائیل به خود کلمات است و این نشان دهنده ارتقاء رتبه بشر در بندگی خداست و امکان تجلی کلمات برای او بیشتر شده است.
اثر این سجده هم بخشیده شدن گناهان است هرچند که نسل جدید هنوز مرتکب خطا و گناهی نشده اند ولی با توجه به گناهان تمدنی که پدرانشان مرتکب شده بودند در صورت انجام این مأموریت گناه نسلهای پیشین آنها که در انجام مسئولیت هایشان سستی کرده بودند نیز بخشیده می شود
زیرا لازمه ورود، ورود محسنانه است و با طهارت باید انجام شود تا بتوانند به واسطه این طهارت اقامه و حکومت دینی ایجاد کنند. این اتفاق در صورت وقوع مهم ترین اتفاق بنی اسرائیل به حساب می آید.
حالا پس از فرود آمدن امر الهی برخلاف انتظار از نسل جدید حلال زاده بنی اسرائیل که با تربیت دینی و انقلابی قد کشیده بودند و نه بت پرستی دیده بودند و نه سمت آن رفته بودند اما...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد🎬: دروازه ای نورانی و عظیم باز شده بود، دروازه ای که یک طرف
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_یک🎬:
اما انگار لجاجت مانند ویروسی در درون برخی افراد قبایل بنی اسراییل نهادینه شده بود.
آنان حاضر نبودند در مقابل تمثال محمد صل الله علیه واله و علی علیه السلام سجده کنند، چرا که آنان هم خود را برتر می دانستند.
خداوند به انان دستور داده بود که به کلمات مقدس سجده کنند و این سجده را به زبان هم بیاورند و اقرار به ولایت کلمات مقدس نمایند و از دروازه ی طلایی بگذرند.
اما افرادی ازبنی اسرائیل نه تنها سجده نکردند و با زبان هم اقرار به ولایت محمد و آل او ننمودند بلکه بدتر از آن عمل کردند و به شکل توهین آمیزی در حالیکه پشتشان را به دروازه طلایی کرده بودند مسخره کنان می گفتند: گندم سرخی که ما قوت خود کنیم، نزد ما محبوب تر است از سجده بر کلماتی که هنوز ندیده ایم و می گویند برترین مخلوقات هستند.
این اقدام لجوجانه و از سر تکبر نسل جدید بنی اسرائیل از نظر الهی با اقدام کفر آمیز فرعون تفاوتی ندارد؛ طغیان فرعون از جهت کفر بود و طغیان اینان از جهت معنوی در نتیجه عذاب آن ها نزد پروردگار حتی سخت تر از فرعون نیز خواهد بود، زیرا حجت به طور کامل بر آنها تمام شده بود و آنان سرنوشت پدرانشان را در اثر لجاجت دیده بودند و داعیه ی خدا پرستی داشتند اما اینک به راه ابلیس می رفتند.
در این هنگام بود که خداوند مقدر کرد تا عذاب رجز بر آنها نازل شود و در عرض یک روز صد و بیست هزار نفر از آنها هلاک شدند، هلاکتی که در ظاهر به نام طاعون بود و در حقیقت قهر و غضب الهی بود.
تنها کسانی از بنی اسرائیل باقی ماندند که یا در آینده موفق به توبه میشدند و یا از سلب آنها افرادی متولد می شدند که به نبوت حضرت محمدص و ولایت امیرالمومنین علیه السلام اعتقاد و ایمان داشتند.
در واقع پاکسازی قومی توسط خداوند انجام شد و سجده بر کلمات مانند کشتی نوح عمل کرد و هرکسی که به کلمات سجده نکرد و بی احترامی نمود از میان رفت و گویا این غربال خداوند بود و مقدر است که این غربال الهی در هر عصر و زمانی به راه باشد و بی شک در زمان ما هم هست و این حدیث امام معصوم است که مومنین در آخرالزمان غربال می شوند و غربال میشوند تا دانه درشت ها و مخلص ترین ها برای یاری آخرین نواده از نسل کلمات مقدس برجا بمانند.
حالا بنی اسرائیل غربال شد و هر کس که اقرار به ولایت محمد و علی و اولادش کرد و از این کلمات مقدس یاری خواست، نجات یافت و از دروازه ی طلایی که خروج از تیه بود، خارج شد.
حالا پیش رویشان دژ مستحکم اریحا بود که یوشع به کمک مومنین می بایست این دژ را تسخیر نماید، زیرا مردم این سرزمین سالیان درازی بود که یاغی شده بودند و گردن به امر ابلیس نهاده بودند، حالا می بایست آنجا نیز پاکسازی شود تا حکومتی الهی برپا گردد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
✍به مانند پیامبران
(کمی طولانیست ولی ارزش مطالعه را دارد)
مدل تربیتی و مدیریتی رهبر انقلاب، شباهت زیادی به روش انبیا دارد. انبیا وقتی با مردم دوران خود روبهرو میشدند، باطلِ رایج را نادیده نمیگرفتند؛ بلکه به آن نزدیک میشدند، آن را بررسی و نقد میکردند و بعد، حق را آشکار میکردند. مثل حضرت ابراهیم (ع) که در زمانهی خورشیدپرستی، ستارهپرستی و ماهپرستی زندگی میکرد.
او قدم به قدم با مردم پیش میآمد؛ ابتدا همان خورشید و ماه و ستاره را بهانهی گفتگو قرار داد، اما در نهایت با منطق و صبر نشان داد که اینها نمیتوانند معبود حقیقی باشند، و به این ترتیب راه را برای پذیرش خدای واحد باز کرد.
✅رهبر انقلاب هم در موضوعات اجتماعی و سیاسی همین الگو را دنبال میکنند. یکی از نمونههای روشن، بحث «مذاکره با آمریکا» است. موضع ایشان از ابتدای رهبری تاکنون روشن بوده:
🔻آمریکا قابل اعتماد نیست.
🔻مذاکره با او نفعی ندارد.
👈اما در مقاطعی خاص، با شروطی مشخص، اجازه مذاکره داده میشود تا تجربهای عینی برای مردم و نخبگان شکل بگیرد.
به بیانی دیگر، اجازه داده میشود تا در میدان عمل، بطلان ادعای مذاکره با آمریکا آشکار شود.
👈نمونهاش برجام بود؛ یک تجربهی تاریخی که نشان داد حتی با بیشترین انعطاف ایران، باز هم آمریکا به تعهداتش پایبند نمیماند. این همان روش «تربیت تجربی» است؛ یعنی مردم و مسئولان نه فقط با سخنرانی، بلکه با لمس واقعیت، به حقیقت برسند.
در ماجرای جنگ ۱۲ روزهی اخیر هم همین منطق دیده شد.
در حالیکه رهبر انقلاب مذاکرهی مستقیم با آمریکا را «غیرشرافتمندانه» خوانده بودند، اما اجازهی مذاکرات غیرمستقیم داده شد.
چرا؟ چون این مسیر میتواند هم کارکرد دیپلماتیک محدود خود را داشته باشد، هم در نهایت برای همه روشن کند که حتی در چنین شرایطی، آمریکا چیزی جز زیادهخواهی و بدعهدی ندارد.
به بیان ساده، رهبر انقلاب مذاکره را نه بهعنوان یک «راهحل»، بلکه بهعنوان یک «فرصت برای آشکار شدن حقیقت» میبینند. درست مثل همان منطق پیامبرانه: نزدیک شدن به اندیشههای رایج، نقد آنها از درون، و در نهایت، تثبیت حقیقت در ذهن جامعه.
↙️اما چند نکته جدی دیگر هم وجود دارد:
اول آنکه پس از این تربیت اجتماعی و روشن شدن ابعاد عدم انتفاع مذاکرات، رهبری باب هر نوع گفتگو و مذاکره را با دولت کنونی آمریکا بستند و آینده ای ۲۰ یا ۳۰ ساله را برای تغییر رویکرد موجود و حاکم بر آمریکا متصور شدند که اگر این وضعیت عوض شد شاید مجددا باب گفتگویی را بتوان باز کرد.
دوم، معظم له با ظرافت دقیقی، بحث ایجاد دوقطبی مذاکره و عدم مذاکره در کشور را مسدود کردند و با تحلیلی روان از شرایط حال حاضر کشور و تبیین منطقی گفتمان حاکم بر دولت آمریکا، استدلالاً، مباحث مربوط به این موضوع را نیز برای همیشه در کشور بستند.
سوم.
پاسخ قاطع معظم له به فشار جریان موسوم به سوپرانقلابی بود که مدتها با فشار رسانهای در پی تحمیل خواستهشان در تغییر فتوای رهبری در حرمت دستیابی به سلاح هستهای بود که مجددا با منطقی روشن و البته محکم این نوع فشارها را هم منکوب کردند.
✅✅خلاصه کلام اینکه:
این رهبر حکیم، تحمیل ناپذیرند...
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_یک🎬: اما انگار لجاجت مانند ویروسی در درون برخی افراد قبایل
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_دو🎬:
لشکریان بنی اسراییل به سرفرماندهی یوشع دور تا دور دژ مستحکم اریحا را گرفتند، انها می بایست آرایش نظامی لازم را انجام می دادند و با نقشه ای حساب شده به پیش می رفتند و بی شک یاری خداوند هم شامل حالشان می شد و اولین دژ از ارض مقدس را تسخیر می کردند.
خبر حمله ی قریب الوقوع بنی اسراییل به حاکم شهر اریحا که فردی مستکبر و مفسد بود رسید، او باید کاری می کرد، چون آوازه ی بنی اسرائیل و امدادهای غیبی که به آنها رسیده بود در همه جا پیچیده بود و کمتر کسی بود که این معجزات به گوشش نخورده باشد و هر کسی از شنیدن این تعاریف ترس در دلش می افتاد.
حاکم اریحا با حالتی پریشان عرض تالارش را بی هدف می پیمود و سخت در فکر بود که چگونه و با چه نیرویی جلوی بنی اسرائیل بیاستد.
در این هنگام وزیر او که گوشه ی تالار ایستاده بود و حرکات حاکم را تعقیب می کرد گلویی صاف نمود و گفت: جناب حاکم! من دلیل نگرانی شما را نمی دانم، می گویند بنی اسراییل می خواهد به شهر ما حمله کند، خوب بکند، ما که از این جنگ ها کم نداشتیم، ما با وجود سربازان ورزیده که فنون نظامی را به کمال میدانند در مقابل این بیابان گردهای بنی اسرائیل سر فرو نخواهیم آورد.
حاکم روبه روی وزیرش ایستاد و گفت: تو چه میفهمی که من از چه بابت نگرانم...می گویی سربازان ورزیده داریم، آیا سربازان ما از سربازان فرعون ورزیده ترند؟! آیا امکانات جنگی ما از امگانات فرماندهی مصر بزرگ بیشتر است؟! مگر نشنیدی که چندین سال پیش چگونه فرعون و لشکر عظیمش را دریا بلعید؟!
آیا این کار را به طریق دیگری نمی توانند با ما بکنند؟! نیروی آنها در قدرت معنویشان است چرا این را نمی فهمی و اینقدر ساده انگارانه به موضوع نگاه می کنی، من مطمئنم اگر با این گروه رودر رو شویم همان بلایی که سر فرعون آمد، صد برابر بدتر سر ما خواهد آمد.
وزیر که انگار درستی حرفهای حاکم را تصدیق میکرد سری تکان داد و اندکی به فکر فرو رفت و یکباره گفت: یافتم...یافتم...
حاکم ابروهایش را در هم کشید و گفت: باز چه می گویی؟
وزیر لبخندی زد و گفت: شما از قدرت معنوی اینها حرف می زنید، پس ما باید با نیرویی معنوی در مقابل آنها بایستیم و چه نیرویی بالاتر از بلعم باعورا...
حاکم قدمی به تختش نزدیک شد و گفت: آن مرد مستجاب الدعوه را می گویی؟! آن را که ما به بیرون شهر راندیم و کنج عزلت گزیده است.
وزیر سری تکان داد و گفت: اشکال نداره، از او دلجویی می کنیم و انقدر اصرار می کنیم تا تطمیع شود.
حاکم گفت: مثلا بلعم به تنهایی چه کند؟!
وزیر گفت: همان کاری که موسی با عصایش بر سر نیل آورد، بلعم هم با دعایش بر سر بنی اسراییل می آورد.
شنیده ام که او سالها ریاضت کشیده و مدتها عبادت خدای نادیده را نموده و مردم می گویند او نامی از نام های خداوند که اسم اعظم است را می داند که با توسل به ان نام هر دعایی که کند مستجاب می شود، باید به او بگوییم تا دعا کند و بلایی از آسمان بر سر بنی اسرائیل نازل شود تا آنها هنوز به اریحا وارد نشده، کن فیکون شوند.
حاکم نیشخندی زد و گفت: آفرین! بگویید بلعم را به اینجا بیاورند.
وزیر که بسیار تیز بین بود گفت: نه اینگونه درست نیست، شما باید شخصا به نزد او بروید و از او دلجویی کنید و سپس خواسته تان را مطرح نمایید، در مقابل مردان با ایمان باید خضوع به خرج داد سرورم!
حاکم سری تکان داد و گفت: پس سور و سات رفتن فراهم کنید چون باید هر چه زودتر با بلعم دیدار کنم.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_دو🎬: لشکریان بنی اسراییل به سرفرماندهی یوشع دور تا دور دژ
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_سه🎬:
حاکم شهر اریحا با کبکبه و دبدبه ی بسیار به سمت مکانی رفت که بلعم باعورا در آنجا ساکن شده بود.
قاصدان حاکم، خبر ورود او را به اقامتگاه بلعم دادند و بلعم که مردی مؤمن بود و روزگار را در عبادت خداوند می گذراند، بدون کوچکترین توجهی به این مطلب، به عبادتش مشغول بود.
حاکم وارد اتاق بلعم شد و نگاهی به اطراف کرد و همانطور که گلویش را صاف می کرد تا بلعم متوجه حضور او شود گفت: این مکان در حد شأن یک مرد پرهیزگار نیست، دستور می دهم خانه ای در خور تو برایت فراهم کنند.
بلعم سرش را به سمت او گردانید و گفت: فراموش کردید که خودتان مرا به این مکان تبعید نمودید آنهم به خاطر اینکه من خدای یکتای نادیده را می پرستیدم و شما هم بت های ساخته دست خودتان را...
حاکم قدمی به بلعم نزدیک شد و گفت: انسان گاهی اشتباه می کند و گاهی هم فراموش می کند.
اینک شما مرا به همان خدای نادیده ات ببخش، شنیده ام که در مرام شما این است که از خطای دیگران به خاطر بزرگواری ات در میگذری، پس برای ما هم چنین کن.
بلعم به سمت حاکم گشت و به او اشاره کرد وگفت: تو را بخشیدم، حالا چه شده که به اینجا آمدی؟!
حاکم مانند آدم عادی روی زمین نشست چون اینک مجبور بود چنین کند تا بتواند بلعم را با خود همراه کند و سپس گفت: شاید خبرها به تو رسیده باشد، عده ای طغیان گر شهر اریحا را محاصره کرده اند و عنقریب است تا به اینجا حمله کنند، ما از تو می خواهیم شما که مستجاب الدعوه هستی اینبار دعایی در حق این دشمنان بکن و از خدایت بخواه تا آنها را همان بیرون دروازه های شهر زمین گیر و نابود سازد، اگر تو چنین کنی، ما هم این محبتت را جبران می کنیم و هرآنچه که تو بخواهی همان خواهد شد.
بلعم نگاهی از زیر چشم به حاکم کرد و گفت: چرا سخن لغو میزنی؟! من خوب می دانم آنان که پشت دروازه های اریحا اردو زده اند از مؤمنان هستند، انها همان خدایی را می پرستند که من می پرستم و قصدشان نابودی نظام سلطه و ظلم شماست و می خواهند مردم این دیار را با خدای یکتا آشنا کنند، پس آنها در عقیده به من نزدیکند و بلعم هیچ وقت برای نزدیکانش دعای نابودی و نفرین نخواهد کرد.
حاکم بار دیگر به سخن درآمد، او می خواست تمام تلاشش را کند تا بلعم را به نوعی وادار نماید تا بنی اسراییل را نفرین کند، اما بلعم قاطعانه، خواسته ی حاکم را رد کرد.
در این لحظه، وزیر که شاهد این گفتگو بود جلو آمد و چیزی در گوش حاکم زمزمه کرد، حاکم از جا برخواست و همانطور که خاک لباسش را می تکاند گفت: من میروم، تو فکرهایت را بکن و خیلی زود به من جواب بده.
حاکم این را گفت و بدون آنکه منتظر جواب بلعم شود از خانه او بیرون آمد.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_سه🎬: حاکم شهر اریحا با کبکبه و دبدبه ی بسیار به سمت مکانی
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_چهار🎬:
در بین راه وزیر مدام در گوش حاکم پچپچ می کرد و به محض رسیدن حاکم شهر اریحا به قصرش، دستور داد عده ای با عزت و احترام به خانه ی بلعم بروند و اینبار همسر بلعم را به قصر بیاورند.
خیلی زود همسر بلعم که اصلا باور نمی کرد روزی چشم باز کند و خودش را در قصر حاکم ببیند، وارد تالار بزرگ قصر شد.
زن بیچاره که نمی دانست حاکم چه نقشه ای دارد با چشمانش در و دیوار پر از جلال و شکوه قصر را می نگرید و با خود می گفت: اینها زندگی می کنند و ما هم زندگی می کنیم و بی شک لذت زندگی را اینها درک می کنند که تا از خواب بلند می شوند و چشم می گشایند چلچراغ و شکوه و عظمت می بینند نه مایی که در تپاله گاو و گوسفند دست و پا میزنیم.
زنک در همین افکار بود که حاکم شهر و بانویش وارد شدند، زن با دستپاچگی تغظیمی کرد
حاکم و بانوی او سری تکان دادند و زن حاکم با تفاخر نگاهی به همسر بلعم کرد و گفت: اینجا را چگونه دیدی؟!
همسر بلعم آب دهانش را به زور فرو داد و گفت: ب..ب..ببخشید در مقابل شما من سخن می گویم،همانا تا به حال در عمرم خانه ای به این بزرگی و زیبایی ندیدم.
همسر حاکم لبخندی زد و گفت: تو هم می توانی صاحب چنین خانه ای شوی، به شرط آنکه کمی زیرکی داشته باشی.
زن با تعجب نگاهی به انها انداخت و گفت: چگونه؟!
اینبار حاکم شهر لبخندش پررنگ تر شد و گفت: اگر همسرت را به طریقی وادار کنی که به خواسته ی ما تن دهد، خانه ای نمونه ی اینجا و البته غلامان و کنیزان واموالی بسیار به شما ارزانی خواهم داشت.
همسر بلعم که باورش نمیشد با پذیرش یک خواسته ی ساده می تواند به تمام این نعمات دست یابد گفت: چه چیزی از همسرم خواسته اید و من چگونه از او خواسته ای را طلب کنم که قبل از آن رد کرده است.
همسر حاکم با اشاره انگشت او را به نزد خود فرا خواند و چیزی در گوش آن زن گفت که چهره اش از هم باز شد و بعد از چند دقیقه پچ پچ، اجازه گرفت با جعبه ای در دست که همسر حاکم به او ارزانی داشت و کنیزی که به دنبالش روان بود، آنجا را ترک کرد.
همسر بلعم با سرعت خود را به خانه اش رساند، هنوز چیزی تا غروب خورشید مانده بود، باید به سرعت آماده میشد و خود را به عبادتگاه بلعم می رساند.
او با وسایلی که همراه داشت دستور داد لذیذ ترین غذایی که تابه حال بلعم خورده بود را فراهم کنند و کنیزکی که همراهش بود مشغول آرایش او شد.
پس از گذشت ساعتی، غذا آماده شد و همسر بلعم هم چون پری آسمانها زیبا شده بود، او آنچنان زیبا و ملیح شده بود که گویی امشب شب عروسی اش بود و حتی در شب عروسی هم به این زیبایی نبود.
آن زن، لباسی از حریر سفید و زیورالاتی چشم نواز که نگاه هر بیننده ای را به خود جلب میکرد، پوشید و به سمت عبادتگاه بلعم رفت و خیلی زود به آنجا رسید.
حالا این زن که احساس می کرد باشکوه ترین و زیباترین شب زندگی را میگذراند، قرار بود با ناز و عشوه ی زنانه کاری را کند که حاکم و وزیر نتوانستند انجام دهند.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_چهار🎬: در بین راه وزیر مدام در گوش حاکم پچپچ می کرد و به م
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_پنج🎬:
یک شب گذشت و بلعم باعورا پس از یک شب خوشگذرانی با همسرش، همو که مأمور شده بود تا باعث تطمیع بلعم شود، او سرخوش از لذتی هنوز در جانش بود از سخن خود کوتاه آمد و تمام هوش و گوشش را به سخنان همسرش سپرد.
آن زن زیرک شوهرش را وسوسه كرد كه سرانجام بلعم حاضر شد تا بنی اسرائیل را نفرین کند.
بلعم هر زمان که میخواست نام اعظم خداوند را ببرد و دعا و نفرینی کند که به اجابت برسد بر بلندی می ایستاد و با قسم به نام اعظم خداوند، دعایش را می نمود و اینبار می خواست بالای كوهى كه مشرف به بنی اسرائیل بود برود و در آنجا قوم موسی را نفرین کند تا قبل از حمله به اریحا، آنان نابود شوند و خطر حمله دفع گردد
بلعم در بین بدرقه ی مردم و سربازان حکومتی با جلال و شکوه سوار بر الاغ خود شد، تا بالاى كوه برود.
الاغ از بین هیاهوی جمعیت گذشت و به خروجی شهر که نزدیک همان کوه مورد نظر بود رسید و پس از اندكى حركت سینه اش را بر زمین می نهاد و برنمی خاست و حركت نمیکرد و گویا با این کار می خواست چیزی را به صاحبش بفهماند.
زمانی که الاغ چنین می کرد، بلعم پیاده می شد و آنقدر با شلاق دستش به الاغ میزد و الاغ نگون بخت اندكى حركت مینمود و دوباره همان کار را تکرار می کرد.
بار سوم بود که حیوان زبان بسته بر جای ایستاد و باز هم بلعم با شلاق به جانش افتاد در این زمان الاغ به اذن الهى به سخن آمد و به بلعم گفت:واى بر تو اى بلعم! وای بر تو مگر نمی دانی که به كجا می روی؟ آیا نمی دانی حرکات من دست خودم نیست و این فرشتگان آسمان هستند که مأموریت دارند و از حركت من جلوگیرى میکنند.
بلعم با تعجب به الاغ نگاهی کرد و گفت: تو واقعا سخن می گویی؟! و بعد خنده ای کرد و گفت: من باید به بالای کوه بروم.
الاغ دوباره سخن گفت اما بلعم در این حال از تصمیم خود منصرف نشد و الاغ دیگر به هیچ وجه از جای خود حرکت نکرد و بلعم بالاجبار الاغ را رها كرد و با پای پیاده همانطور که نفس نفس میزد خود را بالا کشید و به بالای كوه رفت.
بلعم سرش را بالا گرفت و آسمان آبی را از نظر گذراند و دستانش را به سمت آسمان دراز کرد و می خواست نام اعظم خداوند را که نتیجه ی سالها ریاضت کشی و عبادتش بود بر زبان جاری کند اما همین که خواست اسم اعظم را به زبان بیاورد و بنی اسرائیل را نفرین كند انگار نتیجه ی سالها عبادتش بر باد رفت و اسم اعظم را فراموش كرد و زبانش وارونه میشد به طوری که ناخواسته قوم خود را نفرین میکرد و براى بنی اسرائیل دعای خیر مینمود.
عده ای که در پی او به بالای کوه آمده بودند فریاد زدند و به او گفتند: ای بلعم! مگر عقلت را از دست داده ای؟ چرا چنین میکنی؟ چرا نفرینت را به ما و دعایت را در حق دشمنانمان می گویی؟
بلعم با استیصالی در صدایش گفت: نمی دانم مرا چه شده، همانا خداوند بر اراده من غالب شده است و زبانم را زیر و رو میکند زیرا که اراده خداست تا بنی اسراییل در این سرزمین درآیند.
در این هنگام بلعم به جای آن که از این اعجاز درس بگیرد و از کرده خود توبه کند، به فرودگاه ایده های شیطان بدل شد و تمام خلاقیت و عمری را که در راه عبادت و بندگی خدا خرج کرده بود یک باره در اختیار شیطان قرار داد و گفت: ای مردم گویا اكنون دنیا و آخرت من از من گرفته شد و برای من جز حیله و نیرنگ باقى نمانده است.
آن گاه عده ای را به پیش خواند و گفت: اگر می خواهید بر بنی اسرائیل غالب شوید و آنان را به شکستی مفتضحانه بکشانید دستوری را که می دهم مو به مو اجرا کنید.
آن عده که تعدادی از عوامل دربار هم در بینشان بود گفتند: بگونقشه ات چیست بلعم؟!
بلعم سرش را جلو آورد و آهسته گفت: تنها راه پیروزی این است که زنان و دختران را آراسته و آرایش كنید و هدایای مختلف به دست آنها بدهید تا به میان بنی اسرائیل براى خرید و فروش ببرند و به زنان سفارش كنید كه اگر افراد لشكر موسى خواستند از آنها کامجویی كنند و عمل منافى عفت انجام دهند، خود را در اختیار آنها بگذارند، اگر یك نفر از لشكر موسى زنا كند، بدانید که ما بر آنها پیروز خواهیم شد.
بنی اسرائیل در صورت ارتکاب به گناه، از جاده ایمان منحرف می شوند حتی اگر در داخل ارض مقدس باشند، اثر گناه زائل شدن ایمان است و گناهکاران از دسته مومنان خارج میشوند و در نتیجه، سنت امداد الهی که مختص مومنان است نیز از آن ها سلب می شود.
در واقع عمالقه(دشمنان بنی اسرائیل) با تدبیر شیطان و فرماندهی بلعم باعورا وقتی متوجه شدند که از لحاظ نظامی قادر به مقابله با بنی اسرائیل نیستند با تهاجم فرهنگی به رویاروی ی با بنی اسرائیل پرداختند
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_چهار🎬: در بین راه وزیر مدام در گوش حاکم پچپچ می کرد و به م
و کاش و ای کاش ملت ها از تاریخ درس می گرفتند، همین داستان بلعم باعورا، امتها را کفایت می کند تا دقت کنند که برهنگی و هرزگی و خودنمایی و خود فروشی زنان حیله ای قدیمی ست تا یک جامعه و یک حکومت را از هم بپاشد و لطف خدا را تبدیل به غضب الهی نماید.
بی شک ندای زن زندگی آزادی که اینک گوش فلک را کر کرده است از دهان شیطان بیرون آمده و شیطانک هایی آن را رواج می دهند تا کشوری مسلمان را متزلزل کنند
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
و کاش و ای کاش ملت ها از تاریخ درس می گرفتند، همین داستان بلعم باعورا، امتها را کفایت می کند تا دقت
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_شش🎬:
سربازان حکومتی مأمور به اجرای نقشه ی بلعم شدند و در بین کوچه ها و خانه های شهر می گشتند و زنان و دختران زیبا را گلچین می کردند.
کل مشاطه های شهر هم در مکانی مشخص در نزدیک قصر جمع شده بودند و زنان و دخترانی را که انتخاب شده بودند، دسته دسته و گروه گروه به حضور می پذیرفتند و در کمتر از ساعتی از آن زنان زیر دست مشاطه های چیره دست عروسکی خوش رنگ و لعاب ساخته می شد که چشم هر بیننده ای را به خود خیره می نمود و دیگر جوانان بنی اسراییل که عمری در تیه و محدودیت بودند جای خود داشت.
پس از آرایش زنان، متاع های مختلفی از خوراکی های رنگارنگ تا لباس های مختلف و زیبا به آنها دادند تا مثلا به عنوان فروشنده به بنی اسراییل عرضه دارند.
با ورود زنان تاجر که در حقیقت یک تهاجم فرهنگی تمام عیار بود به منطقه ای که قوم بنی اسراییل در آنجا بیتوته کرده بود، هیاهویی در دشت پیچید.
جوانان بنی اسرائیل که کل عمرشان را در تیه و صحرا گذرانده بودند و لباس های ساده و پوشیده و تنها خوراکی شان هم مَن و سلوی بود، با دیدن دخترکان زیبارو و زنان پری وش و خوراکی های رنگارنگ که تا به حال نه دیده و نه خورده بودند آب از لب و لوچه شان آویزان شد و مانند گرگی گرسنه که به سمت طعمه اش حمله می کنند به سمت این زنان یورش بردند.
خیلی زود خبر به یوشع رسید و یوشع بر فراز تپه ای رفت و مردم را به سمت خود خواند و گفت: ای مردم! بدانید که این حیله ای کثیف از جانب دشمنانتان است، حیله ای که دستان ابلیس در ان نمایان است، همانا دشمن توان مقابله با شما را در خود ندیده و می خواهد شما را از راه ایمان به در ببرد چون خوب فهمیده که امداد الهی فقط شامل حال مؤمنان خواهد شد، پس به سمت زنان عمالقه نروید و از آنها چیزی نخرید و اصلا به آنها نزدیک نشوید که اگر چنین کنید، فاتحه ایمان خود را خوانده اید و جنگ برده را خیلی زود می بازید و خسرالدنیا و الاخره خواهید شد.
یوشع می گفت و میگفت، تا مردمش به راه بیایند اما عده ای که انگار بر گوش هایشان مهر فرو کرده بودند، سخنان او را نشنیدند و کاری را کردند که نمی بایست بکنند.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_شش🎬: سربازان حکومتی مأمور به اجرای نقشه ی بلعم شدند و در
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_هفت🎬:
غوغای شیطانی در بنی اسرائیل پیچیده بود، جوانان دوست داشتند که هر کدام یکی از این زنها را به خلوت ببرند و روزی را به خوشگذرانی بپردازند، در این هنگام یوشع مدام آنها را از عذاب خداوند می ترساند و از عاقبت راه شیطان بر حذر می داشت
عده ای به سمت یوشع آمدند و عده ای هم مانده بودند چه کنند، یک پارچگی سپاه از بین رفته بود و در سپاه بنی اسرائیل چند دستگی ایجاد شد، در این هنگام یکی از سردرمداران سپاه بنی اسراییل به نام «زمرى بن شلوم» که رئیس قبیله شمعون بود و مردم از او حرف شنوی داشتند، دست یک زن زیبا رو را در دست گرفت و به سمت یوشع آمد و فریاد زد: ای یوشع! تو هر چه که می خواهی بگو، این زن زیبا نعمتی ست از نعمت های خداوند که او به ما ارزانی داشته و اگر ما از این نعمت ها استفاده نکنیم کفران نعمت می شود و کفران نعمت عذابش سخت تر است و سپس قهقه ای مستانه زد و همانطور که آن زن را به سمت خیمه اش می برد تا به حرام با او درآمیزد فریاد زد: ای بنی اسرائیل بروید خوش باشید که پس از سالها تیه و محدودیت اینک در نعمت های خداوند به روی شما باز شده است.
تا زمری این حرکت را کرد انگار مجوز زنا و فساد را صادر کرده باشند، جوانان بوالهوس بنی اسراییل هر کدام دست زنی از عمالقه را گرفتند و به سمت خیمه خود می بردند و تا اینچنین شد.
باز عذاب رجز بر بنی اسرائیل نازل شد و در کمتر از یک روز بیش از هفتاد هزار نفر از بنی اسرائیل به مرض طاعون به هلاکت رسیدند.
تعداد بالای کشته شدگان در اثر ارتکاب به این گناه نشان دهنده تاثیر بالای تهاجم فرهنگی و کارساز بودن حیله بلعم و سپاهیان شیطان در ایجاد خلل و چند دستگی در سپاه مؤمنان است.
با نزول عذاب، جوانان مؤمنی که از ارتکاب به گناه خوددراری کرده بودند به یاری خداوند متعال شتافتند تا
جایی که که گناهکاران به دست آنان به هلاکت رسیدند.
در واقع هر تمدنی برای تبدیل شدن به یک تمدن بزرگ و تاریخ ساز باید از این قبیل تهاجمات فرهنگی و ابتلائات به سلامت عبور کند.
روز به انتهای خود رسیده بود و فتح شهر صورت نگرفته، در صورت تاریکی شب، کار برای بنی اسرائیل سخت خواهد شد و امکان این که عمالقه با زدن شبیخون بر بنی اسرئیل چیره گردند بسیار محتمل بود، به اذن خدا و به دعای یوشع نبی روز طولانی تر از حد معمول شد و آن قدر به طول انجامید تا شهر به دست مؤمنان فتح شد. بدین ترتیب یکی از سخت ترین دژها و اولین فتح توسط بنی اسرائیل در ارض مقدس حاصل شد.
شهر ها یکی پس از دیگری با امداد الهی که لازمه ورود مؤمنانه به ارض مقدس بود فتح میشد، یوشع
نبی پس از فتح هر شهر یکی از مؤمنان را به عنوان حاکم و یا رئیس آن شهر منصوب و تعدادی ازجوانان مؤمن نیز به عنوان کارگزاران حاکم می گماشت.
ادامه دارد..
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕