#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_دو🎬: لشکریان بنی اسراییل به سرفرماندهی یوشع دور تا دور دژ
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_سه🎬:
حاکم شهر اریحا با کبکبه و دبدبه ی بسیار به سمت مکانی رفت که بلعم باعورا در آنجا ساکن شده بود.
قاصدان حاکم، خبر ورود او را به اقامتگاه بلعم دادند و بلعم که مردی مؤمن بود و روزگار را در عبادت خداوند می گذراند، بدون کوچکترین توجهی به این مطلب، به عبادتش مشغول بود.
حاکم وارد اتاق بلعم شد و نگاهی به اطراف کرد و همانطور که گلویش را صاف می کرد تا بلعم متوجه حضور او شود گفت: این مکان در حد شأن یک مرد پرهیزگار نیست، دستور می دهم خانه ای در خور تو برایت فراهم کنند.
بلعم سرش را به سمت او گردانید و گفت: فراموش کردید که خودتان مرا به این مکان تبعید نمودید آنهم به خاطر اینکه من خدای یکتای نادیده را می پرستیدم و شما هم بت های ساخته دست خودتان را...
حاکم قدمی به بلعم نزدیک شد و گفت: انسان گاهی اشتباه می کند و گاهی هم فراموش می کند.
اینک شما مرا به همان خدای نادیده ات ببخش، شنیده ام که در مرام شما این است که از خطای دیگران به خاطر بزرگواری ات در میگذری، پس برای ما هم چنین کن.
بلعم به سمت حاکم گشت و به او اشاره کرد وگفت: تو را بخشیدم، حالا چه شده که به اینجا آمدی؟!
حاکم مانند آدم عادی روی زمین نشست چون اینک مجبور بود چنین کند تا بتواند بلعم را با خود همراه کند و سپس گفت: شاید خبرها به تو رسیده باشد، عده ای طغیان گر شهر اریحا را محاصره کرده اند و عنقریب است تا به اینجا حمله کنند، ما از تو می خواهیم شما که مستجاب الدعوه هستی اینبار دعایی در حق این دشمنان بکن و از خدایت بخواه تا آنها را همان بیرون دروازه های شهر زمین گیر و نابود سازد، اگر تو چنین کنی، ما هم این محبتت را جبران می کنیم و هرآنچه که تو بخواهی همان خواهد شد.
بلعم نگاهی از زیر چشم به حاکم کرد و گفت: چرا سخن لغو میزنی؟! من خوب می دانم آنان که پشت دروازه های اریحا اردو زده اند از مؤمنان هستند، انها همان خدایی را می پرستند که من می پرستم و قصدشان نابودی نظام سلطه و ظلم شماست و می خواهند مردم این دیار را با خدای یکتا آشنا کنند، پس آنها در عقیده به من نزدیکند و بلعم هیچ وقت برای نزدیکانش دعای نابودی و نفرین نخواهد کرد.
حاکم بار دیگر به سخن درآمد، او می خواست تمام تلاشش را کند تا بلعم را به نوعی وادار نماید تا بنی اسراییل را نفرین کند، اما بلعم قاطعانه، خواسته ی حاکم را رد کرد.
در این لحظه، وزیر که شاهد این گفتگو بود جلو آمد و چیزی در گوش حاکم زمزمه کرد، حاکم از جا برخواست و همانطور که خاک لباسش را می تکاند گفت: من میروم، تو فکرهایت را بکن و خیلی زود به من جواب بده.
حاکم این را گفت و بدون آنکه منتظر جواب بلعم شود از خانه او بیرون آمد.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_سه🎬: حاکم شهر اریحا با کبکبه و دبدبه ی بسیار به سمت مکانی
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_چهار🎬:
در بین راه وزیر مدام در گوش حاکم پچپچ می کرد و به محض رسیدن حاکم شهر اریحا به قصرش، دستور داد عده ای با عزت و احترام به خانه ی بلعم بروند و اینبار همسر بلعم را به قصر بیاورند.
خیلی زود همسر بلعم که اصلا باور نمی کرد روزی چشم باز کند و خودش را در قصر حاکم ببیند، وارد تالار بزرگ قصر شد.
زن بیچاره که نمی دانست حاکم چه نقشه ای دارد با چشمانش در و دیوار پر از جلال و شکوه قصر را می نگرید و با خود می گفت: اینها زندگی می کنند و ما هم زندگی می کنیم و بی شک لذت زندگی را اینها درک می کنند که تا از خواب بلند می شوند و چشم می گشایند چلچراغ و شکوه و عظمت می بینند نه مایی که در تپاله گاو و گوسفند دست و پا میزنیم.
زنک در همین افکار بود که حاکم شهر و بانویش وارد شدند، زن با دستپاچگی تغظیمی کرد
حاکم و بانوی او سری تکان دادند و زن حاکم با تفاخر نگاهی به همسر بلعم کرد و گفت: اینجا را چگونه دیدی؟!
همسر بلعم آب دهانش را به زور فرو داد و گفت: ب..ب..ببخشید در مقابل شما من سخن می گویم،همانا تا به حال در عمرم خانه ای به این بزرگی و زیبایی ندیدم.
همسر حاکم لبخندی زد و گفت: تو هم می توانی صاحب چنین خانه ای شوی، به شرط آنکه کمی زیرکی داشته باشی.
زن با تعجب نگاهی به انها انداخت و گفت: چگونه؟!
اینبار حاکم شهر لبخندش پررنگ تر شد و گفت: اگر همسرت را به طریقی وادار کنی که به خواسته ی ما تن دهد، خانه ای نمونه ی اینجا و البته غلامان و کنیزان واموالی بسیار به شما ارزانی خواهم داشت.
همسر بلعم که باورش نمیشد با پذیرش یک خواسته ی ساده می تواند به تمام این نعمات دست یابد گفت: چه چیزی از همسرم خواسته اید و من چگونه از او خواسته ای را طلب کنم که قبل از آن رد کرده است.
همسر حاکم با اشاره انگشت او را به نزد خود فرا خواند و چیزی در گوش آن زن گفت که چهره اش از هم باز شد و بعد از چند دقیقه پچ پچ، اجازه گرفت با جعبه ای در دست که همسر حاکم به او ارزانی داشت و کنیزی که به دنبالش روان بود، آنجا را ترک کرد.
همسر بلعم با سرعت خود را به خانه اش رساند، هنوز چیزی تا غروب خورشید مانده بود، باید به سرعت آماده میشد و خود را به عبادتگاه بلعم می رساند.
او با وسایلی که همراه داشت دستور داد لذیذ ترین غذایی که تابه حال بلعم خورده بود را فراهم کنند و کنیزکی که همراهش بود مشغول آرایش او شد.
پس از گذشت ساعتی، غذا آماده شد و همسر بلعم هم چون پری آسمانها زیبا شده بود، او آنچنان زیبا و ملیح شده بود که گویی امشب شب عروسی اش بود و حتی در شب عروسی هم به این زیبایی نبود.
آن زن، لباسی از حریر سفید و زیورالاتی چشم نواز که نگاه هر بیننده ای را به خود جلب میکرد، پوشید و به سمت عبادتگاه بلعم رفت و خیلی زود به آنجا رسید.
حالا این زن که احساس می کرد باشکوه ترین و زیباترین شب زندگی را میگذراند، قرار بود با ناز و عشوه ی زنانه کاری را کند که حاکم و وزیر نتوانستند انجام دهند.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_چهار🎬: در بین راه وزیر مدام در گوش حاکم پچپچ می کرد و به م
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_پنج🎬:
یک شب گذشت و بلعم باعورا پس از یک شب خوشگذرانی با همسرش، همو که مأمور شده بود تا باعث تطمیع بلعم شود، او سرخوش از لذتی هنوز در جانش بود از سخن خود کوتاه آمد و تمام هوش و گوشش را به سخنان همسرش سپرد.
آن زن زیرک شوهرش را وسوسه كرد كه سرانجام بلعم حاضر شد تا بنی اسرائیل را نفرین کند.
بلعم هر زمان که میخواست نام اعظم خداوند را ببرد و دعا و نفرینی کند که به اجابت برسد بر بلندی می ایستاد و با قسم به نام اعظم خداوند، دعایش را می نمود و اینبار می خواست بالای كوهى كه مشرف به بنی اسرائیل بود برود و در آنجا قوم موسی را نفرین کند تا قبل از حمله به اریحا، آنان نابود شوند و خطر حمله دفع گردد
بلعم در بین بدرقه ی مردم و سربازان حکومتی با جلال و شکوه سوار بر الاغ خود شد، تا بالاى كوه برود.
الاغ از بین هیاهوی جمعیت گذشت و به خروجی شهر که نزدیک همان کوه مورد نظر بود رسید و پس از اندكى حركت سینه اش را بر زمین می نهاد و برنمی خاست و حركت نمیکرد و گویا با این کار می خواست چیزی را به صاحبش بفهماند.
زمانی که الاغ چنین می کرد، بلعم پیاده می شد و آنقدر با شلاق دستش به الاغ میزد و الاغ نگون بخت اندكى حركت مینمود و دوباره همان کار را تکرار می کرد.
بار سوم بود که حیوان زبان بسته بر جای ایستاد و باز هم بلعم با شلاق به جانش افتاد در این زمان الاغ به اذن الهى به سخن آمد و به بلعم گفت:واى بر تو اى بلعم! وای بر تو مگر نمی دانی که به كجا می روی؟ آیا نمی دانی حرکات من دست خودم نیست و این فرشتگان آسمان هستند که مأموریت دارند و از حركت من جلوگیرى میکنند.
بلعم با تعجب به الاغ نگاهی کرد و گفت: تو واقعا سخن می گویی؟! و بعد خنده ای کرد و گفت: من باید به بالای کوه بروم.
الاغ دوباره سخن گفت اما بلعم در این حال از تصمیم خود منصرف نشد و الاغ دیگر به هیچ وجه از جای خود حرکت نکرد و بلعم بالاجبار الاغ را رها كرد و با پای پیاده همانطور که نفس نفس میزد خود را بالا کشید و به بالای كوه رفت.
بلعم سرش را بالا گرفت و آسمان آبی را از نظر گذراند و دستانش را به سمت آسمان دراز کرد و می خواست نام اعظم خداوند را که نتیجه ی سالها ریاضت کشی و عبادتش بود بر زبان جاری کند اما همین که خواست اسم اعظم را به زبان بیاورد و بنی اسرائیل را نفرین كند انگار نتیجه ی سالها عبادتش بر باد رفت و اسم اعظم را فراموش كرد و زبانش وارونه میشد به طوری که ناخواسته قوم خود را نفرین میکرد و براى بنی اسرائیل دعای خیر مینمود.
عده ای که در پی او به بالای کوه آمده بودند فریاد زدند و به او گفتند: ای بلعم! مگر عقلت را از دست داده ای؟ چرا چنین میکنی؟ چرا نفرینت را به ما و دعایت را در حق دشمنانمان می گویی؟
بلعم با استیصالی در صدایش گفت: نمی دانم مرا چه شده، همانا خداوند بر اراده من غالب شده است و زبانم را زیر و رو میکند زیرا که اراده خداست تا بنی اسراییل در این سرزمین درآیند.
در این هنگام بلعم به جای آن که از این اعجاز درس بگیرد و از کرده خود توبه کند، به فرودگاه ایده های شیطان بدل شد و تمام خلاقیت و عمری را که در راه عبادت و بندگی خدا خرج کرده بود یک باره در اختیار شیطان قرار داد و گفت: ای مردم گویا اكنون دنیا و آخرت من از من گرفته شد و برای من جز حیله و نیرنگ باقى نمانده است.
آن گاه عده ای را به پیش خواند و گفت: اگر می خواهید بر بنی اسرائیل غالب شوید و آنان را به شکستی مفتضحانه بکشانید دستوری را که می دهم مو به مو اجرا کنید.
آن عده که تعدادی از عوامل دربار هم در بینشان بود گفتند: بگونقشه ات چیست بلعم؟!
بلعم سرش را جلو آورد و آهسته گفت: تنها راه پیروزی این است که زنان و دختران را آراسته و آرایش كنید و هدایای مختلف به دست آنها بدهید تا به میان بنی اسرائیل براى خرید و فروش ببرند و به زنان سفارش كنید كه اگر افراد لشكر موسى خواستند از آنها کامجویی كنند و عمل منافى عفت انجام دهند، خود را در اختیار آنها بگذارند، اگر یك نفر از لشكر موسى زنا كند، بدانید که ما بر آنها پیروز خواهیم شد.
بنی اسرائیل در صورت ارتکاب به گناه، از جاده ایمان منحرف می شوند حتی اگر در داخل ارض مقدس باشند، اثر گناه زائل شدن ایمان است و گناهکاران از دسته مومنان خارج میشوند و در نتیجه، سنت امداد الهی که مختص مومنان است نیز از آن ها سلب می شود.
در واقع عمالقه(دشمنان بنی اسرائیل) با تدبیر شیطان و فرماندهی بلعم باعورا وقتی متوجه شدند که از لحاظ نظامی قادر به مقابله با بنی اسرائیل نیستند با تهاجم فرهنگی به رویاروی ی با بنی اسرائیل پرداختند
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_چهار🎬: در بین راه وزیر مدام در گوش حاکم پچپچ می کرد و به م
و کاش و ای کاش ملت ها از تاریخ درس می گرفتند، همین داستان بلعم باعورا، امتها را کفایت می کند تا دقت کنند که برهنگی و هرزگی و خودنمایی و خود فروشی زنان حیله ای قدیمی ست تا یک جامعه و یک حکومت را از هم بپاشد و لطف خدا را تبدیل به غضب الهی نماید.
بی شک ندای زن زندگی آزادی که اینک گوش فلک را کر کرده است از دهان شیطان بیرون آمده و شیطانک هایی آن را رواج می دهند تا کشوری مسلمان را متزلزل کنند
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
و کاش و ای کاش ملت ها از تاریخ درس می گرفتند، همین داستان بلعم باعورا، امتها را کفایت می کند تا دقت
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_شش🎬:
سربازان حکومتی مأمور به اجرای نقشه ی بلعم شدند و در بین کوچه ها و خانه های شهر می گشتند و زنان و دختران زیبا را گلچین می کردند.
کل مشاطه های شهر هم در مکانی مشخص در نزدیک قصر جمع شده بودند و زنان و دخترانی را که انتخاب شده بودند، دسته دسته و گروه گروه به حضور می پذیرفتند و در کمتر از ساعتی از آن زنان زیر دست مشاطه های چیره دست عروسکی خوش رنگ و لعاب ساخته می شد که چشم هر بیننده ای را به خود خیره می نمود و دیگر جوانان بنی اسراییل که عمری در تیه و محدودیت بودند جای خود داشت.
پس از آرایش زنان، متاع های مختلفی از خوراکی های رنگارنگ تا لباس های مختلف و زیبا به آنها دادند تا مثلا به عنوان فروشنده به بنی اسراییل عرضه دارند.
با ورود زنان تاجر که در حقیقت یک تهاجم فرهنگی تمام عیار بود به منطقه ای که قوم بنی اسراییل در آنجا بیتوته کرده بود، هیاهویی در دشت پیچید.
جوانان بنی اسرائیل که کل عمرشان را در تیه و صحرا گذرانده بودند و لباس های ساده و پوشیده و تنها خوراکی شان هم مَن و سلوی بود، با دیدن دخترکان زیبارو و زنان پری وش و خوراکی های رنگارنگ که تا به حال نه دیده و نه خورده بودند آب از لب و لوچه شان آویزان شد و مانند گرگی گرسنه که به سمت طعمه اش حمله می کنند به سمت این زنان یورش بردند.
خیلی زود خبر به یوشع رسید و یوشع بر فراز تپه ای رفت و مردم را به سمت خود خواند و گفت: ای مردم! بدانید که این حیله ای کثیف از جانب دشمنانتان است، حیله ای که دستان ابلیس در ان نمایان است، همانا دشمن توان مقابله با شما را در خود ندیده و می خواهد شما را از راه ایمان به در ببرد چون خوب فهمیده که امداد الهی فقط شامل حال مؤمنان خواهد شد، پس به سمت زنان عمالقه نروید و از آنها چیزی نخرید و اصلا به آنها نزدیک نشوید که اگر چنین کنید، فاتحه ایمان خود را خوانده اید و جنگ برده را خیلی زود می بازید و خسرالدنیا و الاخره خواهید شد.
یوشع می گفت و میگفت، تا مردمش به راه بیایند اما عده ای که انگار بر گوش هایشان مهر فرو کرده بودند، سخنان او را نشنیدند و کاری را کردند که نمی بایست بکنند.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_شش🎬: سربازان حکومتی مأمور به اجرای نقشه ی بلعم شدند و در
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_هفت🎬:
غوغای شیطانی در بنی اسرائیل پیچیده بود، جوانان دوست داشتند که هر کدام یکی از این زنها را به خلوت ببرند و روزی را به خوشگذرانی بپردازند، در این هنگام یوشع مدام آنها را از عذاب خداوند می ترساند و از عاقبت راه شیطان بر حذر می داشت
عده ای به سمت یوشع آمدند و عده ای هم مانده بودند چه کنند، یک پارچگی سپاه از بین رفته بود و در سپاه بنی اسرائیل چند دستگی ایجاد شد، در این هنگام یکی از سردرمداران سپاه بنی اسراییل به نام «زمرى بن شلوم» که رئیس قبیله شمعون بود و مردم از او حرف شنوی داشتند، دست یک زن زیبا رو را در دست گرفت و به سمت یوشع آمد و فریاد زد: ای یوشع! تو هر چه که می خواهی بگو، این زن زیبا نعمتی ست از نعمت های خداوند که او به ما ارزانی داشته و اگر ما از این نعمت ها استفاده نکنیم کفران نعمت می شود و کفران نعمت عذابش سخت تر است و سپس قهقه ای مستانه زد و همانطور که آن زن را به سمت خیمه اش می برد تا به حرام با او درآمیزد فریاد زد: ای بنی اسرائیل بروید خوش باشید که پس از سالها تیه و محدودیت اینک در نعمت های خداوند به روی شما باز شده است.
تا زمری این حرکت را کرد انگار مجوز زنا و فساد را صادر کرده باشند، جوانان بوالهوس بنی اسراییل هر کدام دست زنی از عمالقه را گرفتند و به سمت خیمه خود می بردند و تا اینچنین شد.
باز عذاب رجز بر بنی اسرائیل نازل شد و در کمتر از یک روز بیش از هفتاد هزار نفر از بنی اسرائیل به مرض طاعون به هلاکت رسیدند.
تعداد بالای کشته شدگان در اثر ارتکاب به این گناه نشان دهنده تاثیر بالای تهاجم فرهنگی و کارساز بودن حیله بلعم و سپاهیان شیطان در ایجاد خلل و چند دستگی در سپاه مؤمنان است.
با نزول عذاب، جوانان مؤمنی که از ارتکاب به گناه خوددراری کرده بودند به یاری خداوند متعال شتافتند تا
جایی که که گناهکاران به دست آنان به هلاکت رسیدند.
در واقع هر تمدنی برای تبدیل شدن به یک تمدن بزرگ و تاریخ ساز باید از این قبیل تهاجمات فرهنگی و ابتلائات به سلامت عبور کند.
روز به انتهای خود رسیده بود و فتح شهر صورت نگرفته، در صورت تاریکی شب، کار برای بنی اسرائیل سخت خواهد شد و امکان این که عمالقه با زدن شبیخون بر بنی اسرئیل چیره گردند بسیار محتمل بود، به اذن خدا و به دعای یوشع نبی روز طولانی تر از حد معمول شد و آن قدر به طول انجامید تا شهر به دست مؤمنان فتح شد. بدین ترتیب یکی از سخت ترین دژها و اولین فتح توسط بنی اسرائیل در ارض مقدس حاصل شد.
شهر ها یکی پس از دیگری با امداد الهی که لازمه ورود مؤمنانه به ارض مقدس بود فتح میشد، یوشع
نبی پس از فتح هر شهر یکی از مؤمنان را به عنوان حاکم و یا رئیس آن شهر منصوب و تعدادی ازجوانان مؤمن نیز به عنوان کارگزاران حاکم می گماشت.
ادامه دارد..
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_هفت🎬: غوغای شیطانی در بنی اسرائیل پیچیده بود، جوانان دوست
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_هشت🎬:
حالا بنی اسراییل غربال شده بود و از بین آنهمه مدعی ایمان و خدا پرستی، تعدادی برجا مانده بود و اینک زمانی بود که امر الهی محقق شود.
مؤمنان با فرماندهی یوشع و امداد خداوند،شهرها و دژهای ارض مقدس را یکی پس از دیگری فتح می کردند و با خوشحالی به پیش می رفتند، حالا آنها صاحب نیمی از سرزمین موعود بودند و با چشم خود می دیدند که این سرزمین پر از انواع نعمت هاست.
آنها در فتح با سرعت به پیش می رفتند تا اینکه به دژی رسیدند که در ظاهر نمی شد بر مردمش غلبه کرد.
أخر این دژ، شهری را در خود داشت که ساکنان آن ها قوی هیکل و درشت اندام بودند و بزرگتر از حد معمول مردمان هم عصر خود بودند و به چشم مردم بنی اسرائیل همانند غول های بی شاخ و دم می آمدند تا حدی که حتی در کتب مقدس، به صورت غلوآمیز، آنها را به صورت غولهایی که قامت آنها چندین برابر بنی اسرائیلیان است به تصویر کشیده اند.
یوشع بن نون دستور داد که مردم به پیش رویشان ادامه دهند اما بنی اسرائیل به بهانه ی اینکه آن مردم درشت اندام و قوی هیکل هستمد از جنگ پرهیز می کردند
بنی اسرائیل از همراهی با یوشع سرباز زده و نافرمانی کردند.
یوشع دست به دعا برداشت و از خداوند طلب کمک نمود و الهامی غیبی به او رسید و یوشع امر کرد که خواص از بنی اسرائیل پاره آجری بر کتف چپ خود به عدد اسمهای عمالقه و بر کتف راست خود شاخ گوسفند سوراخ داری بگذارند و دعایی که ما اینک به نام دعای سمات می خوانیم را پوشیده و آهسته در آن بخوانند تا که بعضی شیاطین جن و انس نتوانند از محتوای آن باخبر شوند و استقراق سمع کنند، آن ها در آن شب به این فرمان عمل کردند.
آخر شب که شد، سنگ ها را در لشکرگاه عمالقه انداختند و صبح که شد تمام آنها هلاک شده بودند و مانند تنه های خشک نخل به زمین افتاده
بودند و اینچنین بود که باز هم با امداد الهی به راحتی فتح شد.
بی شک این سنت خداست که وقتی مؤمنان در موقفی قرار میگیرند که طرف مقابل از قدرت و اسباب و ادوات عجیبی برخوردار است، امداد الهی برای مؤمنان اتفاق می افتد و شرط آن داشتن ایمان قوی و توکل واقعی به خداوند متعال و همه اراده ها را در برابر اراده الهی پوچ دانستن است، در این صور ت خداوند تمام کاستی
مؤمنان را جبران می کند و این سنت در همه ی عصرها و زمان ها جاری ست و اگر مؤمنان در سختی ها و عجایب روزگار بر خدا توکل کنند بی شک کارها به یاری خداوند به سرانجامی خوش می رسد.
دوباره راه فتح باز شد و قوم بنی اسرائیل هر روز شاهد نصر و پیروزی تازه ای بودند، تا اینکه چند نقطه بیشتر از ارض مقدس باقی نمانده بود که به تصرف مومنان درآید، اما آنان با واقعه ای عجیب روبه رو شدند...
ادامه دارد...
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
َ
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_هشت🎬: حالا بنی اسراییل غربال شده بود و از بین آنهمه مدعی ا
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_نه🎬:
جنگ و نزاع بین سپاه حق و سپاه شیطان لایه های تو در تو و پیچیده ای دارد و تمام آنچه که بین این دو گروه رخ میدهد در جنگ ظاهری خلاصه نمیشود، بلکه باطن پیچیده ای نیز دارد یعنی ما ظاهر کار را میبینیم اما در عالم ماورایی خبرهایی دیگر است و در باطن عالم نبردهایی هست که ظاهرا به چشم نمی آید و حتی از سرداران و شهدای آن نیز بی خبریم. در واقع نیروهای خیر مطلق و شر مطلق، هر چند به صورت ظاهر در صلح باشند ولی در جنگی دائمی هستند.
هرچه دایره رشد در میان مؤمنین بیشتر توسعه پیدا میکند عرصه جنگ نیز تغییر میکند.
حالا بنی اسرائیل به شهر بلغا که حاکمی به نام بالغ دارد رسیده.
فتح این شهر یکی از سخت ترین و شاید آخرین رویارویی یوشع بن نون
با کفار برای رسیدن به ارض مقدس باشد.
جنگ، بین بنی اسرائیل و سربازان شهر بلغا در گرفت، جنگی سخت و خونین و سربازان بنی اسرائیل شجاعانه و با مهارت کامل می جنگیدند، ولی اتفاق عجیبی رخ داد، هر چه بنی اسرائیل در این جنگ بر سربازان دشمن صدمه و زخم وارد میکرد زخمی میشدند ولی کشته نمی شدند، یعنی هر چقدر حملات بنی اسراییل سهمگین و کشنده بود اما کشته ای در کار نبود، سربازان دشمن نهایت ضربه ای می خوردند و خیلی زود مداوا می شدند و به صحنه ی جنگ بر می گشتند، چند روزی به همین منوال پیش رفت و سپاه دشمن حتی یک نفر هم تلفات نداشت و بر عکس از تعداد مؤمنین روز به روز کاسته میشد و این واقعه ای غریب بود که روحیه و انگیزه بنی اسرائیل را ضعیف و ضعیف تر می کرد
بنی اسرائیل از این وضع به یوشع شکایت بردند، باید کاری می کردند و راز نامیرا بودن سپاهیان بالغ کشف می شد، رازی که باعث سلامت دشمن و کشته شدن مومنین بود.
جلسه ای گرفتند و در نهایت تصمیمشان بر این شد که چند نفر را انتخاب کنند و در شکل و شمایل دشمن به شهر بلغا بفرستند، این کار عملی بود که بنی اسراییل در آن مهارت داشتند و طبق آموزش هایی که دیده بودند به راحتی می توانستند در صفوف دشمن نفوذ کند و کار اطلاعاتی انجام دهند.
پس چند نفر با تدابیر خاص امنیتی و کامل به داخل شهر رفتند و در بین محله ها و کوچه پس کوچه های شهر دنبال جواب سؤالشان بودند و از مردم نیز پرس و جومی کردند تا اینکه روز دیگر شروع شد و آفتاب به میان آسمان آمد و ناگهان نفوذی ها زنی را دیدند که...
ادامه دارد...
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#کانال چرم دوزی اختصاصی برای شماست👌
باکیفیت چرم طبیعی
دوخت 💯 دستی
💥تنظیم کیفیت
#قیمت مستقیم بدون واسطه
دارای نمونه کارهای مستند
#تحویل سریع در سراسر کشور✈️
🧵🪡 http://eitaa.com/sana_leatherbags 🪡
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#کانال چرم دوزی اختصاصی برای شماست👌 باکیفیت چرم طبیعی دوخت 💯 دستی 💥تنظیم کیفیت #قیمت مستقیم بدون و
کارهاشون مورد تاییده رفتین کمتراز ی ساعت دیگه حذف میشه 👆
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_نه🎬: جنگ و نزاع بین سپاه حق و سپاه شیطان لایه های تو در ت
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_ده🎬:
جمعیتی زیاد دور میدان شهر جمع شده بود و هیاهویی برپا بود، در این هنگام زنی از بین جمعیت بیرون آمد، زنی که چشمهای ترسناک و انگشتان کشیده و بلندش او را از دیگران متمایز می کرد.
با ورود آن زن به یکباره سرو صداها خوابید و چشمان همه به میانه ی میدان خیره ماند.
نفوذی های بنی اسرائیل هم با دقت به صحنه ی پیش رو نگاه می کردند، آن زن ابتدا حرکاتی عجیب و موزون از خود درآورد و سپس با صدای بلند وردهایی نامفهوم خواند و ناگهان در میانه ی بهت مردم شروع به در آوردن لباس هایش نمود و در چشم بهم زدنی خود را عریان نمود، حالا موهای بلندش که بر تن عریانش نشسته بود و با هر حرکت او بر هوا بلند میشد او را ترسناک تر از قبل نموده بود.
زن چندین دور با ریتمی خاص به دور خود چرخید و باز هم وردهایی خواند و سپس رویش را به آسمان کرد و همانطور که با انگشتان بلندش به نقطه ی اشاره می کرد، فریادی زد و چشمانش را بست،پس از چند دقیقه لرزشی بر وجودش افتاد و سپس آرام گرفت.
چشمانش را که باز نمود سربازی جلو رفت و قلم و کاغذی به دست او داد و آن زن برهنه مشغول نوشتن شد.
نفوذی های بنی اسرائیل با تعجب به جلو نگاه می کردند و نمی دانستند چه اتفاقی افتاده که ناگهان صدای مردی بلند شد و گفت: این زن بی نظیر است، الان کاملا می داند که امروز قرار است چه کسی بمیرد، اسمش را به حاکم می دهد تا از ورود آن فرد به جنگ جلوگیری شود و زنی دیگر خنده ای کرد و گفت: آری دیروز نام شوهر مرا داد و شوهرم به جنگ نرفت و اینک در خانه سالم است.
یکی از نفوذی ها خود را به کنار گوینده ی این مطلب کشاند و با تعجب و لحنی دوستانه گفت...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨