eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_چهار🎬: در بین راه وزیر مدام در گوش حاکم پچ‌پچ می کرد و به م
🎬: یک شب گذشت و بلعم باعورا پس از یک شب خوشگذرانی با همسرش، همو که مأمور شده بود تا باعث تطمیع بلعم شود، او سرخوش از لذتی هنوز در جانش بود از سخن خود کوتاه آمد و تمام هوش و گوشش را به سخنان همسرش سپرد. آن زن زیرک شوهرش را وسوسه كرد كه سرانجام بلعم حاضر شد تا بنی اسرائیل را نفرین کند. بلعم هر زمان که میخواست نام اعظم خداوند را ببرد و دعا و نفرینی کند که به اجابت برسد بر بلندی می ایستاد و با قسم به نام اعظم خداوند، دعایش را می نمود و اینبار می خواست بالای كوهى كه مشرف به بنی اسرائیل بود برود و در آنجا قوم موسی را نفرین کند تا قبل از حمله به اریحا، آنان نابود شوند و خطر حمله دفع گردد بلعم در بین بدرقه ی مردم و سربازان حکومتی با جلال و شکوه سوار بر الاغ خود شد، تا بالاى كوه برود. الاغ از بین هیاهوی جمعیت گذشت و به خروجی شهر که نزدیک همان کوه مورد نظر بود رسید و پس از اندكى حركت سینه اش را بر زمین می نهاد و برنمی خاست و حركت نمیکرد و گویا با این کار می خواست چیزی را به صاحبش بفهماند. زمانی که الاغ چنین می کرد، بلعم پیاده می شد و آنقدر با شلاق دستش به الاغ میزد و الاغ نگون بخت اندكى حركت مینمود و دوباره همان کار را تکرار می کرد. بار سوم بود که حیوان زبان بسته بر جای ایستاد و باز هم بلعم با شلاق به جانش افتاد در این زمان الاغ به اذن الهى به سخن آمد و به بلعم گفت:واى بر تو اى بلعم! وای بر تو مگر نمی دانی که به كجا می روی؟ آیا نمی دانی حرکات من دست خودم نیست و این فرشتگان آسمان هستند که مأموریت دارند و از حركت من جلوگیرى میکنند. بلعم با تعجب به الاغ نگاهی کرد و گفت: تو واقعا سخن می گویی؟! و بعد خنده ای کرد و گفت: من باید به بالای کوه بروم. الاغ دوباره سخن گفت اما بلعم در این حال از تصمیم خود منصرف نشد و الاغ دیگر به هیچ وجه از جای خود حرکت نکرد و بلعم بالاجبار الاغ را رها كرد و با پای پیاده همانطور که نفس نفس میزد خود را بالا کشید و به بالای كوه رفت. بلعم سرش را بالا گرفت و آسمان آبی را از نظر گذراند و دستانش را به سمت آسمان دراز کرد و می خواست نام اعظم خداوند را که نتیجه ی سالها ریاضت کشی و عبادتش بود بر زبان جاری کند اما همین که خواست اسم اعظم را به زبان بیاورد و بنی اسرائیل را نفرین كند انگار نتیجه ی سالها عبادتش بر باد رفت و اسم اعظم را فراموش كرد و زبانش وارونه میشد به طوری که ناخواسته قوم خود را نفرین میکرد و براى بنی اسرائیل دعای خیر مینمود. عده ای که در پی او به بالای کوه آمده بودند فریاد زدند و به او گفتند: ای بلعم! مگر عقلت را از دست داده ای؟ چرا چنین میکنی؟ چرا نفرینت را به ما و دعایت را در حق دشمنانمان می گویی؟ بلعم با استیصالی در صدایش گفت: نمی دانم مرا چه شده، همانا خداوند بر اراده من غالب شده است و زبانم را زیر و رو میکند زیرا که اراده خداست تا بنی اسراییل در این سرزمین درآیند. در این هنگام بلعم به جای آن که از این اعجاز درس بگیرد و از کرده خود توبه کند، به فرودگاه ایده های شیطان بدل شد و تمام خلاقیت و عمری را که در راه عبادت و بندگی خدا خرج کرده بود یک باره در اختیار شیطان قرار داد و گفت: ای مردم گویا اكنون دنیا و آخرت من از من گرفته شد و برای من جز حیله و نیرنگ باقى نمانده است. آن گاه عده ای را به پیش خواند و گفت: اگر می خواهید بر بنی اسرائیل غالب شوید و آنان را به شکستی مفتضحانه بکشانید دستوری را که می دهم مو به مو اجرا کنید. آن عده که تعدادی از عوامل دربار هم در بینشان بود گفتند: بگو‌نقشه ات چیست بلعم؟! بلعم سرش را جلو آورد و آهسته گفت: تنها راه پیروزی این است که زنان و دختران را آراسته و آرایش كنید و هدایای مختلف به دست آنها بدهید تا به میان بنی اسرائیل براى خرید و فروش ببرند و به زنان سفارش كنید كه اگر افراد لشكر موسى خواستند از آنها کامجویی كنند و عمل منافى عفت انجام دهند، خود را در اختیار آنها بگذارند، اگر یك نفر از لشكر موسى زنا كند، بدانید که ما بر آنها پیروز خواهیم شد. بنی اسرائیل در صورت ارتکاب به گناه، از جاده ایمان منحرف می شوند حتی اگر در داخل ارض مقدس باشند، اثر گناه زائل شدن ایمان است و گناهکاران از دسته مومنان خارج میشوند و در نتیجه، سنت امداد الهی که مختص مومنان است نیز از آن ها سلب می شود. در واقع عمالقه(دشمنان بنی اسرائیل) با تدبیر شیطان و فرماندهی بلعم باعورا وقتی متوجه شدند که از لحاظ نظامی قادر به مقابله با بنی اسرائیل نیستند با تهاجم فرهنگی به رویاروی ی با بنی اسرائیل پرداختند
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_چهار🎬: در بین راه وزیر مدام در گوش حاکم پچ‌پچ می کرد و به م
و کاش و ای کاش ملت ها از تاریخ درس می گرفتند، همین داستان بلعم باعورا، امتها را کفایت می کند تا دقت کنند که برهنگی و هرزگی و خودنمایی و خود فروشی زنان حیله ای قدیمی ست تا یک جامعه و یک حکومت را از هم بپاشد و لطف خدا را تبدیل به غضب الهی نماید. بی شک ندای زن زندگی آزادی که اینک گوش فلک را کر کرده است از دهان شیطان بیرون آمده و شیطانک هایی آن را رواج می دهند تا کشوری مسلمان را متزلزل کنند ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
و کاش و ای کاش ملت ها از تاریخ درس می گرفتند، همین داستان بلعم باعورا، امتها را کفایت می کند تا دقت
🎬: سربازان حکومتی مأمور به اجرای نقشه ی بلعم شدند و در بین کوچه ها و خانه های شهر می گشتند و زنان و دختران زیبا را گلچین می کردند. کل مشاطه های شهر هم در مکانی مشخص در نزدیک قصر جمع شده بودند و زنان و دخترانی را که انتخاب شده بودند، دسته دسته و گروه گروه به حضور می پذیرفتند و در کمتر از ساعتی از آن زنان زیر دست مشاطه های چیره دست عروسکی خوش رنگ و لعاب ساخته می شد که چشم هر بیننده ای را به خود خیره می نمود و دیگر جوانان بنی اسراییل که عمری در تیه و محدودیت بودند جای خود داشت. پس از آرایش زنان، متاع های مختلفی از خوراکی های رنگارنگ تا لباس های مختلف و زیبا به آنها دادند تا مثلا به عنوان فروشنده به بنی اسراییل عرضه دارند. با ورود زنان تاجر که در حقیقت یک تهاجم فرهنگی تمام عیار بود به منطقه ای که قوم بنی اسراییل در آنجا بیتوته کرده بود، هیاهویی در دشت پیچید. جوانان بنی اسرائیل که کل عمرشان را در تیه و صحرا گذرانده بودند و لباس های ساده و پوشیده و تنها خوراکی شان هم مَن و سلوی بود، با دیدن دخترکان زیبارو و زنان پری وش و خوراکی های رنگارنگ که تا به حال نه دیده و نه خورده بودند آب از لب و لوچه شان آویزان شد و مانند گرگی گرسنه که به سمت طعمه اش حمله می کنند به سمت این زنان یورش بردند. خیلی زود خبر به یوشع رسید و یوشع بر فراز تپه ای رفت و مردم را به سمت خود خواند و گفت: ای مردم! بدانید که این حیله ای کثیف از جانب دشمنانتان است، حیله ای که دستان ابلیس در ان نمایان است، همانا دشمن توان مقابله با شما را در خود ندیده و می خواهد شما را از راه ایمان به در ببرد چون خوب فهمیده که امداد الهی فقط شامل حال مؤمنان خواهد شد، پس به سمت زنان عمالقه نروید و از آنها چیزی نخرید و اصلا به آنها نزدیک نشوید که اگر چنین کنید، فاتحه ایمان خود را خوانده اید و جنگ برده را خیلی زود می بازید و خسرالدنیا و الاخره خواهید شد. یوشع می گفت و میگفت، تا مردمش به راه بیایند اما عده ای که انگار بر گوش هایشان مهر فرو کرده بودند، سخنان او را نشنیدند و کاری را کردند که نمی بایست بکنند. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_شش🎬: سربازان حکومتی مأمور به اجرای نقشه ی بلعم شدند و در
🎬: غوغای شیطانی در بنی اسرائیل پیچیده بود، جوانان دوست داشتند که هر کدام یکی از این زنها را به خلوت ببرند و روزی را به خوشگذرانی بپردازند، در این هنگام یوشع مدام آنها را از عذاب خداوند می ترساند و از عاقبت راه شیطان بر حذر می داشت عده ای به سمت یوشع آمدند و عده ای هم مانده بودند چه کنند، یک پارچگی سپاه از بین رفته بود و در سپاه بنی اسرائیل چند دستگی ایجاد شد، در این هنگام یکی از سردرمداران سپاه بنی اسراییل به نام «زمرى بن شلوم» که رئیس قبیله شمعون بود و مردم از او حرف شنوی داشتند، دست یک زن زیبا رو را در دست گرفت و به سمت یوشع آمد و فریاد زد: ای یوشع! تو هر چه که می خواهی بگو، این زن زیبا نعمتی ست از نعمت های خداوند که او به ما ارزانی داشته و اگر ما از این نعمت ها استفاده نکنیم کفران نعمت می شود و کفران نعمت عذابش سخت تر است و سپس قهقه ای مستانه زد و همانطور که آن زن را به سمت خیمه اش می برد تا به حرام با او درآمیزد فریاد زد: ای بنی اسرائیل بروید خوش باشید که پس از سالها تیه و محدودیت اینک در نعمت های خداوند به روی شما باز شده است. تا زمری این حرکت را کرد انگار مجوز زنا و فساد را صادر کرده باشند، جوانان بوالهوس بنی اسراییل هر کدام دست زنی از عمالقه را گرفتند و به سمت خیمه خود می بردند و تا اینچنین شد. باز عذاب رجز بر بنی اسرائیل نازل شد و در کمتر از یک روز بیش از هفتاد هزار نفر از بنی اسرائیل به مرض طاعون به هلاکت رسیدند. تعداد بالای کشته شدگان در اثر ارتکاب به این گناه نشان دهنده تاثیر بالای تهاجم فرهنگی و کارساز بودن حیله بلعم و سپاهیان شیطان در ایجاد خلل و چند دستگی در سپاه مؤمنان است. با نزول عذاب، جوانان مؤمنی که از ارتکاب به گناه خوددراری کرده بودند به یاری خداوند متعال شتافتند تا جایی که که گناهکاران به دست آنان به هلاکت رسیدند. در واقع هر تمدنی برای تبدیل شدن به یک تمدن بزرگ و تاریخ ساز باید از این قبیل تهاجمات فرهنگی و ابتلائات به سلامت عبور کند. روز به انتهای خود رسیده بود و فتح شهر صورت نگرفته، در صورت تاریکی شب، کار برای بنی اسرائیل سخت خواهد شد و امکان این که عمالقه با زدن شبیخون بر بنی اسرئیل چیره گردند بسیار محتمل بود، به اذن خدا و به دعای یوشع نبی روز طولانی تر از حد معمول شد و آن قدر به طول انجامید تا شهر به دست مؤمنان فتح شد. بدین ترتیب یکی از سخت ترین دژها و اولین فتح توسط بنی اسرائیل در ارض مقدس حاصل شد. شهر ها یکی پس از دیگری با امداد الهی که لازمه ورود مؤمنانه به ارض مقدس بود فتح میشد، یوشع نبی پس از فتح هر شهر یکی از مؤمنان را به عنوان حاکم و یا رئیس آن شهر منصوب و تعدادی ازجوانان مؤمن نیز به عنوان کارگزاران حاکم می گماشت. ادامه دارد.. @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_هفت🎬: غوغای شیطانی در بنی اسرائیل پیچیده بود، جوانان دوست
🎬: حالا بنی اسراییل غربال شده بود و از بین آنهمه مدعی ایمان و خدا پرستی، تعدادی برجا مانده بود و اینک زمانی بود که امر الهی محقق شود. مؤمنان با فرماندهی یوشع و امداد خداوند،شهرها و دژهای ارض مقدس را یکی پس از دیگری فتح می کردند و با خوشحالی به پیش می رفتند، حالا آنها صاحب نیمی از سرزمین موعود بودند و با چشم خود می دیدند که این سرزمین پر از انواع نعمت هاست. آنها در فتح با سرعت به پیش می رفتند تا اینکه به دژی رسیدند که در ظاهر نمی شد بر مردمش غلبه کرد. أخر این دژ، شهری را در خود داشت که ساکنان آن ها قوی هیکل و درشت اندام بودند و بزرگتر از حد معمول مردمان هم عصر خود بودند و به چشم مردم بنی اسرائیل همانند غول های بی شاخ و دم می آمدند تا حدی که حتی در کتب مقدس، به صورت غلوآمیز، آنها را به صورت غولهایی که قامت آنها چندین برابر بنی اسرائیلیان است به تصویر کشیده اند. یوشع بن نون دستور داد که مردم به پیش رویشان ادامه دهند اما بنی اسرائیل به بهانه ی اینکه آن مردم درشت اندام و قوی هیکل هستمد از جنگ پرهیز می کردند بنی اسرائیل از همراهی با یوشع سرباز زده و نافرمانی کردند. یوشع دست به دعا برداشت و از خداوند طلب کمک نمود و الهامی غیبی به او رسید و یوشع امر کرد که خواص از بنی اسرائیل پاره آجری بر کتف چپ خود به عدد اسمهای عمالقه و بر کتف راست خود شاخ گوسفند سوراخ داری بگذارند و دعایی که ما اینک به نام دعای سمات می خوانیم را پوشیده و آهسته در آن بخوانند تا که بعضی شیاطین جن و انس نتوانند از محتوای آن باخبر شوند و استقراق سمع کنند، آن ها در آن شب به این فرمان عمل کردند. آخر شب که شد، سنگ ها را در لشکرگاه عمالقه انداختند و صبح که شد تمام آنها هلاک شده بودند و مانند تنه های خشک نخل به زمین افتاده بودند و اینچنین بود که باز هم با امداد الهی به راحتی فتح شد. بی شک این سنت خداست که وقتی مؤمنان در موقفی قرار میگیرند که طرف مقابل از قدرت و اسباب و ادوات عجیبی برخوردار است، امداد الهی برای مؤمنان اتفاق می افتد و شرط آن داشتن ایمان قوی و توکل واقعی به خداوند متعال و همه اراده ها را در برابر اراده الهی پوچ دانستن است، در این صور ت خداوند تمام کاستی مؤمنان را جبران می کند و این سنت در همه ی عصرها و زمان ها جاری ست و اگر مؤمنان در سختی ها و عجایب روزگار بر خدا توکل کنند بی شک کارها به یاری خداوند به سرانجامی خوش می رسد. دوباره راه فتح باز شد و قوم بنی اسرائیل هر روز شاهد نصر و پیروزی تازه ای بودند، تا اینکه چند نقطه بیشتر از ارض مقدس باقی نمانده بود که به تصرف مومنان درآید، اما آنان با واقعه ای عجیب روبه رو شدند... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨ َ
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_هشت🎬: حالا بنی اسراییل غربال شده بود و از بین آنهمه مدعی ا
🎬: جنگ و نزاع بین سپاه حق و سپاه شیطان لایه های تو در تو و پیچیده ای دارد و تمام آنچه که بین این دو گروه رخ میدهد در جنگ ظاهری خلاصه نمیشود، بلکه باطن پیچیده ای نیز دارد یعنی ما ظاهر کار را میبینیم اما در عالم ماورایی خبرهایی دیگر است و در باطن عالم نبردهایی هست که ظاهرا به چشم نمی آید و حتی از سرداران و شهدای آن نیز بی خبریم. در واقع نیروهای خیر مطلق و شر مطلق، هر چند به صورت ظاهر در صلح باشند ولی در جنگی دائمی هستند. هرچه دایره رشد در میان مؤمنین بیشتر توسعه پیدا میکند عرصه جنگ نیز تغییر میکند. حالا بنی اسرائیل به شهر بلغا که حاکمی به نام بالغ دارد رسیده. فتح این شهر یکی از سخت ترین و شاید آخرین رویارویی یوشع بن نون با کفار برای رسیدن به ارض مقدس باشد. جنگ، بین بنی اسرائیل و سربازان شهر بلغا در گرفت، جنگی سخت و خونین و سربازان بنی اسرائیل شجاعانه و با مهارت کامل می جنگیدند، ولی اتفاق عجیبی رخ داد، هر چه بنی اسرائیل در این جنگ بر سربازان دشمن صدمه و زخم وارد میکرد زخمی میشدند ولی کشته نمی شدند، یعنی هر چقدر حملات بنی اسراییل سهمگین و کشنده بود اما کشته ای در کار نبود، سربازان دشمن نهایت ضربه ای می خوردند و خیلی زود مداوا می شدند و به صحنه ی جنگ بر می گشتند، چند روزی به همین منوال پیش رفت و سپاه دشمن حتی یک نفر هم تلفات نداشت و بر عکس از تعداد مؤمنین روز به روز کاسته میشد و این واقعه ای غریب بود که روحیه و انگیزه بنی اسرائیل را ضعیف و ضعیف تر می کرد بنی اسرائیل از این وضع به یوشع شکایت بردند، باید کاری می کردند و راز نامیرا بودن سپاهیان بالغ کشف می شد، رازی که باعث سلامت دشمن و کشته شدن مومنین بود. جلسه ای گرفتند و در نهایت تصمیمشان بر این شد که چند نفر را انتخاب کنند و در شکل و شمایل دشمن به شهر بلغا بفرستند، این کار عملی بود که بنی اسراییل در آن مهارت داشتند و طبق آموزش هایی که دیده بودند به راحتی می توانستند در صفوف دشمن نفوذ کند و کار اطلاعاتی انجام دهند. پس چند نفر با تدابیر خاص امنیتی و کامل به داخل شهر رفتند و در بین محله ها و کوچه پس کوچه های شهر دنبال جواب سؤالشان بودند و از مردم نیز پرس و جو‌می کردند تا اینکه روز دیگر شروع شد و آفتاب به میان آسمان آمد و ناگهان نفوذی ها زنی را دیدند که... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
چرم دوزی اختصاصی برای شماست👌 باکیفیت چرم طبیعی دوخت 💯 دستی 💥تنظیم کیفیت مستقیم بدون واسطه دارای نمونه کارهای مستند سریع در سراسر کشور✈️ 🧵🪡 http://eitaa.com/sana_leatherbags 🪡
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_نه🎬: جنگ و نزاع بین سپاه حق و سپاه شیطان لایه های تو در ت
🎬: جمعیتی زیاد دور میدان شهر جمع شده بود و هیاهویی برپا بود، در این هنگام زنی از بین جمعیت بیرون آمد، زنی که چشمهای ترسناک و انگشتان کشیده و بلندش او را از دیگران متمایز می کرد. با ورود آن زن به یکباره سرو صداها خوابید و چشمان همه به میانه ی میدان خیره ماند. نفوذی های بنی اسرائیل هم با دقت به صحنه ی پیش رو نگاه می کردند، آن زن ابتدا حرکاتی عجیب و موزون از خود درآورد و سپس با صدای بلند وردهایی نامفهوم خواند و ناگهان در میانه ی بهت مردم شروع به در آوردن لباس هایش نمود و در چشم بهم زدنی خود را عریان نمود، حالا موهای بلندش که بر تن عریانش نشسته بود و با هر حرکت او بر هوا بلند میشد او را ترسناک تر از قبل نموده بود. زن چندین دور با ریتمی خاص به دور خود چرخید و باز هم وردهایی خواند و سپس رویش را به آسمان کرد و همانطور که با انگشتان بلندش به نقطه ی اشاره می کرد، فریادی زد و چشمانش را بست،پس از چند دقیقه لرزشی بر وجودش افتاد و سپس آرام گرفت. چشمانش را که باز نمود سربازی جلو رفت و قلم و کاغذی به دست او داد و آن زن برهنه مشغول نوشتن شد. نفوذی های بنی اسرائیل با تعجب به جلو نگاه می کردند و نمی دانستند چه اتفاقی افتاده که ناگهان صدای مردی بلند شد و گفت: این زن بی نظیر است، الان کاملا می داند که امروز قرار است چه کسی بمیرد، اسمش را به حاکم می دهد تا از ورود آن فرد به جنگ جلوگیری شود و زنی دیگر خنده ای کرد و گفت: آری دیروز نام شوهر مرا داد و شوهرم به جنگ نرفت و اینک در خانه سالم است. یکی از نفوذی ها خود را به کنار گوینده ی این مطلب کشاند و با تعجب و لحنی دوستانه گفت... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_ده🎬: جمعیتی زیاد دور میدان شهر جمع شده بود و هیاهویی برپا
🎬: چقدر عجیب، یعنی این زن از کجا می تواند چنین دقیق پیش بینی کند که چه کسی زنده می ماند و چه کسی قرار است کشته شود؟! مرد نیشخندی زد و گفت: چطور تو نمی دانی؟! این زن یکی از ساحران بزرگ این سرزمین است که علم نجوم را به تمامی می داند پس برایش پیش بینی مرگ و زندگی سربازان راحت است آری این زن سحرآمیز در مقابل آفتاب برهنه میشود و با ترکیب علم نجوم و سحر و جادو ، از زمان اجل سربازان اطلاع پیدا می کند و هر آنچه را که به دست می آورد به عرض حاکم میرساند و به این ترتیب حاکم بزرگ شهر بلغا هر روز سربازانی را به میدان جنگ اعزام می کند که در آن روز اجلشان فرا نرسیده است و بدین صورت هیچ یک از سربازان ما کشته نمی شوند و این واقعا هنری و اعجازیست که ما را مدیون این زن می کند آیا اینطور نیست؟! شخص نفوذی که می ترسید شناسایی شود تند تند سرش را تکان داد و گفت: براستی که چنین است و ما بلید هر آنچه از طلا و زر و سیم داریم نثار چنین زنی کنیم و با زدن این حرف از حلقه ی جمعیت جدا شد، او می بایست به سرعت خود را به یوشع برساند و هر آنچه را که دیده و شنیده است به اطلاع یوشع برساند. خیلی زود نفوذی ها با ترفندهایی که مخصوص بنی اسرائیل بود از شهر خارج شدند و نزد یوشع بن نون رسیدند و تمام امور را به او گفتند، در این هنگام یوشع دست به دعا برداشت و سپس با امداد الهی دست به اعجازی زد که پس از او تنها حضرت سلیمان و به طور خاص حضرت علی ع نیز این اعجاز را انجام دادند. یوشع نبی با اعجاز الهی اقدام به "ردالشمس " می کند. علم نجوم بر اساس محاسبات ریاضی، نظم موجود بین اجرام آسمانی را کشف میکند و بر اساس این کشفیات نسبت به رخ داد اتفاقات نظر میدهد. این اقدام را میتوان به مثابه یک معادله صد مجهولی در نظر گرفت که کشف هر یک از مجهولات آن برای حل معادله سلسله وار به یکدیگر مرتبط هستند. با این فرض در صورت تغییر در مقادیر هر یک از این مجهولات به صورت طبیعی، تمام معادله تحت تاثیر قرار میگرد و نظم موجود بین آنها دستخوش تغییر میشود. یوشع نبی با این اعجاز کل محاسبات دو سه هزار ساله گذشته علم نجوم را تغییر داد و در نتیجه علم نسبت ها و ارتباطی که بین اجرام و منظومات آسمانی در اختیار ساحران و منجمان بود و از آن در کشاورزی و جنگها بهره میبردند، در هم ریخت و به این ترتیب دیگر امکان محاسبه این که کدام یک از سربازان وقت اجلش رسیده برای ساحره ممکن نبود. ساحره که از این اتفاق مستأصل شده بود، چاره ای نداشت جز این که برای فرار از محکومیت اسامی برخی از سربازان را به فرماندهان می داد، ولی اتفاقا همه آن ها در جنگ هلاک میشدند، روز دوم نیز به همین شکل تکرار شد، در نتیجه روحیه بنی اسرائیل مضاعف و ترس از مردن در سپاه کفر رخنه میکند، کار به جایی میرسد که به یوشع نبی پیشنهاد صلح میشود. یوشع نبی به شرط تسلیم کردن ساحره به او، صلح را قبول میکند. ساحره در اختیار نبی خدا قرار می گیرد و یوشع بن نون از سر رأفت از اعدام او صرف نظر و او را به خارج از ارض مقدس تبعید می کند. بدین ترتیب بعد از صلح، فتح شهر به دست بنی اسرائیل حاصل میشود و اولین مرحله از فتح ارض مقدس که فرمان آن زمان حضرت موسی صادر شده بود، در زمان یوشع نبی حاصل میشود. حالا ارض مقدس به تمامی فتح شده بود اما باز هم جریان نفاق دست به کار شد و... ادامه دارد @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_یازده🎬: چقدر عجیب، یعنی این زن از کجا می تواند چنین دقیق پ
🎬: حالا همه ی ارض مقدس توسط مؤمنان فتح شده بود، اما باز هم شیطان بیکار ننشسته بود و به هر طریقی می خواست عده ای را از راه به در کند و بودند کسانی که نفاق پیشه کرده بودند و بالاجبار با یوشع همراهی کرده بودند اما اینک میخواستند قدرت را به دست بگیرند درست مثل زمانی که پیامبر از میان مسلمانان رفت و عده ای منافق جلوی جانشین ایشان علی بن ابیطالب قد علم کردند بی شک اقامه دین تنها با فتح ارض مقدس به ثمر نمیرسد بلکه از این به بعد سخت ترین اقدام، تثبیت ساخت برای تشکیل یک حکومت اسلامی واحد جمعی انقلاب و ایجاد زیر ساخت مؤمنانه در ارض مقدس است. در صورت گذر از این موقف اقامه دین به صورت جدی صورت میپذیرد. لازمه ایجاد این حکومت دارا بودن رهبری مقتدر و مستقل است. یوشع به نون پس از حضرت موسی به عنوان رهبری مقتدر، سرداری نظامی و مؤمن که دارای نفوذ کلام و مستقل در امر و نهی است برای بنی اسرائیل به اثبات رسیده بود. پس بهترین روش برای ایجاد خلل در تثبیت انقلاب از بین بردن و یا خدشه وارد کردن به اقتدار یوشع بن نون است. باید توجه داشت که در دوران تثبیت انقلاب، خبری از کفار نیست و سپاهیان شیطان به صورت منافقانه در خط مقدم مقابله با مؤمنان قرار میگیرند. نفاق از ادبیات دینی و ظاهر متدینانه بهره میبرد و مقابله با او فرایندی دشوار و پیچیده است. دو تن از سرداران بنی اسرائیل که دارای وجه ممتاز و تاثیر گذار در بنی اسرائیل بودند ، برای ضربه زدن به یوشع بن نون اقدام به تحریک صفورا همسر حضرت موسی که اینک در بین قوم و ارض مقدس بود کردند. زنی که دارای سابقه مبارزه در رکاب حضرت بود و حتی نجات دهنده ایشان در بسیاری از موقفات سخت بود، کسی که در تمام مبارزات و دشواری های به ثمر رسیدن انقلاب همراه و همدم موسی و انقلاب او بود. او همسر و دختر پیامبر بود و مقابله با او برای یوشع بن نون بسیار سخت و پر غصه بود. به تحریک منافقان صفورا بر علیه یوشع به نون لشگر کشی کرد و به سبب جایگاه ممتازی که در بنی اسرائیل داشت و همسر موسی محسوب میشد و نفوذ در بین حمعیت داشت، حدود صد هزار نفر از بنی اسرائیل با وی همراه شدند. صفورا زن سخنوری بود و با اعجاز سخن و ایجاد شور و هیجان، سوار بر زرافه ای بر علیه یوشع بن نون طغیان کرد، اما در نهایت به اعجاز الهی و با قطع کردن پاهای زرافه جنگ به نفع یوشع بن نون به پایان رسید. به اذن الهی صفورا دستگیر شد و منتظر حکم یوشع نبی مان و اما یوشع پیامبری بسیار مهربان است از حق خود در اعدام صفورا گذشت و کار او را در آن دنیا به موسی واگذار کرد و سرانجام صفورا از اقدامش پشیمان شد و با آه و فغان از رویارویی با موسی و پدرش در آن دنیا احساس ننگ و شرمساری میکرد. هرچند که در این جنگ یوشع بن نون به پیروزی رسید ولی اقتدار او و یک دستی مؤمنان از هم گسست و باقیمانده لشگر منافقین از شهر فرار و کینه یوشع و انقلاب را به دل گرفتند. و در نتیجه کار اقامه دین که چیزی به دست یافتن به آن نمانده بود در اثر نفاق و دخالت شیاطین با تعلل مواجه شد ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨