#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #داستان_واقعی #قسمت_پانصد_هفتاد_سه🎬: حال سری به یونان میزنیم، تمدنی که نسبت به تمدن
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_هفتاد_چهار🎬:
مرد نگاهی به اطرافش کرد، شهر ساموس، در دل یونان و کرانه ی دریای اژه، همانجا که به دنیا آمده بود و روزگار جوانی را در آن گذارنده بود اما به خاطر ظلم و فساد پولیکراس، حاکم سالخورده این سرزمین، زادگاهش را ترک کرد و انگار تقدیر خداوند بود که او چنین کند و به سفر دور دنیا برود تا زندگی اش رنگ و بویی دیگر گیرد.
مرد آه کوتاهی کشید و زیر لب گفت: همه جا را دیده ام، مصر و بابل، مهرپرستان ایران و عظمت ملک سلیمان..
ساحران مصر و کاهنان دیار غریب را از نزدیک دیدم و اما هیچ کجا برایم محضر سلیمان نبی نمی شد.
مرد سرش را به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا شکرت...خدا را سپاس که گوشه ای از علم خویشتن را توسط نبی اش به من آموخت.
مرد سرش را پایین انداخت، اینجا در یونان، اینک فساد در لباس و طرحی نو بیداد می کرد و چون حکومت دست ایادی ابلیسی بود، او نمی توانست علنا کاری از پیش ببرد و برای تبلیغ دین خدا قدمی بردارد، اما مؤمن باید کیس باشد و او زیرکی را زیر دست سلیمان نبی فراگرفته بود گرچه خود نیز با فراست بود.
پس باید از راهی، از علمی که برای مردم جالب بود وارد میشد تا می توانست با آموزش یک علم ناشناخته به مردم، راز و رمز این جهان هستی و وجود خالق بی همتای آن را به مردم بشناساند.
فیثاغورت در همین افکار قدم بر می داشت، آری تنها راهی که بی صدا میشد آموزه های دینی را در طرحی نو به مردم یاداوری کرد همین بود
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیوار کعبه شکافته تا تاریخ بفهمد
این تولد ، معمولی نیست!!
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_هفتاد_چهار🎬: مرد نگاهی به اطرافش کرد، شهر ساموس، در دل یون
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_هفتاد_پنج🎬:
فیثاغورث باید بی صدا و با طرحی نو مردم را در خفقان شدید به سمت خدا دعوت می کرد.
او خیلی زیرکانه با علم ریاضی و نجوم و کیهان شناسی بین لایه های مردم نفوذ کرد، افراد مختلف را به عنوان شاگرد درس به خود جذب کرد و آرام آرام اعتقادات خودش را به آنها عرضه داشت و حتی پا را از این فراتر نهاد و از علم آهنگ و موسیقی هم بهره گرفت، موسیقی خود نیز یکی از راه های خداشناسی و علمی الهی ست البته اگر در مسیر درستش پیش برود.
این دانشمند بی نظیر پیامبر گونه عمل کرد و در ایتالیا انجمن فیثاغورثیان را بنا نهاد.
این انجمن به هیچ وجه صرفا یک مکتب فلسفی نبود، در واقع فرقه هایی اخلاقی و مذهبی یا انجمن اصلاح گران دینی بود.
آنها مناسک دینی داشتند و بر این باور بودند که خردورزی و پرورش علم و فلسفه و تامل در مورد امور غائی جهان کمک فراوانی به رهایی روح خواهد کرد.
فیثاغورث در اظهارات متعدد پرده از اعتقادات پنهانی اش بر میداشت او بدن را زندان روح میدانست و مردن را نه خودکشی بلکه رهایی میدانست
و نه پایان زندگی...
او همچنین میل به حضور سیاسی و قدرت داشت زیرا حضور سیاسی و داشتن قدرت باعث می شد که بهتر و بیشتر اعتقاداتش را ارائه نماید
فیثاغورث بر اساس سفرهای زیادش
فردی دنیا دیده بوده و با انسانهای متعددی در ارتباط بوده و این که نزد سلیمان می ماند، نشان از بزرگی و حکمت سلیمان نبی دارد.
فیثاغورث در جایی میگوید: آفرینش جنس زن پر بهاست و این دیدگاه و نگاه فیثاغورث به زن، در زمانی که یونانیان در آن زمان به زن نگاه حیوانی و برده ای داشتند و زن را یک نوع برده جنسی می دانستند که از او فقط در امور لذت های حیوانی استفاده می کردند، موید این نکته است که او تحت نظر پیامبری الهی تعلیم دیده و تربیت شده است.
فیثاغورث از اولین کسانی است که دنبال پیداکردن موسیقی کائنات بود. او به دنبال موسیقی و آواز و مطربی نبود بلکه به دنبال هم آهنگی همه موجودات بود. موسیقی در آن زمان از زیرشاخه های فلسفه بود و توسط
حکما برای درمان هم تجویز میشد که کدام موسیقی مناسب کدام بیماری است.
فیثاغورث علم اعداد را در عالم پایهریزی کرد تا به وحدت در عالم برسد و نگاه توحیدی را به وسیله آن بیان کند.
این دانشمند معتقد، یکی از مظاهر شاگردان سلیمان نبی بود و نشان میداد که حضرت سلیمان از هیچ ناحیه و سرزمینی غفلت نمی کرد و به تمام سرزمین ها سفیری روان داشته بود.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️فضائل بینظیر أمیرالمؤمنین علی بن أبیطالب علیه السلام در منابع اهل سنّت.
جشنی اندر عرش جانان است..
آسمان امشب ستاره باران است...
دنیا به کام یاران است...
نور امیدی در جان گنهکاران است...
کینه ها در قلب شیطان است....
زیرا که میلاد آن ماه تابان است..
همو که ولیّ حیّ منان است...
ولایتش اکمال دین خدای سبحان است..
بخوانید خدا را، که امشب ،شب غفران است..
و اینها همه به یمن وجود«امیر مؤمنان» است...
....ط_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌺🌿🌺🌿
هیچ دانی چرا کعبه تَرک برداشت و این تَرک همچنان پا برجاست؟!
هر چه تلاش کردند وهابیون،باز هم تَرک پیداست....
آخر این ارادهٔ خداست...
آری نشانهٔ عشق خدا به علی اعلی است...
وقتی عشق خدایم اینچنین هویداست...
پس مردن چون منی در این مهر جاویدان، رواست...
مولای من ، دلیل خلقت دنیاست...
او جانِ محمد مصطفی ست...
هم مراد فاطمه زهراست..
او ضربان عرش اعلاست...
هم قسیم محشر کبری ست
ای دنیا؛ عشق ما....
مراد ما....
مولای ما...
علیِ مرتضی ست...
...ط_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_هفتاد_پنج🎬: فیثاغورث باید بی صدا و با طرحی نو مردم را در خ
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_هفتاد_شش🎬:
حال که اوضاع ممالک و تمدن های اطراف ملک سلیمان را کمی بیان کردیم، دوباره باز می گردیم به اورشلیم و قوم بنی اسرائیل که خداوند از زمان حضرت موسی پی در پی از آنها عهد و میثاقی محکم گرفته بود و حالا پس از مرگ سلیمان، این قوم که برگزیده شده بودند تا راه را برای ظهور و بروز بنی اسماعیل و پنج کلمه ی مقدس هموار کنند و برای اقامه حق در خدمت پیامبر آخرالزمان باشند به کدام سو می روند.
خداوند متعال که مهربانی بی همتاست و به انسان اختیار داده تا انتخاب کند و همیشه راه درست را به روشنی نشان میدهد، آن چه لازم بود برای اتمام حجت بر بنی اسرائیل که انتخاب شده توسط خدا بودند، اتفاق افتاده بود.
اینک همه می دانستند که اولا راه رسیدن به نعمتهای دنیوی، رفاه، قدرت، آرامش و همه چیزهایی که یک انسان میتواند داشته باشد تنها اقامه دین و بندگی خدا است یعنی اگر دنیا و تمام خوبی هایش را می خواهی به خدمت بگیری این نمی شود مگر در سایه دین و دوما بنی اسرائیل خوی می دانستند با انبیاء مختلف عهد و میثاق محکمی بسته اند، همه از کوچک و بزرگ و پیر و جوان هم به چشم خود دیده و هم به گوش خود شنیده بودند و هم داستان های نیاکانشان را بازگو می کردند و در تمام این دیده ها و شنیده ها یک عهد بود که می بایست به آن پایبند باشند عهدی که در آن، بنی اسرائیل مأمور است تا مقدمه ساز ظهور کلمات مقدس و حکومت الهی محمدصلی الله و آل ایشان باشند.
آن ها برای نمونه عینی حکومت حضرت سلیمان را دیده بودند که چگونه اقامه دین میتواند قدرت و رفاه بیاورد، زیرا خوب می دانستند که سلیمان پیامبر خدا و دستوراتش بر مبنای احکام الهی بود و توانست دین خدا را اقامه کند و در سایه ی این اقامه، نعمت و برکت بر ملک سلیمان می بارید و در این جا زمان انتخاب بنی اسرائیل بود، زمان یک ابتلا و آزمایشی بزرگ و حساس، آنها می باست تصمیم بگیرند راه ملک سلیمان را ادامه بدهند یا فریب طرح جدید ابلیس را بخوردند و از مسیر درست و الی الله خارج شوند.
و شما خوب می دانید که تمام اتفاقات زمین از زمان آدم تا کنون حول درگیری انسانها بین پرستش خداوند و پرستش شیطان بوده است.
طرح ابلیس این بود که اولا سلیمان نبی و جانشینش آصف بن برخیا را جادوگران بزرگی معرفی کنند که تمام قدرتشان از سحر و جادو بوده، دوم این که بیان کنند هیچ گونه عهد و
میثاقی بر گردن مومنان نیست و قرار نیست مقدمه سازی برای حکومت بنی اسماعیل انجام شود و قرار است خداوند بزرگی را فقط به بنی اسرائیل بدهد.
در این میان و احوالات روایات زیادی توسط نخبگان در مورد بزرگی و خاص بودن و برتری بنی اسرائیل برای خداوند ساخته و پرداخته شد که درصد زیادی از مردم جامعه را به خود جذب کرد و آن را باور کردند.
این روایات ساختگی و این تحریف های انحرافی تا زمان پیامبر خاتم هم ادامه داشت و آنچنان بازارشان گرم بود به طوری که در قرآن به صراحت این ادعا رد شده و بیان شده که شما هم بشری مانند دیگر مردم هستید.
در جای دیگری، بنی اسرائیل میگویند ما اگر گناه کار هم باشیم مدت کوتاهی در جهنم می مانیم و به
بهشت میرویم چون خداوند بهشت را برای ما تدارک دیده است و خداوند در قرآن به زیبایی به آنها پاسخ می دهد که...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #اولین_مظلوم #قسمت۲۱🎬: حالا فاطمه بیهوش بر زمین افتاده بود و کودکانش چون جوجه هایی
#داستان_واقعی
#اولین_مظلوم
#قسمت۲۲ 🎬:
فاطمه بیهوش بر زمین افتاد و علی اعلی این مردترین مرد دوران ها، همو که ولایتش اکمال دین اسلام بود را با دست بسته و کشان کشان به معرکه ای می بردند که عمر بن خطاب میدان دارش بود و اگر نبود هیزم هایی که درب خانه ی زهرا را سوخت هیچ وقت شعله ای در کربلا برای به آتش کشیدن خیمه های حسین زهرا فراهم نمی شد.
اگر اینک دست نامردمان بر صورت زهرا سیلی نمیزد ، احدی جرأت نداشت که زینب فاطمه را در کربلا کتک زد و فاطمه ی سه ساله در کربلا سیلی بخورد.
اگر اینها دست علی ع را نمی بستند، هیچ نامردی به خود جسارت بستن دستان علی بن حسین و اسرای کربلا را نمی داد.
اینها همه بذرهایی بودند که سقیفه ایها کاشتند و در کربلا به ظهور رسید.
علی را با دستان بسته وارد مسجد کردند، علی مظلوم نگاهی به جمعیت که از شرم سرشان را پایین انداخته بودند نمود و سپس خیره به چهره ی خلیفه ی غاصب شد و فرمود: ای ابوبکر! چه زود بر رسول خدا گستاخ شدی! تو با کدام شایستگی مردم را به رهبری خود فراخواندی؟ آیا تو همان کسی نیستی که دیروز به فرمان خدا و امر پیامبرش با من به عنوان خلیفه ی پیامبر بیعت کردی و مرا امیرمؤمنان خواندی و به من تبریک گفتی؟!
در این هنگام همهمه ای از بین جمع بلند شد، گویا یاران انگشت شمار علی مظلوم به پا خاسته بودند، سلمان و مقداد و عمار که پیشاپش آنها زبیر با شمشیر برهنه ای که در هوا میچرخاند وارد مسجد شدند و زبیر گفت: ای فرزندان عبدالمطلب! شما زنده هستید و با علی چنین می کنند؟! و با زدن این حرف با نگاهی غضبناک به سمت عمر حمله برد که در این هنگام با اشاره عمر و ابوبکر خالدبن ولید و افرادش از پشت سر به زبیر و یاران اندک علی حمله کردند و آنها را محاصره کردند در این هنگام عمر که یاران علی را در بند دید از عصبانیت شمشیر زبیر را گرفت و چنان بر زمین کوفت که شمشیر شکست و بعد رو به مولایمان علی گفت: ای علی! گزافه گویی را کنار بگذار و با ابوبکر بیعت کن
امام فرمودند: اگر بیعت نکنم چه خواهی کرد؟
عمر خنده ی شیطانی سرداد و گفت: معلوم است ما تو را خواهیم کشت
امام نگاهی به ابوبکر کرد وفرمود: پس در این حال بنده ی خدا و برادر پیامبرتان را به قتل رسانده ای!
ابوبکر گفت: ای بنده خدا، تو از کجا برادر پیامبر شدی؟!
امام فرمودند: آیا روز پیمان برادری را به یاد نداری که پیامبر بین مسلمین عقد اخوت خواند و مرا برادر خود نامید؟!
ابوبکر که انگار تازه به خاطر آورده بود حرف ایشان را تصدیق کرد
امام این اولین مظلوم روی خود را به سمت مزار پیامبر نمود و برای لحظاتی نگاه الهی و مظلومانه اش را به خاک پیامبر دوخت و آرام فرمود: ای برادر! این قوم مرا تضعیف کردند و نزدیک است مرا بکشند.
کلام امام آنقدر مظلومانه بود که تمام نگاه ها به حرم پیامبر دوخته شد و مردم بی صدا اشک ریختند
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤🖤
#داستان_واقعی
#اولین_مظلوم
#قسمت۲۳🎬:
علی مظلوم در میان مردمی دنیا پرست بود و زهرا در میان کوچه بیهوش افتاده بود.
بچه های زهرا مانند جوجه هایی بی قرار بر گرد مادر می چرخیدند، زینب با دستان کوچکش بر سینه ی زخمی مادر که از آن خون بیرون میزد دست می کشید و اشک میریخت، قطره ای از اشکهای داغ زینب بر صورت مادر نشست و او بهوش آمد، گویا این اشک مأموریت داشت تا مادری زخمی را به یاری پدر غریبش بهوش آورد.
فاطمه چشمانش را نیمه باز کرد، دردی در جانش می پیچید اما او سوزش سینه و درد پهلو و روی کبودش را که آتش در آن را برشته کرده بود از یاد برد، او تمام فکر و ذکرش ولیّ خدا بود و تا چشم باز کرد نگفت آخ پهلویم، نگفت وای سینه ام با صدای ضعیفی فرمود: ابوتراب کجاست؟!
زینب و کلثوم هق هقشان بلند شد و صدای زنی از کنار به گوش رسید: ابوتراب را با دست بسته به مسجد بردند بی شک قصد کشتن او را دارند.
فاطمه تا این سخن را شنید، هراسان دستش را به دیوار گرفت، او باید خود را به مسجد می رساند، اگر علی را می کشتند یعنی اسلام را کشته بودند و تمام زحمات پدرش و صد و بیست و چهار هزار پیامبری که قبل از او مبعوث شده بودند بر باد میرفت.
فاطمه باید پیشمرگ اسلام ناب محمدی که در علی متبلور شده بود می شد.
پس بدون توجه به درد استخوان های شکسته ی پهلویش خود را با کمک دیوار به مسجد رساند و او میرفت و قطره های خون بر کوچه ی خاکی مدینه می چکید.
زنها با نگاهی پر از شگفتی به او خیره شده بودند، آخر یک زن جوان پابه ماه چقدر توان دارد،آنها به چشم خود بلاهایی را که نامردمان مردنما بر سر فاطمه آورده بودند دیده بودند اما فاطمه تا اسم علی می شد انگار روحی دیگر در کالبد خسته و زخمی و نیمه جانش می پیچید.
فاطمه با حالی دگرگون خود را به مسجد رساند، زینب هم به دنبال او میدوید، گویا می خواست از مادر درس دفاع از ولایت فرا بگیرد گویا میدانست که در آینده هم او باید فاطمه گونه عمل کند و خطبه بخواند
فاطمه چشمش به علی مظلوم افتاد که غریبانه وسط مجلس نشسته بود و عمر بن خطاب با شمشیر برهنه ای که بالا برده بود در کنار او ایستاده بود
قلب فاطمه از دیدن این صحنه بهم فشرده شد، او باید کاری می کرد، این شخصی که بالای سر علی ع ایستاده بود با حرکات قبلش نشان داده بود که هیچ حرمتی را نگه نمیدارد، کسی که بدون اجازه وارد خانه ی وحی که فرشتگان و جبرئیل برای ورود اجازه می گرفتند، شد و بر روی دختر رسول الله دست بلند می کند هر کار از او برمی آید و به راحتی امام مسلمین را خواهد کشت و به این کار افتخار می کند
پس این منصوره ی دوران باید کاری می کرد، او باید وجدان های خفته را بیدار می کرد.
پس چنان ضجه ای زد که نه تنها تمام مردم بلند بلند گریه کردند بلکه ابوبکر هم شروع به گریستن کرد
عمر که وضع را اینگونه دید، ترسید که فاطمه این ام الائمه این رکن پیامبر این فدایی علی، ورق را برگرداند پس فریاد زد...
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤🖤
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #اولین_مظلوم #قسمت۲۳🎬: علی مظلوم در میان مردمی دنیا پرست بود و زهرا در میان کوچه بیه
#داستان_واقعی
#اولین_مظلوم
#قسمت۲۴
فاطمه که گریه ی مردم و ظاهر سازی ابوبکر را مشاهده کرد، با کمری خمیده و استخوان های شکسته ی پهلو و سینه ای زخمی که تاول هایی از سوختگی سوزش و دردش را بیشتر می کرد، مانند شیری غرّان جمعیت را شکافت و به سوی قبر رسول الله رفت.
عمر که وضع را چنین دید بلند گفت: ای دخت رسول الله بدان که ما احساس و آرای زنان را بهایی نمی دهیم.
در این هنگام فاطمه به مزار پدر که هنوز خاکش تازه بود رسید و نگاهی غضبناک به عمر کرد، آیا عمر نمی دانست که این بانوی آسمانی فقط یک زن نیست؟! آیا عمر نمی دانست که رسول خدا بارها و بارها فرمودند فاطمه پاره تن من است خشم و غضب او خشم من است و خشم من غضب خداست یعنی اگر فاطمه غضب کند بی شک خداوند هم خشمگین است پس فاطمه یک زن نبود او رکنی از ارکان رضایت خداوند و نوری از انوار الهی بود.
فاطمه نگاهش را به ابوبکر و دارو دسته ی کودتا چی اش نمود و با صدایی محکم که اثری از ضعف در آن نبود فرمود: پسر عمویم را رها کنید وگرنه به خداوندی که محمد را به رسالت برگزید سوگند که موی پریشان می کنم و پیراهن رسول الله را بر سرمی کشم و در حق شما جماعت نفرین می کنم تا عذاب خداوند بر شما نازل شود، همانا ناقه ی صالح در پیشگاه خداوند از من گرامی تر نبود و بچه ی آن نیز از فرزندان من محترم تر نبوده است.
سخنان منصوره ی دوران آنقدر شکوهمند بود که لرزه بر اندام هر کس و ناکسی در آن مجلس انداخت.
مردم در بهت و حیرتی عجیب بودند، آری این زن همان است که دقایقی قبل زیر بار تازیانه و آتش از هوش رفت، او همان است که زمانی راه میرود خون مبارکش از سینه بیرون می زند و استخوان های شکسته اش صدا می دهند، او با اینهمه مصیبت باز هم به خاطر حق مطلق ولی خداوند به میدان آمده و مانند فاتحی رجز می خواند.
زینب کوچک این صحنه را می دید، او می بایست لحظه لحظه از مکتب مادر درس بگیرد چرا که در آینده ای نچندان دور بازماندگان سقیفه با او و حسینش همانی می کردند که با علی و زهرا و محسن کردند.
مردم که خوب می دانستند سخنان زهرا به حق است و اگر نفرین کند به راستی در مدینه قیامت کبری می شود و عذاب الهی نازل خواهد شد، گروه گروه از مسجد خارج شدند تا در این مجلسی که غضب خدا را در پی داشت نباشند و بعضی فریاد برآوردند: به راستی به کیفر شکستن حریم رسول خدا باید در انتظار عذاب باشیم
علی شاهد این وقایع و خوف و اضطراب مردم بود، علی آینه ی تمام نمای خداست، او ولی خداوند است و کارهایش رنگ و بوی خدایی دارد و همچون خداوند رحیم است و همانا تمام اندوه و فریادهای پاک و معصومانه ی او برای سعادت مردمانی بود که احترام و عزتشان از پیمودن راه خاتم الانبیا تحصیل شده بود پس...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #اولین_مظلوم #قسمت۲۴ فاطمه که گریه ی مردم و ظاهر سازی ابوبکر را مشاهده کرد، با کمری
#داستان_واقعی
#اولین_مظلوم
#قسمت۲۵
همه ی چشم ها خیره به فاطمه بود، سخنان فاطمه آنقدر به حق بود که حتی عمر هم از این نفرین ترسید...
باید کاری می کردند و همه می دانستند هیچکس غیر از علی نمی تواند فاطمه را آرام کند، چرا که فاطمه حرف و سخن ولی زمانش را بر جان می کشید
علی مظلوم و مهربان، نگاهی به سلمان کرد..
سلمان که پرده ی اشک جلوی دیدگانش را گرفته بود، درد و مهر این نگاه را دریافت و خود را به علی رساند..
علی آرام به سلمان فرمود: برادرم سلمان! فاطمه را به خانه بازگردان..
سلمان که خوب عمق این کلام را می فهمید و می دانست مولا علی می خواهد امت نابکار پیامبر را از نفرین پاره ی جگر پیامبر و زن برگزیده ی دوران نجات دهد دستی به روی چشم نهاد و فورا خود را به فاطمه رساند و فرمان امام هدایت را ابلاغ نمود.
فاطمه تا امر ولایت زمان به گوشش رسید، بدون هیچ اعتراض و حرفی، نگاه مهربانش را به علی دوخت، دست نیمه سوخته اش را که کبودی غلاف شمشیر بر آن مشهود بود بر چشم گذاشت و راه خروج مسجد را در پیش گرفت و با عمل خود به همه نشان داد که در همه ی شرایط باید گوش به فرمان ولی زمان بود.
فاطمه به جلوی منبر رسید و قبل از اینکه از مسجد خارج شود رو به ابوبکر که از شرم خاموش و سر به زیر افکنده بود نمود و فرمود: به خداوند سوگند! که در هر نماز تو را نفرین می کنم.
فاطمه از مسجد خارج شد و نفس های کودتاچیان که از ترس در سینه حبس شده بود آزاد شد و حالا انگار نیرو پیدا کرده بودند برای خنثی کردن سخنان زهرا س و آرام کردن مردمی که از ظلمشان به خاندان رسالت در هراس بودند می گفتند: ای مردم! آرام باشید و بیم نداشته باشید که بنی هاشم از این جادوگری ها زیاد در آستین دارد.
در این هنگام امیر المومنین با دست هایی بسته از جا برخواست و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤