eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.7هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_هشتاد_یک🎬: بالاخره آن شب به سرآمد و جلسه هم با یک جمع بند
🎬: یربعان نقشه های ابلیس را یک به یک و قدم به قدم اجرا می کرد او برای اینکه متحدانش به معبد سلیمان در اورشلیم نروند، حیله ای شیطانی نمود و دو گوساله طلایی ساخت و در شهرهای «دان» و «بیت ایل» زیارتگاه هایی برای آنها بنا کرد. و این کار به تنهایی کافی نبود او می بایست خدمتگزارانی برای این شیاطین تعیین کند، پس کاهنانی را منصوب کرد و طوری برنامه ریخته بود تا مناسک جدیدی به دین یهود تحریف شده اضافه کند و اعیاد دینی جدیدی را رواج داد،گویی او مجری طرح های ابلیس بود و ابلیس خشنود از داشتن چنین خادمی... کارهای او موید این نگاه مردم یهود بود که قبایل جدا شده نه فقط علیه خاندان داود بلکه علیه عهدی بود که بنی اسرائیل بارها و بارها با خدا بسته بودند هم شوریدند این ادعای تورات است که فقط مردم شمال دچار انحراف شدند اما در آینده مردم جنوب هم که قبیله ی یهودا و بنیامین بودند زیرعهدشان با خدا که همان مقدمه سازی برای حکومت محمد صل الله علیه و آل محمد ص بود، زدند. و بی شک این اتفاق جدیدی نبود و تاریخ گواه است که از ابتدای خلقت انسان، همواره شاهد تقابل بین نیروهای خیر و شر بودیم. این سنت خداوند است که بر پایه ی اختیار انسان بنا شده و مردم باید بین دعوت انبیاء و سپاه شیطان یکی را انتخاب میکردند و در این جا می بینیم که مردم جریان شیطان را انتخاب کردند زیرا از نظر مردم این جریان زودتر نتیجه میداد و وسوسه انگیزتر بود. دوران تازه ای شروع شده بود که آغاز دوباره بت پرستی بود. میان قوم بنی اسراییل بساط بت پرستی و جادوگری به خصوص پرستش بت خطرناک بعل، در میان مردم دوباره گسترش پیدا کرد. بعل نه تنها یک بت بلکه چیزی خطرناک تر از بت است، بعل یک مفهوم کهن است و نمادهای بسیاری دارد که یکی از نمادهای اصلی آن گوساله طلایی است. نام بعل در عهد عتیق بارها تکرار شده و بسیار گفته شده که بعل یک خدای کنعانی بود و کم کم و به مرور زمان برترین خدای کنعانیان شد. نام او با شهرهایی که پایگاه و آیینش بود گره خورده بود و شهرها با نام بعل نامگذاری میشدند. به بعل، خدای طوفان میگفتند و به ادعای طرفدارانش باروری زمین، جانوران و انسان ها در دست او بود. در آن زمان که شغل ها کم و درآمدها محدود بود تمام زندگی مردم، حیات و کسب سرمایه آنها به کشاورزی بستگی داشت. مردم به دنبال بهره برداری بیشتر از زمینهای کشاورزی خود بودند و به همین دلیل هنگامی که گفته میشد بعل میتواند زمینهای شما را بارورتر کند، آن را باور میکردند و به سمت پرستش بعل میرفتند. مناسک و آئین هایی که برای پرستش بعل انجام می شد، اثرش را در زندگی فردی و کشاورزی نشان می داد و همین باعث میشد بت بعل برای آن مردمان پرستیدنی تر بشود. مناسکی شیطانی که فحشا و قربانی کردن کودکان جزء آن بود. آئین های مستهجن بعل پرستی همیشه برای بنی اسرائیل و به خصوص جوان ها بسیار وسوسه کننده بود و بیش از آن که تجربه بعل پرستی جوانها را به سمت بعل ببرد، تبلیغات و تعاریف مهیج دیگران از آن مناسک و آئین ها، جوان ها را ترغیب و وسوسه به شرکت میکرد. و سیاستی مرموزانه و کثیف حاکم بود به طوریکه جوان ها بعد از یک یا دو بار شرکت در این مراسمات با تفکر این که گناه کارند و دیگر آمرزیده نمیشوند، از این مسیر بیرون نمی آمدند و به همین دلیل است که یک یا دو نسل پس از آن ، به جای بنی اسرائیل مومن به سلیمان، با یک قوم یک دست بت پرست مواجه می شویم. تورات این موارد را جوری بیان می کند که گویی تمام این اتفاقات و انحرافات در تمدن شمالی رخ داده و در تمدن جنوبی هیچ انحرافی رخ نداده است. در گزارشی که از معبد سلیمان که در قلب اورشلیم و واقع در پادشاهی جنوبی بود داریم؛ آمده که آن جا سرشار از آذین های طلایی بود که در محراب آن دو کروبی بزرگ از طلا نصب شده بود. آن کروبی ها گوساله های طلایی و بالدار شبیه حیوانات بال داری که در تخت جمشید هم دیده میشود بودند و نام هایی همچون ملکوم و ملکارت هم داشتند این همان آیین پرستش گوساله طلایی یا گوساله سامری بود. آن قدر پرستش گوساله از نسلهای قبل برای آنان جدی بود که در قرآن هم آیاتی در این مورد آمده است. کار به جایی رسید که حتی تورات هم معترف میشود: عبرانیان بر فراز بلندیها، معابدی برای بعل به پا کردند و درون هر یک از این معابد، مذبحی برای سوزاندن قربانی میساختند. کاوش های باستان پژوهی هم به این نتایج دست پیدا کرده اند. آری قوم یهود چه انان که در شمال بودند و چه انان که در جنوب اورشلیم بودند، منحرف شدند، عهدی را که پیامبرانشان از آنها می گرفت از یاد بردند و به نوعی بنده و برده شیطان شدند. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 پخش خودجوش سمبوسه و غذاهای شبیه نذری تو تظاهرات ضد حکومتی مردم آمریکا کم کم دارن یاد میگیرنا 😁 ساندیس خورهم میشن
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #داستان_واقعی #قسمت_پانصد_هشتاد_دو🎬: یربعان نقشه های ابلیس را یک به یک و قدم به قدم
🎬: در شرایطی که بوی ابلیس و شیطان پرستی در سرزمینی که می بایست نماد خداپرستی باشد و زمینه ساز ظهور کلمات مقدس باشد، پیچیده بود خداوند پیامبری دیگر را برانگیخت تا دوباره حزب الله جان بگیرد و در مقابل حزب شیطان قد علم کند. حالا دوباره در سرزمین مقدس پادشاهی از نبوت جدا شده بود، امری که می بایست همیشه با هم باشد و یک پیامبر باید حاکم بی قید و شرط سیاست کشور و پادشاه مملکتش باشد، همانطور که در زمان داوود و سلیمان نبی بود. اما اینک باز دست شیطان به کار افتاده بود و این دو مقوله را از هم جدا کرده بود. حاکم قوم بنی اسرائیل شاه اخاب بود و کم کم دین یهود تحریف شده و خیلی از اعمال شیطان پرستی وارد این دین الهی شده بود در این شرایط خداوند حضرت الیاس یا همان ایلیا رابه نوبت برگزید. الیاس در آن زمان در بین مردم حشر ونشر داشت و مؤمنان واقعی قوم یهود که هنوز ابلیس بر وجود آنها سایه نیافکنده بود به سمت الیاس رو آوردند. تعداد این مومنان چیزی حدود چهارصد تن بود،یعنی الیاس تنها نبود و هسته ای از مؤمنان در اطرافش بودند که چون نگینی دوره اش کرده بودند گرچه تعدادشان در مقابل بنی اسراییل زیاد نبود اما مخلصانه پیامبر خدا را یاری می کردند. بی دینی در شهرها بیداد می کرد، الیاس در شهر بعلبک به نبوت رسید، اسم این شهر ترکیبی از اسم بت بزرگ بعل و بک به معنای سرزمین بود،یعنی سرزمین بعل و ابلیس طوری برنامه ریخته بود که این شهر در مقابل بکه قدیم و مکه فعلی عرض اندام کند. شاه اخاب ادعای یکتاپرستی داشت اما اعتقاداتش با ادعایش سازگار نبود، شاه اخاب مدتی بود که افسرده شده بود، انگار چیزی او را اذیت می کرد و خواسته ای داشت که شده بود رؤیایش و تا بدان خواسته اش نمی رسید، دست از تلاش بر نمی داشت. کم کم حال و احوالات شاه اخاب در بین مردم سرزمینش دهان به دهان و گوش به گوش چرخید زنی در گوش کناری اش گفت: می گویند شاه اخاب عاشق ایزابل دختر صیدا، پاد شاه ولایت مجاور شده است. شنونده دستش را جلوی دهانش گرفت و گفت: وای من! این دروغی بیش نیست، شاه اخاب با این سن و سال عاشق دخترکی غریبه شده است.. زن سری تکان داد و گفت: آری شگفت انگیز است اما خبر موثق دارم که شاه از هجر و دوری ایزابل شب و روز ندارد، شوهرم دست اندر کار قصر شاه اخاب است و با چشم خود دیده که او چگونه واله ی این دختر است، نمی دانم آن را کجا دیده اما می گویند ایزابل دختری بت پرست است که متعصبانه بر اعتقاداتش است، گویند در سرزمینش معبدی بزرگ با بت های گوناگون دارد و هر بتش صدها کاهن دارد و معبد مملو از کاهنانی ست که ایزابل را به عنوان الهه ی بت خانه شان عبادت و اطاعت می کنند... زن دیگر با تعجب گفت: یعنی شاه اخاب می خواهد یک بت پرست متعصب و قهار را به همسری اختیار کند؟! زن سری تکان داد و گفت: او که می خواهد اما گویا دخترک ناز و افاده دارد و به این راحتی تن به ازدواج با این پیرشاه ما نمی دهد. در همین حین سواری که نشان قاصدان را داشت به تاخت از کنارشان گذشت، گویا مقصدش قصر بزرگ شاه اخاب بود. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
هدایت شده از بیداری ملت
38.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 آیا باید بترسیم؟! کلیپی که رسانه دفتر رهبر انقلاب منتشر کرد 🔴 👇 @bidariymelat
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #داستان_واقعی #قسمت_پانصد_هشتاد_سه🎬: در شرایطی که بوی ابلیس و شیطان پرستی در سرزمینی
🎬: سوار با نشان دادن نشان مخصوص قاصدان شاهی وارد قصر شد و جلوی تالار بزرگ قصر از اسب به زیر آمد و نگهبان جلوی در ورود او را اعلام کرد. قاصد جلو رفت و تعظیمی کرد، شاه اخاب و مشاورانش به او چشم دوخته بودند که مشاور اعظم گفت: قاصد کجایی و از کدام دربار می آیی؟! قاصد نفس کوتاهی کشید و گفت: من از قصر شاه صیدا می آیم تا این سخن را گفت مشاوران آن جمع نگاه معناداری بهم کردند و شاه اخاب با دستپاچگی گفت: همه...همه مرخصید، بیرون بروید و مرا با قاصد تنها بگذارید. خیلی زود تالار بزرگ قصر خالی شد و حتی نگهبان ها هم آنجا را ترک کردند و شاه اخاب ماند و قاصد شاه اخاب که مشخص بود کمی دستپاچه و نگران است از جا برخاست و همانطور که شروع به قدم زدن می نمود تا استرس درونی اش را کمی تخلیه نماید گفت: بگویید چه پیغامی برای ما آوردید. قاصد دست به توبره پشتش برد و نامه ای مهر و موم شده بیرون آورد و گفت: این را بانو ایزابل برای شما دادند و تاکید کردند اگر خواستار وصال من هستید باید بند به بند و نکته به نکته ی این طومارک را اجرا کنید. شاه اخاب نامه را گرفت و گفت: تو خودت مستقیم این نامه را از ایزابل گرفتی و بدون واسطه آن سخنان را به شما گفت؟! قاصد سری تکان داد و گفت: آری چنین است شاه اخاب سری تکان داد و گفت: تو مرخصی بیرون برو قاصد عقب عقب بیرون آمد و شاه اخاب که حالا تنها شده بود با دستانی لرزان طومار را از هم گشود او مدتها بود که عاشق ایزابل شده بود و عشق ایزابل وجود او را همچون شعله ای سوزان دربرگرفته بود و این آتش فقط با وصال خنک میشد و شاه اخاب برای رسیدن به ایزابل خود را به آب و آتش میزد و حالا بعد از چندین بار خواستگاری و از آن طرف بی اعتنایی ایزابل به او، این دختر شهرآشوب راضی شده بود به شاه اخاب نامه دهد و شاه اخاب از خواندن محتویات نامه هراس داشت... شاه اخاب نامه را گشود و ابتدای نامه نوشته بود به نام خدای بعل، خدایی بی همتا که همه چیز این دنیا تحت سیطره ی اوطت و سپس نام خدایان دیگر و بت های شهر خود را آورده و آنها را تقدیس نموده بود و این نشان میداد ایزابل بت پرستی قهار است که هرگز پشت به بتها نخواهد کرد. شاه اخاب سطر به سطر نامه را می خواند و لحظه به لحظه رنگش برافروخته تر میشد و ناگهان... ادامه دارد @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سالروز ولادت جوان کربلا زیباترین باغ گل حسین حضرت علی اکبر (ع) و روز جوان  مبارک باد🌹🌹🌹 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_هشتاد_چهار🎬: سوار با نشان دادن نشان مخصوص قاصدان شاهی وار
🎬: شاه اخاب طومار ایزابل را روی میز پیش رویش انداخت و دستش را مشت کرد و روی زانویش کوبید و فریاد زد: نه....نه....نه... آخر من چگونه قبول کنم این خواسته را؟! منی که پادشاه بنی اسراییل هستم و ادعا دارم خدای یکتا یهو را می پرستم حالا این خواسته را قبول کنم... شاه اخاب دندانی بهم سایید و همانطور که خیره به طومار سرنگون شده بود گفت: ایزابل! چه دختر شهر آشوبی هستی و چه مومن قوی به بتهایتان، آخر چگونه من قبول کنم که از هر کدام از بت ها یکی به همراه خود بیاوری و هر بت هم صد کاهن همراه داشته باشد،اینگونه بیش از هشتصد کاهن قهار و چندین بت به اینجا می آید. و چگونه من بتکده هایی به پا کنم که در مقابل معبد قد علم کنند و ما را به سخره بگیرند؟! شاه اخاب از جا بلند شد و همانطور که بی هدف طول و عرض تالار را می پیمود زمزمه می کرد: نه...نه هرگز من این خواسته را قبول نمی کنم،من این حکومت را به راحتی بدست نیاورده ام که حالا بخواهم به خاطر ورود بت ها و بت پرستان آن را از دست دهم...من یا به طریقی تو را تطمیع می کنم یا اینکه اگر نتوانستم این کار را انجام دهم، چشم خود به روی خواهش دلم می بندم و از ایزابل چشم پوشی می کنم.... آری...آری براستی که تنها راه همین است. شاه اخاب به جایگاهش برگشت و فریاد زد: آهای نگهبان کاتب دربار را بگویید تا بیاید... کاتب سریع خود را به تالار قصر رساند و مشغول نوشتن نامه ای شد که شاه اخاب به او دیکته می کرد تا برای ایزابل بنویسد شاه اخاب پس از کلی تملق وچاپلوسی گفت: ایزابل عزیزم، ای کسی که قلبم در اختیار اوست و شب را به یاد او به صبح می رسانم و روز را در آرزوی وصل او طی می کنم. بدان که من حاکم ممالک بنی اسراییل هستم، اگر خواسته ی تو را که روی چشمان جای دارد اجابت کنم، بی شک این حکومت را از من خواهند ستاند و می دانم تو همسر بی تاج و تخت نمی خواهی، پس در ازای خواسته های تو قصرهای باشکوهی برایت برپا می کنم و ولایات زیادی به نامت می نمایم و در و گوهر و طلا به پایت می ریزم فقط تو از خواسته ات عدول کن و قلب مرا شاد نما... شاه اخاب در آخر هم چاپلوسانه نامه را پایان داد و قاصدی تازه نفس آماده شد تا نامه را به دست دختر شاه صیدا برساند ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕🌤🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_هشتاد_پنج🎬: شاه اخاب طومار ایزابل را روی میز پیش رویش اند
🎬: شاه اخاب چند شبانه روز خور و خواب درستی نداشت و منتظر رسیدن قاصد بود و بالاخره قاصد از گرد راه رسید و مستقیم به حضور شاه رسید. اینبار قاصد حامل هیچ نامه و طوماری نبود و وقتی شاه اخاب جواب نامه را خواست، قاصد سرش را پایین انداخت و گفت: ببخشید ای شاه بلند مرتبه، مرا عفو کنید، بانو ایزابل هیچ جوابی به نامه ندادند و فقط پیغام دادند و گفتند: به شاه اخاب بگو حرف همان است که قبلا گفته ام، من از خواسته هایم پا پس نمی کشم، یا خواسته های مرا برآورده می کنید و یا چشم به روی داشتن همسری چون دختر شاه صیدا می بندی... شاه اخاب دندانی بهم سایید، حالش خوش نبود، به خوابگاهش رفت و با خود می گفت: محاله است من تخت شاهانه ام را با وصال دخترکی شهر آشوب معاوضه کنم. چندین روز شاه اخاب با خود درگیر بود و هر بار شیطان به بالین او می آمد و در ذهنش ایزابل را چنان می آراست که شاه اخاب از خود بیخود میشد. بالاخره در جدال عقل و نفس، شاه اخاب که عمری ادای دینداران را در می آورد و در باطن برده ی شیطان بود، تصمیم گرفت کاری کند که روح سرکش او به آرامش برسد. در یکی از صبح های گرم تابستان شاه اخاب دستور ساخت چندین ساختمان به مانند معابد را در شهرهای مختلف داد، او می خواست مقدمات ورود ایزابل را فراهم کند. کارگرها با سرعت کار می کردند و از طرفی قاصدی هم به دربار شاه صیدا رفته بود و به آنها رساند که شاه اخاب شرط و شروط آنان را پذیرفته است. چند ماه بعد، شهر را آذین بستند و شور و غوغایی در همه جا بر پا بود. همه ی شهر بسیج شده بودند و پخت و پز غذا و شیرینی به پا بود و همه می دانستند چندین شبانه روز میهمان سفره ی عروسی شاه اخاب با ایزابل هستند. همه مشغول کار بودند که صدای ساز دهل و آواز در همه پیچید و نشان از ورود کاروان عروس می داد. ابتدا تخت های روانی وارد شهر شد که روی هر تخت بتی خود نمایی می کرد و دور هر تخت بیش از صد کاهن و خدمتگزار آن بت به چشم می خورد. کاروان بت ها به پیش می رفت و انگار تمامی نداشت و بعد از ساعتی کاروان عروس با کجاوه هایی پر از طلا و جواهر که همه هدیه ی شاه اخاب به نوعروسش بود وارد شد. صدای کف و سوت و آواز و هلهله و رقص و پایکوبی به آسمان بلند بود گویی این شهر برای ورود ابلیس خود را آماده می کرد. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕🌤🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_هشتاد_شش🎬: شاه اخاب چند شبانه روز خور و خواب درستی نداشت
🎬: چندین شبانه روز جشن عروسی شاه اخاب و ایزابل بر پا بود و ایزابل در هر شب از عروسی اش پرده از رخ بتی از بت هایی که همراه آورده بود بر می داشت، او هر بت را به نام خدایی می خواند و خصوصیاتش را می گفت مثلا بتی که خدای آب بود، بتی که خدای کشت و کار بود، بتی که خدای باد بود و... انگار که ایزابل نه برای ازدواج و ملکه شدن آمده بود بلکه امده بود تا مانند پیامبر و معلمی از جنس شیطان دین بت پرستی را به قوم بنی اسرائیل تعلیم دهد. مردم هم انگار هر چه ایزابل می گوید وحی منزل است، از او الگو می گرفتند و شاه اخاب هم سرمست از عروس نورسیده اش،چشم هایش را به روی واقعیت و باتلاقی که هر روز بیشتر در آن فرو می رفت بسته بود و هم پای ایزابل کفر و بت پرستی را تبلیغ می کرد. با کاهنان و بت هایی که ایزابل همراه خود آورده بود کم کم و به تدریج چهره ی شهر دگرگون شد و بعد از گذشت یک سال اگر کسی در این شهر قدم می زد هیچ اثری از خدا پرستی نمی یافت و فکر می کرد اینجا مرکز بت پرستی دنیاست، براستی که ایزابل بت پرستی حرفه ای بود که با همدستی ابلیس، دین خدا را کمرنگ و ولایت ابلیس را برجسته نموده بود. بوی ابلیس در شهر پیچیده بود، ایزابل چنان هنرمند بود که از مردمی موحد بت پرستانی مقید ساخته بود حالا مردم برای گشایش کارهایشان هر بار به بتی متوسل می شدند، برای بت ها قربانی می کردند و پای بت ها انواع و اقسام اعمال منافی عفت و بی حیایی را به اسم عبادت انجام میدادند،حالا زنان خود را عریان و به مانند مردان در اجتماع ظاهر می شدند. آری ابلیس آهسته و آهسته و تدریجی وارد جامعه شده بود، این روند قبل از اینکه از ستایش بت ها شروع شود از برهنگی زنها شروع شد و آنها از ایزابل الگو گرفته بودند و بی شک قدم اول ابلیس گرفتن حجاب و نشان دادن برهنگی به عنوان یک ارزش و اعتبار بود و مردم چه بی خبر از حیله های ابلیس به راهی می رفتند که عاقبتش خسران دنیا و از دست رفتن آخرت بود. در شرایطی که شهر غرق در ابلیس پرستی بود الیاس نبی به همراه مؤمنانی که از گزند شیطان در امان مانده بودند به سمت قصر شاه اخاب حرکت کردند و... ادامه دارد‌... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎬: گلجان نگاهی به پدرش مرادعلی کرد و نگاهش به دمل پای او گره خورد که روز به روز بزرگتر می شد و هر روز درد پدر بیشتر می شد. گلجان در روشنایی نور چراغ فانوس قطرات عرق را روی پیشانی پدر میدید که با وجود سرمای هوا، هر لحظه بیشتر میشدند و گلجان خوب می دانست که تن رنجور پدر در تنور داغ تب می سوزد و با قطرات عرق آب و آب تر می شود. گلجان قطره اشکی را که گوشه ی چشمش لانه کرده بود با سرانگشتش گرفت و گفت: آقاجان! یک امشب را تحمل کن، صبح که زد هر طور شده راهی شهر می شویم. مردا علی آه بلندی کشید و گفت: گلجان، دخترم، من دیگه کارم تمومه، خودت را به زحمت ننداز، بعدم مگه به همین راحتی هست که بریم شهر؟! ای روستای وامانده راه مالرو درستی هم نداره چه به سره به اینکه اتولی بیاد این طرف...ما رعیت ها باید با رنج و درد خودمون بمیریم دختر جان... گلجان خودش را جلوتر کشید، دستان تب دار پدر را در دست گرفت، انگار بخاری را با تمام زورش به راه انداخته باشند، جان سرد دختر از تن تبدار پدر داغ شد و گفت: گفتم که من میبرمتان، مگه من چه کم از بقیه دارم که با الاغ راهی شهر می شوند. خدا را شکر هنوز یک دراز گوش برایمان مانده... مراد علی سری تکان داد و گفت: اینم ماه دیگه مباشر ارباب میاد برای مالیات برمیداره و میره... گلجان بغض گلویش سنگین تر شد و گفت: امروز رشید خان پول می خواست، گفتم به پیر به پیغمبر پولی در بساط نداریم، اصلا ما کار و درآمدی داریم که پول داشته باشیم؟! اصلا همین که شکم خودمان را سیر می کنیم و نمرده ایم هنر کرده ایم، ما مالیات چه را باید بدهیم؟اصلا مالیات چی چی هست که رعیت جماعت باید بپردازند؟! اما مرغ رشید خان یک پا داشت و گفت: دختر مراد علی، فک نکن رفتی کلاس اکابر و دو کلام نوشتن یاد گرفتی می تونی از زیر بار دادن مالیات در بری و یکهو به دوتا همراهش اشاره کرد و افتادن به جان مرغ و خروس ها و در یک چشم بهم زدن پنج تا مرغ و خروس را گرفتن و بردن، از فردا دیگه همون تخم مرغ هم نداریم...اما غمی نیست باباجان! تو سالم بشو از نو همه چی میگیریم، فردا صبح هم خودم میبرمت... پدر که انگار توان حرف زدن نداشت گفت: دخترجان! شهر رفتن،توی این هوا، پول میخواد، یه مرد راه می خواد، اگر برادرت گم و گور نشده بود میشد با اون بریم اما کجاست کرامت تا ببیند پدرش داره میمیره و... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
🎬: گلجان آرام پتو را تا زیر چانه های پدرش بالا کشید، از بس که گل ختمی به آب ریخته بود و به خورد پدرش داده بود، تبش پایین آمده بود. هوای اتاق رو به سردی می رفت، گلجان نگاهی به هیزم های خاکستر شده کرد و نگاهش به گوشه ی اتاق کشیده شد، هنوز یک دسته هیزم مانده بود، برای امشب تا به صبح برسند کافی بود، خودش را جلو کشید و هیزم ها را برداشت و آرام آرام داخل بخاری هیزمی ریخت، از ترس اینکه دودی هوا شود و آقاجانش به سرفه بیافتد، هیزم ها را باد نزد و به حال خود گذاشت تا کم کم گُر بگیرند. گلجان خیره به جرقه های آتش بود و ذهنش در فکر سفر پیش رویش بود، تا به حال پایش را از این روستا بیرون نگذاشته بود و تنها باری که از اینجا بیرون رفته بود پارسال بود، همان موقع که سرماخوردگی به جان مادر خدا بیامرزش افتاده بود، مادرش هم مثل الان آقاجان شب و روز می سوخت، یک هفته از تب و لرزش میگذشت، داروهای گیاهی افاقه نکرد و یکی از روستایی ها پیشنهاد داد که مادرش را به آبادی کناری که با الاغ دو ساعت راه تا آنجا بود ببرند آخه میگفتند آنجا خانه بهداشت دارد و گهگاهی یک دکتر هندی به آنجا می آید و داروهایی به بیمارها می دهد. گلجان آن روز را به روشنی در ذهن داشت، مادر را سوار بر الاغ کردند و با آقاجان به راه افتادند تا رسیدند به روستای شاه آباد، پدرش که بارها به اینجا آمده بود، یک راست به سمت خانه بهداشت رفت از قضا آن روز آن دکتر هندی بود و کاش نمی بود. پدر و گلجان کمک کردند تن بیمار مادر را روی تخت داخل اتاق خواباندند و دکتری چاق با رنگ پوستی سیاه وسبیل های نازک تاب داده از پشت شیشه ی عینکش به مادر خیره شد. چیزی به زبان خودش گفت و آقاجان هم شروع کرد از دردی که به جان همسرش افتاده بود گفت، کاملا مشخص بود همانطور که گلجان و پدرش زبان دکتر را نمی فهمیدند، دکتر هم زبان آنها را نمی فهمید. بعد از چند دقیقه معاینه دکتر به سمت کمدی رفت که داخل اتاق بود، از داخلش سرنگ بیرون آورد و شیشه ای که داخلش چیزی شبیه گرد سفید رنگ بود در دستش به چشم می خورد. گلجان نفهمید دکتر چه کرد،فقط با اشاره او لباس مادر را کنار زدند و دکتر آمپول را تزریق کرد. صدای ناله ی مادر بلند شد و مدام میگفت سوختم سوختم... گلجان به خیال اینکه مادر از سوزش آمپول می نالد، سر مادر را به سینه چسپاند و گفت: مادر جان! دکتر دارو به شما داده، کمی طاقت بیار حکمن الان خوب میشوی ... گلجان نگاهش به چهره ی مادر بود حس می کرد چهره اش کبود و کبودتر شده...پس فریاد زد: مادرجان.... و به دکتر نگاه کرد...انگار دکتر هم متوجه حال بد مادر شده بود با دستپاچگی به سمت آنان آمد گلجان گریه می کرد و از دکتر کمک می خواست، دکتر همانطور که چیزی میگفت آنها را از اتاق بیرون کرد ومراد علی بر سر میزد و میگفت:بسوزد این دنیا، بسوزد این مملکت که هیچ از خودش ندارد و یک اجنبی زبان نفهم شده دکتر ما.... و ساعتی بعد، گلجان جسم بی جان مادرش را در حالیکه نگاهش به آسمان خیره بود تحویل گرفت... گلجان با یادآوری آن خاطره تلخ، همانطور که پتو را رویش میکشید به پدرش چشم دوخت و زمزمه کرد: من تو را به شهر می برم و نمیگذارم مثل مادر جان از دستم بروی ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼