eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.7هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_هشتاد_پنج🎬: شاه اخاب طومار ایزابل را روی میز پیش رویش اند
🎬: شاه اخاب چند شبانه روز خور و خواب درستی نداشت و منتظر رسیدن قاصد بود و بالاخره قاصد از گرد راه رسید و مستقیم به حضور شاه رسید. اینبار قاصد حامل هیچ نامه و طوماری نبود و وقتی شاه اخاب جواب نامه را خواست، قاصد سرش را پایین انداخت و گفت: ببخشید ای شاه بلند مرتبه، مرا عفو کنید، بانو ایزابل هیچ جوابی به نامه ندادند و فقط پیغام دادند و گفتند: به شاه اخاب بگو حرف همان است که قبلا گفته ام، من از خواسته هایم پا پس نمی کشم، یا خواسته های مرا برآورده می کنید و یا چشم به روی داشتن همسری چون دختر شاه صیدا می بندی... شاه اخاب دندانی بهم سایید، حالش خوش نبود، به خوابگاهش رفت و با خود می گفت: محاله است من تخت شاهانه ام را با وصال دخترکی شهر آشوب معاوضه کنم. چندین روز شاه اخاب با خود درگیر بود و هر بار شیطان به بالین او می آمد و در ذهنش ایزابل را چنان می آراست که شاه اخاب از خود بیخود میشد. بالاخره در جدال عقل و نفس، شاه اخاب که عمری ادای دینداران را در می آورد و در باطن برده ی شیطان بود، تصمیم گرفت کاری کند که روح سرکش او به آرامش برسد. در یکی از صبح های گرم تابستان شاه اخاب دستور ساخت چندین ساختمان به مانند معابد را در شهرهای مختلف داد، او می خواست مقدمات ورود ایزابل را فراهم کند. کارگرها با سرعت کار می کردند و از طرفی قاصدی هم به دربار شاه صیدا رفته بود و به آنها رساند که شاه اخاب شرط و شروط آنان را پذیرفته است. چند ماه بعد، شهر را آذین بستند و شور و غوغایی در همه جا بر پا بود. همه ی شهر بسیج شده بودند و پخت و پز غذا و شیرینی به پا بود و همه می دانستند چندین شبانه روز میهمان سفره ی عروسی شاه اخاب با ایزابل هستند. همه مشغول کار بودند که صدای ساز دهل و آواز در همه پیچید و نشان از ورود کاروان عروس می داد. ابتدا تخت های روانی وارد شهر شد که روی هر تخت بتی خود نمایی می کرد و دور هر تخت بیش از صد کاهن و خدمتگزار آن بت به چشم می خورد. کاروان بت ها به پیش می رفت و انگار تمامی نداشت و بعد از ساعتی کاروان عروس با کجاوه هایی پر از طلا و جواهر که همه هدیه ی شاه اخاب به نوعروسش بود وارد شد. صدای کف و سوت و آواز و هلهله و رقص و پایکوبی به آسمان بلند بود گویی این شهر برای ورود ابلیس خود را آماده می کرد. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕🌤🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_هشتاد_شش🎬: شاه اخاب چند شبانه روز خور و خواب درستی نداشت
🎬: چندین شبانه روز جشن عروسی شاه اخاب و ایزابل بر پا بود و ایزابل در هر شب از عروسی اش پرده از رخ بتی از بت هایی که همراه آورده بود بر می داشت، او هر بت را به نام خدایی می خواند و خصوصیاتش را می گفت مثلا بتی که خدای آب بود، بتی که خدای کشت و کار بود، بتی که خدای باد بود و... انگار که ایزابل نه برای ازدواج و ملکه شدن آمده بود بلکه امده بود تا مانند پیامبر و معلمی از جنس شیطان دین بت پرستی را به قوم بنی اسرائیل تعلیم دهد. مردم هم انگار هر چه ایزابل می گوید وحی منزل است، از او الگو می گرفتند و شاه اخاب هم سرمست از عروس نورسیده اش،چشم هایش را به روی واقعیت و باتلاقی که هر روز بیشتر در آن فرو می رفت بسته بود و هم پای ایزابل کفر و بت پرستی را تبلیغ می کرد. با کاهنان و بت هایی که ایزابل همراه خود آورده بود کم کم و به تدریج چهره ی شهر دگرگون شد و بعد از گذشت یک سال اگر کسی در این شهر قدم می زد هیچ اثری از خدا پرستی نمی یافت و فکر می کرد اینجا مرکز بت پرستی دنیاست، براستی که ایزابل بت پرستی حرفه ای بود که با همدستی ابلیس، دین خدا را کمرنگ و ولایت ابلیس را برجسته نموده بود. بوی ابلیس در شهر پیچیده بود، ایزابل چنان هنرمند بود که از مردمی موحد بت پرستانی مقید ساخته بود حالا مردم برای گشایش کارهایشان هر بار به بتی متوسل می شدند، برای بت ها قربانی می کردند و پای بت ها انواع و اقسام اعمال منافی عفت و بی حیایی را به اسم عبادت انجام میدادند،حالا زنان خود را عریان و به مانند مردان در اجتماع ظاهر می شدند. آری ابلیس آهسته و آهسته و تدریجی وارد جامعه شده بود، این روند قبل از اینکه از ستایش بت ها شروع شود از برهنگی زنها شروع شد و آنها از ایزابل الگو گرفته بودند و بی شک قدم اول ابلیس گرفتن حجاب و نشان دادن برهنگی به عنوان یک ارزش و اعتبار بود و مردم چه بی خبر از حیله های ابلیس به راهی می رفتند که عاقبتش خسران دنیا و از دست رفتن آخرت بود. در شرایطی که شهر غرق در ابلیس پرستی بود الیاس نبی به همراه مؤمنانی که از گزند شیطان در امان مانده بودند به سمت قصر شاه اخاب حرکت کردند و... ادامه دارد‌... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎬: گلجان نگاهی به پدرش مرادعلی کرد و نگاهش به دمل پای او گره خورد که روز به روز بزرگتر می شد و هر روز درد پدر بیشتر می شد. گلجان در روشنایی نور چراغ فانوس قطرات عرق را روی پیشانی پدر میدید که با وجود سرمای هوا، هر لحظه بیشتر میشدند و گلجان خوب می دانست که تن رنجور پدر در تنور داغ تب می سوزد و با قطرات عرق آب و آب تر می شود. گلجان قطره اشکی را که گوشه ی چشمش لانه کرده بود با سرانگشتش گرفت و گفت: آقاجان! یک امشب را تحمل کن، صبح که زد هر طور شده راهی شهر می شویم. مردا علی آه بلندی کشید و گفت: گلجان، دخترم، من دیگه کارم تمومه، خودت را به زحمت ننداز، بعدم مگه به همین راحتی هست که بریم شهر؟! ای روستای وامانده راه مالرو درستی هم نداره چه به سره به اینکه اتولی بیاد این طرف...ما رعیت ها باید با رنج و درد خودمون بمیریم دختر جان... گلجان خودش را جلوتر کشید، دستان تب دار پدر را در دست گرفت، انگار بخاری را با تمام زورش به راه انداخته باشند، جان سرد دختر از تن تبدار پدر داغ شد و گفت: گفتم که من میبرمتان، مگه من چه کم از بقیه دارم که با الاغ راهی شهر می شوند. خدا را شکر هنوز یک دراز گوش برایمان مانده... مراد علی سری تکان داد و گفت: اینم ماه دیگه مباشر ارباب میاد برای مالیات برمیداره و میره... گلجان بغض گلویش سنگین تر شد و گفت: امروز رشید خان پول می خواست، گفتم به پیر به پیغمبر پولی در بساط نداریم، اصلا ما کار و درآمدی داریم که پول داشته باشیم؟! اصلا همین که شکم خودمان را سیر می کنیم و نمرده ایم هنر کرده ایم، ما مالیات چه را باید بدهیم؟اصلا مالیات چی چی هست که رعیت جماعت باید بپردازند؟! اما مرغ رشید خان یک پا داشت و گفت: دختر مراد علی، فک نکن رفتی کلاس اکابر و دو کلام نوشتن یاد گرفتی می تونی از زیر بار دادن مالیات در بری و یکهو به دوتا همراهش اشاره کرد و افتادن به جان مرغ و خروس ها و در یک چشم بهم زدن پنج تا مرغ و خروس را گرفتن و بردن، از فردا دیگه همون تخم مرغ هم نداریم...اما غمی نیست باباجان! تو سالم بشو از نو همه چی میگیریم، فردا صبح هم خودم میبرمت... پدر که انگار توان حرف زدن نداشت گفت: دخترجان! شهر رفتن،توی این هوا، پول میخواد، یه مرد راه می خواد، اگر برادرت گم و گور نشده بود میشد با اون بریم اما کجاست کرامت تا ببیند پدرش داره میمیره و... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
🎬: گلجان آرام پتو را تا زیر چانه های پدرش بالا کشید، از بس که گل ختمی به آب ریخته بود و به خورد پدرش داده بود، تبش پایین آمده بود. هوای اتاق رو به سردی می رفت، گلجان نگاهی به هیزم های خاکستر شده کرد و نگاهش به گوشه ی اتاق کشیده شد، هنوز یک دسته هیزم مانده بود، برای امشب تا به صبح برسند کافی بود، خودش را جلو کشید و هیزم ها را برداشت و آرام آرام داخل بخاری هیزمی ریخت، از ترس اینکه دودی هوا شود و آقاجانش به سرفه بیافتد، هیزم ها را باد نزد و به حال خود گذاشت تا کم کم گُر بگیرند. گلجان خیره به جرقه های آتش بود و ذهنش در فکر سفر پیش رویش بود، تا به حال پایش را از این روستا بیرون نگذاشته بود و تنها باری که از اینجا بیرون رفته بود پارسال بود، همان موقع که سرماخوردگی به جان مادر خدا بیامرزش افتاده بود، مادرش هم مثل الان آقاجان شب و روز می سوخت، یک هفته از تب و لرزش میگذشت، داروهای گیاهی افاقه نکرد و یکی از روستایی ها پیشنهاد داد که مادرش را به آبادی کناری که با الاغ دو ساعت راه تا آنجا بود ببرند آخه میگفتند آنجا خانه بهداشت دارد و گهگاهی یک دکتر هندی به آنجا می آید و داروهایی به بیمارها می دهد. گلجان آن روز را به روشنی در ذهن داشت، مادر را سوار بر الاغ کردند و با آقاجان به راه افتادند تا رسیدند به روستای شاه آباد، پدرش که بارها به اینجا آمده بود، یک راست به سمت خانه بهداشت رفت از قضا آن روز آن دکتر هندی بود و کاش نمی بود. پدر و گلجان کمک کردند تن بیمار مادر را روی تخت داخل اتاق خواباندند و دکتری چاق با رنگ پوستی سیاه وسبیل های نازک تاب داده از پشت شیشه ی عینکش به مادر خیره شد. چیزی به زبان خودش گفت و آقاجان هم شروع کرد از دردی که به جان همسرش افتاده بود گفت، کاملا مشخص بود همانطور که گلجان و پدرش زبان دکتر را نمی فهمیدند، دکتر هم زبان آنها را نمی فهمید. بعد از چند دقیقه معاینه دکتر به سمت کمدی رفت که داخل اتاق بود، از داخلش سرنگ بیرون آورد و شیشه ای که داخلش چیزی شبیه گرد سفید رنگ بود در دستش به چشم می خورد. گلجان نفهمید دکتر چه کرد،فقط با اشاره او لباس مادر را کنار زدند و دکتر آمپول را تزریق کرد. صدای ناله ی مادر بلند شد و مدام میگفت سوختم سوختم... گلجان به خیال اینکه مادر از سوزش آمپول می نالد، سر مادر را به سینه چسپاند و گفت: مادر جان! دکتر دارو به شما داده، کمی طاقت بیار حکمن الان خوب میشوی ... گلجان نگاهش به چهره ی مادر بود حس می کرد چهره اش کبود و کبودتر شده...پس فریاد زد: مادرجان.... و به دکتر نگاه کرد...انگار دکتر هم متوجه حال بد مادر شده بود با دستپاچگی به سمت آنان آمد گلجان گریه می کرد و از دکتر کمک می خواست، دکتر همانطور که چیزی میگفت آنها را از اتاق بیرون کرد ومراد علی بر سر میزد و میگفت:بسوزد این دنیا، بسوزد این مملکت که هیچ از خودش ندارد و یک اجنبی زبان نفهم شده دکتر ما.... و ساعتی بعد، گلجان جسم بی جان مادرش را در حالیکه نگاهش به آسمان خیره بود تحویل گرفت... گلجان با یادآوری آن خاطره تلخ، همانطور که پتو را رویش میکشید به پدرش چشم دوخت و زمزمه کرد: من تو را به شهر می برم و نمیگذارم مثل مادر جان از دستم بروی ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیا عزیز زهرا س میلاد تنها منجی عالم مبارکباااااد.🌺🌺🌺👏👏👏
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_هشتاد_هفت🎬: چندین شبانه روز جشن عروسی شاه اخاب و ایزابل ب
🎬: خبر آمدن الیاس به قصر در همه جا پیچید، ایزابل که قبلا آوازه ی الیاس نبی را شنیده بود، خیلی دوست داشت از نزدیک او را ببیند. شاه اخاب که خوب از کردار خود آگاه بود، نمی خواست دیداری صورت گیرد، اما الیاس پیامبر خدا بود و شاه اخاب هم برخلاف اعمالش در ظاهر ادعای یکتاپرستی می کرد پس نمی توانست به این راحتی دیدار پیامبر را به تعویق بیاندازد. الیاس وارد قصر شد، شاه اخاب و ایزابل بر تخت نشسته بودند و ایزابل چنان با تکبر به حضرت الیاس نگاه می کرد که انگار ابلیس را در چشمانش پنهان نموده است. الیاس جلو آمد و پس از نام خدا و تقدیس پروردگار رو به شاه اخاب نمود و می خواست از در نصیحت وارد شود و فرمود: همانا پرستش و ستایش مخصوص خداوند است، همان خدایی که بنی بشر را خلق نمود و او را اشرف مخلوقاتش قرار داد و برای رسیدن کمال بشر، نعوات بسیاری در این دنیا خلق نمود که در خدمت ما باشند، ای اخاب! خداوند نعمت فرمانروایی بر مؤمنین را به تو عنایت نمود، آیا سزاوار است که چنین ناشکری کنید؟! آیا این سپاسگزاری از نعمات بی شمار خداوند است که بت هایی را علم کردید و آنها را در مقابل خداوند بی همتا و یکتا قرار دادید؟! بوی شرک و بت پرستی در این سرزمین پیچیده و تو و اعمالت باعث شده اید که اعتقادات مومنین رنگ ببازند و به انحراف بروند و نادانسته مشرک شوند. شاه اخاب ابروهایش را درهم کشید و گفت: من کاری نکردم که سزاوار این گفتار باشد، شاهی عادل هستم که راه درست در پیش گرفته ام... الیاس کنی جلوتر رفت و فرمود: آیا راه درست این است که اعتقادت را ، ایمانت به خداوند را با عشق معشوقه ای بت پرست معاوضه کنید؟! آیا نمی دانید که این دنیا سرای گذر است و لذتش ناپایدار؟! چرا برای به دست آوردن لذتی زود گذر،عاقبت به خیری آخرت و سرای جاویدان را از دست میدهید و کاش فقط همین بود، نه تنها خود دچار خسران می شوید بلکه امتی مؤمن را نیز منحرف می نمایید و زحمات پیامبران گذشته را بر باد میدهید... الیاس گفت و گفت و گفت و هر چه بیشتر سخن می گفت چهره ی ایزابل برافروخته تر می شد و ناگهان فریادش بلند شد: ای پادشاه! نمی خواهی جواب گزافه گویی این مرد را بدهید؟! شاه اخاب دستش را مشت کرد و بر زانویش کوفت و رو به حضرت الیاس گفت: ای الیاس! سخنت را زدی و من آن را نیز شنیدم، حال زودتر اینجا را ترک کن وگرنه دستور می دهم... الیاس که دید نصایحش کمترین اثری در او نگذاشته است خواست از در تهدید وارد شود وگفت: وگرنه چه؟!می خواهی بر من بشوری؟! جلوی پیامبر خدا بایستی؟! مگر تو سرنوشت اقوام قبل از خود را نشنیده ای؟!به خدا قسم اگر همین روند بت پرستی و ابلیسی را ادامه دهی تو را نفرین خواهم نمود... در این هنگام... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گل نرگس، گل زمستان است و اینک موسم برف و باران است... چرا بر نمی افتد آن نقاب... ز رخسار زیبایت؟!.... گل نرگس!! دلم تنگ است و ساز این دنیا بد آهنگ است.... گل نرگس.... زمستان است....زمستان است.... و این دل شعله ور از داغ هجران است... گل نرگس.... قدم بر چشم ما نِه ای نازنین مولا.... بیا و این زمستان را بهار دیگری فرما... البداهه......طاهره_سادات حسینی @bartaren 💦🌨💦🌨💦🌨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت۲🎬: گلجان آرام پتو را تا زیر چانه های پدرش بالا کشید، از بس که گل خت
🎬: با صدای بانگ خروس همسایه که از کمی دورتر به گوش می رسید از خواب پرید. چقدر ساعت زود گذشته بود گویی یک ساعت نمی شد چشم بهم گذاشته بود. گلجان خودش را از زیر پتو بیرون کشید، هوای اتاق سرد شده بود و نگاه دختر به پدر افتاد که در شعله ی لرزان فانوس چهره اش رنگ پریده تر از همیشه به نظر می رسید و بعد نگاهش به بخاری افتاد که تمام هیزم ها خاکستر شده بود و خاموش شده بودند. گلجان از جا بلند شد، با سر انگشتان پا و بدون صدا به سمت دبه ی آب گوشه ی اتاق رفت، اتاقی که حکم همه چیز را برایشان داشت هم مهمانخانه بود و هم نشیمن و هم آشپزخانه و هم انباری، یعنی خانه ی تمام اهل روستا همین طور بود فقط خانه ی اربابی با آنها فرق داشت. گلجان شب هایی را به یاد می آورد که از ترس جان بزغاله ها در سرما، آنها را میهمان اتاق می کرد و گاهی انقدر ذوقش می رسید که پتویش را با بزغاله ای نوپا شریک میشد و تا صبح آن را در آغوش می گرفت. گلجان آهی کشید و زیر لب گفت: رفتنم با خودم است و برگشتنم با خداست و معلوم نیست که دوباره کی بتوانم به اینجا بیایم، باید پدرم را درمان کنم، حتی به قیمت غربت و دربه دری ام... گلجان دبه را به دست دیگر داد و در چوبی اتاق را آرام باز کرد، صدای قیژ درب در گوشش پیچید و گلجان دعا می کرد این صدا پدر بیمارش را بیدار نکرده باشد. اهسته قدم بیرون گذاشت، سوز سرما در جانش پیچید و باعث شد لرزشی در تنش بیافتد. گلجان در را سریع به هم آورد، باید دست نماز می گرفت، سپیده سر زده بود و می بایست تا قبل از اینکه خورشید طلوع کند نمازش را بخواند. کمی جلوتر نزدیک آغل گوسفندان که حالا گوسفندی نداشت رفت، گلجان مجبور شده بود، بدون اطلاع پدرش، گوسفندهای باقی مانده را با پولی اندک به همسایه شان بفروشد تا هزینه دوا درمان پدرش را جور کند، هر چند که با این پول فقط می توانست خود را به شهر برساند و‌چند روزی آنجا اقامت داشته باشند، اما توکلش به خدا بود، آنهایی که به شهر رفته بودند می گفتند کار برای دختران جوانی مثل او زیاد است به شرطی که کاری باشند و او می دانست برای نجات پدرش هر کاری خواهد کرد. دبه را روی زمین گذاشت که صدای دختر همسایه بلند شد: گلجان...زودتری برو توی صف چشمه، چشمه یخ زده بود و تازه یخش را شکستند تا شلوغ نشده برو دبه ات را پر کن و این کار هر روز آنان بود ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت۳🎬: با صدای بانگ خروس همسایه که از کمی دورتر به گوش می رسید از خواب
صبح زود بود گلجان باروبنه اندکی که شامل مقداری نان خشک و پنیر و دبه ای آب و مقداری میوه های خشک شده و لباس های خودش و پدرش که کلا دو سه دست میشد را داخل خورجین الاغ گذاشت. پدرش با حالی نزار و بدنی تب دار ناباورانه حرکات دخترش را می پایید گلجان به سمت خانه همسایه رفت و صدا زد مش عباس هی مش عباس... تا صدا زد پسر دوم مش عباس که جمال نام داشت فی الفور بیرون آمد و گفت: بله گلجان، چی شده؟! گلجان سرش را پایین انداخت و گفت: می خواست ببینم اگر مردی داخل خانه هست کمکم کند تا پدرم را سوار الاغ کنم و قرارش بدهم که بین راه از روی الاغ سرنگون نشود. جمال که جوانی زیبا و‌چهارشانه بود و پنج سالی از گلجان که فقط ۱۶ سال بیشتر نداشت، بزرگتر بود، قلبش به تپش افتاد و با حالت دستپاچه گفت: مگه قراره کجا برین به سلامتی؟! گلجان گوشه ی روسری اش را صاف کرد و‌گفت: آقاجانم حالش بد است می خوام ببرمش به شهر بلکه دوا درمانی بشه جمال که خونش به جوش آمده بود گفت: آخه تو یک دختر تنها و جوان چطوری می خوای این پیرمرد را ببری، راه دور هست باید مردی این کار کنه گلجان که می خواست هر چه زودتر حرکت کند گفت: وقتی مردی نیست خودم مرد میشم، یک بار که انجام بدم همه چی دستم میاد... جمال میخواست حرفی بزند که پدرش از داخل خانه بیرون آمد و سپس با کمک هم مراد علی را سوار الاغ کردند،پتوی پلنگی را روی شانه هایش انداختند و پاهایش را زیر شکم الاغ بهم بستند که یکدفعه سرنگون نشود. مش عباس به گلجان سفارش کرد که مراد علی را به خانه بهداشت ببرد و برگرداند و گلجان راهی شهر نشود، گلجان سری تکان داد اما نگفت که از خانه بهداشت بیزار است و مستقیم به شهر می رود. گلجان در حالیکه افسار الاغ را به دست داد به راه افتاد، جمال با او همقدم شد و گفت:به سلامتی کی بر می گردین؟! گلجان شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دانم، اصلا نمی دانم قرار است چه به شود اما به محض اینکه پدرم درمان شد و تبش افتاد برمی گردم. جمال همانطور که گلجان را بدرقه می کرد، با خود فکر میکرد که ای کاش زودتر پرده از عشقی که به جانش افتاده بر میداشت، شاید گلجان او را می پذیرفت و الان با هم راهی شهر می شدند، اما جمال اینقدر دست دست کرده بود که حالا.... بالاخره بعد از خداحافظی از دوست و آشناها از روستا گذشتند و وارد کوره راهی مالرو که بغل کوه سنگی کشیده شده بود، شدند. راه باریکی که یک سهل انگاری کوچک باعث می شد به قعر دره پرت شوند. گلجان جلو می رفت و افسار الاغ را در دست داشت، آرام آرام و با احتیاط قدم بر می داشت، اگر نیم ساعت پیاده روی می کردند، از کمرکش کوه که خطرناک بود می گذشتند و وارد جاده ی خاکی میشدند که به روستای شاه آباد می رسید... ادامه دارد.. @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂