eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.7هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
🎬: گلجان آرام پتو را تا زیر چانه های پدرش بالا کشید، از بس که گل ختمی به آب ریخته بود و به خورد پدرش داده بود، تبش پایین آمده بود. هوای اتاق رو به سردی می رفت، گلجان نگاهی به هیزم های خاکستر شده کرد و نگاهش به گوشه ی اتاق کشیده شد، هنوز یک دسته هیزم مانده بود، برای امشب تا به صبح برسند کافی بود، خودش را جلو کشید و هیزم ها را برداشت و آرام آرام داخل بخاری هیزمی ریخت، از ترس اینکه دودی هوا شود و آقاجانش به سرفه بیافتد، هیزم ها را باد نزد و به حال خود گذاشت تا کم کم گُر بگیرند. گلجان خیره به جرقه های آتش بود و ذهنش در فکر سفر پیش رویش بود، تا به حال پایش را از این روستا بیرون نگذاشته بود و تنها باری که از اینجا بیرون رفته بود پارسال بود، همان موقع که سرماخوردگی به جان مادر خدا بیامرزش افتاده بود، مادرش هم مثل الان آقاجان شب و روز می سوخت، یک هفته از تب و لرزش میگذشت، داروهای گیاهی افاقه نکرد و یکی از روستایی ها پیشنهاد داد که مادرش را به آبادی کناری که با الاغ دو ساعت راه تا آنجا بود ببرند آخه میگفتند آنجا خانه بهداشت دارد و گهگاهی یک دکتر هندی به آنجا می آید و داروهایی به بیمارها می دهد. گلجان آن روز را به روشنی در ذهن داشت، مادر را سوار بر الاغ کردند و با آقاجان به راه افتادند تا رسیدند به روستای شاه آباد، پدرش که بارها به اینجا آمده بود، یک راست به سمت خانه بهداشت رفت از قضا آن روز آن دکتر هندی بود و کاش نمی بود. پدر و گلجان کمک کردند تن بیمار مادر را روی تخت داخل اتاق خواباندند و دکتری چاق با رنگ پوستی سیاه وسبیل های نازک تاب داده از پشت شیشه ی عینکش به مادر خیره شد. چیزی به زبان خودش گفت و آقاجان هم شروع کرد از دردی که به جان همسرش افتاده بود گفت، کاملا مشخص بود همانطور که گلجان و پدرش زبان دکتر را نمی فهمیدند، دکتر هم زبان آنها را نمی فهمید. بعد از چند دقیقه معاینه دکتر به سمت کمدی رفت که داخل اتاق بود، از داخلش سرنگ بیرون آورد و شیشه ای که داخلش چیزی شبیه گرد سفید رنگ بود در دستش به چشم می خورد. گلجان نفهمید دکتر چه کرد،فقط با اشاره او لباس مادر را کنار زدند و دکتر آمپول را تزریق کرد. صدای ناله ی مادر بلند شد و مدام میگفت سوختم سوختم... گلجان به خیال اینکه مادر از سوزش آمپول می نالد، سر مادر را به سینه چسپاند و گفت: مادر جان! دکتر دارو به شما داده، کمی طاقت بیار حکمن الان خوب میشوی ... گلجان نگاهش به چهره ی مادر بود حس می کرد چهره اش کبود و کبودتر شده...پس فریاد زد: مادرجان.... و به دکتر نگاه کرد...انگار دکتر هم متوجه حال بد مادر شده بود با دستپاچگی به سمت آنان آمد گلجان گریه می کرد و از دکتر کمک می خواست، دکتر همانطور که چیزی میگفت آنها را از اتاق بیرون کرد ومراد علی بر سر میزد و میگفت:بسوزد این دنیا، بسوزد این مملکت که هیچ از خودش ندارد و یک اجنبی زبان نفهم شده دکتر ما.... و ساعتی بعد، گلجان جسم بی جان مادرش را در حالیکه نگاهش به آسمان خیره بود تحویل گرفت... گلجان با یادآوری آن خاطره تلخ، همانطور که پتو را رویش میکشید به پدرش چشم دوخت و زمزمه کرد: من تو را به شهر می برم و نمیگذارم مثل مادر جان از دستم بروی ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیا عزیز زهرا س میلاد تنها منجی عالم مبارکباااااد.🌺🌺🌺👏👏👏
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_هشتاد_هفت🎬: چندین شبانه روز جشن عروسی شاه اخاب و ایزابل ب
🎬: خبر آمدن الیاس به قصر در همه جا پیچید، ایزابل که قبلا آوازه ی الیاس نبی را شنیده بود، خیلی دوست داشت از نزدیک او را ببیند. شاه اخاب که خوب از کردار خود آگاه بود، نمی خواست دیداری صورت گیرد، اما الیاس پیامبر خدا بود و شاه اخاب هم برخلاف اعمالش در ظاهر ادعای یکتاپرستی می کرد پس نمی توانست به این راحتی دیدار پیامبر را به تعویق بیاندازد. الیاس وارد قصر شد، شاه اخاب و ایزابل بر تخت نشسته بودند و ایزابل چنان با تکبر به حضرت الیاس نگاه می کرد که انگار ابلیس را در چشمانش پنهان نموده است. الیاس جلو آمد و پس از نام خدا و تقدیس پروردگار رو به شاه اخاب نمود و می خواست از در نصیحت وارد شود و فرمود: همانا پرستش و ستایش مخصوص خداوند است، همان خدایی که بنی بشر را خلق نمود و او را اشرف مخلوقاتش قرار داد و برای رسیدن کمال بشر، نعوات بسیاری در این دنیا خلق نمود که در خدمت ما باشند، ای اخاب! خداوند نعمت فرمانروایی بر مؤمنین را به تو عنایت نمود، آیا سزاوار است که چنین ناشکری کنید؟! آیا این سپاسگزاری از نعمات بی شمار خداوند است که بت هایی را علم کردید و آنها را در مقابل خداوند بی همتا و یکتا قرار دادید؟! بوی شرک و بت پرستی در این سرزمین پیچیده و تو و اعمالت باعث شده اید که اعتقادات مومنین رنگ ببازند و به انحراف بروند و نادانسته مشرک شوند. شاه اخاب ابروهایش را درهم کشید و گفت: من کاری نکردم که سزاوار این گفتار باشد، شاهی عادل هستم که راه درست در پیش گرفته ام... الیاس کنی جلوتر رفت و فرمود: آیا راه درست این است که اعتقادت را ، ایمانت به خداوند را با عشق معشوقه ای بت پرست معاوضه کنید؟! آیا نمی دانید که این دنیا سرای گذر است و لذتش ناپایدار؟! چرا برای به دست آوردن لذتی زود گذر،عاقبت به خیری آخرت و سرای جاویدان را از دست میدهید و کاش فقط همین بود، نه تنها خود دچار خسران می شوید بلکه امتی مؤمن را نیز منحرف می نمایید و زحمات پیامبران گذشته را بر باد میدهید... الیاس گفت و گفت و گفت و هر چه بیشتر سخن می گفت چهره ی ایزابل برافروخته تر می شد و ناگهان فریادش بلند شد: ای پادشاه! نمی خواهی جواب گزافه گویی این مرد را بدهید؟! شاه اخاب دستش را مشت کرد و بر زانویش کوفت و رو به حضرت الیاس گفت: ای الیاس! سخنت را زدی و من آن را نیز شنیدم، حال زودتر اینجا را ترک کن وگرنه دستور می دهم... الیاس که دید نصایحش کمترین اثری در او نگذاشته است خواست از در تهدید وارد شود وگفت: وگرنه چه؟!می خواهی بر من بشوری؟! جلوی پیامبر خدا بایستی؟! مگر تو سرنوشت اقوام قبل از خود را نشنیده ای؟!به خدا قسم اگر همین روند بت پرستی و ابلیسی را ادامه دهی تو را نفرین خواهم نمود... در این هنگام... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گل نرگس، گل زمستان است و اینک موسم برف و باران است... چرا بر نمی افتد آن نقاب... ز رخسار زیبایت؟!.... گل نرگس!! دلم تنگ است و ساز این دنیا بد آهنگ است.... گل نرگس.... زمستان است....زمستان است.... و این دل شعله ور از داغ هجران است... گل نرگس.... قدم بر چشم ما نِه ای نازنین مولا.... بیا و این زمستان را بهار دیگری فرما... البداهه......طاهره_سادات حسینی @bartaren 💦🌨💦🌨💦🌨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت۲🎬: گلجان آرام پتو را تا زیر چانه های پدرش بالا کشید، از بس که گل خت
🎬: با صدای بانگ خروس همسایه که از کمی دورتر به گوش می رسید از خواب پرید. چقدر ساعت زود گذشته بود گویی یک ساعت نمی شد چشم بهم گذاشته بود. گلجان خودش را از زیر پتو بیرون کشید، هوای اتاق سرد شده بود و نگاه دختر به پدر افتاد که در شعله ی لرزان فانوس چهره اش رنگ پریده تر از همیشه به نظر می رسید و بعد نگاهش به بخاری افتاد که تمام هیزم ها خاکستر شده بود و خاموش شده بودند. گلجان از جا بلند شد، با سر انگشتان پا و بدون صدا به سمت دبه ی آب گوشه ی اتاق رفت، اتاقی که حکم همه چیز را برایشان داشت هم مهمانخانه بود و هم نشیمن و هم آشپزخانه و هم انباری، یعنی خانه ی تمام اهل روستا همین طور بود فقط خانه ی اربابی با آنها فرق داشت. گلجان شب هایی را به یاد می آورد که از ترس جان بزغاله ها در سرما، آنها را میهمان اتاق می کرد و گاهی انقدر ذوقش می رسید که پتویش را با بزغاله ای نوپا شریک میشد و تا صبح آن را در آغوش می گرفت. گلجان آهی کشید و زیر لب گفت: رفتنم با خودم است و برگشتنم با خداست و معلوم نیست که دوباره کی بتوانم به اینجا بیایم، باید پدرم را درمان کنم، حتی به قیمت غربت و دربه دری ام... گلجان دبه را به دست دیگر داد و در چوبی اتاق را آرام باز کرد، صدای قیژ درب در گوشش پیچید و گلجان دعا می کرد این صدا پدر بیمارش را بیدار نکرده باشد. اهسته قدم بیرون گذاشت، سوز سرما در جانش پیچید و باعث شد لرزشی در تنش بیافتد. گلجان در را سریع به هم آورد، باید دست نماز می گرفت، سپیده سر زده بود و می بایست تا قبل از اینکه خورشید طلوع کند نمازش را بخواند. کمی جلوتر نزدیک آغل گوسفندان که حالا گوسفندی نداشت رفت، گلجان مجبور شده بود، بدون اطلاع پدرش، گوسفندهای باقی مانده را با پولی اندک به همسایه شان بفروشد تا هزینه دوا درمان پدرش را جور کند، هر چند که با این پول فقط می توانست خود را به شهر برساند و‌چند روزی آنجا اقامت داشته باشند، اما توکلش به خدا بود، آنهایی که به شهر رفته بودند می گفتند کار برای دختران جوانی مثل او زیاد است به شرطی که کاری باشند و او می دانست برای نجات پدرش هر کاری خواهد کرد. دبه را روی زمین گذاشت که صدای دختر همسایه بلند شد: گلجان...زودتری برو توی صف چشمه، چشمه یخ زده بود و تازه یخش را شکستند تا شلوغ نشده برو دبه ات را پر کن و این کار هر روز آنان بود ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت۳🎬: با صدای بانگ خروس همسایه که از کمی دورتر به گوش می رسید از خواب
صبح زود بود گلجان باروبنه اندکی که شامل مقداری نان خشک و پنیر و دبه ای آب و مقداری میوه های خشک شده و لباس های خودش و پدرش که کلا دو سه دست میشد را داخل خورجین الاغ گذاشت. پدرش با حالی نزار و بدنی تب دار ناباورانه حرکات دخترش را می پایید گلجان به سمت خانه همسایه رفت و صدا زد مش عباس هی مش عباس... تا صدا زد پسر دوم مش عباس که جمال نام داشت فی الفور بیرون آمد و گفت: بله گلجان، چی شده؟! گلجان سرش را پایین انداخت و گفت: می خواست ببینم اگر مردی داخل خانه هست کمکم کند تا پدرم را سوار الاغ کنم و قرارش بدهم که بین راه از روی الاغ سرنگون نشود. جمال که جوانی زیبا و‌چهارشانه بود و پنج سالی از گلجان که فقط ۱۶ سال بیشتر نداشت، بزرگتر بود، قلبش به تپش افتاد و با حالت دستپاچه گفت: مگه قراره کجا برین به سلامتی؟! گلجان گوشه ی روسری اش را صاف کرد و‌گفت: آقاجانم حالش بد است می خوام ببرمش به شهر بلکه دوا درمانی بشه جمال که خونش به جوش آمده بود گفت: آخه تو یک دختر تنها و جوان چطوری می خوای این پیرمرد را ببری، راه دور هست باید مردی این کار کنه گلجان که می خواست هر چه زودتر حرکت کند گفت: وقتی مردی نیست خودم مرد میشم، یک بار که انجام بدم همه چی دستم میاد... جمال میخواست حرفی بزند که پدرش از داخل خانه بیرون آمد و سپس با کمک هم مراد علی را سوار الاغ کردند،پتوی پلنگی را روی شانه هایش انداختند و پاهایش را زیر شکم الاغ بهم بستند که یکدفعه سرنگون نشود. مش عباس به گلجان سفارش کرد که مراد علی را به خانه بهداشت ببرد و برگرداند و گلجان راهی شهر نشود، گلجان سری تکان داد اما نگفت که از خانه بهداشت بیزار است و مستقیم به شهر می رود. گلجان در حالیکه افسار الاغ را به دست داد به راه افتاد، جمال با او همقدم شد و گفت:به سلامتی کی بر می گردین؟! گلجان شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دانم، اصلا نمی دانم قرار است چه به شود اما به محض اینکه پدرم درمان شد و تبش افتاد برمی گردم. جمال همانطور که گلجان را بدرقه می کرد، با خود فکر میکرد که ای کاش زودتر پرده از عشقی که به جانش افتاده بر میداشت، شاید گلجان او را می پذیرفت و الان با هم راهی شهر می شدند، اما جمال اینقدر دست دست کرده بود که حالا.... بالاخره بعد از خداحافظی از دوست و آشناها از روستا گذشتند و وارد کوره راهی مالرو که بغل کوه سنگی کشیده شده بود، شدند. راه باریکی که یک سهل انگاری کوچک باعث می شد به قعر دره پرت شوند. گلجان جلو می رفت و افسار الاغ را در دست داشت، آرام آرام و با احتیاط قدم بر می داشت، اگر نیم ساعت پیاده روی می کردند، از کمرکش کوه که خطرناک بود می گذشتند و وارد جاده ی خاکی میشدند که به روستای شاه آباد می رسید... ادامه دارد.. @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_هشتاد_هشت🎬: خبر آمدن الیاس به قصر در همه جا پیچید، ایزابل
🎬: در این هنگام شاه اخاب دندانی بهم سایید و ایزابل نیشخندی زد و صدایش را بالا برد و گفت: نفرین کن تا ببینیم ما را چه می شود ایلیا(الیاس) با ناامیدی آخرین نگاهش را به شاه اخاب دوخت گویی انتظار داشت او به خود بیاید اما شاه اخاب سرمست از رسیدن به کام دلش به ایزابل چشم دوخته بود. الیاس دستانش را بالا برد و فرمود: خداوندا تو خود شاهدی که من با این قوم اتمام حجت کردم اما فریبکاری دنیا و حیله های ابلیس چشم حقیقت بین آنها را کور کرده پس دعا میکنم چنان خشکسالی و قحطی بر این سرزمین حاکم شود تا آنها به خود بیایند در این لحظه ایزابل قهقه ای سر داد و گفت: تا ما خدای بعل را داریم از هیچ کس و هیچ چیزی هراس نداریم الیاس نبی پیامش را رساند و با همراهانش از قصر بیرون رفت. هنوز دقایقی از رفتنش نمی گذشت که ابرهای سیاه بر همه جا سایه افکند به طوریکه همه گمان کردند شب شده. ایزابل خود را به پنجره مشرف به سالن رساند و همانطور که می خندید گفت: نفرین الیاس بر عکس عمل نمود و ابرهای باران زا را به این سمت فرستاد و بعد با صدای بلند تر گفت: این کار خدای بعل است که خودنمایی می کند هنوز حرف در دهان ایزابل بود که طوفانی شدید وزیدن گرفت و باران شن و خاک باریدن گرفت به طوری که قصر در خاک فرو رفت و چند ساعت از این واقعه نگذشته بود که خبر رسید کل محصولات کشاورزی و درختان میوه از جا کنده شده اند و از بین رفته اند، گویی خدای الیاس دست به کار شده بود و قحطی آغاز گشته بود. ایزابل و شاه اخاب که انتظار چنین معجزه ای در این زمان اندک را نداشتند به جای اینکه متنبه شوند به سپاهیان دستور دادند که به دنبال الیاس بگردند و او و یارانش را هر کجا یافتند به اسارت بگیرند و به دربار آورند و حکم کردند اگر شرایط اسارت و دستگیری محیا نبود آنها را بکشند و سر از تنشان جدا کنند و سرشان را به عنوان تحفه به دربار بیاورند... این خبر چون برق در همه جا پیچید و... ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
❌توجه توجه! با عرض سلام خدمت مخاطبین گرامی! آیا هیچ وقت به فکر این افتادین که اینهمه روزانه کار و تلاش می کنید، مقدار ناچیزی از سرمایه تان را جاودانه کنید و چندین هزار برابر آن را برای جایی که همه تهی دست هستند پس انداز کنید؟! شما می توانید با تقبل یک فرزند معنوی و حمایت از یک کودک یتیم یا کودک بی بضاعت و با پرداخت ماهانه فقط و فقط پنجاه هزارتومان، برکت را به مال و زندگی دنیایتان روانه کنید و توشه ای گرانبها برای آخرت بفرستید. با انفاق ماهانه این مبلغ ناچیز، سرمایه ای عظیم کسب کنید توجه داشته باشید هر کس مایل هست حامی شود، شماره حساب مستقیم کودک یتیم و بی بضاعت به شما داده میشه تا هر ماه حمایتتون را مستقیم و بی واسطه به حساب فرزند معنویتان واریز شود شما با این کار به راحتی می توانید چند فرزند داشته باشید🌹 برای کسب اطلاعات بیشتر به پی وی خانم حسینی پیام بدهید 👇👇 @T_hosynee ان شاالله که حاجاتتان روا و برکت به زندگیتان نازل شود. 🌺🌿🌺🌿🌺🌿