#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_هشتاد_هشت🎬: خبر آمدن الیاس به قصر در همه جا پیچید، ایزابل
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_هشتاد_نه🎬:
در این هنگام شاه اخاب دندانی بهم سایید و ایزابل نیشخندی زد و صدایش را بالا برد و گفت: نفرین کن تا ببینیم ما را چه می شود
ایلیا(الیاس) با ناامیدی آخرین نگاهش را به شاه اخاب دوخت گویی انتظار داشت او به خود بیاید اما شاه اخاب سرمست از رسیدن به کام دلش به ایزابل چشم دوخته بود.
الیاس دستانش را بالا برد و فرمود: خداوندا تو خود شاهدی که من با این قوم اتمام حجت کردم اما فریبکاری دنیا و حیله های ابلیس چشم حقیقت بین آنها را کور کرده پس دعا میکنم چنان خشکسالی و قحطی بر این سرزمین حاکم شود تا آنها به خود بیایند
در این لحظه ایزابل قهقه ای سر داد و گفت: تا ما خدای بعل را داریم از هیچ کس و هیچ چیزی هراس نداریم
الیاس نبی پیامش را رساند و با همراهانش از قصر بیرون رفت.
هنوز دقایقی از رفتنش نمی گذشت که ابرهای سیاه بر همه جا سایه افکند به طوریکه همه گمان کردند شب شده.
ایزابل خود را به پنجره مشرف به سالن رساند و همانطور که می خندید گفت: نفرین الیاس بر عکس عمل نمود و ابرهای باران زا را به این سمت فرستاد و بعد با صدای بلند تر گفت: این کار خدای بعل است که خودنمایی می کند
هنوز حرف در دهان ایزابل بود که طوفانی شدید وزیدن گرفت و باران شن و خاک باریدن گرفت به طوری که قصر در خاک فرو رفت و چند ساعت از این واقعه نگذشته بود که خبر رسید کل محصولات کشاورزی و درختان میوه از جا کنده شده اند و از بین رفته اند، گویی خدای الیاس دست به کار شده بود و قحطی آغاز گشته بود.
ایزابل و شاه اخاب که انتظار چنین معجزه ای در این زمان اندک را نداشتند به جای اینکه متنبه شوند به سپاهیان دستور دادند که به دنبال الیاس بگردند و او و یارانش را هر کجا یافتند به اسارت بگیرند و به دربار آورند و حکم کردند اگر شرایط اسارت و دستگیری محیا نبود آنها را بکشند و سر از تنشان جدا کنند و سرشان را به عنوان تحفه به دربار بیاورند...
این خبر چون برق در همه جا پیچید و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
❌توجه توجه!
با عرض سلام خدمت مخاطبین گرامی!
آیا هیچ وقت به فکر این افتادین که اینهمه روزانه کار و تلاش می کنید، مقدار ناچیزی از سرمایه تان را جاودانه کنید و چندین هزار برابر آن را برای جایی که همه تهی دست هستند پس انداز کنید؟!
شما می توانید با تقبل یک فرزند معنوی و حمایت از یک کودک یتیم یا کودک بی بضاعت و با پرداخت ماهانه فقط و فقط پنجاه هزارتومان، برکت را به مال و زندگی دنیایتان روانه کنید و توشه ای گرانبها برای آخرت بفرستید.
با انفاق ماهانه این مبلغ ناچیز، سرمایه ای عظیم کسب کنید
توجه داشته باشید هر کس مایل هست حامی شود، شماره حساب مستقیم کودک یتیم و بی بضاعت به شما داده میشه تا هر ماه حمایتتون را مستقیم و بی واسطه به حساب فرزند معنویتان واریز شود
شما با این کار به راحتی می توانید چند فرزند داشته باشید🌹
برای کسب اطلاعات بیشتر به پی وی خانم حسینی پیام بدهید
👇👇
@T_hosynee
ان شاالله که حاجاتتان روا و برکت به زندگیتان نازل شود.
🌺🌿🌺🌿🌺🌿
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت۴ صبح زود بود گلجان باروبنه اندکی که شامل مقداری نان خشک و پنیر و دب
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت۵🎬:
هنوز آفتاب به وسط آسمان نرسیده بود که به شاه آباد رسیدند، صدای ناله ی مراد علی هر لحظه بیشتر می شد، انگار سوار شدن بر الاغ و بستن پاهایش به زیر شکم حیوان، باعث اذیتش شده بود.
گلجان ، حیوان زبان بسته را به جاده خاکی برد و کنار جاده ایستاد، به عقب برگشت و همانطور که دستش را روی پیشانی پدر می گذاشت گفت: بابا! طاقت بیار، بالاخره من میبرمت پیش یه دکتر درست حسابی...
داغی تن پدر در جان دختر پیچید، انگار این پیشانی نیست و گدازه آتش است.
مراد علی بریده بریده گفت: م..م...من امشب را به صبح نمی رسانم دختر جان! من را برگردان دهات خودمون تا غریب مرگ نشم.
گلجان همانطور که بغض گلویش را فرو می داد گفت: این چه حرفیه بابا؟!
تو ..تو باید خوب بشی، من کسی جز تو ندارم و بعد نگاهش به انتهای جاده کشید که تابلومرکز بهداشت در دید بود.
حال سوجان با دیدن تابلو دگرگون شد، انگار لحظه ها دوباره جان گرفته بود، مادرش را میدید که هر لحظه صورتش کبود و کبودتر می شد.
از طرفی حال پدرش اصلا خوب نبود، گلجان نمی خواست خاطره تلخ گذشته دوباره زنده شود، اما اینبار پدرش روی دستش بال بال میزد باید تا رسیدن به شهر تبش را به نحوی پایین می آورد.
گلجان جلو افتاد و افسار الاغ را کشید و همانطور که با سرآستین اشک گوشه ی چشمش را پاک می کرد به سمت خانه بهداشت حرکت کرد.
خیلی زود به آنجا رسید و الاغ را متوقف کرد و صدا زد: پدرم...پدرم از تب می سوزد، او پای رفتن به جلوتر را نداشت
چشمش به در باز خانه بهداشت بود و هاله ای اشک جلوی دیدش را گرفته بود و هر لحظه انتظار داشت همان دکتر سیهچرده و بدیمن هندی از در بیرون بیاید.
گلجان دوباره صدا زد: پدرم....
در همین حین زنی که لباس سفید پوشیده بود از در خانه بهداشت به بیرون سرک کشید و گفت: دخترجان! پدرت را بیاور داخل، دکتر نیست اما بگذار من نگاهی بهش کنم...
گلجان از جایش تکان نخورد، میترسید جلوتر برود
اون خانم با تحکم گفت: چیه؟ نکنه توقع داری من بیام پیش اون الاغ...بیارش پایین دیگه...
گلجان افسار الاغ را به درختی در همان نزدیکی بست، خم شد و پاهای داغ پدرش را از زیر شکم حیوان باز کرد و زیر شانه ی پدر را گرفت و سعی کرد او را پیاده کند.
مراد علی تمام توانش را جمع کرد و می خواست خودش به پیاده شدنش کمک کند تا بار سنگینی بر شانه های ظریف دخترکش نباشد.
بالاخره به هر زحمتی بود مراد علی را داخل خانه بهداشت آورد و روی همان تختی خواباند که یکسال پیش مادرش را خوابانید و بیدار نشد..
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت۵🎬: هنوز آفتاب به وسط آسمان نرسیده بود که به شاه آباد رسیدند، صدای ن
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت۶🎬:
زن که بهیار بود، قرص تب بر را در دهان مراد علی گذاشت و رو به گلجان گفت: این دمل پایش عفونت کرده، خیلی زودتر از اینها می بایست درمان شود، الان اینجا دکتر نیست اما اگر هم بود فرقی نمی کرد چون برای پدرت نمیشه کاری کرد، اینو باید دکترهای شهری ببینند و احتمالا باید عمل شود وگرنه پیرمرد بیچاره از دست می رود.
تا بهیار این حرف را زد انگار بندی درون سینه ی گلجان پاره شد و با صدایی لرزان گفت: من...من می خوام ببرمش شهر، فقط نمی دونم از کدام راه ببرم، همین جاده را پیش برم به شهر می رسم؟!
بهیار سری به نشانه تاسف تکان داد و گفت: نکنه می خوای با این الاغ زبان بسته، این کوره ی آتش را ببری شهر؟!
گلجان سکوت کرد و چشم به بهیار دوخت و بهیار گفت: توی این روستا یه می نی بوس هست هر سه روز یکبار میاد و مسافرا را میبره سمت شهر و امروز هم اول صبح آمد و رفت...
پاهای گلجان شل شد، یعنی...یعنی تا دو روز دیگه نمیاد...
گلجان می خواست حرفی بزند که ناگهان صدای گاز ماشین از بیرون آمد و بهیار که خوب حال گلجان را درک می کرد با سرعت از جا بلند شد و گفت: شاید شانس باهات یار باشه، بگذار ببینم این ماشین را خدا از کجا رسونده...
خانم بهیار بیرون رفت، ماشین لندکروز خاکی رنگ آهسته از بین راه سنگی میگذشت که خانم بهیار شروع به تکان دادن دستش کرد.
گلجان هم خودش را به بیرون رساند.
ماشین کمی دنده عقب آمد و شیشه ماشین پایین کشیده شد و مردی که تقریبا پنجاه سال داشت سرش را از ماشین بیرون آورد و گفت: هااا، چیه؟!
خانم بهیار جلو رفت و گفت: ببخشید آقا، فکر کنم شما غریبه اید، من شما را نمی شناسم، اما یه پیرمردی هست حالش خیلی خرابه باید به شهر برسونیمش میشه...
مرد با بی حوصلگی گفت: مگه من نعش کش هستم؟! نه خانم...من از سر اتفاق گذارم اینجا افتاده، خدا از اسکندر نگذره که ما را...
در این لحظه، گلجان که تمام امیدش به همین ماشین بود جلو آمد و با خجالت گفت: آاااقا...خدا از بزرگی کمتون نکنه، تو را به جان عزیزانت،به داد آقاجانم برس...
مرد نگاهش به چهره ی سرخ و سفید گلجان افتاد، چشم های درشت میشی رنگش که قطرات اشک درخشان ترش کرده بود و ابروهای کشیده و قهوه ای رنگ و بینی قلمی و لبان آلبالویی غنچه مانندش، توجه مرد را به خود جلب کرد، انگار این زیبایی دخترک روستایی اورا غرق خود کرده بود.
مرد بی آنکه مخالفتی کند در ماشین را باز کرد و همانطور که پیاده میشد گفت: پدرت...پدرت کجاست؟!
خانم بهیار خوشحال از اینکه کسی پیدا شده بیمارش را به شهر ببرد او را به سمت مرکز بهداشت برد.
مرد که حالا پیاده شده بود، قد بلند و شانه های پهن و مردانه اش بهتر دیده میشد، دستی به کت و شلوارش کشید و نگاهی خریدارانه به گلجان کرد و گفت: اسم من پرویز هست، همه بهم میگن پرویز خان... هیچ وقت دنبال کارهای پیش پا افتاده نمی آمدم،همه را راننده انجام میداد، آخه من مباشر یکی از وکیل های مجلس هستم و...
مرد از خودش تعریف می کرد و گلجان بی آنکه بداند چرا این مرد یکدفعه تغییر عقیده داد و با کمال میل آنها را به شهر می برد خوشحال به سمت تختی میرفت که پدرش روی آن خوابیده بود...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_هشتاد_نه🎬: در این هنگام شاه اخاب دندانی بهم سایید و ایزابل
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_نود🎬:
حالا سربازان حکومتی به دستور ایزابل کوچه به کوچه و محله به محله به دنبال الیاس و حواریون او که نزدیک چهارصد نفر می شدند، بودند.
اما قبل از اینکه دست سربازان ایزابل و شاه اخاب به مومنان و یاران الیاس برسد، یوسف یکی از وزیران شاه اخاب که هنوز به خداوند یکتا ایمان داشت و تقیه می کرد، جایگاهی در قعر یک کوه برای مومنان و یاران الیاس تدارک دید و مخفیانه آنها را به آنجا فرستاد، او هر چند وقت یکبار برای مومنان بنی اسراییل آذوقه و آب می فرستاد بدون اینکه مأموران مخفی حکومت بویی ببرند و اما ایلیا یا همان الیاس نبی به حکم خداوند در پرده ی غیبت فرو رفت و هیچ اثری از او نبود و هیچ کس نمی دانست که الیاس کجاست، حتی یاران نزدیکش خبر نداشتند که ایشان در کجا روزگار می گذراند.
نفرین حضرت الیاس قوم بنی اسراییل را که اینک شیطان پرستانی قهار شده بودند و مناسک ابلیسی و سحر ساحری را به جای عبادت و اطاعت خداوند یکتا انجام میدادند، گرفت و خشکسالی بدی سراسر ممالکی که تحت سیطره ی شاه اخاب بودند را در برگرفت
آسمان خست به خرج می داد و زمین از تشنگی به بیابانی بی آب و علف تبدیل شده بود، هیچ جنبنده ای در روی زمین دیده نمیشد .
درختان خشک شده بودند و مردم گرسنه و قحطی همه جا را فراگرفته بود، گرسنگی آنچنان به مردم فشار آورده بود که تمام چهارپایان، گوسفند و گاو و اسب و الاغ و حتی سگ ها را می کشتند و از گوشت آنها برای رفع گرسنگی استفاده می کردند.
آنقدر وضع خراب شده بود که در تمام سرزمین های شاه اخاب هیچ چهارپایی یافت نمیشد و تنها یک الاغ باقی مانده بود که آنهم مرکب پادشاه بود.
کم کم صدای مردم در آمد، سه سال از قحطی می گذشت که مردم دسته جمعی به سمت قصر هجوم آوردند و همه یک صدا از ایزابل می خواستند که از خدایان معابد و خدایگان بعل بخواهد که باران را بر این سرزمین ببارد...
ایزابل به هر ترفند و سحر و ساحری می خواست مردم را خاموش کند، اما شکم گرسنه خاموشی سرش نمیشد و کم کم مردم به این فکر افتادند که تا الیاس نیاید این بلا همچنان ادامه خواهد داشت تا اینکه
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕🌤
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایام الله دهه ی فجر بر رهروان ولایت مبارک باد🌺🌺🌺
@bartaren
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت۶🎬: زن که بهیار بود، قرص تب بر را در دهان مراد علی گذاشت و رو به گلج
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت۷🎬:
مراد علی را سوار ماشین کردند،وسیله ای که گلجان تا به حال در عمرش ندیده بود.
وقت سوار شدن، نگاه گلجان به الاغی بود که بالاجبار می بایست رهایش کنند،البته پدرش مراد علی همیشه از هوش این الاغ داستان ها می گفت و معتقد بود آن را هر کجا رها کنند به خانه شان برمی گردد، این الاغ راه بلد آبادی بود و هر کجا که می رفتند آخرش برمی گشت به خانه ی مراد علی...
مراد علی و گلجان عقب ماشین نشستند و پرویز خان هم پشت فرمان، قبل از حرکت کردن،آینه ی وسط را روی صورت گلجان تنظیم کرد.
کله ی داغ مراد علی روی شانه ی ظریف گلجان بود و چشمان نیمه بازش از شدت تب سرخ شده بود.
خانم بهیار چند عدد قرص به گلجان داده بود که سر ساعت مشخص می بایست به پدرش بدهد تا تبش کمتر شود.
گلجان حسی غریب داشت، اصلا فکر نمی کرد که تا شهر بتونه با یک همچین ماشینی طی کنه، اصلا اون انتظاری دیگه داشت، شنیده بود که ماشین راهی را که پیمودنش چند روز با الاغ طول میکشد، با این وسیله چند ساعت است و الان که از شیشه های ماشین بیرون را نگاه می کرد که درخت ها و خانه ها چه با سرعت از او دور می شوند بهتر می فهمید که ماشین وسیله ای بی نظیر است.
پرویز خان همانطور که از داخل آینه به گلجان چشم دوخته بود گفت: اسمت چیه دخترجان؟! پدرت از کی اینجوری شدن؟
گلجان که تا به حال با یک مرد شهری و غریبه همکلام نشده بود، با حالتی دستپاچه همانطور که سرش را پایین انداخته بود گفت: م..من...من گلجان هستم، آقاجان...آقاجانم خیلی وقته که مریض شده، یعنی این دمل پاش اولش خیلی کوچک بود اما کم کم بزرگ شد و هر چه بزرگتر میشد دردش بیشتر می شد و بعد هم به تب افتاد، الانم هم چند وقته هر چی دوا بهش میدم تبش قطع نشده و من مجبور شدم که راهی شهر بشم...
پرویز خان یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: گلجان...خودت هم مثل اسمت مثل پر گل می مانی دختر، آخه مگه کس دیگه ای را نداشتی که تو راهی شهر شدی؟! برادری، عمویی، دایی کسی...
گلجان نفس بلندی کشید و گفت: نه والا...یه برادر داشتم که آمد پی کار به شهر و دیگه غیب شد و هیچ خبری ازش نداریم، حتی وقتی مادرم هم به رحمت خدا رفت، کرامت نبود و اصلا نمی داند که مادرم از دنیا رفته...
پرویز خان بار دیگه از داخل آینه نگاهی به گلجان کرد و گفت: تو تنها کجا می خوای بری؟! توی شهر آشنایی کسی را داری؟!
گلجان دست پدرش را در دست گرفت و گفت: من...من غیر از خدا کسی را ندارم نمی توانستم ببینم پدرم جلوی چشمام آب میشه، درد میکشه ..
گفتم راهی شهر بشم خدا همه چی را درست می کنه
پرویز خان سری تکان داد و گفت: بله...خدا درست میکنه که الان توی ماشین پرویز خان نشستی، اما به نظرم پخته تر از سنت هستی، وقتی دیدمت فکر کردم دختر بچه ای اما الان میفهمم خیلی درک و شعور داری...من عاشق این شعور دخترهای روستایی هستم، دختر شهری ها دنیاشون با شما فرق می کنه..
گلجان که چیزی از شهر نشنیده بود و درک نمی کرد پرویز خان منظورش چی هست، ساکت سرش را پایین انداخت و پرویز خان گفت: الان کجا می خوای بری؟!
گلجان با تعجب به او نگاه کرد و گفت: خوب بریم شهر پی دوا و دکتر...
پرویز خان سرش را تکان داد و گفت: تا یک ساعت دیگه به نزدیکترین شهر می رسیم، اما اونجوری من حال این پیرمرد را میبینم، توی این شهر کوچک کار خاصی برایش نمی کنند
پیشنهاد میدم با من بیاید تهران، میبرمتون بیمارستان خوب و...
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_نود🎬: حالا سربازان حکومتی به دستور ایزابل کوچه به کوچه و م
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_نود_یک🎬:
بعد از سه سال غیبت که هیچ کس خبر نداشت الیاس در کجاست، زمزمه هایی از آمدن او به گوش رسید.
الیاس در این مدت غیبت در روستایی بی نام و نشان مهمان زنی از بنی اسرائیل شده بود، این زن پسری داشت علیل که بیماری لاعلاج داشت و نامش یسع بن خطوب بود.
پیرزن وضع زندگی آنچنانی نداشت اما الیاس را میهمان زندگی ساده اش کرد.
هنوز یک هفته از آمدن الیاس به خانه ی پیرزن نمی گذشت که انگار برکت بود که بر این خانه ی سوت و کور و پر از غم نازل می شد، با وجود قحطی در همه جا، اما خانه ی این پیرزن مملو از نعمت بود و او و پسرش با چشم خود عبادت الیاس را می دیدند و یک روز الیاس نگاهی به پیرزن و نگاهی به پسر علیل و بیمارش کرد، همان پسری که مادرش برای مرگ او روز شمار برداشته بود و هر لحظه منتظر آمدن اجل او بود.
الیاس دستانش را به آسمان بلند کرد و فرمود: خداوند به سخاوت صاحب این خانه، فرزند بیمارش را بر من ببخش و شفای عاجل نصیبش بنما
در این هنگام انگارنوری از آسمان بر جان یسع نشست، یسع به یک باره بیهوش شد.
مادر هراسان با ظرف آبی به بالین او آمد، یسع چشمانش را گشود و در پیش نگاه حیرت زده ی مادر، از جا برخواست و مانند بره آهویی شروع کرد به خرامان خرامان راه رفتن، او سالم سالم شده بود، دیگر هیچ اثری از بیماری در وجود او نمایان نبود.
مادر یسع که این نعمت را از وجود حضرت الیاس می دانست سر فرو آورد و گوشه ی لباس الیاس را بر چشمانش گذاشت و همانطور که گریه می کرد گفت: خداوندا من به نبوت الیاس اقرار می کنم، خداوندا من و پسرم یسع را از شیعیان این پیامبر بزرگ قرار بده...
و بار دیگر شادی و برکت به این خانه بیش از قبل نازل شد...
حالا یسع شاگرد و همراه و همسفر الیاس شده بود، به هر کجا که الیاس می رفت، یسع هم به دنبالش روان بود و الیاس همچون معلمی چیره دست به او درس دین و خداشناسی میداد گویی از آینده خبر داشت و میخواست از یسع استادی چیره دست بسازد.
روزی الیاس به همراه یسع وارد روستایی دیگر شد، انگار خبر شفای یسع به دست الیاس به اینجا رسیده بود.
زنی نفس زنان جلو آمد و گفت...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت۷🎬: مراد علی را سوار ماشین کردند،وسیله ای که گلجان تا به حال در عمرش
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت۸🎬:
گلجان سرش را پایین انداخته بود و دست داغ پدر را نوازش می کرد و پرویز خان هم از توی آینه به او چشم دوخته و منتظر جواب بود.
گلجان آرام گفت: پدرم کوره ی آتش شده، ناراحتشم و می خوام...می خوام هر طور شده خوب بشه...
پرویز خان که انگار زیبایی گلجان و سادگی او، گلجان را همچون دُری گرانبها در پیشش نموده بود پایش را روی گاز فشار داد و گفت: نگران نباش دخترجان، حالت پدرت خوب میشود،... یعنی...یعنی من تمام تلاشم را می کنم که خوب بشه و این غم از دل تو برداشته بشه...
گلجان سرش را بالا گرفت و گفت: خدا از بزرگی کمت نکنه، شما فرشته نجات ما شدین.
پرویز خان لبخندی زد و گفت: خوب حرف میزنی، درس هم خواندی؟!
گلجان سرش را تند تند تکان داد و گفت: کلاس اکابر رفتم، توی روستای ما تا کلاس ششم بیشتر نداشت.
پرویز خان یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: آفرین...بارک الله..همینم خوبه و بعد سرش را به عقب برگرداند و گفت: درس خواندن را دوست داشتی؟
گلجان که عاشق کتاب و دفتر بود اما این دو قلم اشیا نایابی بودند که آرزوی دخترکان روستایی بود، لبخند کمرنگی زد و گفت: خیلی دوست داشتم، پدرم همیشه میگفت تو باید معلم میشدی، حیف که امکانات نیست...
پرویز خان سری به نشانه ی خرسندی تکان داد و گفت: بریم تهران، خودم میفرستمت مدرسه...
گلجان به گوش هایش اعتماد نداشت، یعنی درست شنیده بود؟! این آقا چی داشت می گفت...
پرویز دیگه حرفی نزد و سرعت ماشین زیاد شد و خیلی زود سایه هایی از شهر پیش رو در جلوی چشمشان پدیدار شد.
وارد شهر شدند، شهری با خانه های کاه گلی و خیابان های سنگفرش
ماشین جلو میرفت و گلجان نمی دانست مقصد پرویز خان کجاست و رویش هم نمی شد سوال کند.
پرویز خان جلوی در چوبی قهوه ای رنگی ایستاد و گفت: تا جایی یادم هست توی این شهر کلا یه مطب دکتر بود، برم ببینم هنوز هست یا نه، اگر دکتر بود پدرت را میبریم اینجا، دوایی چیزی بهش بده و بعد راهی تهران میشیم، می خوام توی راه خیالت بابت پدرت راحت باشه.
گلجان که اصلا باورش نمی شد، به این راحتی به شهر رسیده و قرار است به تهران برود، خدا را شکر می کرد و برایش عجیب بود که این مرد چگونه وقتش را صرف او و پدرش می کرد و چقدر بامحبت بود، حسی درونی به او نهیب می زد که اینهمه محبت دلیلی دارد..
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼