#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_هشتاد_هفت🎬: چندین شبانه روز جشن عروسی شاه اخاب و ایزابل ب
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_هشتاد_هشت🎬:
خبر آمدن الیاس به قصر در همه جا پیچید، ایزابل که قبلا آوازه ی الیاس نبی را شنیده بود، خیلی دوست داشت از نزدیک او را ببیند.
شاه اخاب که خوب از کردار خود آگاه بود، نمی خواست دیداری صورت گیرد، اما الیاس پیامبر خدا بود و شاه اخاب هم برخلاف اعمالش در ظاهر ادعای یکتاپرستی می کرد پس نمی توانست به این راحتی دیدار پیامبر را به تعویق بیاندازد.
الیاس وارد قصر شد، شاه اخاب و ایزابل بر تخت نشسته بودند و ایزابل چنان با تکبر به حضرت الیاس نگاه می کرد که انگار ابلیس را در چشمانش پنهان نموده است.
الیاس جلو آمد و پس از نام خدا و تقدیس پروردگار رو به شاه اخاب نمود و می خواست از در نصیحت وارد شود و فرمود: همانا پرستش و ستایش مخصوص خداوند است، همان خدایی که بنی بشر را خلق نمود و او را اشرف مخلوقاتش قرار داد و برای رسیدن کمال بشر، نعوات بسیاری در این دنیا خلق نمود که در خدمت ما باشند، ای اخاب! خداوند نعمت فرمانروایی بر مؤمنین را به تو عنایت نمود، آیا سزاوار است که چنین ناشکری کنید؟! آیا این سپاسگزاری از نعمات بی شمار خداوند است که بت هایی را علم کردید و آنها را در مقابل خداوند بی همتا و یکتا قرار دادید؟!
بوی شرک و بت پرستی در این سرزمین پیچیده و تو و اعمالت باعث شده اید که اعتقادات مومنین رنگ ببازند و به انحراف بروند و نادانسته مشرک شوند.
شاه اخاب ابروهایش را درهم کشید و گفت: من کاری نکردم که سزاوار این گفتار باشد، شاهی عادل هستم که راه درست در پیش گرفته ام...
الیاس کنی جلوتر رفت و فرمود: آیا راه درست این است که اعتقادت را ، ایمانت به خداوند را با عشق معشوقه ای بت پرست معاوضه کنید؟! آیا نمی دانید که این دنیا سرای گذر است و لذتش ناپایدار؟! چرا برای به دست آوردن لذتی زود گذر،عاقبت به خیری آخرت و سرای جاویدان را از دست میدهید و کاش فقط همین بود، نه تنها خود دچار خسران می شوید بلکه امتی مؤمن را نیز منحرف می نمایید و زحمات پیامبران گذشته را بر باد میدهید...
الیاس گفت و گفت و گفت و هر چه بیشتر سخن می گفت چهره ی ایزابل برافروخته تر می شد و ناگهان فریادش بلند شد: ای پادشاه! نمی خواهی جواب گزافه گویی این مرد را بدهید؟!
شاه اخاب دستش را مشت کرد و بر زانویش کوفت و رو به حضرت الیاس گفت: ای الیاس! سخنت را زدی و من آن را نیز شنیدم، حال زودتر اینجا را ترک کن وگرنه دستور می دهم...
الیاس که دید نصایحش کمترین اثری در او نگذاشته است خواست از در تهدید وارد شود وگفت: وگرنه چه؟!می خواهی بر من بشوری؟! جلوی پیامبر خدا بایستی؟! مگر تو سرنوشت اقوام قبل از خود را نشنیده ای؟!به خدا قسم اگر همین روند بت پرستی و ابلیسی را ادامه دهی تو را نفرین خواهم نمود...
در این هنگام...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
گل نرگس، گل زمستان است
و اینک موسم برف و باران است...
چرا بر نمی افتد آن نقاب...
ز رخسار زیبایت؟!....
گل نرگس!!
دلم تنگ است و ساز این دنیا بد آهنگ است....
گل نرگس.... زمستان است....زمستان است....
و این دل شعله ور از داغ هجران است...
گل نرگس....
قدم بر چشم ما نِه ای نازنین مولا....
بیا و این زمستان را بهار دیگری فرما...
#فی البداهه......طاهره_سادات حسینی
@bartaren
💦🌨💦🌨💦🌨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت۲🎬: گلجان آرام پتو را تا زیر چانه های پدرش بالا کشید، از بس که گل خت
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت۳🎬:
با صدای بانگ خروس همسایه که از کمی دورتر به گوش می رسید از خواب پرید.
چقدر ساعت زود گذشته بود گویی یک ساعت نمی شد چشم بهم گذاشته بود.
گلجان خودش را از زیر پتو بیرون کشید، هوای اتاق سرد شده بود و نگاه دختر به پدر افتاد که در شعله ی لرزان فانوس چهره اش رنگ پریده تر از همیشه به نظر می رسید و بعد نگاهش به بخاری افتاد که تمام هیزم ها خاکستر شده بود و خاموش شده بودند.
گلجان از جا بلند شد، با سر انگشتان پا و بدون صدا به سمت دبه ی آب گوشه ی اتاق رفت، اتاقی که حکم همه چیز را برایشان داشت هم مهمانخانه بود و هم نشیمن و هم آشپزخانه و هم انباری، یعنی خانه ی تمام اهل روستا همین طور بود فقط خانه ی اربابی با آنها فرق داشت.
گلجان شب هایی را به یاد می آورد که از ترس جان بزغاله ها در سرما، آنها را میهمان اتاق می کرد و گاهی انقدر ذوقش می رسید که پتویش را با بزغاله ای نوپا شریک میشد و تا صبح آن را در آغوش می گرفت.
گلجان آهی کشید و زیر لب گفت: رفتنم با خودم است و برگشتنم با خداست و معلوم نیست که دوباره کی بتوانم به اینجا بیایم، باید پدرم را درمان کنم، حتی به قیمت غربت و دربه دری ام...
گلجان دبه را به دست دیگر داد و در چوبی اتاق را آرام باز کرد، صدای قیژ درب در گوشش پیچید و گلجان دعا می کرد این صدا پدر بیمارش را بیدار نکرده باشد.
اهسته قدم بیرون گذاشت، سوز سرما در جانش پیچید و باعث شد لرزشی در تنش بیافتد.
گلجان در را سریع به هم آورد، باید دست نماز می گرفت، سپیده سر زده بود و می بایست تا قبل از اینکه خورشید طلوع کند نمازش را بخواند.
کمی جلوتر نزدیک آغل گوسفندان که حالا گوسفندی نداشت رفت، گلجان مجبور شده بود، بدون اطلاع پدرش، گوسفندهای باقی مانده را با پولی اندک به همسایه شان بفروشد تا هزینه دوا درمان پدرش را جور کند، هر چند که با این پول فقط می توانست خود را به شهر برساند وچند روزی آنجا اقامت داشته باشند، اما توکلش به خدا بود، آنهایی که به شهر رفته بودند می گفتند کار برای دختران جوانی مثل او زیاد است به شرطی که کاری باشند و او می دانست برای نجات پدرش هر کاری خواهد کرد.
دبه را روی زمین گذاشت که صدای دختر همسایه بلند شد: گلجان...زودتری برو توی صف چشمه، چشمه یخ زده بود و تازه یخش را شکستند تا شلوغ نشده برو دبه ات را پر کن
و این کار هر روز آنان بود
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت۳🎬: با صدای بانگ خروس همسایه که از کمی دورتر به گوش می رسید از خواب
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت۴
صبح زود بود گلجان باروبنه اندکی که شامل مقداری نان خشک و پنیر و دبه ای آب و مقداری میوه های خشک شده و لباس های خودش و پدرش که کلا دو سه دست میشد را داخل خورجین الاغ گذاشت.
پدرش با حالی نزار و بدنی تب دار ناباورانه حرکات دخترش را می پایید
گلجان به سمت خانه همسایه رفت و صدا زد مش عباس هی مش عباس...
تا صدا زد پسر دوم مش عباس که جمال نام داشت فی الفور بیرون آمد و گفت: بله گلجان، چی شده؟!
گلجان سرش را پایین انداخت و گفت: می خواست ببینم اگر مردی داخل خانه هست کمکم کند تا پدرم را سوار الاغ کنم و قرارش بدهم که بین راه از روی الاغ سرنگون نشود.
جمال که جوانی زیبا وچهارشانه بود و پنج سالی از گلجان که فقط ۱۶ سال بیشتر نداشت، بزرگتر بود، قلبش به تپش افتاد و با حالت دستپاچه گفت: مگه قراره کجا برین به سلامتی؟!
گلجان گوشه ی روسری اش را صاف کرد وگفت: آقاجانم حالش بد است می خوام ببرمش به شهر بلکه دوا درمانی بشه
جمال که خونش به جوش آمده بود گفت: آخه تو یک دختر تنها و جوان چطوری می خوای این پیرمرد را ببری، راه دور هست باید مردی این کار کنه
گلجان که می خواست هر چه زودتر حرکت کند گفت: وقتی مردی نیست خودم مرد میشم، یک بار که انجام بدم همه چی دستم میاد...
جمال میخواست حرفی بزند که پدرش از داخل خانه بیرون آمد و سپس با کمک هم مراد علی را سوار الاغ کردند،پتوی پلنگی را روی شانه هایش انداختند و پاهایش را زیر شکم الاغ بهم بستند که یکدفعه سرنگون نشود.
مش عباس به گلجان سفارش کرد که مراد علی را به خانه بهداشت ببرد و برگرداند و گلجان راهی شهر نشود، گلجان سری تکان داد اما نگفت که از خانه بهداشت بیزار است و مستقیم به شهر می رود.
گلجان در حالیکه افسار الاغ را به دست داد به راه افتاد، جمال با او همقدم شد و گفت:به سلامتی کی بر می گردین؟!
گلجان شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دانم، اصلا نمی دانم قرار است چه به شود اما به محض اینکه پدرم درمان شد و تبش افتاد برمی گردم.
جمال همانطور که گلجان را بدرقه می کرد، با خود فکر میکرد که ای کاش زودتر پرده از عشقی که به جانش افتاده بر میداشت، شاید گلجان او را می پذیرفت و الان با هم راهی شهر می شدند، اما جمال اینقدر دست دست کرده بود که حالا....
بالاخره بعد از خداحافظی از دوست و آشناها از روستا گذشتند و وارد کوره راهی مالرو که بغل کوه سنگی کشیده شده بود، شدند.
راه باریکی که یک سهل انگاری کوچک باعث می شد به قعر دره پرت شوند.
گلجان جلو می رفت و افسار الاغ را در دست داشت، آرام آرام و با احتیاط قدم بر می داشت، اگر نیم ساعت پیاده روی می کردند، از کمرکش کوه که خطرناک بود می گذشتند و وارد جاده ی خاکی میشدند که به روستای شاه آباد می رسید...
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_هشتاد_هشت🎬: خبر آمدن الیاس به قصر در همه جا پیچید، ایزابل
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_هشتاد_نه🎬:
در این هنگام شاه اخاب دندانی بهم سایید و ایزابل نیشخندی زد و صدایش را بالا برد و گفت: نفرین کن تا ببینیم ما را چه می شود
ایلیا(الیاس) با ناامیدی آخرین نگاهش را به شاه اخاب دوخت گویی انتظار داشت او به خود بیاید اما شاه اخاب سرمست از رسیدن به کام دلش به ایزابل چشم دوخته بود.
الیاس دستانش را بالا برد و فرمود: خداوندا تو خود شاهدی که من با این قوم اتمام حجت کردم اما فریبکاری دنیا و حیله های ابلیس چشم حقیقت بین آنها را کور کرده پس دعا میکنم چنان خشکسالی و قحطی بر این سرزمین حاکم شود تا آنها به خود بیایند
در این لحظه ایزابل قهقه ای سر داد و گفت: تا ما خدای بعل را داریم از هیچ کس و هیچ چیزی هراس نداریم
الیاس نبی پیامش را رساند و با همراهانش از قصر بیرون رفت.
هنوز دقایقی از رفتنش نمی گذشت که ابرهای سیاه بر همه جا سایه افکند به طوریکه همه گمان کردند شب شده.
ایزابل خود را به پنجره مشرف به سالن رساند و همانطور که می خندید گفت: نفرین الیاس بر عکس عمل نمود و ابرهای باران زا را به این سمت فرستاد و بعد با صدای بلند تر گفت: این کار خدای بعل است که خودنمایی می کند
هنوز حرف در دهان ایزابل بود که طوفانی شدید وزیدن گرفت و باران شن و خاک باریدن گرفت به طوری که قصر در خاک فرو رفت و چند ساعت از این واقعه نگذشته بود که خبر رسید کل محصولات کشاورزی و درختان میوه از جا کنده شده اند و از بین رفته اند، گویی خدای الیاس دست به کار شده بود و قحطی آغاز گشته بود.
ایزابل و شاه اخاب که انتظار چنین معجزه ای در این زمان اندک را نداشتند به جای اینکه متنبه شوند به سپاهیان دستور دادند که به دنبال الیاس بگردند و او و یارانش را هر کجا یافتند به اسارت بگیرند و به دربار آورند و حکم کردند اگر شرایط اسارت و دستگیری محیا نبود آنها را بکشند و سر از تنشان جدا کنند و سرشان را به عنوان تحفه به دربار بیاورند...
این خبر چون برق در همه جا پیچید و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
❌توجه توجه!
با عرض سلام خدمت مخاطبین گرامی!
آیا هیچ وقت به فکر این افتادین که اینهمه روزانه کار و تلاش می کنید، مقدار ناچیزی از سرمایه تان را جاودانه کنید و چندین هزار برابر آن را برای جایی که همه تهی دست هستند پس انداز کنید؟!
شما می توانید با تقبل یک فرزند معنوی و حمایت از یک کودک یتیم یا کودک بی بضاعت و با پرداخت ماهانه فقط و فقط پنجاه هزارتومان، برکت را به مال و زندگی دنیایتان روانه کنید و توشه ای گرانبها برای آخرت بفرستید.
با انفاق ماهانه این مبلغ ناچیز، سرمایه ای عظیم کسب کنید
توجه داشته باشید هر کس مایل هست حامی شود، شماره حساب مستقیم کودک یتیم و بی بضاعت به شما داده میشه تا هر ماه حمایتتون را مستقیم و بی واسطه به حساب فرزند معنویتان واریز شود
شما با این کار به راحتی می توانید چند فرزند داشته باشید🌹
برای کسب اطلاعات بیشتر به پی وی خانم حسینی پیام بدهید
👇👇
@T_hosynee
ان شاالله که حاجاتتان روا و برکت به زندگیتان نازل شود.
🌺🌿🌺🌿🌺🌿
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت۴ صبح زود بود گلجان باروبنه اندکی که شامل مقداری نان خشک و پنیر و دب
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت۵🎬:
هنوز آفتاب به وسط آسمان نرسیده بود که به شاه آباد رسیدند، صدای ناله ی مراد علی هر لحظه بیشتر می شد، انگار سوار شدن بر الاغ و بستن پاهایش به زیر شکم حیوان، باعث اذیتش شده بود.
گلجان ، حیوان زبان بسته را به جاده خاکی برد و کنار جاده ایستاد، به عقب برگشت و همانطور که دستش را روی پیشانی پدر می گذاشت گفت: بابا! طاقت بیار، بالاخره من میبرمت پیش یه دکتر درست حسابی...
داغی تن پدر در جان دختر پیچید، انگار این پیشانی نیست و گدازه آتش است.
مراد علی بریده بریده گفت: م..م...من امشب را به صبح نمی رسانم دختر جان! من را برگردان دهات خودمون تا غریب مرگ نشم.
گلجان همانطور که بغض گلویش را فرو می داد گفت: این چه حرفیه بابا؟!
تو ..تو باید خوب بشی، من کسی جز تو ندارم و بعد نگاهش به انتهای جاده کشید که تابلومرکز بهداشت در دید بود.
حال سوجان با دیدن تابلو دگرگون شد، انگار لحظه ها دوباره جان گرفته بود، مادرش را میدید که هر لحظه صورتش کبود و کبودتر می شد.
از طرفی حال پدرش اصلا خوب نبود، گلجان نمی خواست خاطره تلخ گذشته دوباره زنده شود، اما اینبار پدرش روی دستش بال بال میزد باید تا رسیدن به شهر تبش را به نحوی پایین می آورد.
گلجان جلو افتاد و افسار الاغ را کشید و همانطور که با سرآستین اشک گوشه ی چشمش را پاک می کرد به سمت خانه بهداشت حرکت کرد.
خیلی زود به آنجا رسید و الاغ را متوقف کرد و صدا زد: پدرم...پدرم از تب می سوزد، او پای رفتن به جلوتر را نداشت
چشمش به در باز خانه بهداشت بود و هاله ای اشک جلوی دیدش را گرفته بود و هر لحظه انتظار داشت همان دکتر سیهچرده و بدیمن هندی از در بیرون بیاید.
گلجان دوباره صدا زد: پدرم....
در همین حین زنی که لباس سفید پوشیده بود از در خانه بهداشت به بیرون سرک کشید و گفت: دخترجان! پدرت را بیاور داخل، دکتر نیست اما بگذار من نگاهی بهش کنم...
گلجان از جایش تکان نخورد، میترسید جلوتر برود
اون خانم با تحکم گفت: چیه؟ نکنه توقع داری من بیام پیش اون الاغ...بیارش پایین دیگه...
گلجان افسار الاغ را به درختی در همان نزدیکی بست، خم شد و پاهای داغ پدرش را از زیر شکم حیوان باز کرد و زیر شانه ی پدر را گرفت و سعی کرد او را پیاده کند.
مراد علی تمام توانش را جمع کرد و می خواست خودش به پیاده شدنش کمک کند تا بار سنگینی بر شانه های ظریف دخترکش نباشد.
بالاخره به هر زحمتی بود مراد علی را داخل خانه بهداشت آورد و روی همان تختی خواباند که یکسال پیش مادرش را خوابانید و بیدار نشد..
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت۵🎬: هنوز آفتاب به وسط آسمان نرسیده بود که به شاه آباد رسیدند، صدای ن
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت۶🎬:
زن که بهیار بود، قرص تب بر را در دهان مراد علی گذاشت و رو به گلجان گفت: این دمل پایش عفونت کرده، خیلی زودتر از اینها می بایست درمان شود، الان اینجا دکتر نیست اما اگر هم بود فرقی نمی کرد چون برای پدرت نمیشه کاری کرد، اینو باید دکترهای شهری ببینند و احتمالا باید عمل شود وگرنه پیرمرد بیچاره از دست می رود.
تا بهیار این حرف را زد انگار بندی درون سینه ی گلجان پاره شد و با صدایی لرزان گفت: من...من می خوام ببرمش شهر، فقط نمی دونم از کدام راه ببرم، همین جاده را پیش برم به شهر می رسم؟!
بهیار سری به نشانه تاسف تکان داد و گفت: نکنه می خوای با این الاغ زبان بسته، این کوره ی آتش را ببری شهر؟!
گلجان سکوت کرد و چشم به بهیار دوخت و بهیار گفت: توی این روستا یه می نی بوس هست هر سه روز یکبار میاد و مسافرا را میبره سمت شهر و امروز هم اول صبح آمد و رفت...
پاهای گلجان شل شد، یعنی...یعنی تا دو روز دیگه نمیاد...
گلجان می خواست حرفی بزند که ناگهان صدای گاز ماشین از بیرون آمد و بهیار که خوب حال گلجان را درک می کرد با سرعت از جا بلند شد و گفت: شاید شانس باهات یار باشه، بگذار ببینم این ماشین را خدا از کجا رسونده...
خانم بهیار بیرون رفت، ماشین لندکروز خاکی رنگ آهسته از بین راه سنگی میگذشت که خانم بهیار شروع به تکان دادن دستش کرد.
گلجان هم خودش را به بیرون رساند.
ماشین کمی دنده عقب آمد و شیشه ماشین پایین کشیده شد و مردی که تقریبا پنجاه سال داشت سرش را از ماشین بیرون آورد و گفت: هااا، چیه؟!
خانم بهیار جلو رفت و گفت: ببخشید آقا، فکر کنم شما غریبه اید، من شما را نمی شناسم، اما یه پیرمردی هست حالش خیلی خرابه باید به شهر برسونیمش میشه...
مرد با بی حوصلگی گفت: مگه من نعش کش هستم؟! نه خانم...من از سر اتفاق گذارم اینجا افتاده، خدا از اسکندر نگذره که ما را...
در این لحظه، گلجان که تمام امیدش به همین ماشین بود جلو آمد و با خجالت گفت: آاااقا...خدا از بزرگی کمتون نکنه، تو را به جان عزیزانت،به داد آقاجانم برس...
مرد نگاهش به چهره ی سرخ و سفید گلجان افتاد، چشم های درشت میشی رنگش که قطرات اشک درخشان ترش کرده بود و ابروهای کشیده و قهوه ای رنگ و بینی قلمی و لبان آلبالویی غنچه مانندش، توجه مرد را به خود جلب کرد، انگار این زیبایی دخترک روستایی اورا غرق خود کرده بود.
مرد بی آنکه مخالفتی کند در ماشین را باز کرد و همانطور که پیاده میشد گفت: پدرت...پدرت کجاست؟!
خانم بهیار خوشحال از اینکه کسی پیدا شده بیمارش را به شهر ببرد او را به سمت مرکز بهداشت برد.
مرد که حالا پیاده شده بود، قد بلند و شانه های پهن و مردانه اش بهتر دیده میشد، دستی به کت و شلوارش کشید و نگاهی خریدارانه به گلجان کرد و گفت: اسم من پرویز هست، همه بهم میگن پرویز خان... هیچ وقت دنبال کارهای پیش پا افتاده نمی آمدم،همه را راننده انجام میداد، آخه من مباشر یکی از وکیل های مجلس هستم و...
مرد از خودش تعریف می کرد و گلجان بی آنکه بداند چرا این مرد یکدفعه تغییر عقیده داد و با کمال میل آنها را به شهر می برد خوشحال به سمت تختی میرفت که پدرش روی آن خوابیده بود...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼