eitaa logo
@1397basiratemahdavi
69 دنبال‌کننده
12.1هزار عکس
5.6هزار ویدیو
142 فایل
اللهم عجل لوليك الفرج
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم بسيار مى شود كه مردم، عملى را كه انجام مي دهند و يا مى خواهند آغاز آن كنند، عمل خود را با نام عزيزى و يا بزرگى آغاز مى كنند، تا به اين وسيله مبارك و پر اثر شود و نيز آبرويى و احترامى به خود بگيرد و يا حداقل باعث شود كه هر وقت نام آن عمل و يا يـاد آن بـه ميـان مى آيـد، به ياد آن عـزيز نيـز بيـفتنـد. اين معنا در كلام خداىتعالى نيز جريان يافته، خداىتعالى كلام خود را به نام خود كه عزيزترين نام است آغاز كرده، تا آن چه كه در كلامش هست نشان او را داشته باشد و مرتبط با نام او باشد و نيز ادبى باشد تا بندگان خود را به آن ادب مؤدب كند و بياموزد تا در اعمال و افعال و گفتارهايش اين ادب را رعايت و آن را با نام وى آغاز نموده، نشان وى را بدان بزند، تا عملش خدايى شده، صفات اعمال خدا را داشته باشد و مقصود اصلى از آن اعمال، خدا و رضاى او باشد و در نتيجه باطل و هالك و ناقص و ناتمام نماند، چون به نام خدايى آغاز شده كه هلاك و بطلان در او راه ندارد(1) ... و « من به نام خدا آغاز مى كنم! » 1- الـميزان ج 1، ص 26.
(ملائکه)_و_هفتم(شیطان)1⃣ وقتى صحبت از «فرشته» به ميان مى‌آيد، تصوير كودكى معصوم يا دختر جوانى با پر و بال رنگين كه در طاق و رواق كليساها و تابلوهاى نقاشان رسم شده، به ذهن انسـان خطـور مى‌كند. وقتى از «جن» صحبت مى‌شود، آن‌چه كه در ذهنيت ما جا گرفته، موجودات شرور و گاهى بسيار ريز و غيرقابل رؤيتى است كه از نقل قول بچه‌هاى ترسو، قصه‌هاى مادربزرگ‌ها، رمال‌ها و جن گيرها تصوير يافته است. و وقتى از «شيطان» صحبت مى‌شود، بلافاصله تصاوير كتاب‌هاى قديمى در ذهن آدم مجسم مى‌شود كه شيطان را در هيئت غول بدقيافه و كريهى با شاخ‌هاى تيز در دو طرف سر نشان مى‌دادنــد. سابقـه تـاريخـى اين تصويرها به ادوار شرك و جاهليت انسان برمى‌گردد، كه مجسمــه‌هـاى چنيـن غـول با شـاخ و دم را به خـاطـر رهايى از شرور و حوادث بد پرستش مى‌كردند. آن‌چه را كه معارف قرآن در اين زمينه به‌دست مى‌دهد، به‌طور مشخص در قسمت‌هاى مختلــف ايـن كتـاب مـلاحظـه خـواهيـد فـرمـود، با توجه به طبقـه‌بندى ‌هايى كه شده، ماهيت وظـايـف و آثـار اعمـال اين موجودات تبيين مى‌شود. آن‌چه كه لازم است، اضافه شود اين است كه در موقع خواندن و انديشه كردن در اين كتاب، آن ذهنيات بدوى و جاهلى و تصاوير كليسايى و نقاشى‌ها را بايد از مغز خارج كرد و با حقايقى كه خداى آفريننده جهان بيان فرموده، انديشه نويى آغاز كرد. و چه بهتر كه دانشمندان علوم نيز اين حقايق را اساس قرار دهند و نظرات و تئورى‌هاى علمى خود را بر اين مبانى تنظيم كنند. دانش امروز پى به عوامل جديدى مى‌برد كه غيب بودن آن‌ها را قبول دارد، مانند: امواج صوتى، راديويى، نورى، نيروى جاذبه و امثال آن. با اين‌كه اين عوامل ديده نمى‌شوند ولى همه مردم، آثار آن‌ها را احساس مى‌كنند. نام‌گذارى امواج فوق‌الذكر به خاطر شباهت حركت آن‌ها به موج صورت گرفته و ديگران را بر اساس شناخت قبلى از نيروهاى ديگر، نيرو ناميده‌اند. ولى قدر مسلم اين است كه: ـ اولا، اين عوامل وجود دارند، ـ ثانيآ، اين عوامل ديده نمى‌شوند و در غيب هستند، ـ ثالثآ، آثار فعاليت و جريان اين عوامل در زندگى روزمره انسان‌ها و جهان هستى مشهود است. برخى از آن‌ها گفتار و تصوير ما را ثبت و ضبط مى‌كنند و با سرعت غيرقابل تصورى آن را حركت مى‌دهند. برخى بدون كوچك‌ترين تخلفى از وظيفــه خـود ميلياردهـا ميليـارد سـال است كه كـرات آسمـانى را حفـظ و حركت منظــم آن‌هــا را تنظيـــم مى‌نمـايند. اگر اين مفاهيم را با مطالب كتاب و شرحى كه خداوند سبحان راجع به اين عوامل در قرآن كريم بيان فرموده، مقايسه كنيم، چه‌قدر ساده مى‌توان ذهنيت فرشتگان تصويرها و دختـران بـالـدار نقــاشـان يا مجسمـه‌هـاى شيطـان را از ذهـن زدود و جــاى آن را با چنين حقـايقـى پـر كـرد. (رجــوع شود به فصـل 5، وظيفـه مـلائكـه در حفـظ انسان و اعمــال و گفتــار او و هم‌چنيـن فصـل 1، در مـورد مـاهيـت و وظـايـف مــلائكـه.)
(ملائکه)_و_هفتم(شیطان)1⃣ وقتى صحبت از «فرشته» به ميان مى‌آيد، تصوير كودكى معصوم يا دختر جوانى با پر و بال رنگين كه در طاق و رواق كليساها و تابلوهاى نقاشان رسم شده، به ذهن انسـان خطـور مى‌كند. وقتى از «جن» صحبت مى‌شود، آن‌چه كه در ذهنيت ما جا گرفته، موجودات شرور و گاهى بسيار ريز و غيرقابل رؤيتى است كه از نقل قول بچه‌هاى ترسو، قصه‌هاى مادربزرگ‌ها، رمال‌ها و جن گيرها تصوير يافته است. و وقتى از «شيطان» صحبت مى‌شود، بلافاصله تصاوير كتاب‌هاى قديمى در ذهن آدم مجسم مى‌شود كه شيطان را در هيئت غول بدقيافه و كريهى با شاخ‌هاى تيز در دو طرف سر نشان مى‌دادنــد. سابقـه تـاريخـى اين تصويرها به ادوار شرك و جاهليت انسان برمى‌گردد، كه مجسمــه‌هـاى چنيـن غـول با شـاخ و دم را به خـاطـر رهايى از شرور و حوادث بد پرستش مى‌كردند. آن‌چه را كه معارف قرآن در اين زمينه به‌دست مى‌دهد، به‌طور مشخص در قسمت‌هاى مختلــف ايـن كتـاب مـلاحظـه خـواهيـد فـرمـود، با توجه به طبقـه‌بندى ‌هايى كه شده، ماهيت وظـايـف و آثـار اعمـال اين موجودات تبيين مى‌شود. آن‌چه كه لازم است، اضافه شود اين است كه در موقع خواندن و انديشه كردن در اين كتاب، آن ذهنيات بدوى و جاهلى و تصاوير كليسايى و نقاشى‌ها را بايد از مغز خارج كرد و با حقايقى كه خداى آفريننده جهان بيان فرموده، انديشه نويى آغاز كرد. و چه بهتر كه دانشمندان علوم نيز اين حقايق را اساس قرار دهند و نظرات و تئورى‌هاى علمى خود را بر اين مبانى تنظيم كنند. دانش امروز پى به عوامل جديدى مى‌برد كه غيب بودن آن‌ها را قبول دارد، مانند: امواج صوتى، راديويى، نورى، نيروى جاذبه و امثال آن. با اين‌كه اين عوامل ديده نمى‌شوند ولى همه مردم، آثار آن‌ها را احساس مى‌كنند. نام‌گذارى امواج فوق‌الذكر به خاطر شباهت حركت آن‌ها به موج صورت گرفته و ديگران را بر اساس شناخت قبلى از نيروهاى ديگر، نيرو ناميده‌اند. ولى قدر مسلم اين است كه: ـ اولا، اين عوامل وجود دارند، ـ ثانيآ، اين عوامل ديده نمى‌شوند و در غيب هستند، ـ ثالثآ، آثار فعاليت و جريان اين عوامل در زندگى روزمره انسان‌ها و جهان هستى مشهود است. برخى از آن‌ها گفتار و تصوير ما را ثبت و ضبط مى‌كنند و با سرعت غيرقابل تصورى آن را حركت مى‌دهند. برخى بدون كوچك‌ترين تخلفى از وظيفــه خـود ميلياردهـا ميليـارد سـال است كه كـرات آسمـانى را حفـظ و حركت منظــم آن‌هــا را تنظيـــم مى‌نمـايند. اگر اين مفاهيم را با مطالب كتاب و شرحى كه خداوند سبحان راجع به اين عوامل در قرآن كريم بيان فرموده، مقايسه كنيم، چه‌قدر ساده مى‌توان ذهنيت فرشتگان تصويرها و دختـران بـالـدار نقــاشـان يا مجسمـه‌هـاى شيطـان را از ذهـن زدود و جــاى آن را با چنين حقـايقـى پـر كـرد. (رجــوع شود به فصـل 5، وظيفـه مـلائكـه در حفـظ انسان و اعمــال و گفتــار او و هم‌چنيـن فصـل 1، در مـورد مـاهيـت و وظـايـف مــلائكـه.)
2⃣ ؟ انسان ذات اشياء را نمى‌بيند بلكه اگر نور به يك شىء برخورد كند، فقط تصوير آن از طريق چشم به مغز منتقل مى‌شود. اگر شدت نور بيشتر يا كمتر از توانايى چشم باشد چيزى ديده نمى‌شود، يا در حالى كه فركانس راديويى با سرعت سرسام آور معادل 000/000/300 كيلومتر در ثانيه پخش مى‌شود، گوش انسان بيشتر از فركانس 60 تا 4000 را نمى‌شنود. پس در حالتى اين نيروها و عوامل مى‌توانند، براى چشم و گوش ما قابل درك باشند كه آن‌ها را محدود سازيم و به حد و فركانس ابزار ادراكات خودمان برسانيم و يا ابزار ادراكات خودمان را آن‌ قدر قدرت بخشيم كه به حد و فركانس آن‌ها برسد. دليل اين‌كه ما اين عوامل اداره كننده امور جهان آفرينش و حيات انسان را نمى‌بينيم، همين محدوديت است. اگر روزى اين محدوديت از بين برود و يا انسان از بدن خود و محدوديت‌هاى اين جسم مادى خارج شود، بسيارى از ناديدنى‌ها براى او قابل رؤيـت خـواهـد بـود. اگر از كلمه «فرشته» استفاده نكنيم و به جاى آن از كلمه «ملك و ملائك» استفاده كنيم، بهترمى‌توانيم مفهوم قدرت و سلطنت و حكومتى را كه در آن وجود دارد، حس كنيم. قرآن كريم، عواملى را كه جهان را مى‌گردانند، ملائكه مى‌نامد. قرآن ملائكه را واسطه‌هاى تدبير و رسولانى مى‌نامد كه قدرت اقدام و سرعت حركت آن‌ها براى ما قابل تصـور نيسـت. ما اصرار نداريم از كلمات نيرو و امواج و غيره كه تعريف پيش ساخته‌اى براى ما دارند استفاده كنيم، بلكه مى‌خواهيم مفاهيم اين عوامل و اسباب را در ذهن خواننده به‌وجود آوريم. آن‌چه درباره «جن» و «شيطان» بايد اضافه كرد، اين است كه در مقابل عواملى مانند ملائكه ‌كه ‌حركت و كار آن‌ها در خدمت ‌انسان و سيركمالى ‌زندگى ‌و سعادت‌ اوست، عواملى مخالف وجود دارد كه ماهيت و ذات جداگانه‌اى دارند و از مواد ديگرى به‌وجود آمده‌اند. اين‌عوامل در خلاف جهت منافع ‌انسان عمل مى‌كنند، لكن دخالتى در اداره جهان يا قدرتى در برهم زدن نظام آن ندارند، بايد ذهنيت خودمان را در مورد آن‌ها نيز تغيير دهيم و براساس‌محتواى كتاب حاضر شناخت جديدى از آن‌ها به‌دست آوريم. و من الله التوفيق سيد مهدى (حبیبی) امين بهار 1373
؟ «قُـلْ اوُحِـىَ اِلَـىَّ اَنَّهُ اسْتَمَـعَ نَفَـرٌ مِنَ الْجِـنِّ فَقـالُوا اِنّا سَمِعْنـا قُرْانا عَجَبا!» (1 / جن) كلمـه «جِـن» به معنـاى نـوعى از مخلوقات خداست كه از حواس ما مستورند و قرآنكريم وجود چنين موجوداتى را تصديق كرده، و درباره آن مطالبى به شرح زير بيان كرده است: 1 ـ اين نوع از مخلــوقــات قبـل از نـوع بشـــر خلــق شــدهانـد. 2 ـ اين نوع مخلوق از جنس آتش خلق شدهاند هم چنــان كه نــوع بشــر از جنس خاك خلق شدهاند: « وَ الْجانَّ خَلَقْنـاهُ مِـنْ قَبْـلُ مِـنْ نـارِ السَّمُومِ ـ جانّ را ما قبلاً از آتشـــى سمــوم آفـريـده بـوديـم.» (27 / حجــر) 3 ـ اين نوع مانند انسان زندگى و مرگ و قيامت دارند: « اُولئِـكَ الَّذيـنَ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ فى اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْقَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِنْسِ ـ اينان كسانى اند كه همان عذابها كه امتهـاى گـذشته جنّى انسـى را منقـرض كـرده بـود، برايشان حتمى شده!» (18 / احقاف) 4 ـ اين نوع از جانداران مانند ساير جانداران نر و ماده و ازدواج و توالد و تكاثر دارند: «وَ اَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ الاَنْسِ يَعُوذوُنَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ ـ و اين كه مردانى از انس بودند كه به مردانى از جن پناه مىبرند.» (6 / جن) 5 ـ اين نــوع، مـاننـد نوع بشر داراى شعور و اراده است، و علاوه بر اين كارهايى سريع و اعمالى شاقه را مىتوانند انجام دهند، كه از نوع بشر ساخته نيست، هم چنان كه در آيات مربوط به قصص سليمان عليهالسلام ، و اين كه جن مسخر آن جناب بـودنـد، و نيـز در قصـه شهر سبــا آمـده است. 6 ـ جن هم مانند انس، مؤمن و كافر دارند، بعضى صالح و بعضى ديگر فاسدند، و در ايــن بــاره آيــات زيــر را مىخـوانيم: ـ «وَ مـا خَلَقْـتُ الْجِـنَّ وَ الاْنْـسَ اِلاّ لِيَعْبُــدُونِ ـ من جــن و انس را خلق نكردم مگر براى اين كه مرا عبادت كنند!» (56 / ذاريات) ـ «اِنّا سَمِعْنا قُرْآنـا عَجَبـا يَهْدى اِلَى الرُّشْـدِ فَـامَنّا بِهِ ـ ما قرآنى عجيب شنيديم، قرآنى كـــه بــه ســـوى رشــد هــدايـت مـىكنــد و بــدان ايمــان آورديــم.» (1 و 2 / جــن) ـ «وَ اَنّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا الْقاسِطُونَ ـ و اين ماييم كه مسلمانان و دادگران از مايند.» (14 / جن) ـ «وَ اَنّا مِنَّا الصّالِحُــونَ ـ و هميــن مــاييــم كــه صالحان و پائينتر از صالح از مايند.» (11 / جن) ـ «قالُوا يا قَوْمَنا اِنّا سَمِعْنا كِتابا اُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى مُصَدِّقا لِما بَيْنَ يَدَيْهِ يَهْدى اِلَى الْحَقِّ وَ اِلى طَريقٍ مُسْتَقيمٍ يـا قَــوْمَنـا اَجيبُـوا داعِـىَ اللّـهِ ـ گفتند اى قوم ما آگاه باشيد كه ما كتابى را شنيدهايم بعد از موسى نازل شده كه كتابهاى آسمانى قبل را تصديق دارد، كتابى است كه به سوى حق و به سوى طريق مستقيم هدايت مىكند، اى قوم ما منادى خدا را اجابت كنيد.» (30 و 31 / احقاف) و آيــات ديگــرى كه به ســايـر خصــوصيات جنيّان اشاره مىكند. (1) 1- الـميـــــــــــزان ج،39 ص 190.
«وَ الْجانَّ خَلَقْنــاهُ مِــنْ قَبْـلُ مِـنْ نـــارِ السَّمُــومِ.»(27 / حجر) ـ سوگند مىخوريم كه مــا خلقــت نــوع آدمى را از گلى خشكيده كه قبلاً گلى روان و متغيــر و متعفـن بــود آغـاز كـرديـم، و نــوع «جِن» را از بــادى بسيــار داغ خلــق كــرديــم، كـــه از شـــدت داغـــى مشتعــل گشتــه و آتـش شــده بـــود. ظاهر مقابلهاى كه در ميان جمله «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ،» و جمله «وَ الْجانَّ خَلَقْنـاهُ مِـنْ قَبْـلُ مِـنْ نـارِ السَّمُومِ،» (26 و 27 / حجر) برقرار شده، اين است كه همان طور كه جمله اولى در صدد بيان اصل خلقت بشر است، جمله دومى هم در مقام بيان همين معنا باشد. پس نتيجه اين مىشود خلقت جانّ در آغاز از آتشى زهر آگين بوده است. اگر در آيه مورد بحث مبدأ خلقت جنّ را از نار سموم دانسته، با آيه سوره «اَلرَّحْمن» كه آن را «مارجى از نار» ناميده و فرموده:« وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ،» (15/رحمن) منافات ندارد، زيرا مارج از آتش شعلهاى است كه همراه دود باشد، پس دو آيه روى هم مبدأ خلقت جــن را بــاد سمــومى معــرفى مىكند كه مشتعل گشته، و به صورت مـارجى از آتـش در آمـده اسـت. (1) 1- الـميـــــــــــــزان ج،23 ص 225.
هدایت شده از ابلیس شناسی
«وَ الْجــــانَّ خَلَقْنــاهُ مِـــنْ قَبْـــلُ مِـــنْ نــــارِ السَّمُـــومِ.» (27 / حجــر) آيــا نسـلهـاى بعــدى «جــانّ» هـم مـاننـد فــرد اوّلشــان از نار سموم بوده به خلاف آدمى كه فرد اوّلش از صلصال و افــراد بعــدش از نطفــه او، و يــا جن هم مانند بشــر اســت، از كــلام خـداى سبحـان نمىتـوان استفـاده كـرد، زيـرا كـلام خـدا از بيــان ايـن جهــت خــالــى اســت. تنهــا چيــزى كــه در آن به چشم مىخورد و مىتوان از آن استشمام پاسخى از اين سئـوال نمـود، اين است كه يـك جـا براى شيطان ذريه سراغ داده و فرموده: «اَفَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ اَوْلِياءَ مِنْ دُونى ـ آيا به جاى من، شيطان و ذريّه او را اولياى خود مىگيـريـد؟» (50/كهف) و جاى ديگر هم نسبت به مرگ و مير به آنها داده و فرموده: «قَدْ خَلَــتْ مِـنْ قَبْلِهِــمْ مِنَ الْجِــنِّ وَ الاْنْــسِ ـ قبل از ايشان اقوامى از جن و انس بودند كه از بين رفتند.» (25/فصلت) از اين دو نشانه مىتوان فهميد كه تناسل در ميانه اجنه نيز جارى است، زيرا معهود و مألوف از هر جاندارى كه ذريّه و مرگ و مير دارد، اين است كه تناسل هم داشته باشد، چيــزى كــه هســت ايــن سئــوال بــدون جــواب مىماند كه آيا تنــاسـل جن هم مـاننـد انـس و سـايـر جـانداران، با عمل سفاد انجام مىيابد و يا به وسيله ديگرى؟ (1) 1- الـميــــزان ج،23 ص 224.
هدایت شده از ابلیس شناسی
(جانّ_و_ابليس) «وَ الْجــانَّ خَلَقْنــــاهُ مِـــنْ قَبْــــلُ مِـــنْ نـــارِ السَّمُــومِ.» (27 / حجــر) سياق آيه مورد بحث خالى از دلالت بر اين معنا نيست كه ابليس جن بوده، و گرنه جمله «وَ الْجانَّ خَلَقْنـاهُ مِـنْ قَبْـلُ...،» لغو مىشد، در جاى ديگر هم از كلام خود فرمود كه ابليس از جن بود، و آن آيه «كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه ـ از جن بوده و به همين جهت از امر پروردگارش سر باز زده است.» (50 / كهف) چه از اين آيه به خوبى بر مىآيد كه جان (در آيه مورد بحث) همان جن بود، و يا يك نوع از انواع آن بوده، در غير اين دو آيه ديگر اسمى از جان برده نشده، و هر جا بحثى از موجود مقابل انسان اسمى رفته به عنوان جن بوده، حتى در مواردى كه عموميّت كلام، ابليس و هم جنسان او را هم مىگرفته، مانند جمله «شَياطينَ الاْنْسِ وَ الْجِنِّ،» (112 / انعام) و آيه «حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ فى اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْقَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِنْسِ ـ وعده عذاب خدا بر كفّار در امتهاى گذشته از جن و انس عملى شد.» (25 / فصلت) و آيه « سَنَفْرُغُ لَكُمْ اَيُّهَ الثَّقَلانِ: به زودى به كار شما مىپردازيم اى جن و انس!» (31 / رحمن) و آيه « يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاْنْسِ اِنِ اسْتَطَعْتُمْ اَنْ تَنْفُذوُا مِنْاَقْطارِ السَّمواتِ وَ الاْرْضِ فَانْفُذوُا ـ اى گروه جن و انس اگر مىتوانيد كه به اطــراف و نــواحــى زميــن و آسمانها نفوذ كنيـد بكنيـد!» (33 / رحمـــن) بـه لفـــظ «جـن» تعبيــر شــده است. و ظاهر اين آيات با در نظر گرفتن اين كه ميان انسان و جانّ در يكى، و انسان و جن در ديگرى، مقابله افتاده، اين است كه جن و جانّ هر دو يكى باشد تنها تعبير دوتاست.(1) 1- الـميـــــزان ج،23 ص 223.
صالح و ناصالح جن « وَ اَنّـــا مِنَّـــا الصّـــالِحُـــونَ وَ مِنّـا دوُنَ ذلِـكَ كُنّـا طَـــرائِـــقَ قِـــدَدا !» (11 / جن) كلمه «صالح» از معناى شايستگى است، و مراد از كلمه «دوُنَ ذلِـكَ» به معناى غير است، و خواستهاند بگويند: بعضى از ما صالحند، و بعضى ديگر غير صالح، مؤيد اين ظهور جمله بعد است كه مىفرمايد:«كُنّـا طَـرائِـقَ قِـدَدا،» ما داراى مسلكهاى متفرق بوديم. كلمـه «طَــرائِقَ» جمع طريقه است كه به معناى روشهايى است كه مورد عمل واقــع شـده بـــاشـد. اگر طرايق را به وصف قِدَدْ توصيف كرد، به اين مناسبت بود كه هر يك از آن طــريقــهها مقطــوع از طـريقـه ديگـر اسـت، و سـالـك خود را به هدفى غير هدف ديگرى مىرســــانـد. ظاهرا مراد از كلمه «الصّالِحُونَ» به حسب طبع اوّلى است، آنهايى كه در معاشرت و معامله طبعا اشخاصى سازگارند، نه صالحان به حسب ايمان. معناى آيه اين است كه: بعضى از ما صالحان بالطبعند و بعضى غير صالحند و ما در مذاهب مختلف بوديم و يا صاحب مذاهب مختلف بوديم و يا ما خودمان مثل راههاى بـريده از هم هستيم كه هر كدام از يــك جـا سـر در مىآورد. (1) 1- الميزان ج،39 ص 200.
«وَ اَنّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا الْقـاسِطُونَ فَمَـنْ اَسْـلَمَ فَاُولئِـكَ تَحَـرَّوْا رَشَدا !» (14 / جن) مراد از كلمه «مُسْلِمُونَ» اين است كه ما تسليم امر خدائيم، پس مسلمون كسانى اند كه امر را تسليم خدا كردند، و مطيــع او در هر چه بخواهد و دستور دهد هستند، و مراد از كلمه «قاسِطُونَ» مايلين به سوى بــاطـل اسـت. معنــاى آيــه اين است كه: ما گروه جنيّــان به دو طــايفــه تقسيــم مىشويم، يك طائفه آنهايى كه تسليم امر خدا و مطيع او هستيم، و طايفــه ديگــر كسـانـى كـه از تسليـم شــدن بــراى امر خدا با اين كه حق است عـدول كرده، و منحرف شدهاند. «فَمَـنْ اَسْلَـمَ فَـاُولئِكَ تَحَـرَّوْا رَشَــدا،» معناى جمله اين است كه كسانى كه تسليم امــر خــدا شـدنـد، آنهـا در صــدد يـافتـن واقـع و ظفـر جستـن بـه حـق بـر آمـدنـد. «وَ اَمَّا الْقـاسِطُونَ فَكـانُوا لِجَهَنَّـمَ حَطَبـا ـ و امّا منحرفين هيزم جهنماند،» (15 / جن) و در دوزخ با سوختن معذب مىشوند، جانشان مشتعل مىگردد، عينا نظير منحرفين از انس، كه قــرآن كـريـم آتش گيـرانه دوزخشـان خوانده است. «وَ اَنْ لَـوِ اسْتَقـامُـوا عَلَـى الطَّـريقَةِ لاَسْقَيْناهُـمْ ماءً غَدَقا لِنَفْتِنَهُـمْ فيـهِ ـ به درستى كه داستان از اين قرار است كه اگر جن و انس بر طريقه اسلام يعنى تسليم خدا بودن استقامت بورزند، ما رزق بسيارى روزيشان مىكنيم، تا در رزقشان امتحانش كنيم!» (16 و 17 / جن) «وَ مَـنْ يُعْرِضْ عَـنْ ذِكْـرِ رَبِّـهِ يَسْلُكْـهُ عَـذابا صَعَدا ـ و كسى كه از ياد پروردگارش اعراض كند خدا او را به راه عذابى دشوار مىاندازد!» (17 / جن) (1) 1- الـميـزان ج،39 ص 202.